
دیروز طی یه عمل انتحاری ماشینو پیچوندم و وقتی نوید و باباش رفتند بیرون منم خونه رو مرتب کردم و ساعت ۱۱ رفتم ناخنام رو درست کردم و بعدشم ناخن پاهامو درست کردم و تا ساعت ۳ ارایشگاه بودم و شادی بیچاره داشت رو دست و پام طراحی میکرد
...نوبت ۳نفر رو گرفته بودم و اون طفلکی ها همین طوری معطل بودند...خو به من چه نباید یه ساعت یکبار وقت بده طراحی دائم و ترمیم دست و پا کمه کم ۲ ۳ ساعت وقت میگیره!
خلاصه ۴ ساعت اونجا اتراق کردم و بعدشم رفت واسم از صندوق عقب ماشینش دمپایی اورد چون لاک پام هنوز خشک نشده بود....اصن با یه تیپ داغونی اومدم خونه مامانم
....
ساعت ۳ نیم رسیدم تهرانپارس و اعتراف میکنم عینه خــــــر رانندگی میکردم!بی مخ و بدون فکر فقط گاز میدادم تا برسم خونه و یه چیزی کوفت کنم....
وقتی رسیدم نشستم باقالی پلو با مرغ بخورم که یهو فامیلمون زنگ زد و گفت فرهاد(پسر عموی مامان و بابام)فوت شده
!۱۵ روز بود گم شده بود و حالا پلیس اعلام کرده بود فوت شده!حالا معلوم نیست کشته شده؟تصادف بوده؟خصومت بوده؟آگاهی زده ترکوندتش؟معلوم نیست فقط حیف اون جوونیش که به باد رفت....۳۰ سالش بود و با داداش ۳۵ سالش تو یه اتاق کوچیک زندگی میکردند....پدر و مادرشون به فاصله چند ماه تو سال ۷۹ فوت شدند و چون وضع مالی خیلی بدی داشتند ارث زیادی به بچه ها نرسید و اون پولی هم که رسید خرج اعتیادشون شد
!(الان من جزو سایر بستگانم هوامو داشته باشید اعصاب مصاب زیر خط فقره در ضمن
)
خلاصه صدا جیغ بهاره(خواهر فرهاد)رو پشت تل شنیدم یهو شوکه شدم و توی بدنم فقط میلرزید
...خیلیییی لحظه ی بدی بود و مامانم گفت پاشو اماده بشیم بریم خونه ی بهاره....گفتم محاله بیام جایی که صدای جیغ و داد میاد!همین طوریش اعصابم سر ضرضر و تهمت الکی که بهم زده شده ت خ م ی هست حالا بیام جایی که همش دارند جیغ میزنند
؟
از سر میز ناهار پاشدم و یه کم تی وی دیدم و یهو دیدم صدا داد مامانم میاد!گفتم چی شده؟طفلکی اومده بود بره وضو بگیره از جلوی در واحد رد شده بود یهو دمپایی سرمه ای که باهاش اومده بودم و واسه شادی بود رو دیده بود و فکر کرده بود وقتی در واحد باز بوده که من بیام بالا سرایدارشون اومده تو خونه قایم شده
!هی میگفت سوگل عزیز(سرایدارشون)اومده تو خونه من میترسم برم تو حموم وضو بگیرم....هم خندم گرفته بود هم مامانم به شدت ترسیده بود و قلبش عینه چی میزد...بهش گفتم مثلا عزیز بیاد اینجا چیکار کنه؟نهایتا تیریپ تجاوز برمیداره این که بد نیست
....
خلاصه یه کم باهاش شوخی کردم و گفتم دمپایی منه چرا الکی میترسی....داشتم باهاش صحبت میکردم یهو واسم اس ام اس اومد و بد بختی صدای زنگ اس ام اسم سوت بلنده!صدا سوت اومده و باز توهم برداشته بود کسی تو خونه هستش
!
تو این ۱۵ روز استرس گم شدن فرهاد و بعدشم خبر فوتش خیلی اعصابشو ضعیف کرده بود و با کوچکترین صدایی میگرخید بیچاره....
بعد از اینکه یه کم سر به سرش گذاشتم گفتم پاشو اماده شو بریم بیرون یه هوایی بخوریم
....اماده شدیم رفتیم فلکه سوم یه چرخی زدیم و مامانم گیر داد بریم هفت حوض....
من خیلی حس ششم قوی دارم و هر اتفاقی میخواد بیفته از قبل یه چیزایی حس میکنم!دیروز هم همش به مامانم میگفتم هفت حوض نریم بیا یه جا دیگه بریم ولی مامانم گیر داده بود دوستم واسم یه لباس خریده منم میخوام واسه جبرانش برم واسش کیف بخرم منو ببر هفت حوض
....
خلاصه رفتم ماشینو پارک کردم تو یکی از میدون های نارمک و یه پسره هم سوار پراید سفید بود و میخواست پارک کنه یهو گفت خوش به حالتون چه جای خوبی گیر اوردید!مامانم گفت شما هم برو اون رو به رو پارک کن....پسره هم رفت پارک کرد ولی تو ماشین نشسته بود و پیاده نمیشد...
به مامانم گفتم این دزده قشنگ از صورتش فهمیدم
!گفت برو بابا تو که دزدگیر و قفل فرمون و قفل پدال داری از چی میترسی؟مارو برداشت برد هفت حوض و وقتی برگشتم دیدم در ماشین بازه!
فکر کردم دستم رو دزدگیر خورده و باز شده.....تو ماشین هیچی تکون نخورده بود و همه چی اوکی بود....سوار ماشین شدم و مامانم تا یه مسیری رسوندم و بعدش اومدم سمت خونه....
رفتم از فروشگاه رفاه پاچین مرغ و ماست و نوشابه خریدم تا نوید رسید سر خیابون و رفتم دنبالش....اومدیم جلوی در دیدیم چراغ خونه خاموشه!به نوید گفتم بابا نیومده بیا بریم این باتری سازیه دزدگیرمون رو نشون بدیم ببینه چرا صداش در نمیاد
؟
ماشینو بردیم و باز این مرتیکه گفت اژیرش سوخته فردا بیاید نصب کنم!گفتم اقا باز کن کاپوت رو فکر میکنم دزدگیر قطع شده....اومد کاپوت رو زد بالا و گفت بعععععله یکی دزدگیر رو قطع کرده!پس حدسم درست بود و کار همون پسره بود
!
نوید رفت صندوق عقب رو باز کرد و گفت اچار چهار چرخ و زاپاس رو فقط برده!دست به هیچی نزده بود و کتونی نوید و فلش مموری و جعبه ابزار و گوشت هایی که مامانم خرد کرده بود و داده بود بهم همه سر جاش بود و فقط زاپاس برده بود....
خدارو شکر که ضرر جانی نبود و با یه ضرر ۲۰۰ تومنی سر و ته قضیه هم اومد!والا بو خودا![]()
وقتی اومدیم خونه بابا تو اتاقش بود و تو تاریکی داشت با خودش صفا میکرد....
تا رسیدیم موضوع دزدی رو گفتیم و بابا هم خیلی ریلکس لبخند زد!انگار با دزده همدست بوده چون یه عشقی میکرد وقتی نوید نحوه ی دزدی رو واسش تعریف میکرد
!
بعد از یه کم صحبت کردن با بابا اومدم مرغ ها رو سرخ کردم و یه کم جوجه کباب از جمعه داشتیم اونارو هم سرخ کردم و با یه کم برنج و نون سنگک به خرده بابا و نوید دادم....
شام رو که خوردیم شمس العماره رو دیدیم و بعدش بابا خوابید و منم با نوید بحثم شد و گفتم باید پدرت ثابت کنه تهمتی که زد!هفته ی دیگه میخواد بره و همه چی رو نا تموم بذاره؟اگر ثابت نکنه دیگه باهاش ارتباطی نخواهم داشت
!ادم نمیشه هر ضری خواست بزنه و بعدشم رو در روی من لبخند بزنه و بهش خدمت کنم....
بعد از بحث هم رفتم خوابیدم و نویدم یه کم پای کامپیوترش بود و بعدش اومد خوابید....بابا ۱۰ روز دیگه میره!!!!!
*این عکس رو دوست عزیزم غزل جونم زحمت کشیده و واسم فرستاده...خیلی خیلی ازت ممنونم دوست گلم...بی نهایت خوشحالم کردی عشقم

به خدا خودم خجالت میکشم بیام وب رو اپ کنم بسگی دیر به دیر میشه
...بهتون قول میدم نهایتا تا ۱۰ روز دیگه همه چی به حالت عادی برگرده و سر وقت بشه!
یکشنبه بعد از اینکه وب رو اپ کردم رفتم صبحونه خوردم و حسابی به خودم حال دادم!روز اول پ ر ی بود و خودمو داشتم تقویت میکردم مثلا
!
بعد از اینکه صبحونه خوردم اومدم عکس اپلود کردم و بعدش یه کم وبگردی کردم و ناهارمو خوردم و رفتم خسبیدم....کلا رو موده گشادی بودم و اصن حال و حوصله کار نداشتم فقط موقعی که میخواستم برم بخوابم یه سری لباس ریختم تو ماشین تا شسته بشه
....
ساعت ۵ بیدار شدم و چند تا تکه ظرف شستم و لباسارو پهن کردم و مرغ و گوشت چرخکرده و گوشت از طرف اداره اورده بودند شستم و بسته بندی کردمو یه کم جمع و جور کردم تا بابا اومد....
نشستیم تی وی دیدیم و ساعت ۸ نیم نوید اومد و واسه شام کتلت درست کردم و با نون بربری تازه زدیم بر بدن!خعلی فاز داد
....
بعد شام هم تی وی دیدیم و عینه مرغ ساعت ۱۱ رفتیم تو جا و خوابیدیم.....
دیروز ساعت ۸ بیدار شدم و دیدم بابا رفته بیرون و نویدم صبحونش رو خورده و داره میره حموم....منم اومدم یه سری ظرف گذاشتم تو ماشین و خونه رو تمیز کردم و ارایش کردم و ساعت ۱۰ وقتی نوید رفت منم زنگ زدم ماشین اومد رفتم خونه خاله فرشته
....
بابا گیر داده بود من سه شنبه ماشین میخوام وقت ناخنت رو کنسل کن در عوض دوشنبه و ۴شنبه ماشین دستت باشه...منم به نوید ماشینو دادم برد ولی نوید قسمم داد که با تاکسی نرو بگو راننده مطمئن از تاکسی سرویس بیاد دنبالت...الکی بهونه ی پول اوردم تا بیخیال بشه ولی پول اژانس رو داد و رفت
....
منم چند بسته گوشت گوساله و گوسفند بود بردم خونه ی خالم تا بدم مامانم واسم خرد کنه!خیلی بدم میاد از گوشت خرد کردن
...
همزمان با مامانم رسیدم و رفتیم خونه خاله....بهش یه جعبه شکلات دادم و گوشتارم برم گذاشتم تو یخچالش و با دختر خالم نشستیم به کرم ریزی....
اهنگ گذاشتم و تو نت چرخیدیم و میخواستم کامنت ها رو جواب بدم ولی دختر خالم از بغل دستم تکون نمیخورد و داشتم لو میرفتم
....
دست جمعی با پسر خاله هام رفته بودند کنسرت محسن یگانه و کلی عکس گرفته بود و یکی یکی نشونم داد....منم حال و حوصله این جینگولک بازیارو ندارم بهش گفتم همشون خشگلند ولی مگه ول کن بود؟پرسید تو محسن یگانه رو دوست داری؟گفتم بدم نمیاد...خنثی هستم!گفت پس کی رو دوست داری از خواننده های مجاز؟گفتم فقط بابک جهانبخش هم استایلشو دوست دارم هم صداش بهم ارامش میده
...
یه فکری کرد و گفت میخوای همه اهنگ های یگانه رو بدم گوش کنی؟شاید خوشت اومد...گفتم اکثره اهنگ هاشو دوست دارم و ازشم بدم نمیاد عسیسم....خلاصه بی خیال من شد و رفت با مامانم نت گردی کردند و خالمم هر نیم ساعت یکبار جیغش میرفت هوا که پدسگ موقع امتحاناتت هست برو درس بخون با خاله فاطی نشستی داری جوک میخونی؟مامانم که میگفت فرشته ۱۰ بگیره قبوله ولش کن بچه رو!کلا ریلکس تشریف داره خاله خانوم
....
ساعت ۱۲ پسر خالم از امتحان اومد و یه کم هم به جون اون کرم ریختیم و جالبه هنوزم خیال میکنند من همون دختر خاله ی ۱۰ سال پیششون هستم و از سر و کولم بالا میرند و همش مشغوله شیطنتیم!انگار نه انگار متاهلم و خیر سرم باید یه بچه ۴ ۵ ساله داشته باشم
!
ساعت ۱ نیم خالم ناهار اورد و قرمه سبزی زدیم بر بدن و تا ساعت ۳ نیم هم ولو شدیم و بعدش سیخونک زد که بریم کوچه برلن خرید کنیم
...من که دل درد و کمر درد بدی داشتم و خیلی هم ضعف داشتم گفتم من نمیتونم بیام و باید خونه باشم ولی طناز گیر داد میخوام مانتو بخرم تو بیا واسم انتخاب کن....
گفتم پس اژانس بگیرید هر خانواده ۵۰۰۰ بده به صرفه تر و بی درد سر تر از تاکسیه....زنگ زد ماشین اومد و رفتیم کوچه برلن....خالم کلی خرید کرد و واسه بچه ها لباس و شلوارک و ساق واسه طناز خرید و مامانمم واسه بابام زیرپوش و ش و ر ت خرید و منم که شکمو تو اون شلوغی ویاره فلافل کرده بودم
....
ساندویچ خریدیم مامانم و طناز نصفه خوردند ولی من یه ساندویچ زدم بر بدن و حالشو بردم....
از اونجا چیز خاصی نخریدم چون لباسای مجلسی و تی شرت ها و کلا اجناسش اون طوری نبود که تک و خاص باشه!یه جنسای معمولی که زیر مانتو باید پوشید نه واسه مهمونی
!
یه پاساژ بود که چند تا مانتو فروشی بود رفتیم واسه طناز مانتو دیدیم و یکیشو خیلی خوشم اومد بهش گفتم اینو پرو کن....رفت پوشید و فیت تنش بود!به سلیقه ی دختر خاله ی نیمه محترمش(سوگی)مانتو خرید و هر چی هم میخواست بخره جلو همه داد میزد سوگلی این خوبه؟به نظرت خشگله بخرمش
؟
تو همون پاساژ یه لباس زیر فروشی بود یه بادی توری مشکی داشت خریدم که زیر سارافون یا با دامن کوتاه بپوشم و خیلی ناناس بود و از شانسم اخریش بود که رفتم عینه بختک افتادم روش!
از جنس همون بادی یه تاپ توری مشکی هم خریدم با یه ساق مشکی گیپور....اینم خریدای من بود
!
بعد از اونجا رفتیم از سر فردوسی شکلات و اطلسی خریدیم و بعدش دربست گرفتیم و اومدیم خونه....
تا رسیدیم از شدت ضعفی که داشتم تا ۹ نیم رو مبل ولو شدم و جووووون نداشتم حرف بزنم...بسیووووور وضعیتم بحرانی بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم!خودم موندم چطوری تونستم تا کوچه برلن سالم برم و برگردم
!
نوید میخواست ساعت ۹ بیاد دنبالم ولی شیشه ماشین دوباره بازی در اورد و بردش تعمیرش کنه...دوباره ۷۰ هزار تومن توش گیر کرده بود و کلی ضرر دادیم....
ساعت ۱۰ نوید دمه در اومد دنبالم و دیگه نذاشتم بیاد بالا به دو دلیل....یکیش اینکه از ساعت ۸ همش سرکار میذاشت و میگفت تا نیم ساعت دیگه میام ولی ساعت ۱۰ اومد!ساعت ۱۰ وقت مهمونی رفتن نیست
.....
یکی دیگم سر فرشته بود!میخواست برنج دم کنه ازم پرسید شما شام میمونید؟بذارم برنج؟اخه یکی نیست بگه ادمه عاقل کی از مهمونش میپرسه شام میمونی؟خوب تو اگر میزبانه با شعوری باشی از مهمونت نمیپرسی شام میمونی یا نه؟چون من باید خیلی پررو باشم بگم اره واسه ما هم شام بذار
!
منم گفتم نه شام نمیمونیم....اینطوری شد که زود اماده شدم و رفتم پایین و با نوید رفتیم کباب ترکی خریدیم و اومدیم خونه....بی منت و بی سر خر!والا بو خودا
خودش اومده بود خونمون به زور تو حلقشون دلمه و سبزی و نوشابه ریختم گفتم چون بوی غذا میاد باید بخورید بعدا برید ولی اینااااااا؟تازه میگفت من برنج میذارم با خورشت بادمجون پریروز داغ میکنم بخورید!منم یه بیلاخ دادم و بهش به شوخی گفتم وایسا بیام پشتت رو بمالونم خسته نشی خاله!یادم نمیاد غذای مونده کسی رو خورده باشم که الان دفعه ی دومم باشه...شما که ادعای پولداریت میشه اگر باسن مبارک گشاده و غذا خونگی درست نمیکنی میتونی زنگ بزنی غذا از بیرون بیارند
!با خنده و شوخی گفتم اما پسرش دوزاریش افتاد و گفت سوگل راست میگه مامان خوب زنگ بزن از هایدا هات واسمون شام بیارند!یه پسره ۱۷ ساله فهمید منظورم چیه اما خاله ی ۵۵ ساله ی من نفهمید...نوبره به خدا!
وقتی شاممون رو خوردیم یه کم تی وی دیدیم و ساعت ۱۲ رفتیم خوابیدیم...موقعی که رسیدیم بابا خونه بود و انگار تازه رسیده بود چون از صبح رفته بود با داداشه محترم بازار بزرگ تا یه سری چیزی بار کنند واسه اون وره اب
....
رفته کلی چیزی خریده و واسه اون وریا خرج کرده بعدا وقتی فهمید ۷۰ تومن شیشه ماشین خرج برداشته توهم برداشت خیال کرد میگیم اون پولش رو بده!با صدای بلند گفت به من چه برو مسافر کشی کن تا ضررش جبران بشه
!نویدم یه سری به نشونه تاسف تکون داد و از اتاقش اومد بیرون....
صبح وقتی بیدار شدم دیدم سوئیچ ماشینو برداشته برده و پشت در واحد بود!منم با صدای بلند به نوید گفتم واسه چی ماشینو برد؟مگه نگفت از امروز صبح بری اون ضرر ۷۰ هزار تومنی رو جبران کنی؟پس چرا ماشینو برداشت برد
؟
خلاصه سگ شدم و اومدم باز بخوابم پسر عمه نوید تل زد و از خواب بیدار شدم!نمیدونم چه عمله ای ساعت ۸ نیم صبح مزاحم میشه که این شد؟والا تا به حال ما اینارو به جز عمه اقدس ندیدیم نمیدونم کی شماره تل مارو میده به این مزاحما تا بی موقع تماس بگیرند؟با داییت کار داری خبرت زنگ بزن به موبایلش چرا مزاحم ما میشی؟اه اه اه چه قدر بی ملاحظه هستند
.....
از کار بی کار شده حالا یه ماهه عمه اقدس زنگ میزنه به ما که بابا واسه پسرم کار پیدا کنه!یکبار که از خواب بیدارم کرد منم عصبی شدم گفتم نوید خودش ۵ سال بیکار بود باباش نتونست کار واسش پیدا کنه حالا تو دو ماهی که ایرانه میخواید پیگیر کار باشه؟
پسر عمه ی نوید راننده اتوبوس بوده و حالا صاحب اتوبوس ماشینشو خواسته و اینا هم گیر دادند به بابا که مثلا پول بده اینا ماشینی اتوبوسی چیزی بخرند!یکی نیست بهشون بگه بابا ۷۰ تومنه شیشه رو وقتی فهمید خشتک هفت جد و ابادمون رو پاپیون کرد رو سرمون حالا بیاد واسه شما ماشین بخره
؟
خلاصه بیدار شدم و وقتی نوید رفت منم اومدم یه صبحونه دبش زدم بر بدن و بعدشم وب گردی کردم البته به صورت کاملا نا محسوس و خاموش!چه حالی میده ادم بدون اینکه رد پایی از خودش به جا بذاره میاد دزدکی میخونه میره....خاموشا تو روحتون چه حالی میکنیدا
بعد از نیم ساعت فوضولی تو وبلاگا خسته شدم و رفتم تا ساعت ۲ عینه جنازه افتادم و باصدای زنگ موبایلم بیدار شد دیدم نویده...
یه کم با هم صحبت کردیم و بعدش اومدم ناهارمو خوردم و تی وی دیدم و ساعت ۳ نیم هم شروع کردم به تمیز کاری
....
جارو و تی و گردگیری کردم و ظرفارو هم گذاشتم تو ماشین شسته شد و کارم که تموم شد صورتم رو اپیلیدی کردم و به کم هم چسان فسان کردم و نشستم تی وی دیدم تا ساعت ۶ که بابا اومد....
بابا که اومدم تا لباساشو عوض کنه و کاراشو بکنه منم اومدم تو نت جواب یه سری کامنت رو دادم و بعدش تا ساعت ۸ تی وی دیدیم و بعدش پاشدم واسه نوید کتاب تابه ای با برنج زعفرونی درست کردم چون بهش اس ام اس دادم شام چی میخوری؟گفت کباب تابه ای با کته زعفرونی!ما هم اطاعت امر کردیم و شام محبوبشون رو درست کردیم
....
ساعت ۹ نوید اومد و زود میز رو چیدم و کباب تابه ای و برنج رو با ماست و سالاد کلم اوردم و زدیم بر بدن....جدیدا بابا با بوی غذا تحریک میشه و میشینه قشنگ با ما شام میخوره!خودش میگه تو امریکا ساعت ۶ یه چیزی میخورم و دیگه شام نمیخورم!اولا شام نمیخورد ولی حالا خودش میاد زودتر سر میز میشینه
!اولا میگفت شماها چرا بین غذا نوشابه و مایعات میخورید؟کار درستی نیست ولی حالا خودش بین هر قاشق برنجش یه لیوان دوغ میزنه بر بدن!یهنی تو سه سوت اغفال میکنیم مردم رو!
بعد شام شمس العماره رو دیدیم و بعدش بابا رفت خوابید و نویدم یه کی تی وی دید و چایی شیرینی و شله زرد خورد و همین طوری جلوی تی وی بی هوش شد منم از فرصت استفاده کردم و اومدم وب رو اپ کنم.....
*راستی امروز سالگرد عقدمون بود و ۵ سال پیش در چنین شبی چه دل خجسته ای داشتیم و عینه این بی جنبه ها صبح بساطمون زو بستیم و رفتیم شمال....چه قدر خوش گذشت و اتفاقا بابا هم همراهمون اومد ولی ما پر رو تر از این حرفا واسه خودمون جلون میدادیم!![]()
....شرمنده دیر به دیر اپ میکنم چون منه گردن شکسته اون روزی که وب رو اپ کردم اماده شدم برم دکتر ولی دیر رسیدم و تازه سر جردن بودم و دکترمم پاسداران بود!واسه همین منشی گفت دکتر داره میره و فردا بیا بین مریض برو!بعد نوید گفت داره بارون میاد بیا بریم دنباله بابا چون از خونه ی عمو تا بخواد برسه خونه خودمون عین موش اب کشیده میشه
!
خلاصه زنگ زدیم ما داریم میایم دنبالتون و اماده باشید....دم در رفتیم و یهو دیدیم در پارکینگ باز شد و بابا گفت بیاید تو!گفتم نه الان بیام زن عمو میخواد کلی شام درست کنه و اصلا کارمون درست نیست هر روز رو سرشون اوار بشیم!بابا گفت باشه الان میرم کیف سامسونتم رو میارم و بعدش کتمم بردارم و بیام
....
دو دقیقه بعدش باز در پارکینگ باز شد و عمو گفت بیاید تو نمیذارم برید....من و نوید که پوکیده بودیم از خنده اخه خیلی باحال بود تا میومدیم حرف بزنیم میدیدیم در پارکینگ باز شد و یکی پرید بیرون
!
رفتیم تو و عمو گفت این دوست ما که دو هفته پیش مادرش فوت شد الان اومده بابا رو ببینه و زشته بابا مهموناشو بذاره و بیاد شما هم بیاید تا شب دور هم باشیم....
رفتیم تو و با مهمونا دست دادم و خدارو شکر تیپ مشکی زده بودم و ارایشمم مرتب و درست بود
!همیشه تا سر کوچم میخوام برم مرتب میرم چون ادم که بیرون میره ممکنه هزار و یه حالت پیش بیاد!اون روز تنها مورده ضایع موهام بود!بارون خورده بود و فرفری شده بود و خعلیییییی وز وزی بود و مجبور شدم همه رو بالا جمع کنم نگند چه عروسه شلخته ای شده!
اونجا یه کم با مهمونا صحبت کردیم و دوباره من و نوید رفتیم بالای منبر و اینقدر ضر زدیم تا مهمونی گرم شد و عزاداران محترمم غش غش میخندیدند!نوید که عینه دوم (تو فیلم ۴خونه)همش خاطره تعریف میکنه و لا مصب همشم دروغ!۱۰۰ تا جاقو میسازه هیچ کدومش دسته نداره و نمیدونم این تخم جن چطوری از خودش میسازه
؟جالب اینکه تا میاد دروغ بگه جلو جمع میزنم تو پرش میگم بسه دروغ نگوووو عامو ما خودمون هفت خط روزگاریم!
خلاصه اون شب وقتی مهمونا رفتند تا اومدیم پاشیم بیایم خونه زن عمو و میترا گفتند ما شام درست کردیم و اگه برید ناراحت میشیم!طفلکا تو نیم ساعتی که من فکم گرم بود اینا برداشته بودند خورشت بادمجون درست کرده بودند و منم تا شام کوفت کردم تمومه تنم به خاطر حساسیت به بادمجون و گوجه ریخت بیرون ولی ارزششو داشت چون خعلی هوسم بود
....
بعد شام ظرفارو رفتم تند تند شستم و گفتم به خدا خجالت میکشم دیگه بیام بسگی زحمت میکشید تو رووو خدا جمعه این هفته شما تشریف بیارید!با اصرار من قبول کردند و قراره جمعه تشریف بیارند خونمون و منم که اینقدررررر باهاشون رودرواسی دارم از ۳ شنبه مشغوله خرید و تدارکاتم
!
یهنی یه مراسم نومزدی میخواستم بگیرم اینقدر گرون واسم تموم نمیشد که واسه این چند تا دونه مهمون خرج کردم!تصمیم گرفتم به خاطر شرایط و منع مصرف گوشت قرمز واسه زن عمو اکثره غذاهام رو با مرغ درست کنم که بتونه همه رو تست کنه...میخوام واسه ناهار سوپ جو با سس سفید+ته چین مرغ+شیرین پلو با مرغ+خورشت کرفس+چیکن استراگانف درست کنم و اگر هم جونی موند خورشت فسنجون!البته صد در صد نیست و واسه شب هم یه ایده ی توپ به بابا گفتم و خیلی حال کرد
!گفتم میخوام واسه شب جوجه کباب و چنجه بگیرم و بخوابونم تو مواد و عصری با نوید بریم تو بالکن بساط منقل راه بندازیم و یه جوجه کباب و چنجه ی توپ واسشون درست کنیم و با نون تازه و ریحون بدیم بزنند بر بدن.....واسه دسر هم میخوام ژله خرده شیشه درست کنم و از حالا رنگ های قرمز و نارنجی و ابی و زرد رو اماده کردم و میخوام بیسش ژله ی الوورا بزنم تا تمومه رنگ ها از توش مشخص بشه!خیلی ناناس میشه
....شله زرد هم میخوام درست کنم و توش پودر ژلاتین که بی رنگه بریزم و بذارم تو قالب ژله و بعد بر گردونم و روشو عینه ژله تزیین کنم....اینم از دسر و یکی دو نوع سالادم اگر جووووونی باقی موند درست کنم تا حداقل نیمی از زحمتایی که زن عمو اینا واسه ما کشیدند جبران بشه....همچین عروسی هستم من ولی بازم چه تهمتایی به ک و ن ما میبیندند
!دستم نمک نداره به خدا....
اون شب تا ۱۲ اونجا بودیم و بعدشم اومدیم خونه و نوید و بابا خوابیدند و منم رو تخت داشتم مفاتیح میخوندم یهو نوید بیدار شد ترررررر زد به خودش از ترس
!میگفت وای تو داری چی میگی؟چرا زبونت فرق کرد؟داری منو جادو میکنی؟گفتم مگه من عینه مادرت جادو گرم؟اخه اش دهن سوزی هستی و دکترای گ و ز شناسی داری واسه همین باید جادوت بکنم از ور دلم تکون نخوری
!والا به خدا این یکی هم دچار خود چ س پنداری شد!
سه شنبه صبحم ماشینو برداشتم و ساعت ۱۰ رفتم از عابر بانک پول گرفتم و بعدش اومدم خونه پول به نظافتچی دادم و بعدشم رفتم ماشینو بنزین زدم چون اقا نوید باز ماشین رو خالی تحویلم داد
!
بعد از اونجا با دوست مامانم و مامانم بعد سید خندان قرار داشتیم و رفتم سر قرار دیدم فقط مامانم اومده!یه ساعت منتظر دوستش شدم و هر چی زنگ میزدیم میگفت ۵ دقیقه دیگه اونجام!منم یهو جوش اوردم و گفتم بریم این نمیاد!مامانم گفت نهههه زشته بریم...گفتم زنیکه غلط کرده با دروغ یه ساعت منو تو گرما نگه داشته مگه اون کیه که به خودش اجازه میده مارو اسکل کنه؟منو اینو سوارش نمیکنم یالا بیا بریم
!
مامانمم لجباز گفت نه زشته من نمیام...گفتم پس لطف کن پیاده شو من خودم میرم خونه....مامانم پیاده شد و منم اومدم سمت رسالت و یهو بهم زنگ زدند و دوستش عذرخواهی کرد و گفت ببخشید راهو گم کرده بودم!گفتم نازی خانوم بدم میاد کسی سرکار بذاره از اولش میگفتی به جای ساعت ۱۱ ساعت ۱۲ میرسی چرا ادمو تو گرما نگه میداری؟من واسه اینکه سر قرار برسم حتی صبحونم نرسیدم بخورم اون وقت شما؟خلاصه عذرخواهی کرد و منم برگشتم سر قرار و اعتراف میکنم یه لحظه منم خیلی خودمو لوووووس کردم اخه خیلی گرمم بود و گشنه
!
خلاصه رفتیم یه حسینیه تو خونه ی یه حاج خانوم خیلی خیلی مومن تا سر کتاب باز کنیم ولی حاج خانومه پاش شکسته بود و نشد بیاد تو حسینیه فقط گفت هر موشکولی داریدرو کاغذ بنویسید و بدید بالا تا من تسبیح بندازم و باقیه ماجرااااااا!این خانومه وقتی تسبیح میندازه یه صدایی میشنوه که میگه مثلا واسه این مشکل فلان دعا رو بده!یه جورایی واسطه داره و بهش میگند چه دعایی بده!خودش اصلا کاره ای نیست فقط واسطه بهش میگه چه دعایی بدی مشکل طرف حل میشه
!
من یه صفحه موشکول نوشتم و مامانم گفت ماشا الله خدا زیاد کنه مثله اینکه کلکسیون دردی
!حالا اون وسط گیر داده بود واسه بچه دار شدن هم دعا بگیر!گفتم مامان به خداااااااا نوید اقدام نمیکنه و محاله بذاره گولش بزنم حالا بیام دعا بگیرم از طریق باکتری های تو هوا حامله بش
م؟خوب این راضی نمیشه میگه دو سال دیگه!حالا اون وسط جلو همه میگه خوب تو بگو اون جلو گیری نکنه بگو تو قرص میخوری!گفتم اون به قرص خوردن کار نداره خودش مو لا درزش نمیره من چیکارش کنم؟من تاحالا تو عمر نسناسم یکبارم قرص ضد حاملگی نخوردم و برم داروخانه عینه مونگلا باید یادم بدند چیکار کنم بسگی باهوشم من
!
اونجا مرده بودند از خنده وقتی گفتم توقع داری از باکتری ها حامله بشم!مامانمم که ول کن نبود گفت شده نوید رو بیهوش کنم میبرمش دکترا یکی دو تا اسپرم ازش بدزدند بدن دست تو
!حالا انگار اسپرم پفک نمکیه دو سه تا بدند دست من!با فاطی میرم بیرون تا به غلط کردم نندازه منو ول کن نیست!
همون روز تو حسینیه دعای نادعلی بود و بهمون روز شهادت امام هادی نون و پنیر و خیار دادند و اجیل دادند و گفتند هر کی نذر کنه تو گهواره یتیم ها به نیت امام علی ۱۱۰۰ تومن بندازه سریع حاجتش رو میگیره و هر موقع حاجتشم گرفت دوباره باید بیاد تو گهواره ۱۱۰۰ تومن دیگه بندازه
!
دعای شرف شمس هم گرفتم و گفتند باید همراهت باشه تا از همه چی حفظت کنه!بعدشم دعامون رو اوردند ومن فقط گفتم به حاج خانوم بگووووو یه دعا بده تا کسی که بهم تهمت زده (خودتون که میدونید کیه)یه جا رسوای عالم بشه و به غلط کردن بیفته پیش من!چون نمیتونم ببینم یکی بهم همچین بی حرمتی رو بکنه و راس راس جلوم راه بره!باید جلوی همه مخصوصا من علنی رسوا بشه
!
حالا دعا کنید زود به نتیجه برسم و بعدش ادرس این خانومه رو بهتون میدم تا برید پیشش!الان تو نت نمیتونم شمارش رو پخش کنم چون ممکنه بریزند تو خونش و بساطش رو جمع کنند ولی همین دوست مامانم شوهرش بهش خیانت میکرد رفت پیش این خانومه یه دعا داد بهش و سر یه ماه زنه گورشو گم کرد و رفت!فقط موندم چطور میتونه بغل مردی که بهش خیانت کرده و با یه زن دیگه عشق و حال کرده بخوابه
؟واسم هضمش سنگینه.....
مدیونید اگر منو مسخره کنید که چه قدررررر خرافاتیه!من خودم به جادو و این حرفا اعتقاد ندارم اما مسلمونم و به کتاب خدا و دعاها معتقدم واسه همین هر موقع مشکلی واسم پیش میاد فقط با دعاها مشکلم رو حل میکنم
!فقط تا میتونید سوره ی یس و زیارت عاشورا رو زیاد بخونید!خعلیییییی عالیه
تو کتابی که درمورد سوره ها و ایه ها نوشته بود خوندم هر کسی حاجت مهمی داره نذر کنه ۴۰ روز زیارت عاشورا بخونه و محاله حاجتش رو نگیره!من با این نذر به ارامش رسیدم
!
هر کسی هم حاجت داره اگر امام رضا رو ۳ بار پشت سر هم به جون پسرش قسم بده سر چند روز نتیجه شو میبینه....بازم بگم؟اینقذه این کتاب دعاهارو میخونم فواید هر سوره رو میدونم و فقط کم مونده بساط دعا نوسی واسه خودم راه بندازم!
بعد از اونجا اومدیم دوست مامانم رو دمه مترو علم و صنعت رسوندیم و خودمون هم اومدیم خونه و ساعت ۲ ناهارمون رو خوردیم و تا ساعت ۴ نیم خوابیدم و بعدش تند تند اماده شدم برم دکتر
....
از خونه مامانم اومدم بیرون به نوید زنگ زدم گفتم کجایی؟گفت من تو شریعتی هستم...گفتم میای دکتر؟گفت خستم...گفتم بی غیرت دکترم مرده خجالت میکشم برم تو اتاق...گفت بابا دکتره ترس نداره...گفتم لازم نکرده بیای واست متاسفم
....
تل رو قطع کردم و دکتر رو کنسل کردم و رفتم جایی که میگفت هستم!زنگ زدم کجایی؟گفت تو لابی هستم دارم میام!گفتم جلو در هستم اگر پیش والده نیستی زود بیا بیرون...هنگ کرده بود!
نیم ساعت طول کشید بیاد بیرون و وقتیم اومد از ساعت ۶ تا ۸ یکسره ضرررر زدم و دری وری گفتم و نزدیک بود یه دعوای بد بشه که فقط در خواست کردیم جفتمون خفه بشیم چون من قاطی کنم فاجعه بار میاد
....اینگونه بود که دوتایی ساکت شدیم و موضوع ختم به خیر شد و رفتیم هایپر مارکت پودر ژله و قالب و یه سری چیزی خریدیم و اومدیم خونه....
بابا نبود و رفته بود خونه ی همسایه مون....تا رسیدیم ماکارونی و لوبیا پلو که از هایپر خریده بودیم رو خوردیم و بابا هم اومد بالا سلام علیک کردیم و گفت شماها شام خوردید؟تو دلم گفتم پ ن پ با این معده ی سوراخ شدم منتظر میمونم شما تشریف بیاری
!
شام خوردیم و بابا رفت مسواکش رو زد و نویدم رفت تو اتاق باهاش صحبت کرد و وقتی اومد بیرون گفت امروز نذاشتی برم سیستمه داماده عمو رو درست کنم واسه همین ناراحت شدند!
منم با داد گفتم غلط کرده هر کی ناراحت شده!پس به خاطر یکی دیگه گفتی با زنت دکتر نمیای؟ارزششو داشت به خاطر یکی دیگه وقت دکترم بره واسه ماهه تیر
؟خبرت از اول بهم میگفتی نه اینکه فقط بگی خستم!شماها میخواید همه چی سکرت باشه منم خوب تر میزنم به برنامه هاتون!بعد با نیشخند گفتم باشد تا رستگار شوید
!
اوووووف دلم خنک شد و یه جورایی ریز ریز دارم تلافی میکنم....اون شب یه تیریپ در حد بنز همدیگه رو جر دادیم و نوید میگفت چرا داد زدی بابام بشنوه؟منم میگفتم داد زدم که بشنوه!
خلاصه با قهر خوابیدیم و صبحم که نوید بیدار شد شروع کرد به صحبت انگار نه انگار شب قبل روح فک و فامیلامون بالا سرمون پر پر میزدند بسگی فحش دادیم
!
نوید صبحونش رو خورد و رفت حموم و رفت سر کار...منم تو قیافه بودم و تا ساعت ۱۱ فقط یه سلام با بابا کردم و اون بیچارم ترسیده بود از رو تختش تکون نیمخورد.....
ساعت ۱۱ جلو ایینه بودم داشتم به خودم ور میرفتم یهو عطسه کردم و بابا گفت عافیت باشه!منم گفتم مرسی و اینطوری شد که سر صحبت و شوخی باز شد و بهم گفت واسم عدس پلو درست میکنی
؟
منم پاشدم یه عدس پلوی زعفرونی واسش درست کردم و ناهار خوردیم و تا ۵ خوابیدیم و بعدش بابا پاشد رفت خونه همسایه مون تا ساعت ۸ تخته بازی کرد و منم ظرفارو شستم و چسان فسان کردم تا نوید اومد و ۳تایی رفتیم شهروند بهرود خرید کردیم و ۱۰۰ تومن هم اونجا پیاده شدم!گوشت و یه سری خرت و پرت و شکر و ماست و شیر و سس و.....لازم داشتم و باید میخریدم
!
تا ساعت ۹ نیم اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه و بابا چون میخواست بره کوه زود شامش رو خورد و منم واسه خودم و نوید شنیسل سرخ کردم و ساعت ۱۱ شاممون رو خوردیم و بعدشم اقا با یه ترس و لرزی که باباهه نفهمه یه شب پیشواز شب جمعه رفت و ....
!
اخه جدیدا مد شده زن و شوهرا موقع عشق ترکوندن عینه دوست دختر پسرا باید عینه سگ از اطرافیانشون بترسند!بد بخت از ترس ۲ هفته بود شش متر با فاصله میخوابید تا به اقاشون بر نخوره!من نمیدونم چه ربطی به اون داره اخه؟؟؟؟؟؟؟خدایا مددی
بعد از اینکه بوقیدیم گرفتیم عینه بچه ادم خوابیدیم و کلا دیشب از ساعت ۱۱ که بابا خاموشی بود رو سایلنت بودیم و فقط گاهی موقع ها رو ویبره میرفتیم!
این پستم خیلی طولانی شد و میدونم خسته شدید فقط یه چیز بی ادبی بگم حال کنید!بابا خیلی با من رودرواسی داره....من بهش عدس پلو داده بود و معدشم که حساس انچنان نفخی کرده بود شده بود عینه زن های پا به ماه
!
عصری اومد بره دستشویی یهو تا در رو بست پشت سر هم صدا به گوش میرسید
....منم رفتم پشت در گفتم ای جان قربونه ناله های دلت حاجی!واااااااای ترکیدم از خنده و گفتم الان از دستشویی بیاد بیرون یه چیزی بارم میکنه....از ترس رفتم تو بالکن و اونم از خجالتش الکی یه ربع تو دستشویی بود و وقتیم اومد چپید تو اتاقش!یهنی اسکاریس دارم من
....
*جواب کامنت ها رو میام میدم عشقای من![]()
....
بالاخره تایید و جواب کامنت ها تموم شد و از خجالتتون در
اومدم...خعلیییی بهم محبت کردید و از همتون واسه دعاها و راهنمایی هاتون ممنونم
....
دیروز ساعت ۸ نیم بیدار شدم و اومدم تو هال دیدم بابا و نوید
دارند صبحونه میخورند!خیلی فضای خونه گرم بود و به بابا گفتم این تعمیرکار کولر که
قرار بود برزنت بیاره نصب کنه چرا نیومد؟من شب ها از گرما خوابم نمیبره
....
گفت امروز میگم بیاد...گفتم شما خودتون هستید؟گفت اگه مشکلی داری و نمیخوای تنها باشی من بمونم....گفتم بله بمونید من نمیتونم غریبه تو خونه راه بدم وقتی تنها هستم!
نوید ساعت ۹ نیم رفت و بابا هم اومد تو سالن نشست کتاب فرهنگ و
لغات خوند و منم اومدم تو نت یه کم جواب کامنت دادم تا ساعت ۱۱ که تعمیرکار
اومد
....
نیم ساعتی با بابا رفتند بالا و کولر رو درست کردند و
اومدند....تو اون فاصله با میترا جونم صحبت کردم و بعدشم مامانم به سورپرایز توپم
کرد که بعدا بهتون میگم...خیلی غیر منتظره بود و کلی حال کردم...واقعا دستشون درد
نکنه مثلا میخواستند مشهدی که بردمشون رو واسم جبران کنند اونم با دو برابر هزینه
ای که کرده بودم....خدا الهی حفظشون کنه
...
بعد از اینکه بابا اومد پرسیدم ناهار چی درست کنم؟گفت خودت چی دوست داری؟گفتم من از شب قبل فلافل دست نزده دارم و اونو میخورم گفت پس منم نیمرو میخورم!
بعدش رفت کاراشو کرد تا بره نون تازه بخره بیاره و سر راه تخم
مرغ هم خرید و اورد....از ساعت ۱۲ تا ۲ خونه رو سابیدم و از تی و گردگیری و جارو
بگیرررررر تا کلی ظرف و لباس و پتو شستم تا کرمم خوابید...تو اون هفته که ماتم
گرفته بودم و فقط ظرف میشستم خونه خیلی نا مرتب و شلخته بود و اگر تمیز
نمیکردم یه تیکه ای چیزی بارم میشد
..والا
وقتی کارم تموم شد ۲ تا عود خوشبو روشن کردم و اباژور ها رو هم
روشن کردم و میز ناهار رو چیدم و با هم ناهار خوردیم!میدونم خیلی خرم هر کی اگر به
شما همچین تهمتی رو میزد اسمشو نمیاوردید اما من؟نه دلم میاد به مهمون اخم کنم نه
شرایطشو دارم!این همه محبت کردم و جوابم این بود حالا همینم مونده بهش کم محلی کنم
!ده روز داره از زمانی که فرصت دادم تا حرفاشون رو اثبات
کنند میگذره و مطمئنم اینقدر فس فس میکنه تا وقت رفتن بشه!دقیقا یه ماه و یه روز
هست که بابا ایرانه و به ما که چیزی نگفته اما نهایتا دو هفته دیگه هستشو تو این
مدت هم میدونم حرفشو بهم ثابت نمیکنه فقط یه هفته اشک و ناله و ضربه ی روحی واسه من
موند
....
ناهارمون رو که خوردیم یه کم پای تل با مامانم صحبت کردم و فهمیدم یکی از فامیلامون که یه پسر ۳۰ ساله هست ۴ روزه گم شده و هر جا که وجود داشته از کلانتری و اگاهی و بیمارستان دنبالش گشتند تا رودخونه های اطراف تهران و کوه و کمر ولی اثری ازش نیست و خواهرش فقط داره زااااار میزنه....خواهرش همون بهاره هست که چند بارم تو وب ازش نوشتم!دختر عموی مامانم....
خیلی ناراحت شدم چون چشم انتظاری بدترین درد عالمه
....بعد از تل اومدم تو نت و بابا هم رفت یه چرتی زد و بعدشم ۳ ساعت رفت
پایین با همسایه مون تخته بازی کرد و منم ساعت ۴ تا ۶ رفتم خسبیدم و حال
کردم....
وقتی بیدار شدم بابا نیومده بود...رفتم ظرفای ظهر رو شستم تا
بابا اومد بالا یه دالی موشه باهام کرد و دوباره رفت ورزش
....
نوید زودتر از سر کار اومد و با هم رفتیم یه کاری انجام دادیم و سرراه هم رفتیم شیشه ماشین رو درست کردیم چون نه بالا میرفت نه پایین!خراب شده بود و توش پول گیر کرده بود...
بعد از اونجا سیستم دزدگیرشم قاط زده بود و رفتیم پیش باتری ساز
و اون اسکلم داشت درهارو تست میکرد و منم عینه مهندسا خیلی ریلکس گفتم شما محبت
کنید در کاپوت رو باز کنید چون این مشکلی که من میبینم واسه شل شدنه پیچ اون فلزی
هست که توی کاپوت هست و بهش دزدگیر نصبه
!یارو هنگ کرده بود ولی چون یکبار این حالت پیش اومده بود من
یاد گرفته بود و دقیقا همون چیزی که حدس زدم مشکلش بود....
بعد از اونجا رفتیم پیاز داغ اماده خریدیم و سر راه شربت ابلیمو و یه سری خرت و پرت خریدیم و اومدیم خونه...
شام دمپختک درست کردم با نیمرو و سیر ترشی زدیم بر بدن و بابا و
نوید تا ساعت ۱۱ پای تی وی بودند و بعدش رفتند خوابیدند
....
منم تا ساعت ۱نیم توی نت بودم و بعدش رفتم مفاتیح خوندم و بعدشم مجله خوندم و چشمام که خسته شد نمیدونم ساعت چند بود خوابم برد.....
شب با اینکه دیر خوابیده بودم ولی صبح ۷ بیدار شدم و دیدم بابا
رفته ورزش....نویدم بیدار شد تا ۸ نیم اینقدر کرم ریخت و قلقلک داد تا بد خواب شدم
و اومدم ۴تا لیچار بارش کنم یهو صاحبش رسید و قضیه رو در
نطفه خفه کردم
!
سر صبح الکی اینقدر خندیدیم که بابا اومدیم پشت در اتاقمون گفت ظهر بخیر پاشید ظهر شد...نوید رو فرستادم رفت تا چایی دم کنه و میز صبحونه رو بچینند تا من برم...حوصله نداشتم سر صبح کار کنم!
یه ربع بعدش اومدم بیرون و تی وی رو روشن کردم و یه ۳۰۰ تا صلوات
فرستادم تا اینا صبحونشون رو خوردند و میز که خلوت شد منم رفتم واسه خودم چایی
ریختم و گردوی خودم رو اوردم بیرون و با عسل زدم بر بدن!اخه من گردو نباشه نمیتونم
صبحونه بخورم یه عالم گردو داشتیم که تموم شد و خواستم بخرم بابا گفت خودم میخرم
ولی اصلا خبری نشد!یه خرده داشتم واسه خودم نگه داشتم تا صبح ها بتونم صبحونه
بخورم
....
بابا خودش روزی یه کاسه پر گردو میخوردا حالا نمیدونم چه صیغه ایه که گردو خوردن رو ترک کرده و فقط به یه پنیر و عسل رضایت میده...
نشستم با یه دل راحت عینه خــــــر با نون سنگک تازه صبحونه
خوردم
و بعدش میز رو جمع کردم و نوید رفت حموم و بابا هم کت شلوار
پوشید وتیپ زد و رفت بیرون...موقع خداحافظی گفتم ناهار تشریف میارید؟گفت نه...گفتم
چه ساعتی میاید؟گفت ساعت ۸ ۹ شب!گفتم پس اومدید ما نبودیم منتظر نمونید شام
چون وقت دکتر دارم و تازه ساعت ۷ نیم میخوام برم دکتر....
بعد از اینکه رفت نوید اومد کاراشو کرد و رفت و منم تا ساعت ۱۲
همه کامنت ها رو جواب دادم و بعدشم یه کم با مامانم فک زدم و کلا امروز کویت بود
واسم و کلی جلون دادم و جلو کولرررر تا ساعت ۲ خوابیدم
....
ساعت ۱۲ تو خواب توپ بودم که عمه اقدس نوید زنگ زد ولی گوشی رو
بر نداشتم چون حوصله ندارم همش میخواد پر حرفی کنه و منم کلا رو یه مود مزحرف
بودم و اصلا دوست نداشتم صدای کسی مخصوصا از قوم شوهر رو بشنوم!کلا دل چرکینم از
همشون
....
دو هفته هست هی زنگ میزنه خونمون و منم به بابا میگم بهش زنگ بزن لابد کارتون داره ولی بابا دایورتش میکنه به ......!
وقتی از خواب بیدار شدم با نوید و مامانم صحبت کردم و بعدش زنگ
زدم واسم خورشت کرفس اوردند زدم بر بدن و جووووون گرفتم
!
بعدش لباسایی که شسته بودم رو پهن کردم و قبلی ها رو برداشتم تا سر فرصت تا کنم و جا به جاشون کنم....
الانم اومدم روز نوشتام رو اپ کنم چون ممکنه شب نشه دو ساعت تایپ
کنم بابا وقتی خاموشی میده همچین گوشاش تیزه ببینه صدای تایپ میاد یا نه
؟
بعد از اینکه وب رو اپ کنم میرم ظرفای صبحونه رو میشورم و یه گردگیری و تی میکنم و بعدشم چسان فسان میکنم تا نوید بیاد دنبالم و با هم بریم دکی!
شب هم احتمالا بعد دکی میپیچونیم میریم نومزد بازی
و دیر بر میگردیم تا بابا خسبیده باشه و جرمون نده!شانس نداریم
که....
جالبه با وجود تمومه گیرهای بابا بازم ما پر رو هستیم و حرف حرف
خودمونه و کار خودمون رو انجام میدیم...مثلا میگه فست فود ممنوع ولی ما باز هفته ای
چند بار خیلی ریلکس میریم فست فود میزنیم و تازه باباهه رو هم فست فود خور کردیم!چند
روز پیشا از بهاران ساندویچ مغز خریدیم و چه قدر با ساندویچه حال کرده بود
!
اون هفته هم نوید گیر داد دف میخوام....گفتم خوب بخر!گفت بابام
گفته لازم نیست!گفتم خودت دوست داری؟گفت اره خعلی....گفتم امشب زود بیا بریم از
بوستان بخریم...بعد تل به بابا گفتم میخوام واسه نوید دف بخرم و خودشو جر داد که تا
تمبک رو یاد نگرفته ساز دیگه ای رو واسش نخر.....نویدم وقتی رسید گفت بابا دارم
میرم دف بخرم...باباش سر تکون داد و گفت متاسفم براتون
!منم بدم اومد از این حرف و نوید رو بردمش بوستان یه دف باحال با
کیف ناناسش روخریدم و تو صندوق عقب قایم کردیم و شب وقتی بابا رفت خوابید اوردمش
بالا و لای رختخواب ها پنهونش کردم و کلی خندیدیم
!تازه از یه استادی وقت گرفتم بیاد خونمون به نویدم موسیقی
یاد بده چون خیلی علاقه داره....
دوست جونایی که محبت کردید و توی کامنت ها از مامانم احوالپرسی
کرده بودید باید بگم فاطی خانومه ما طبق معمول پی ددر دودورش هست و مشغوله
الواتیه!فقط دیروز بهش میگم وااااااای مامان من خونه رو برق انداختم ولی نمیدونم
چرا بابا اینقدر خرده نون میریزه روی زمین و زیر میز!میدونید پیشنهاد چی داد؟گفت
اینم غصه داره؟خب برو یه جوجه بخر بیار به پایه صندلی بابا ببند تا وقتی نون
ریخت سه سوته واست بزنه بر بدن و دیگه زمینم واست بلیسه....اخه من به این چی
بگم
؟
این سری با کلی انرژی اومدم و به خاطر دعا های شما دوستان کم کم مشکلات حل شد و منم الان خوفه خوفم خدارو شکر
....
دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم و واسه خودم کلی جلون دادم....ساعت ۷ نیم هم بیدار شدم و رفتم حموم و خشجل کردم و سشوار هم کشیدم و اماده شدم ساعت ۹ نیم بابا و نوید منو گذاشتند میدون پونک تا برم به یه سری از کارام برسم
....
سوار تاکسی که شدم رفتم جلو نشستم و چون وقت زیاد داشتم ازش بهترین استفاده رو کردم و مفاتیحم رو اوردم بیرون و تا خود میدون رسالت داشتم دعاهامو میخوندم چون میدونستم روز شلوغی رو دارم و ممکنه نتونم بخونمشون....
راننده تاکسیه که کلا هنگ کرده بود و همین طوری زل زده بود نگاه میکرد!اخه یکی با ارایش٬ناخن فرنچ شده و بوی عطر خفن و چسان فسان چطور داره واسه خودش با صوت زیارت عاشورا میخونه
؟نمیدونم چرا هر کسی که محجبه نیست وقتی دعا میخونه چرا همه با تعجب نگاهش میکنند؟مثلا کسی که ارایش داره خدا بهش نظر نمیکنه
؟
خلاصه تا خوده رسالت کلی صفا کردم و بعدش که رسیدم رفتم چهار راه سرسبز با مامانم قرار داشتم و رفتیم هفت حوض پی ددر دودور....
از صبح با یه انرژی توپ بیدار شدم و به خودم گفتم تجسس و فوضولی بسه همین که سالمی و هنوز شوهرت به گفته ی خودش عاشقته و حتی حاضره عشق و اعتمادش رو با به نام زدن خونش بهت ثابت کنه مگه کم چیزیه؟پس شاد باش و حالشو ببر بذار اونی که نمیتونه ببینه جرواجر بشه
....
موقع خداحافظی از نوید بابا هم جلو نشسته بود و من به نوید با ادا اطوار گفتم خدا از برادری کمت نکنه جیگررررر اگر بدی و خوبی ازم دیدی حلالم کن امروز چون خیلی تیپ زدم میترسم منو بدزدند
!غش غش خندیدم و خداحافظی کردم و بعدش نوید بهم تل زد و گفت وقتی پیاده شدی رفتی بابا با خنده گفت ببین چه ارومه و به اعصابش مسلطه!به قول برو بچ طلا که پاکه .......!والا بوخودا
بعد از اینکه با مامانم گشتیم رفتیم شنیسل مرغ خریدیم و یه سری خرید هم کردیم و بعدش رفتیم خونه ی دوست مامانم مهمونی و بسیووووور عالی بود
....
ساعت ۳ هم رفتیم سمت مطب دختر خالم و یه ساعت بعدش رسیدیم به تجریش و رفتیم دیدنش....تا ساعت ۷ اونجا بودیم تا اینکه مزاحم زنگ زد به موبایلم و خوشبختانه بد رقم سوتی داد...من دیشب یه سری چیزی الکی نوشتم که تستش کنم ببینم سوتی میده یا نه؟مثلا بابا اصلا خبر نداشت موضوع مزاحم تل رو ولی من نوشتم خبر داره و بعدشم نوشتم من خونه ی مامانم میرم فردا
!
خیلی توپ خودش رو لو داد و گفت اخر به نوید و بابا گفتی حرفای منو؟این یه زنگی بود واسه من که داره سوتی میده!
بعدش بهم گفت من میدونم الان خونه ی مامانتی!این سوتی رو که داد متوجه شدم مزاحمه تل من خواننده ی وبلاگمه....به این ظریفی و توپی لو رفت ....اینه داداش هر کی با سوگل در افتاد خیلی زود ور افتاد
!
البته اینم بگما امروز خیلی از دوستان بهم زنگ زدند و جویای حالم بودند و خیلیم محبت کردند اما اونی که باید سوتی میداد سوتی داد و متوجه همه موضوع شدم
!واسه اون بانوی بزرگوارم به موقع دارم....البته از حق نگذریم با این کارش باعث شد نوید واسه اثبات دوست داشتنش به من و اینکه نشون بده تهمت ها اثری روش نداره و هنوزم همون سوگلم واسش یه طوری سورپرایزم کرد و قرار به نام زدن یه ملکی رو باهام گذاشت و گفت من بهت نشون میدم هیچ توطئه ای نبوده و اصلا به جدایی فکر نمیکنم!بزنید کف قشنگه رو...بالاخره خدا جای حق نشسته و جواب اشک رو با یه چیز توپ میده
....
خلاصه اون انگل بهم گفت بالاخره به بابا و نوید گفتی؟منم خیلی ریلکس گفتم من چیز پنهونی با کسی ندارم!بعدشم اومدم نشستم پیش مامان و دختر خاله و حسابی گپ زدیم
و بعدش اومدیم بیرون و مامانم رفت خونه و منم اومدم میدون تجریش سوار ماشینای پونک شدم و اومدم نزدیک خونه پیاده شدم و رفتم واسه نوید و خودم ساندویچ خریدم تا نوید رسید و سوارم کرد اومدیم خونه....
بابا خونه نبود و یه ربع بعد ما اومد و منم واسش فلافل و دوغ بردم دادم خورد تا تو شب گشنش نشه و بعدشم زرد الو براش اوردم تا نوبر کنه...این دل بی صاحاب من طاقت نداره کسی رو تحویل نگیره
!اصن نمیتونم به مهمون پشت کنم حالا بدترین ها رو هم سرم اورده باشه ولی باز مهمون حبیب خداس و اول و اخر همه چی باید اوستا کریم هوامون رو داشته باشه....متواضع بودنم تو فرق سرتون!
شام رو که خوردیم به بابا کل مسایل مزاحم رو گفتم و بهم یه سیم کارت داد و کلی فردین بازی در اورد و تیریپ غیرت برداشت
....حالا هر چی نوید میگه مهم نیست سوگل با کسی جز من صحبت نمیکنه بابا میگه اشکال نداره بذار یه سیم کارت با شماره رند بهش بدم تا فقط من و تو داشته باشیمش!گفتم خودم اندازه یه موبایل فروشی سیم کارت دارم هر روز واسه تنوع یه خط میندازم حالشو ببرید سر من دهوا نکنید....
این موضوع هم خدارو شکر تموم شد و رو سیاهی واسه زغال میمونه....واسم مهم نیس شماره خونه رو داره چون چند تا خط بابا داره که چند تا مستاجرهاش با اسم خودشون واسه خونه های بابا خط خریدند و یکی دو تا از اون خط ها واسه من میشه و خعلیییی حال میده یه خط اختصاصی داشته باشم واسه فک زدن
.....فقط دوستای گلم تو این چند روز به کسانی که باهاشون راحتم اس ام اس میدم تا شماره ی جدیدم رو داشته باشند....
چهار شنبه چون روز مادر بود ماشینو گرفتم و ساعت ۱۲ اماده شدم رفتم خونه ی مامان
.....
بابا به نوید گیر داده بود پول تاکسی نده و بیا با بی ار تی بریم به کارامون برسیم.....به خاطر اصرارهای بابا نوید ساعت ۱۱ رسید سر کار!!!!
منم ساعت ۱۲ نیم رسیدم تهرانپارس و رفتم دنباله مامان و با هم رفتیم شو لباس...مشهد که بودیم فرنوش بهم زنگ زد گفت تازه از ترکیه اومدم بیا جنسامو ببین
....
جنسای شیکی اورده بود ...مانتوهای بی نهایت شیک اورده بود ولی چون پانچ بود نخریدم....
یه لباس مشکی توری خریدم با یه کفش skechers (البته مامانم کادوی روز زن واسم خرید و اون حسابشون کرد)
....از قبل بهش کفش رو سفارش داده بودم و وقتی بهش گفتم بیاره گفت ۸۰ هزار تومنه ولی این سری یه کتونی رو بهم داد ۱۱۵۰۰۰ چون قیمتا همه بالا رفته بود ولی عاشقه مدلشم چون مثله کتونی ها نیست قیافش!اسپرته و روش بند میخوره و فقط جوووون میده واسه رو تردمیل....
خعلی دلم سفیدش رو میخواست ولی اون شمارش ۳۷ بود و پای منه نسناس هم بین شماره ۳۸ ۳۹ سرگردونه!به خاطر همین مجبور شدم نوک مدادیش رو بردارم
....
مامانمم شلوار جذب خرید و بساط قرتی بازیش جور شد....هر کاری کرد منم شلوار بردارم گفتم من شلوار کوتاه دوست دارم این جور شلوارای جذب رو خوشم نمیاد....
خودم صبح یه تیریپ سنتی زده بودم خعلی خودم خوشم اومد...از سر صبح دچار خود چ س پنداری شده بودم
....
مانتو قرمز مشکی پوشیدم با کیف و کفش جاجیم قرمز مشکی با یه شلوار کوتاهه مشکی.....البته من همش تو ماشینم و زیاد پیاده نمیشم به خاطر همین هر غلطی بکنم همون تو ماشینم و فرقی نمیکنه واسم
....
بعد از فرنوش اومدیم خونه و مامانمم گیر داده بود چرا اینقدر ناراحتی؟مریضی؟گفتم نه مامان به خدا حوصله ندارم...گفت دردت چیه خوب؟گفتم هیچی فقط حوصله ندارم...گفت با نوید دعوات شده؟گفتم نه به خدا مگه ندیدی تو مزون داشتم با نوید صحبت میکردم؟گفت اینقدر تو هم هستی که فرنوش هم متوجه شد و ازت پرسید چته...وقتی یکی همش نیشش بازه تا یه کم اخم میکنه همه متوجه میشند
....
حوصله سوال جواب نداشتم و همون جا بحث رو عوض کردم ولی وقتی بابام اومد و تا سلام کرد گفت چته؟چرا ناراحتی؟گفتم هیچیم نیست به خداااااااا حوصله ندارم مگه من ادم نیستم یه روز رو مود نباشم؟
خلاصه بهشون اطمینان دادم مشکل خاصی پیش نیومده و بعدش رفتیم ناهار قرمه سبزی خوردیم و چون سر درد هم داشتم رفتم تا ساعت ۵ خوابیدم
....
وقتی بیدار شدم بابا رفته بود و ما هم کارامون رو کردیم که بریم واسه خودم یه شلوار جین عینه مامانم بخرم ....
تو خیابون سرسز بودیم و اهنگم گذاشته بودم و مامانمم که عشقه اهنگای جینگولکی قشنگ رفته بود تو حس و چشماشم بسته بود و فقط دو دقیقه یکبار بهم میگفت صداشو کم نکن زنیکه
!صدای اهنگ خفن و اینم تو فاز اهنگ منم یهو راهو کج کردم و نرفتم هفت حوض....نزدیکای سید خندان بودم یهو مامانم چشاشو باز کرد و گفت چرا نمیرسیم؟یهوووو اطرافشو نگاه کرد و گفت کجا داری میریم؟اینجا کجاس؟پدسگه ادم ربا چرا راهو کج کردی؟منم غش کرده بودم از خنده گفتم بیا بریم بوستان هفت حوض خبری نیس که
!گفت یه وقت بابا خستس نمیاد دنبالم...گفتم بی خیال با اژانس بر میگردی....
تو راه صد تا فحش بهم داد و یه چرت و پرتایی میگفت که خودشم غش کرده بود از خنده...حرفای بی ادبی و جلف میزد هر هر میخندید....اخه من به این چی بگم
؟
تو نیایش بودیم و داشت چرت و پرت میگفت یهو نوید تل زد گفت عزیزم واسه روز زن چی میخوای بخرم؟گفتم هیچی!اخه چند روز پیش یه جورایی سولفیلیزم کرده بود واسه همین خواهش کردم کادو و گل نخره
!
ساعت ۷ رسیدیم بوستان و یهو دیدیم به مناسبت روز زن و افتتاحیه ی یه مغازه جشن گرفتن و چند تا از این بازیگرا و هنرمندا با گروه ارکستر اورده بودند و کلیییی شلوغ بود....یه کم اونجا فوضولی کردیم و بعدش رفتیم واسه مامانم ۲ تا لباس برای روز مادر خریدم
....
بعدش یه دوری تو بوستان زدیم و رفتم گوشیمو دادم یارو موبایلیه درست کرد و نوید ساعت ۸ نیم اومد بوستان و با هم برگشتیم خونه....
تو بوستان قبل از اینکه نوید بیاد رفتم عینک فروشی و دادم عینکم رو درست کنه و پسره بعد ۵ دقیقه اومد و گفت درست شد...منم تا اومدم بزنم به چشمم تق شکست....بهش گفتم خیلی مهندسی بابا مثلا درستش کردی
؟گفت شما یه دستی زدی به چشمت واسه همین فشار اومد!گفتم تقصیر من نبود بگیر درستش کن....بعدش دیدم هی داره بحث میکنه مامانم اومد تو و کم مونده بود لهش کنه بهش گفت هزینه ی اون عینکی که شکستی چه قدره؟پسره گفت همون عینکی که شما شکستید؟مامانم گفت بدون بحث عینک رو شیشه بنداز میایم میبریم اشتباهت رو گردن ما ننداز...پسره دید مامانم خیلی قاطیه گفت چشم خانوم باهاتون تماس میگیریم
....
بعد از بوستان اومدیم خونه و دیدیم بابا رسیده خونه...از صبح رفته بود خونه ی دختر عموش و بعد از اونجا هم رفته بود خونه ی عمو و ساعت ۸ برگشته بود خونه....
تا رسیدیم و سلام کردیم گفت سر درد دارم و ساعت ۹ عذرخواهی کرد و رفت خوابید
....
بابام نیم ساعت بعد رسید و واسمون شام خریده بود اورده بود...شام رو خوردیم و بعدشم طالبی اوردم خوردند و ساعت ۱۰ نیم رفتند
....
تا ساعت ۱۲ بیدار بودم و جواب کامنت میدادم و بعدشم رفتم خسبیدم....
صبح ساعت ۶ بیدار شدم برم دستشویی دیدم بابا اماده شده داره میره کوه.....دوباره اومدم خوابیدم تا ساعت ۱۰ و بیدار که شدم دیدم نوید رفته خشکشویی
.....
خونه رو گردگیری و تی زدم و بعدش رفتم حموم و دستشویی رو شستم و ساعت ۱۱ بابا اومد..
بعد از اینکه بابا اومد رفت حموم و اماده شد و منم خونه که تمیز شد رفتم حموم و بعد منم نوید رفت...از شب قبلش دقیقه ی ۹۰ بابا گفت عمو دعوتمون کرده خونشون!حالا من عصر زنگ زدم به زن عمو روز زن رو تبریک گفته بودم و اصلا کسی دعوتم نکرد
!
خلاصه اماده شدیم و منم لباس جدیده رو پوشیدم و ارایش نارنجی هم کردم و سر راه نوید منو گذاشت دمه ارایشگاه رفتم موهامو براشینگ کردم و زود اومدم و رفتیم خونه ی عمو....
میترا و عمو و زن عمو هر کدومشون زحمت کشیدند و ازمون با چایی و شیرینی و میوه پذیرایی کردند و ساعت ۲ هم رفتیم ناهار خوردیم.
...
ناهار البالو پلو با مرغ خوردیم و منم طبق معمول ظرفارو با اصرار خودم شستم.....تا ساعت ۵ همه کنار هم بودیم و بعدش بابا و میترا جون با هم رفتند بیرون و ساعت ۷ برگشتند....
وقتی بابا اینا اومدند دیدیم رفتند ۲تا سنتور خریدند واسه امریکا و میترا هم واسه خودش یه سنتور با میزش رو خریده بود....
وقتی بابا اومد من به نوید گفتم کم کم زحمت رو کم کنیم چون فردا مهمون داریم و باید بریم خونه رو مرتب کنیم...اتاق نوید خیلی تمیز کردنش وقت گیره واسه همین باید زودتر میرفتیم
!
همه اصرار کردند بمونید و شام دور هم باشیم!زن عمو هم چند بار اومد بهم گفت باید شام پیشمون بمونی .....خلاصه قبول کردیم و قرار شد تمیز کاری بمونه واسه فردا!
منم یه ساعتی رو داشتم کتاب داستان راستان و داستانهای شگفت رو میخوندم و بعدش خسته شدم و رفتم تو اشپزخونه پیش زن عمو
....
میترا هم نیم ساعت قبلش رفته بود بیرون....تا وارد اشپزخونه شدم زن عمو کلی باهام صحبت کرد تا میترا رسید و دیدیم رفته ۵ تا پیتزا بزرگ از می خوش گرفته اورده....زن عمو ماست و خیار و البالو پلو و مرغ هم اماده کرد سر میز گذاشت و نشستیم شاممون رو خوردیم و میرا هم زود پرید سمت سینک تا ظرفارو نشورم
!
شب هم عمو نوید از امریکا زنگ زد و همه باهاش صحبت کردند و بعدش گفت با سوگل و نوید میخوام صحبت کنم و گوشی رو گرفتم و یه کم باهام شوخی کرد و خندیدیم و حال کردیم...
شب ساعت ۱۱ نیم اماده شدیم و واسه هفته ی بعد زن عمو اینا رو دعوت کردم و بعدش اومدیم خونه....
تا رسیدیم خونه و خوابیدیم شد ساعت ۱۲ ولی اینقدر خسته بودم زودی بی هوش شدم
....
صبح ساعت ۹ نیم پاشدم اومدم صبحونم رو خوردم و نوید یهو گیر داد ناهار دلمه میخوام....بابا هر چی گفت سوگل سختشه به گوشش نرفت
!
یه لیست دادم رفت واسه ناهار خرید کرد و میوه و شیرینی خامه ای هم خرید و اومد....
مواد داخل دلمه رو درست کردم و بعدش کدو و بادمجون و فلفل دلمه ای رو سرخ کردم و داخلشون رو پر کردم و داخل سس گذاشتم تا جا بیفته....کاره ناهارم که تموم شد رفتم سبزی خوردن پاک کردم و شستم و یه کم نشستم تا ناهار اماده شد و میز رو چیدم
....
ناهار رو که خوردیم بابا ماشینو برداشت رفت ختم فک و فامیلش....منو و نویدم دوباره شیطونه گولمون زد و .......!کلا جنبه ی خونه خالی نداریم زود جو پاچمون رو میگیره
....
بعد از اون بدو بدو کارامو کردم و خونه رو نوید جارو زد و منم تی و گردیری کردم و یه ساعته تموم داشتم گاز و هود و اطراف گاز رو پاک میکردم بسگی روغنه این بادمجونا به در و دیوارو زمین پخش شده بود!
ساعت ۵ نیم نوید رفت بیرون و سر راه رفت عینکم رو گرفت و مامان اینا هم ساعت ۶ اومدند و پشت سرشون هم خاله هام اومدند واسه دیدنم و زیارت قبولی بگند!
کلی کادو خریده بودند و خعلییییی خرج رو دستشون گذاشته بودم!خو نا سلامتی امده بودند دیدنه زائرین محترم
!
خاله بزرگم تا ساعت ۷ خونمون بود و بعدش با شوهرش و دختر خالم رفت مهمونی خونه ی پدر شوهره اون یکی دختر خالم که امریکاس!این یکی دختر خالم هم به زور رفت و همش غر میزد مادر شوهر پدر شوهره شیرین چه ربطی به من دارند که تا گاندی بیام دیدنشون!مادر شوهره خودم چه خریه که حالا دیدنه مادر شوهره خواهرم برم؟خلاصه خالم به زور بردش
!
اون دو تا خالم و طناز و امیر نشستند و داشتیم تی وی میدیدم که بابا اومد و نشستند با امیر گپ زدند و بعد از بابا هم نوید اومد....
تا ساعت ۸ نیم مهمونامون بودند و بعدشم هوس دلمه کردند و با سبزی خوردن و دلستر اوردم زدند بر بدن و به مامانمم یه ظرف پر دادم برد خونشون بخوره....
بعد از اینکه مامان اینا هم رفتند بابا شام نون و پنیر و طالبی خورد و واسه نویدم دلمه اوردم و خودمم چون زیاد اهله دلمه خوردن نیستم شام نخوردم ولی نوید گیر داد و زنگ زد واسم ته چین اوردند و با هم زدیم بر بدن
....
تا ساعت ۱ بیدار بودیم و تو اتاق با هم صحبت میکردیم و نویدم داشت به کاراش میرسید و وسایل اداره شو مرتب میکرد....
وقتی کارای نوید تموم شد رفتیم خوابیدیم و امروزم از شدت گرما از ساعت ۸ بی خوابی زده بود به سرم
....
دیگه دیدم خوابم نمیبره اومدم تو هال یه کم نون خالی خوردم و نشستم پای کامپیوتر....به شدت کسل بودم و اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم....
نوید نزدیکای ۹ رفت و بعدش بابا یه سر رفت بیرون و ساعت ۱۰ برگشت و به کم با هم صحبت کردیم و بعدش دوباره اماده شد رفت بیرون
....
منم با نوید یه کم با تل صحبت کردم و بعدش از شدت بی حالی رفتم خوابیدم و وااااای چه خوابایی دیدم....
دقیقا خاطرات مسافرت واسم زنده شد....خواب دیدم اماده شدیم داریم میریم مشهد و بعدش تا رسیدیم اماده شدم رفتم حرم دیدم دارند توی ضریح رو میشورند!یهو یه خانوم چادری اومد بهم گفت تا الان خلوته همین جا روی این سنگه سجده کن و حاجتات رو بگو .....منم همین طوری سجده کرده بودم و فقط بلند بلند گریه مبکردم
....اینقدر تو خواب گریه کرده بودم با تپش قلب بیدار شدم و رفتم یه ابی به صورتم زدم و یه چیزی خوردم تا حالم جا اومد....
بعدش رفتم ظرفای تو سینک رو شستم و خونه رو یه کم مرتب کردم و بابا مامان و بعدشم با نوید صحبت کردم و اخر سر نشستم یه کم بزک دوزک کردم و اومدم تو نت روز نوشتایی که ثبت موقت کرده بودم رو کامل کنم و وب رو اپ کنم
....
دوستای گلم شرمنده این چند روز بی خبر وب رو اپ نکردم ولی روزی چند بار میومدم کامنت ها رو میخونم ولی تا میومدم روز نوشتم رو تموم کنم و وب رو اپ کنم یه کاری پیش میومد واسه همین با تاخیر وب اپ شد
....
امروز ساعت ۹ بیدار شدم و دیدم نوید اماده شده داره میره
....وقتی نوید رفت منم اومدم صبحونم رو خوردم و بعدش میز رو جمع کردم و اومدم سر وقت نت....
روز نوشتم رو نوشتم و وب که اپ شد ساعت ۱۲ رفتم خونه رو جارو و تی و گردگیری کردم و ساعت ۱۲ نیم بابا تل زد گفت دارم میام چیزی نمیخوای بخرم؟گفتم یه وایتکس بخرید لطفا
.....
تا بابا بیاد واسه ناهار دمپختک درست کردم و تازه کارام تموم شده بود که بابا اومد....تا ساعت ۱نیم بفرمایید ش ا م رو دیدم و بعدش رفتم ناهار رو با ترشی بادمجون شکم پر اوردم زدیم بر بدن....
بعد ناهار بابا زد اخبار ساعت ۲ رو دید و بعدش نشستیم چایی و سوهان زدیم بر بدن و ساعت ۳ بابا رفت خوابید و منم ۴ تا ۵ خوابیدم
....
بیدار که شدم دیدم بابا نیستش.....یه سری لباس تو ماشین لباسشویی ریختم شسته بشه و خودمم اومدم کلی عکس اپلود کردم و نیم ساعت بعدشم بابا اومد دیدم رفته بوستان عینکش رو تحویل بگیره....
تا موقعی که نوید بیاد تو اتاق پای کامپیوتر بودم و اهنگ گوش میدادم و بابا هم رادیوش روشن بود و داشت کتاب هم میخوند
...
ساعت ۸ رفت بیرون ورزش کرد و با طالبی و نون سنگک تازه برگشت....واسه خودش تخم مرف جوشوند و اومد نشست پای اخبار.....
منم از عصر داشتم با عکسا کلنجار میرفتم تا بالاخره اپلود شد و بعد این همه تلاش اومدم ثبتش کنم دوباره پرید و منم پر رو تر از این حرفا برداشتم دوباره اپلود کردم و وب رو اپ کردم
....
نوید ساعت ۹ اومد خونه و تا لباساشو عوض بکنه غذا رو اوردم زدیم بر بدن و بابا هم طالبی و تخم مرغ خورد و ما هم به عنوان دسر طالبی رو خوردیم و خعلی فاز داد....
بعد شام بابا رفت مسواکش رو زد و ساعت ۱۰ خوابید منم بعد از اینکه میز رو جمع کردم اومدم پای نت که یهو نسترن عزیز تماس گرفت و روز زن رو لطف کرد بهم تبریک گفت...مرسی گلم خیلی لطف کردی
.....
امروز عصر هم با دابی جونم صحبت کردم و تولدش رو با تاخیر و کلی شرمندگی تبریک گفتم
......بعد از فک زدن با دابی مسافر جونم زنگ زد و کلی با هم صحبت کردیم و کلی هم ازم بابته کیف تشکر کرد و منم گفتم اصلا ارزش تشکر نداره نا قابله عسیسم
....مسافر جونم هم گفت دست یه خانومی دیدم از این کیفا و خیلی خوشم اومد میخواستم برم بخرم که دیدم تو واسم خریدی!هووووووورا پس هر جفت دوستام یادگاریم رو دوست داشتند...الهی تو خوشی و شادی و با تن سالم ازش استفاده کنند....تازه مسافر کلی ذوق ملگم کرد و گفت از کادوت قشنگ معلومه خوش سلیقه ای!ای جونمممم محبت داری دوسی
تازه امروز خاله های محترم هم زنگ زدند و زیارت قبولی گفتند و منو شرمنده کردند....کلا امروز همش پای تل فک میزدم
بعد از اینکه با موبایلم صحبت کردم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و چند تا کامنت جواب بدم و برم بخسبم.....
*پیامبر اکرم-ص:هر کس پیشانی مادر خویش را ببوسد، از آتش جهنم دور می ماند
*ﭘﯿﺸﺎﭘﯿﺶ ۱۱ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺖ (ﺭﻭﺯ ﺯﻥ) ؛ روز ﻋﺎﺷﻘﺎﻥِ ﺟﻮﺍﻫﺮ، استادانِ به حقِ پـارک دوبل, ﺩﺷﻤﻨﺎﻥِ ﮔﻠﮕﯿﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ، لوس هـای دو عـــالم , ﻣﻮﺭﯾﺎﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﮐﺎﺭﺕ ﺑﺎﻧﮑﻰ، ساپورت پوشای خــُـجگـل , ﺑﺎﻧﯿﺎﻥِ ﻗﺮﺽ، اسـاتیدِ فتوشـــاپ , ﻋﺎﻣﻠﺎﻥِ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ، ﺣﺎﻣﯿﺎﻥِ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻟﻌـﺎﺏ، ﻭ ﭘﺮﺻﺪﺍﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺧﻠﻘﺖ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻣﻰ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ ﻭ ﺯﺣﻤﺘﮑﺸﺎﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺗﺴﻠﯿﺖ ﺑﺎﺩ
***خشگلای من روز زن رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم سال بعد همه متاهلا مامان شده باشند و مجردها هم خانوم خانوما شده باشند و این روز رو یه کادوی توپ بگیرند
((عکسای پست پایین یادتون نره))
ادامه ی مطلب یه چیز باحال گذاشتم ولی بالای ۱۸ ساله کوشولوها نخونند....به بهونه ی روز زن منم استعداد هام یهو قلمبه شد زد بیرون![]()
دیروز صبح ساعت ۵ نیم بیدار شدم و اماده شدیم ساعت ۶ به همراهه مامان اینا رفتیم حرم.....
اول رفتیم ضریح پایین و نسبتا خلوت بود!!!!!!یه دل سیر گریه
کردم و پول انداختم و دعا کردم
...مگه حالا از جلو ضریح تکون میخوردم؟این همه فشار
میاوردند منم پر رو تر از این حرفا فقط رضا رضا میکردم و گریه میکردم
....
بی نهایت زیارت بهم چسبید چون خودمو به شدت
خالی کردم و هر چی حاجت داشتم خواستم....بعد از اینکه زیارت کردم رفتیم سمت ضریح
بالا و کنار یه دیوار سنگی همه واستاده بودند گریه میکردند و ول کن نبودند!از
خادمه پرسیدیم اینا چرا اینطوری میکنند؟گفت اینجا نزدیک ترین مکان به قبر امام
رضاس و دقیقا دور این دیوار قبرشون هست
!منم رفتم کنار دیوار یه کم ابغوره گرفتم و
صحبت کردم و بعدش رفتیم ضریح بالا و چون خیلی شلوغ بود فقط نشستم زیارت عاشورا و
دعای توسل و زیارت روز دوشنبه رو خوندم و یه دور تسبیح هم صلوات فرستادم و بعدش
اومدیم بیرون چون ساعت یه ربع به ۸ با نوید و بابا تو حیاط قرار
داشتیم....
تا ما رسیدیم تو حیاط یهو یه اکیپ خادمای جارو به دست وارد شدند
و خعلییییی باحال بود...ازشون کلی عسک گرفتم
....
من عاشق گنبد طلایی امام رضام وقتی از در باب جواد وارد حرم شدیم
گنبد رو ندیدم و دیروز از صحن جمهوری وارد شدم و حرم رو به رو صورتم
بود
...
موقع خداحافظی از امام رضا به مامان اینا گفتم شما عجله دارید
برید سمت در منم زود میام....تنها که شدم باز بغضم ترکید و اینقدررررر گریه کردم
تا حالم جا اومد.....عشق کردم
....
بعد از حرم اومدیم نیم ساعت تو هتل استراحت کردیم و بعدش خواستیم
بریم صبحونه بخوریم که بابای نوید از راه رسید و همراهمون اومد و متوجه شد مامان
اینا رو هم اوردیم همراهمون....مهم نبود بفهمه یا نه چون کسی نمیتونه بگه فلانی
نباید زیارت بیاد و در ضمن یک ریالش رو بابا نوید پرداخت نکرده
بود
.....
با مامان اینا نشستیم صبحونه خوردیم و بعدش از شدت خستگی رفتم تو
اتاق یه کم ولو شدم و بابا نویدم پیاده رفت تا حرم و یه ساعت بعدش اومد....نویدم
رفته بود بدون هماهنگی با ما با رانندهه قرار گذاشته بود تا ظهر بریم
بگردیم....گفتم نوید خستم من نمیتونم جایی بیام برو کنسل کن....با زور فرستادمش
پایین رفت کنسل کرد و اومد بالا رو تخت ولو شد و اهنگ گذاشت و داشت واسه خودش حال
میکرد
....منم تمومه چمدون و ساک ها رو بستم و اماده گذاشتم تا ظهر زیاد معطل
نشیم....
کارام که تموم شد رفتم رو تخت پیش نوید اهنگ گوش دادم که یهو دیدم ملیحه جون اس ام اس داد هتلی؟گفتم اره گفت تا ده دقیقه دیگه میام پیشت....اماده شدم و دمه در اسانسور بودم که اس ام اس داد من پایینم!
زود رفت پایین و رفتیم کافی شاپ و من کیک میخواستم نداشتند
و میلی هم به اسپرسو نداشتم
چون سر میز صبحونه نسکافه زده بودم بر بدن! به یه
اب معدنی رضایت دادم و ملیحه جونم ابمیوه سفارش داد ....
یه ساعتی نشستیم به فک زدن و خعلیییییی حال داد و از هر وری یه
صحبتی کردیم و خیلی چیزامونم خصوصی و ناموسی بود بمونید تو
خماریش!خخخخخخخ
نویدم فوضولیش گل کرده بود و زود اماده شد اومد پایین با ملیحه
دست داد و نشست پیشمون
!البته اولش یه کم تو کافی شاپ چرخید و چیزی سفارش داد خورد
و بعدش اومد....
من داشتم با موبایلم با نسترن جون صحبت میکردم و نویدم مخ ملیحه
رو کار گرفته بود.....بعد نیم ساعت رفتیم تو قسمت دیگه ی هتل تا نوید ازمون عسک
بگیره یهو بابا هم اومد پایین و با ملیحه سلام علیک کرد و بعدش بابا از منو و نوید
و ملیحه عکس گرفت و خلاصه کلی حال کردیم و خندیدیم....نوید که عکس گرفتنش افتضاحه
ماشا الله
!
داشتیم دوباره فک میزدیم بابا منم اومد تو لابی و یه طرف نشستند با بابای نوید صحبت کردند و خلاصه مشغول بودند....
موقع خداحافظی باز رفتیم بیرون هتل نوید ازمون عکس یادگاری
انداخت و قرار شد واسه ملیحه جونم میل بزنم
.....
موقع رفتن کیف جاجیمی که واسه دوست جونام خریده بودم رو دادم و
به ملیحه گفتم شرمنده کمه به عنوان یادگاری ازم قبول کن!نمیدونست تو کیسه چیه و
وقتی رفت خونه دیشب ساعت ۱۱ نیم اس ام اس داد:سول جون یه چیزی بگم عشق کنی!چند
وقتیه من میخواستم از این کیف بخرم کلی حال کردم بشه جبران کنم و از فردا
افتتاحش میکنم!یهنی شبیه اگه بابا اینا خواب نبودند از ذوقم جیغغغغغ بنفش
میزدم
!همش نگران بودم نکنه دوست نداشته باشه ولی خدارو شکر خیلی خوشش اومده و ازشم
پرسیدم رنگش رو دوست داری؟گفت همه چیش عالیه!
اینم یه یادگاری کوچولویی بود از طرف خودم به دوستای گلی که زحمت
کشیدند و اومدند صورت ماهشون رو ببینیم
....من خودم عاشق جنس های سنتی و گلیم و جا
جیم و ترمه و .... هستم!رفته بودم الماس شرق واسه خودم کیف و کفش جاجیم بخرم یهو
گفتم چی بهتر از اینا واسه دوستام؟نه تموم میشه و نه خراب میشه تازه با همه چی ست
میشه و یه تیپ ناناسی میشه باهاشون زد
...واسه همین ۳تا کیف خریدم و کفش هم واسه
خودم خریدم و جا نماز ترمه ی ابی خیلی ناناس هم خریدم و موقع بسته بندی یارو
اشتباهی یه کیف یه سایز بزرگتر از اینایی که واسه خودم و دوستام خریده بودم گذاشته
بود....
وقتی دیروز اومدم بسته بندی کنم و بذارم تو چمدون کیفه رو دیدم و
خیلی ناراحت شدم!میخواستم برم بدم دیدم فقط ۱۶ هزار تومن باید به این رانندهه بدم
تا منو ببره الماس شرق و جیبم ماشا الله خالی بود
!نوید گفت خوب واسه خودت بردار
دزدی که نکردی خودش اشتباه کرده!گفتم نه نوید حرومه اون اشتباه کرده ولی من نباید
چیزی که واسه خودم نیست رو استفاده کنم!گفت پولش رو به نیت سلامتیش بنداز تو صندوق
صدقات!گفتم ۱۶ تومن پول راننده ندارم بدم حالا بیام کلی پوله کیفی که نمیخواستم رو
واسش تو صندوق بندازم؟خلاصهههه کیف رو دستم موند و حالا معلوم نیست کی دوباره برم
مشهد و بهش پس بدم
....
وقتی ملیحه جون رفت با مامان اینا و بابای نوید رفتیم رستوران ناهار خوردیم و بعدش نشستیم تو لابی چون اتاق رو باید ساعت ۲ تحویل میدادیم....
تو لابی بابام و بابا نوید و نوید نشستند با تور لیدرمون فک زدند
و از هر دری صحبت کردند و من و مامانمم نشستیم پیش هم و نویدم رفت از کافی شاپ
چیزی خرید اورد زدیم بر بدن و بعدش من رفتم قسمت کامپیوتر و اینترنت هتل پشت میز
کامپیوترش نشستم و ای میل و کامنت ها رو چک کردم
و ساعت ۳ هم ماشین اومد واسه
بردنمون به فرودگاه....
قبل رفتن زنگ زدم به مسافر عسیسم شماره تل خونش رو بهم داد تا
بنویسم بذارم روی ساکی به به عنوان امانت تو پذیرش هتل واسه مسافر جونم گذاشته
بودم...یادگاری مسافر عزیزم رو هم به پذیرش تحویل دادم و گفتم تو این یکی دو روز
میان میبرن خیلی مراقب ساکم باشید
!
ساعت ۳:۱۵ با مامان اینا خداحافظی کردیم و رفتیم فرودگاه...به
جای ساعت ۱۷ با نیم ساعت تاخیر پرواز کردیم و هواپیمایی کاسپین بی نهایت بهتر از
آتا هست!پرواز فوق العاده ای بود و نه استرس بهم تحمیل شد نه اعصابم داغون
شد...خیلی ریلکس هواپیما بلند شد و خیلی عالی هم نشست.
....
تو هواپیما یه دختره گیر داده بود به من تو رو خدا بیا پیش من بشین من اولین بارمه سوار هواپیما میشم میترسم!گفتم ببین میشه ردیف صندلیت رو تغییر بدند؟رفتش صحبت کرد و مهماندارا بردنش اون جلو نشوندند تا مراقبش باشند.....
ساعت ۶:۴۵ رسیدیم فرودگاه مهراباد و اژانس گرفتیم اومدیم خونه
....تو قصرم باشیم واقعا هیچ کجا مثله خونه ی خوده ادم نمیشه....
تا رسیدیم ساک ها رو باز کردم نوید یه سری لباسای خودش رو شست و چون چند روز بود از ماشین لباسشویی دور بود رفته بود چسبیده بود بهش ول کنش هم نبود
!
وسایل رو جا به جا کردم و تا ساعت ۱۰ شب داشتم ساک ها و وسایلای توش رو مرتب میکردم....این وسط این نویده نسناس چمدون چرخداره رو از رو فرش رو به روی اشپزخونه رد کرد و قبلشم بهش تذکر داده بودم چرخ چمدون لجنه از رو فرش رد نکن ولی گوش نداد و خیلی شیک جای چرخ کثیف رو فرش رنگ روشنم موند و فقط شانس اورد باباش نشسته بود مگر نه رب و ربش رو در میاوردم
!البته یه جیغ خفن سرش زدم و گفت ر ی د ی به فرش اخه تو چرا اینقدر لجبازی خودت برد میداری فرش رو کیسه میکشی تمیز میکنی!اونم یه چشم گفت ولی دایورت کرد حرفم رو چون شب با تمام خستگی دیدم فرشه رو مخم هستش و پاشدم فرش رو تمیز کردم....
بابا ساعت ۹ نیم خاموشی داد و رفت خوابید و نویدم زنگ زد پیتزا و همبرگر اوردند خوردیم و خونه که مرتب شد اومدم یه سر به کامنت ها زدم و یه عود توپ هم روشن کردم و وقتی اروم شدم رفتم راحت خوابیدم
....
یه چیزی که تو راه برگشت خیلییییی با مزه بود دست گل ملیحه بود!یه ساکی داشتیم که توش پر از وسایل بود اومدم درش رو ببندم زیپش در رفت و مجبور شدیم همراهه خودمون بیاریم تو هواپیما....یه کیف خودم بود که توش پر بود و یه کیسه بود که تو اونم پر از وسیله بود و اونم چمدون جا نداشت و همین طوری دستمون بود....یه ساک ابی هم دستم بود که توش عود و جا عودی و یه سری چیزی بود که نمیشد تو چمدون گذاشت....روی همه ی اینا دست گل ملیحه رو گذاشتم تا سالم بمونه و بیارم تهران خشکش کنم یادگاری واسم بمونه
....
بابا نوید تو فرودگاه و هواپیما تا میومد کمک من بکنه دستش به گل میخورد عینه دزدگیر جیغم میرفت هوا
.....خلاصه دست گل رو سالم و سر حال عینه روز اولش رسوندیم به فرودگاه و موقع سوار شدن تاکسی از ساکم افتاد و زود اژیر زدم تا نوید برداره!خدارو شکر مشکلی واسش پیش نیومد و خیلی توپ به مقصد رسوندمش....تو فردگاه هر کی میدید تو ساکم گل هستش یه لبخند تحویلم میداد فکر میکرد دوست پسلم بهم گل داده با خودم اوردم
....خلاصههههه خیلی باحال بود و خوشحالم تونستم بدون کوچکترین صدمه ای برسونمش خونه....
*من بعد وب اپ کردن میرم به کارای خونه برسم و بعد از ظهر میام جواب ۲۰۰ تا کامنتی که مونده رو میدم و تایید میکنم....
ببخشید با تاخیر اومدم کلی ددر دودور واسه خودمون تراشیدیم اصن میرسم هتل بی هوش میشم
....
شنبه صبح ساعت ۸ بیدار شدم و اماده شدیم رفتیم رستوران صبحونه خوردیم و مثله همه ی هتل های دیگه صبحونشون شامل عدسی٬املت قارچ٬سوسیس سیب زمینی٬الویه٬کالباس٬گوجه فرنگی٬خیار٬پنیر٬کره٬حلوا ارده٬عسل٬مرباجات٬تخم مرغ٬نیمرو٬خرما٬هانیسمک و ......نوشیدنی ها چای و شیر داغ و اب پرتقال و ......!همینا بود و منم سوسیس سیب زمینی و تخم مرغ زدم بر بدن با اب پرتقال و نوید هم بر عکس من گفت صبحونه فقط نون و پنیر میچسبه....اصن تنوع خوراک تو کاره این بشر نیست
.....
بعد صبحونه اماده شدیم رفتیم پاساژ زیست خاور و یه دوری زدیم و از اونجا زعفرون و سوغاتی و ادویه جات و نبات و ......خریدیم و بعدشم رفتم دو تا چادر خعلی ناناس از اونجا خریدم یکیش از این اصفهانی گلدارا بود و اماده خریدم یکیشم قواره ای بود و یه بنفش ملایم بود که عاشقش شدم!اصن به خاطر این چادرا هم که شده من باید چادری بشم
!
بعد از خرید از اونجا اومدیم هتل و یهو نوید بازیش گرفت واسه کارای نا مربوط
!میخواستم بزنم لهش کنم بسگی لجبازه.....اینقدر رفت رو اعصابم و ب و ق ب و ق کرد تا تسلیم اوامر شدم....
ولی بد بخت رو یه تیریپ جـــــــر دادم بعدا به حرفش گوش دادم و بهش گفتم موهامو سشوار کشیدم تا مرتب باشم اینجا من نمیرم حموم موهام خراب میشه و اگرم نرم حرم نمیتونم بیام بی خیال بشو عینه ادم بذار بریم به کارمون برسیم
....گفت نع....
واااااااااای این اجنبی انگار اومده پاریس با ای پدش اهنگ گذاشته بود گیر داد هوس کردم واسم برقصی!گفتم استغفرالله من زائرم بیام واسه تو برقصم
؟عروسی بابامه؟گفت یاد ماه عسل افتادم واسه همین هوس کردم برقصی.....بخوام خواسته های رنگاوارنگه این نسناس رو بنویسم هم دستم میشکنه از تایپیدن هم بحث میشه ۸۰+ سال!والا بو خودا.....واسه همین سانسور میکنم تا یه چ س ابرومون دست خوش تعغییرات نشه
....
خلاصه بعدا از اینکه تو اتاق بودیم وقت ناهار شد و رفتیم ناهار خوردیم و بعدشم اومدیم بالا خسبیدیم و بعدشم رفتیم یه دوش اب گرم خفن گرفتیم و خواستیم بریم حرم ولی راننده ای که باهاش میریم بیرون گفت شب خلوته الان اصلا نمیشه رفت
!
چون نمیخواستم حرم برم موهام رو سشوار کشیدم و بزک دوزک هم کردم و با رانندهه از ساعت ۴ تا ۹ شب رفتیم چالیدره لباس محلی پوشیدیم و عکس انداختیم و بعدش رفتیم دریاچه قایق سواری کردیم و بعد از اونجا رفتیم بازار توریستی طرقبه یه گشتی زدیم و نوید رفت نقره فروشی و گیر داد انگشتر فیروزه نیشابور میخوام
!کلی چک و چونه زدم تا یارو بهم تخفیف داد و واسش انگشتر خریدم و واسه خودمم یه تسبیح با سنگهای رنگی خریدم و مامان اینا هم خرید کردن و بعدش اومدیم سوار ماشین شدیم و راننده میخواست مارو ببره بگردونه ولی بابام خسته بود و گفت بریم هتل....
ما فقط یکشنبه قرار بود با تور بریم الماس شرق و طرقبه و زیارت واسه همین نوید گفت بریم چند جارو جدای از تور بگردیم تا وقتمون هدر نره....واسه همین با راننده ای که نوید باهاش دوست شده بود واسه گردش رفتیم و انصافا جاهای توپی هم میبرد و خعلی هوامون رو داشت
....
بعد از گردش اومدیم شام خوردیم ولی رستوران هتل شلوغ بود!مکه ای اومده بود و یه سری رو واسه ولیمه دعوت کرده بود و کلی مهمون اومده بود واسشون.....
بعد از شام اومدیم تو اتاق و مامان اینا هم رفتند تو اتاقشون....نوید رفت بیرون یه زنگی به والده بزنه و منم خسبیدم تا ساعت ۱۱ نیم و بعدش با صدای در بیدار شدم ......
ساعت ۱۲ رفتم یه دوش گرفتم (حالا شما بشمارید چند بار حموم شده تا حالا بعدا به منه ملعون بیاید بگید التماس دعا).
....بعد از حموم ساعت ۱ اماده شدیم من و مامانم و نوید رفتیم حرم....
چادر اصفهانیم رو واسه اولین بار تو حرم پوشیدم تا ایشا الله هر سال بتونم بیام زیارت....وااااای تا وارد باب الجواد شدیم تا فضای اونجارو دیدم زدم زیر گریه و اینقدررررر گریه کردم کم مونده بود غش کنم والا
....گنبد رو واسه اولین بار که دیدم مامانم گفت حاجتت رو بگو زود.....منم حاجتامو گفتم ولی مگه میشد حرف بزنم؟اصلا گلو درد از بغض شدید و گریه نمیذاشت صدام در بیاد فقط زیر چادر گریهههه.....
از نوید که جدا شدیم اون رفت سمت مردونه و ما هم دعای داخل شدن به زیارت رو خوندیم و دمه پنجره فولاد تا رسیدم همه ی اشکام اونجا اومد
.....اینقدر دعا کردم و تک تک بچه ها رو دعا کردم و فقط وسط گریه هام اسم بچه ها یادم میومد...مامانم میگفت واه واه تو چه قدر اسم یادت مونده ماشا الله حافظت خوبه من چند تا خاله هات رو فقط یادم مونده ....خدایی همه رو با التماس به امام رضا دعا کردم و فرقی بین دوستام نذاشتم ولی چند تا اسم بود هی یادم میومد چند بار از امام رضا حاجتشون رو خواستم
!یکی دختر هستی عزیزم بود که تا پنجره فولاد رو دیدم یادش افتادم و مامانه پروشات گلم خیلی یادم میومد و واسه سر و سامون گرفتنه وضعیت دل ارام(پریسا)خیلی دعا کردم و واسه شفای مریض بد حال یگانه و قبولی تو درس ها و امتحانات تمومه بچه ها مخصوصا دنیا و یگانه(اگر همه رو اسم نمیبرم دلیل بر دعا نکردنم نیست به خدا)....واسه سپیده و رسیدن به ارزوهاش...واسه تینا و نسترن و زهرا ومهتابو دابی و.....برای سلامتی همه دوستان و کسانی که بچه دارند تک تک اسماشون رو گفتم تا هم خودشون سلامت باشند هم بچه هاشون....واسه مریم و موفقیت کار شوهرش کلی دعا کردم و اوووووووف اگر بخوام همه اسم ها رو بگم کلی باید بنویسم فقط در این حد میگم بدون منت ٬اینقدر اسم شماها یادم بود دعا واسه فک و فامیل یادم رفت بکنم و مامانم زحمتش رو کشید
....
شاید باورش سخت باشه واسه سلامتیه مامانه نوید هم خیلی دعا کردم چون قبلش فهمیدم فشار خونش بالا بوده و باید امروز (یکشنبه)قلبش اکو میشد و دکتر انژیو گرافیش میخواست بکنه ولی وقتی دیدم نوید ناراحته اینقدر مامانش رو دعا کردم فکر کنم دعای بی کینه زود حاجت روا میشه چون امروز نوید بهم گفت مامانم رفته اکو گفتند دیگه آنژیو نمیخواد با یه قرص مشکلش حل میشه
!خدارو شکرررررر .....درسته من باهاش رابطه ای ندارم ولی بالاخره واسه نوید و خانوادش عزیزه و بیماری هر کسی حتی دشمنه ادم هم خیلی ناراحت کننده هستش....
بعد از اینکه وارد ضریح شدیم با اینکه ساعت ۲ بود خیلی شلوغ بود و مامانم رفت جلو و دوبار دستش به ضریح رسید و منم رفتم جلو دیدم زن ها مخصوصا عرب ها وحشی بازی در میارند و هول میدند دیگه نرفتم جلو و فقط حاجتامو گفتم و بعدش رفتم یه گوشه نشستم دعای توسل خوندم و کلی صلوات فرستادم و بعدش باز جو گرفت منو دوباره اینقدر گریه کردم تا چشام عینه ک و ن خروس شد بسگی سرخ و ریز شد
...واسه حاجتام گریه نمیکردما چون خدا هر زمانی قسمت باشه و صلاح بدونه حاجت رو میده ولی کلا فضای اونجا منو گرفته بود و ولم نمیکرد....
تا ساعت ۳ اونجا نشستم و خودمو خالی کردم و بعدش اومدیم بیرون و نوید نیم ساعت زودتر بیرون اومده بود و داشت منجمد میشد
....ملیحه جونم تو حرم بهم اس ام اس داد بیداری یا نه؟گفتم حرمم و بهم گفت برو ضریح پایینی فاصلش با جایی که امام دفن شده خیلی کمه!ضریح بالایی ۱۱ متر فاصله داره ولی این یکی ۱ متر!رفتم ادرسش رو از خادم ها پرسیدم و بهم گفتند ساعت ۳ واسه زنونه باز میشه....
نوید زودتر رفته بود واسمون ماشین گرفته بود واسه همین نشد بریم اون یکی ضریح متاسفانه
.....تا اومدیم هتل و خوابیدیم شد ساعت ۳ نیم و صبحم ساعت ۸ نیم بیدار شدیم رفتیم رستوران صبحونه زدیم بر بدن و بعدش با تور لیدر محترم رفتیم الماس شرق یه دوری زدیم و از اونجا چند تا بوی مختلف عود خریدم و فروشنده عود هم یه پسر جوونی بود وقتی نوید داشت پولش رو حساب میکرد بهش گفت این عود ها واسه جاهای خاص و عروسیا هم میشه استفاده کرد خیلی عالیه!
اونم پسره هم اینقذه بی جنبه بود و برگشت گفت این عود ها واسه جاهای خاص٬با یه خانوم خاص٬و از اون کارای خاص خیلی عالیه!اخه ادم اینقدر پر رو؟نوید وقتی برگشتیم گفت من نمیدونم چرا هر کی مارو میبینه یاد کارای خاص میفته
!
بعد از الماس رفتیم امامزاده ناصر یاسر و از اونجا نوید عسل خرید و منم کیف پول از این سنتی ها.....تو اونجا مامانم گیج شده بود میگفت زود باش بریم امامزاده ناصر دایسر!گفتم ننه اون نایسر دایسر رنده و وسیله ی اشپزخونس چه ربطی به زیارتگاه داره
؟
بعد از اونجا هم رفتیم طرقبه رستوران دیدار شیشلیک زدیم بر بدن و فوق العاده غذاهاش عالی بود و منظرش هم بی نهایت زیبا بود
....
خدارو شکر خیلی خوش گذشت و ساعت ۲ راه فتادیم اومدیم سمت هتل و تا رسیدیم زود خوابیدیم چون بسیووووور خسته بودیم...
اها راستی امروز تو راه که بودم با مهتابی صحبت کردم و کلییییی عخش کردیم....خعلی دلم واسه بچه ها تنگولیده 
ساعت ۵ بیدار شدیم و نوید رفت بیرون بزنگه و بعدشم بره شلوارش رو بده خشکشویی واسش اتو بزنند و منم پاشدم کارامو کردم و ساعت ۶ تو لابی هتل با مسافر گلم و ملیحه ی عزیزم قرار داشتم.
...
از در آسانسور که اومدم بیرون یهو مسافر رو دیدم و پریدم بغلش و خعلیییییی خوشحال شدم....یهنی عشق و حال مسافرت من با دیدن دوستام تکمیل شد
!
نشستیم با هم صحبت کردیم و کلی خندیدیم و بعدش ملیحه جونم اومد رفتیم کافی شاپ هتل ابمیوه و قهوه گرفتیم و بعدش نشستیم به صحبت کردن و شوخی کردن....
من عکس مسافر عسیسم رو تو وبش دیده بودم و یه جورایی شناخت داشتم ولی ملیحه جون رو ندیده بودم و یهو دیدم یه دختر خانومه ناناس و جیگر با یه دست گل اومد سمتم و یهو دوزاریم افتاد دوست خشجله خودمه.....خیلی خیلی زحمت کشیده بود و کلییییییی بابت دست گل خجالتم داد....خودتون گلید عخشای من
....
ملیحه جونمممممم خیلی خیلی بابت گل ازت ممنونم ایشا الله اومدی تهران واست جبران کنم عزیزم
....
خلاصه یک ساعت و نیم نشستیم به حرف زدن و خعلییییییی حال کردم و نویدم بعد از اینکه از حموم اومد٬اومد پایین به دوست جونام سلام کرد و جالبه تا ملیحه نوید رو دید شناخت و گفت نوید هم اومد
!ولی هر دو تا دوستام گفتند نوید از عکسش لاغر تره!البته مسافر عسیسم چون زود رسیده بود نوید رو در حال الواتی تو لابی هتل دیده بود ولی نوید چون نمیشناخت همین طوری از بغلش رد شده بود....حالا نوید عینه این ازاذل یه لباس جذب قرمز مشکی پوشیده بود و با یه کلاه سوسولی داشت تو هپروت سیر میکرد ولی مسافر زبل شناخته بودش!دمش گرم.
...وسطای صحبتامون بابامم اومد از بغل دستمون رد شد و اومدم سلام علیکی کرد و رفت....
نوید تا رسید اومد پیشمون بشینه منم خیلی ریلکس بهش گفتم نوید جان دارم در مورد خانوادت غیبت میکنم لطف کن میز بغلی بشین!نویدم رفت اونجا نشست و یه کم هم مخ پرسنل اونجا رو کار گرفت و فقط میومد پارازیت مینداخت
!
داشتم نحوه ی اشناییمون رو واسه دوستای گلم تعریف میکردم یهو نوید بی مقدمه اومد به ملیحه گفت کدئین بدم خدمتتون؟سوگل میره رو منبر دیگه فکش گرم میشه ول کن نیست که!ااخه یکی نیست بگه نسناس تو سر پیازی یا ته پیاز؟تازه برگشته عاجزانه از دوستام خواهش میکنه و میگه تو رو خدا از سوگل بخواید شب ها تا ساعت ۲ ۳ با ناخن های بلندش رو کیبورد لپ تابش نزنه چون همش صدا خش خش میاد از تو اتاقش
!دلم میخواد گیساشو اتیش بزنم این جور مواقع....
خلاصه بی نهایت از دیدنه دوستام خوشحال شدم و یکی از بهترین خاطراتم شد.....موقع رفتن مسافر عزیزم زحمت کشیده بود واسم یه کیسه اورده بود بهم داد و فقط از تو کیسه یه بسته در اورد بهم گفت اینو از تو حرم واست اوردم و تبرکه منم که ذوق مرگ شدم وقتی دیدم از تو حرم واسم تبرک اورده
....قفونش بشم من با این صورت شیرین و ناناسش
بعد از اینکه بوس بوس بازی کردیم و از دوست جونام جدا شدم اومدم بالا کیسه ای که مسافر جون داد بود دستم رو باز کردم دیدم هی وایه من چه قدر زحمت کشیده .....زرشک و هل و زعفرون و نبات لطف کرده بود واسم خریده بود و به خدا اینقدر خجالت کشیدم که حد نداره
....فقط به نوید گفتم خاک به سرم کاشکی زودتر تو کیسه رو میدیدم تا ازش حسابی تشکر میکردم....مسافر جونم واقعا نمیدونم این همه محبت و مهربونیت رو چطوری جبران کنم فقط امیدوارم اولا حوائج قلبیت رو از خدا و امام رضا بگیری و دوما وقتی اومدی تهران بتونم گوشه ای از لطفت رو جبران کنم.....
وقتی اومدم تو اتاق زنگ زدم تشکر کنم و بگم اگه زحمتی نیست فردا حتی واسه ۵ دقیقه هم که شده دوستام بیان هتل تا یه یادگاری کوچولویی بهشون هدیه بدم تا گوشه ای از لطفشون جبران بشه.
...
فقط این وسط منه ابله دوربین تو کیفم بود یادم رفت با دوستام عسک یادگاری بندازم!اخه حواسه من دارم؟
بعد از صحبت با تل اماده شدیم رفتیم بیرون یه چرخی زدیم و بعدش با همون رانندهه رفتیم پاساژ وصال و بعدشم الماس شرق رفتیم یه سری خرید کردیم و واسه دوستام یادگاری خریدم چون تهرون سوغانی خاصی به جز دود و دم نداره مجبور شدم این یادگاری خعلی کوچولو و نا قابل رو از همین جا تهیه کنم ولی نمیگم چیه تا توی خماریش بمونید چون میان میخونند مزه اش میره
!
تا ۱۰ نیم بیرون بودیم و بعدش اومدیم رستوران شام خوردیم و ساعت ۱۱ اومدیم تو اتاق نوید رفت خوابید و منم دو ساعت تموم اومدم فک زدم و روز نوشت نوشتم تا برم بخسبم چون صبح زود باید بریم حرم کلی گریه زاری و حاجت دارم
.....
*عسیسای من کامنت ها رو فردا اگه وقت شد همه رو با جواب تایید میکنم...
امروز ساعت ۸ بیدار شدم و تند تند کارای خونه رو کردم و وقتی نوید رفت منم رفتم یه دوش گرفتم
و داشتم اماده میشدم برم بلیط هامون رو بگیرم بابا از کوه اومد و چپید تو حموم....
منم ارایش کردم و لباس پوشیدم و داشتم در پارکینگ رو میبستم بابا از پنجره اشپزخونه گفت نمیخوای منم همراهت بیام؟گفتم اگر دوست دارید تشریف بیارید!گفت جایی نمیری بعد از اونجا؟گفتم میرم ارایشگاه
....گفت پس خودت برو من نمیام....
منم راه افتادم رفتم سمت خیابون اپادانا بلیط ها رو از دفتر هواپیمایی گرفتم و به خاطر اسم بابا که اشتباه رو بلیط ها نوشته بودند یه ربع معطل شدم تا همه چی اوکی شد و بلیط ها رو تحویل دادند و اومدم سمت ماشین و بعدش رفتم سمت شهرک غرب واسه براشینگ موهام
....
این سری پیش ارایشگر قبلیم رفتم و کلی تحویل بازار بود!تا منو دید کیصافط میگه عروسک چه چسان فیسانه خشگلی کردی!منظورش ارایشم بود...خیلی از رنگ ارایشم خوشش اومده بود و عینه چشم چرونا هی نگاه میکرد
....
بعد از اینکه موهام رو سشوار کشید اومدم کارت بکشم دیدم خانوم دستگاه کارت خون نداره....دو ساعت رفتم عابر بانک پول گرفتم و بردم ارایشگاه بهش دادم....گفت من که گفتم سری بعد پولش رو بیار چرا خودت رو اذیت کردی؟گفتم نه یه موقع یادم میره مدیونت میشم
....
بعد از ارایشگاه اومدم سمت خونه و تو راه که نوید زنگید سر یه مسئله ای باهاش بحثم شد و مویابلم رو قطع کردم
...
اومدم خونه دیدم بابا نیست...رفتم دستامو بشورم دیدم صدا در اومد....بابا اومد گفت سوگل اومدی؟گفتم بله...گفت همسایه منتظرته بیا بریم...گفتم شما تشریف ببرید منم میام.!
وقتی بابا رفت منم لباسم رو عوض کردم و رفتم پایین....حالا نوید خودشو جر داد بسگی زنگ زد و منم حوصله نداشتم موبایلم رو خاموش کردم و نویدم رگباری زنگ زد به تل خونه ی همسایه!اونام وسط ناهار خوردن مجبور شدند گوشی رو بیارن بدن دسته من
....
منم تا گوشی رو گرفتم گفتم سر ناهارم بعدا تماس میگیرم و بعدش قطع کردم چون بدجوری از دستش عصبانی بودم!صبحم به خونه زنگ زد و من چون داشتم ارایش میکردم بابا گوشی رو برداشت....شنیدم نوید داره به باباش میگه بابا کی اومدی از کوه؟سوگل کجاس؟صدام و نمیشنوه؟باباش گفت نه!نویدم گفت صبح بحثمون شده به شما چیزی نگفته؟باباشم گفت نع!منم که ماشا الله گوشام تیززززززز
!بابا تو سالن نشسته بود داشت حرف میزد من تو اتاق خواب با در بسته داشتم حرفاشون رو میشنیدم و اینام فکر میکردند من چیزی نمیشنوم!
همسایه مون واسه ناهار خوراک مرغ و قرمه سبزی تدارک دیده بود و اولش خیلی معذب بودم چون اولین بار خونشون ناهار میخوردم....بعدش کم کم یخمون باز شد و با هم اشتی کردیم و شروع کردیم به صحبت و شوخی و تازه اونجا بود عینه اسکلا سال نو رو به همدیگه تبریک گفتیم
....
بعد ناهار بابا و همسایه مون تخته بازی کردند و خانومه همسایه هم ظرفارو جابه جا کرد و منم با گوشیم ور میرفتم....جالبه مودممون از بالا روشن بود و من از پایین با رمز مودممون تو نت بودم
!
تا ساعت ۵ اونجا بودیم و چایی و شیرینی هم زحمت کشید اورد و خلاصه کلی پذیرایی کردند و تا اینکه خداحافظی کردیم و اومدیم بالا....
تا رسیدیم بابا رفت چایی دم کرد و گفت چایی شون رو خوردی؟گفتم اره!گفت یه مزه ی بدی میداد از چی بود؟گفتم چایی کاکوتی بود واسه همین دوست نداشتید
!
گفت من متاسفانه با ناهارشونم حال نکردم!خیلییییییییییییی بابا باحاله به شدت به طعم غذاهای من که با رنگ و رو و چرب و نرمه عادت کرده هر غذایی میره تست میکنه میگه یه جوری بود خیلی خشک و بی رنگ و رو بود!جل الخالق
.....
بعد از اینکه اومدیم بابا چایی شیرینی خورد و منم ساک سفرمون رو بستم و واسه نوید هم ساکش رو بستم و کلی شکلات و کاکائوهایی که بابا واسمون اورده بود رو برداشتم واسه تو هتل همراهه مامان اینا بزنیم بر بدن و مسواک و عطر و ادکلن و کفش و کیف و یه عالم جینگیل پینگیل هم برداشتم
.....
امروز مرد طبقه پایینیمون به بابا میگفت یه خواهشی میشه بکنم؟بابا گفت بفرمایید...گفت میشه موقعی که سوگل خانوم چادر سرشه و به خودش نرسیده یه عکس ازش بگیرید ما ارزو به دلم نمونیم
؟گفتم مگه بده همسایه تون شلخته نیست؟گفت نه عالیه منو و خانومم شرط بستیم ببینیم کی میشه شمارو همین طوری نا مرتب ببینیم!خلاصه قراره بابا با چادر واسه اینا از من عکس بگیره!همسایه هس ما داریم؟مردم ارزو دارند اینام ارزو دارند....والا بوخودا
تا ساعت ۹ نیم منو بابا پای تی وی بودیم و یه کم هم صحبت کردیم و در مورد نوید صحبت کردم و گفتم متاسفانه تو کارش اعتدال نداره و روزای پنجشنبه هم به جای اینکه به خانواده برسه میذاره میره و منم تا یه حدی میتونم ادا اطوار تحمل کنم....بابا گفت این سری حس میکنم یه مشکلات ریزی با هم دارید چون همش اروم اروم بحث میکنید!گفتم فعلا مشکلات پیش پا افتاده هستش ولی اگر قرار باشه به همین روند ادامه بده مشکلات بزرگتر میشه و قطعا کار دست اقا زاده میدم
....گفت ازش میخوام به حرفت اهمیت بده و ببینه خواسته ی تو چیه؟
ساعت ۹ پاشدم واسه شام کوکو سبزی درست کردم و بابا رفت گردو و تخم مرغ واسه تو کوکو گرفت و منم سیر تازه خرد کردم و بابا هم گردو خرد کرد و با کمک هم کوکو درست کردیم و نوید که اومد با نون بربری شاممون رو زدیم بر بدن
...
نوید عذرخواهی کرد و اشتی کردیم و بهش خواسته مو گفتم و قول داد توجه کنه و این سری بحثمون ختم به خیر شد خدارو شکر تا ببینیم سر حرفش هست یا..........
؟
شاممون رو که خوردیم بابا رفت مسواک زد و خسبید ولی تا در رو قفل کرد نوید پرید به در که بابا باز کن کارت دارم!بابا در رو باز کرد و نوید گفت دو تا از بسته بیسکوییت خوشمزه هات بده سوگل همه رو زده بر بدن و واسه من نذاشته!گفتم یه بسته شو خودت خوردی همش رو تقصیر من ننداز!بابام واسه اینکه باز پاچه همدیگه رو نگیریم دو تا بسته بیسکوییت داد و بعدش خسبید....
نوید اومد چایی ریخت و با نون برنجی خورد و منم یه بیسکوییت خوردم
و بعدش اومدم وب رو اپ کنم و برم بخسبم....
فردا صبح میام جواب کامنت های تایید نشده رو میدم عسیسای من!امروز میخواستم کامنت ها رو جواب بدم ولی ۳ ۴ ساعتی اینترنتمون قطع بود
....تو هتل هم اگر نت بود صد در صد میام وب رو اپ میکنم و اگرم اینترنت نبود با موبایلم میام روز نوشت مینویسم و میرم....بوووووووس عخشای من
....
دیشب واسه افلین بار ساعت ۱۱ خوابیدم تا ۷ صبح.....فکر میکردم نصف شب بیدار بشم و دیگه خوابم نبره ولی یه ضرب خوابیدم تا خوده صبح
....
۷ بیدار شدم دیدم بابا تو اتاقش نیست و رفته ورزش!منم چایی دم کردم و میز صبحونه رو چیدم و دوباره رفتم ولو شدم تا ساعت ۹.....
بیدار که شدم دیدم نوید و بابا اماده شدند واسه رفتن....نوید بهم گفت پاشو برو چایی بریز ببین چه چایی دم کردم!!!!گفتم توام چایی دم کردی؟گفت مگه تو دم کرده بودی؟گفتم بلههههه!گفت اخه دیدم تفاله چایی تو سبد سینک نیست فکر کردم دم نکردی!یهنی رسما زحمت ما پـــــــشم
!
بعد از اینکه رفتند نشستم صبحونه خوردم و با مامانم صحبت کردم و یه کم توی نت چرخیدم و بعدش رفتم سرویس بهداشتی رو ضد عفونی کردم و اینقدر سابیدم تا شد عینه توالتای هتلا!رب و ربم در اومد از بوی وایتکس و مواد شوینده ولی ارزششو داشت و کلی حال کردم
....
بعد از اون اومدم خونه رو تی کشیدم و اتاق خواب رو مرتب کردم و بعدش اومدم ظرفای تو اشپزخونه رو شستم و کم کم داره تر زده میشه به پوست دستم
!قبلا ظرفای صبحونه و ناهار و شام رو جمع میکردم و تو ماشین میذاشتم ولی حالا همون موقع میشورم و سریع دستم پوست پوست میشه!
اشپزخونه رو هم تمیز کردم و عود هم روشن کردم و تا اومدم بشینم دیدم ساعت ۱۲ نیم بابا اومد....یه کیسه سبزی دستم داد و خودشم رفت خونه همسایه پایینی تا ساعت ۲
.....
سبزی ها رو پاک کردم و شستم و غذا رو هم گرم کردم تا بابا اومد....بهم گفت همسایه میخواست منو ناهار نگه داره ولی گفتم سوگل منتظرمه حالا با اصرار ازم خواستند فردا بریم ناهار خونشون....مخالفت نکردم ولی گفتم شما که ایران میاید چه همه با ما مهربون میشند انگار نه انگار زنش واسم چشم و ابرو نازک میکرد
!
بعدش نشستیم ناهارمون رو خوردیم و بابا چایی زد بر بدن و رفتیم بخوابیم یهو زنگ زدند ادرس دادند فردا بریم بلیط هامون رو از دفتر بگیریم....بابا بهم گفت فردا از ساعت ۶ با همسایه پایینی میرم کوه تو با نوید برو بگیر!گفتم فردا نوید کمیسیون داره باید خودم تنها برم...هوووووووورا فردا ماشین دست خودمه و میرم پی الواتی
!
افل میرم شرکت بلیط رو میگیرم و بعدش میرم ارایشگاه موهامو سشوار میکشم
و بعدش میام ناهاره اماده ی همسایه رو میزنم بر بدن و بعدشم میام میخسبم....بابا هی میگه چرا چمدون نمیبندی؟گفتم بابا اخه فقط مانتو و شلوار و کفش لازم دارم اصن هتل نمیمونیم که انچنان تشکیلانی واسه خودمون برداریم!تو نیم ساعت چمدون رو میبندم و اماده میشیم البته همچین راحت هم نیستا باید سشوار و لوازم ارایش و لب تاپ و دوربین و همه اینارو اماده کنم ولی گشادیم میشه نیدونم چرا
؟
بعد از تل تا ساعت ۶ خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم بابا از پارک برگشته و رفته بود ورزش....منم زود رفتم اپیلیدی اوردم صورتم رو تمیز کردم و ابروهامم صفا دادم و یه ارایش ناناس کردم و با هم رفتیم بوستان تا به سلیقه ی من یه عینک واسه مطالعه بخره...اووووووف اینقدر سر یه عینک بابا چونه زد فروشندهه گریه اش گرفته بود منم ریلکس واسه خودم جلون میدادم
!اخر سرم دختره گفت به خاطر این خانوم(بنده)چون مشتری خوبمونه بهتون ۳۰ تومن تخفیف میدم....
عینک رو که سفارش دادیم اومدم پیش حسین مداد سفید و سیاه خریدم و حالا اونم فکش گرم شده بود و همش داشت جنسای جدیدش رو توضیح میداد و بابا نویدم پرسید سوگل این رنگا(منظورش پنکک بود)همش ۳۵۰۰۰ تومنه؟گفتم نه پدره من دونه ایه...گفت چرا اینجا اینقدر اینا گرونه اخه یه پنکک ۱۰ دلاره؟گفتم به پوله ما بدبخت بیچاره ها ۳۵۰۰۰ تومنه.
...
بعد از بوستان اومدیم پارک دمه خونه با دستگاه یه کم ورزش کردیم و بعدش اومدیم خونه و پشت سرمون نوید هم رسید....
بابا ماست و خیار به عنوان شام خورد و ما هم قیمه و برنح از دیشب مونده بود زدیم بر بدن و بعد شام بابا رفت بخوابه و منم اومدم وب رو اپ کنم و نویدم پای تی وی فیلم میبینه
!!!
امروز نوید و بابا ساعت ۹ رفتند و منم خیلی ریلکس تا ۹ خسبیدم و بیدار که شدم دیدم میز صبحونه جمع نشده و یه سلام علیک با بابا کردم و رفتم سوختگیری کنم
!
نوید که اماده شد رفتند بیرون و منم بعد از اینکه صبحونم رو خوردم یه کم تی وی دیدم و تو نت یه چرخی زدم و رفتم تا ساعت ۱۲ خسبیدم....اووووووف چه حالی داد خواب بعد صبحونه!
با صدای زنگ عمه خانومه نوید بیدار شدم و جواب تل رو دادم و حالا مگه عمه اقدس از من میکشید بیرون
؟نیم ساعت صحبت کرد و در اخر بعد از کلی صغری کبری چیدن گفت پسرم از کار بیکار شده ببین بابا واسش میتونه کاری بکنه؟گفتم عمه بابا اگر اشنا داشت پسر خودش ۴ سال ور دله من سبزی پاک نمیکرد
!والا بوخودا
خو لا مصب موخوای بگی بابا ماشین براش بخره؟برووووو عامو عروس خودش تو نوبته یهنی اگر نوبت من نادیده گرفته بشه با کش شورت خودمو دار میزنم
....
بعد تل سگ خواب شدم و اومدم با مامانم فک زدم و ناهارمم گرم کردم و با سبزی زدم بر بدن و تا ساعت ۴ با بچه ها تو ف ی س کرم ریختم و بعدش رفتم ظرفارو شستم و خونه رو داشتم گردگیری میکردم که بابا از راه رسید....
خونه رو گردگیری که کردم رفتم تی هم کشیدم و عود هم روشن کردم و اباژور ها رو هم روشن کردم و فضا خعلی عخشولانه شد
....
بابا یه کم کتاب خوند و واسش اهنگای جینگولکی گذاشتم
و بعدش گفت بیا تردمیل یادم بده بازی کنم....حالا منه انچوچک نیم ساعت قبلش تی کشیده بودم یهو بابا کفشای ورزشش که خاکی بود رو پوشید و رو تردمیل ورزش کرد
....به جای بابا من از حرص خاکای رو زمین و تردمیل کالری سوزوندم!
تو فاصله ای که بابا رفت ورزش کنه واسش خیار و موز و کیوی و پرتقال و سیب پوست کندم و اماده کردم بیاد بخوره....بعدشم اجیل تو حلقش ریختم و اخر سرم از چایی لاغری های من یکی زد بر بدن....
منم یه کم که تی وی دیدم ساعت ۸ رفتم واسه شام قیمه سیب زمینی درست کردمو برنج هم دم کردم و سیب زمینی هم سرخ کردم و اومدم نشستم ماست و خیار هم واسه بابا درستیدم و سیبزی خوردن هم شستم و رسما سرویس شدم بسگی کار کردم
!
نوید ساعت ۹ اومد و منم میز رو چیدم و اولش بابا گفت من شام نمیخورم فقط ماست و خیار ولی وقتی ته دیگ و خورشت و سیب زمینی های روشو دید وسوسه شد و از بشقاب من واسه خودش برنج برداشت و ۳تایی قیمه زدیم بر بدن
....
ساعت ۱۰ هم بابا رفت مسواکش رو زد و نویدم رفت پی کتاب خوندن و کارای فرهنگیش منم واسه اولین بار زود اومدم وب رو اپ کنم و برم به کارای فرهنگیه درونه اتاق خواب بپردازم
!
وای همین الان باز از دست بابا غش غش خندیدیم.....مسواکش رو زده منم دارم روز نوشت مینویسم یک دور گفت شب بخیر رفت تو اتاق و مثله همیشه در رو روی خودش قفل کرد....چند ثانیه بعدش اومد یه نگاهی به من کرد باز رفت در اتاق رو قفل کرد و دوباره بعد از چند ثانیه اومد بیرون یهو من زدم زیر خنده
!کنجکاو شد اومد تو اتاق بهم گفت چیه چرا میخندی؟گفتم به شما میخندم!حالا نگاهش به مانیتور بود فکر کرد یه چیزی تو ف ی س دیدم دارم میخندم....گفت داری به من میخندی؟حالا خودشم غش غش میخندید....گفتم اره اخه ثانیه ای تا در قفل میشه میاید بیرون....گفت خوب یه کاری دارم یادم نمیاد!بعدشم تو چه قدر بیکاری که به کارای من میخندی.....پوکیده بود از خنده بعدش رفت بخوابه و حالا من رفتم پشت در گفتم بابا مطمئنی داری میخوابی؟جونه من الان تصمیم به خواب داری؟گفت برو بچهههه دارم میخوابم!گفتم چه تضمینیه که دارید میخوابید؟گفت بابا دارم پتو رو خودم میکشم تو برو....خلاصه داستانی داریم ما با این بابااا.
....
اه اه اه چه روز نوشت کوتاه و داغونی این چند خط هم نمینوشتم که سنگین تر بودم
.....
دیروز ساعت ۹ بیدار شدم و بابا چون حالم بد بود خودش زحمت کشیده بود و میز صبحونه رو اماده کرده بود...منم پاشدم واسه خودم عرق نعناع درست کردم و با دو تا قرص خوردم و خدارو شکر بهتر شدم
....
بعد صبحونه بابا رفت ورزش و بعدشم رفت خونه همسایه پایینیمون ت خ ته بازی کرد و من و نویدم اماده شدیم ساعت ۱۱ نیم رفتیم تره بار شهرک غرب....
از اونجا ۱۵کیلو نخودفرنگی گرفتم و یه سری وسایل بهداشتی مثله دستمال و ابزار ن ا م و س ی
و وایتکس و ......خریدم!
میخواستم مثله هر سال باقالی و نخود فرنگی رو اماده بگیرم ولی نخود فرنگیه اماده خیلی زیر بود و باقالی ها هم زرد و کوچیک!
بعد از اونجا رفتیم بوستان نوید گفت چیزی دوست داری انتخاب کن بعدا بیام واست بخرم!من چیز خاصی نمیخواستم فقط رفتم ساعت فروشی اون ساعت جدیده رو دادم یه نگینش رو انداخت چون خونه ی عمو از دستم افتاد و یه نگینش افتاد!نیم ساعت منتظر موندم تا درست شد و چند تا ساعت هم تست کردم و عاشقشون شده بودم بسگی خشگل بودند
....
وقتی ساعت رو گرفتیم اومدیم تو پارکینگ بوستان ماشین رو برداشتیم و اومدیم از دمه خونه میوه و خرت و پرت خریدیم و بعدشم اومدیم خونه.....
وقتی رسیدیم بابا داشت کتاب میخوند و اهنگای رادیو پیام هم خوراکشه و همش در حال گوش دادنه
....
لباسامو که عوض کردم واسشون ناهار اوردم و چون اشکنه و میرزا قاسمی مونده بود بابا نذاشت ناهار درست کنم و گفت همینارو میخوریم!
ناهارمون رو که خوردیم نوید رفت حموم و جیم زد رفت بیرون پی الواتی.....منم خونه رو تی و جارو و گردگیری کردم و سرویس بهداشتی ها رو شستم و وقتی خونه برق افتادم رفتم پیش بابا دیدم نشسته یه عالم نخود فرنگیا رو واسم درست کرده!منم نشستم بغل دستش و تا ساعت شش ۱۰ کیلو نخود رو پاک کردیم و دیگه خسته شدم ۵ کیلو موند واسه امروز
!
دوست بابا قرار بود بیاد دیدنه بابا ولی گوشیه بابا خط نداده بود و دوست بابا نتونسته بود ادرس بگیره و بابا هم فکر میکرد حالا که دیر شده دیگه نمیاد...ساعت ۶ دوسی به بابا اس ام اس داد که از ساعت ۱ دارم تماس میگیرن ولی در دسترس نیستید!
بابا سریع زنگ زد به دوستش و قرارشون افتاد واسه عصر روز شنبه!نیم ساعتی هم با تل با هم صحبت و شوخی میکردند
....
بعد تل واسه بابا میوه اوردم خورد و بعدش نشستیم تی وی دیدیم و بزنگاه که تموم شد رفتم واسه شام نخود پلو درست کردم و ساعت ۹ هم نوید برگشت....
بابا گیر داده بود چرا دیر کردی نویدم گفت وقتی گوشی سوگل رو خریدم یارو انتی ویروس نصب نکرده بود و تمومه گوشیش پر ویروس بود و برای همین نمیشد اس ام اس بده...امروز گوشیش رو بردم درست کنم یارو سیم کارتم رو داخلش گذاشت تا امتحان بکنه هم گوشی من ویروسی شد هم گوشی تعمیرکاره
!خلاصه کلی هزینه کردم گوشیامون رو فلش کردیم و بعدشم انتی ویروس نصب کردیم....
واسه اکثره دوستام اس ام اس پشت سر هم فرستاده شده بود و بعضیاشونم تماس گرفتند ببینند چی شده
؟نوید میگفت تو ابرومو سولاخ سولاخ کردی اخه این چه اس ام اس هایی هست که واسه دوستات فرستادی....یکیشو نوشته بودی کجایی انینه تعمیرکاره خوند کلی خندید و گفت چه اس ام اس های با مزه ای!یکیشو نوشته بودی اااااااایش نمودی منو گوشیو چرا جواب نمیدی؟یکیشو نوشته بودی دسم به بوق بند بود نشد جوابتو بدم حالا بنال!اخه تو چرا ادم نمیشی شد یکبار گوشیت رو بدم تعمیر ابرمو نبری؟گفتم خو دوستان پیگیر حالم هستند ببیند زنده ام یا نه؟گفت توام جوابارو اینطوری باید بدی نسناس؟گفتم خو خودشون تنشون میخاره و تازه ذوق ملگ میشند من س س ک ی جوابشون رو میدم
!
حالا ما داشتیم صحبت میکردیم اومدم تی وی رو خاموش کنم دیدم بابا ریلکس نشسته رو مبل و گلکسی تب منم دستش و داره وبلاگم رو میخونه
!!!!!
یهنی دویدم پیش نوید گفتم یا ابررررر فرز بابات داره اخرین روز نوشت رو میخونه تا بدبخت نشدم برو تبلت رو از دستش به یه بهونه ای بگیر!نوید با یه بد بختی بابا رو گول زد و گوشی رو گرفت...این دومین سوتی بود!
اولین سوتی که خودمون مرده بودیم از خنده!بعد ناهار به عنوان دسر حلوا خوردیم و نویدم حلوا میخوره دوپینگ میشه و شیطنتش گل میکنه
!
بابا داشت تو اتاقش کتاب میخوند و منم اومدم پای نت یهو نوید با یه حاله داغونی اومد سوگل بیا تو اتاق و.......
گفتم بشین بینیم بابا من دارم پر پر میزنم اینقدر حالم بده تو چرا اینطوری شدی؟باباتو میبینی حس بوقت تحریک میشه
؟گفت حالا تو بیا توی اتاق یه کاری دارم....
رفتم تو اتاق و گفت جا لباسی پشت در رو بردار در رو ببند کلیدشم بردار قفل کن بابا هر لحظه ممکنه در رو باز کنه!حالا بد بخته بی نوا کار خاصی هم نداشت ولی از باباش خجالت میکشید!
منم در رو قفل کردم و حالا این وسط بابا انگار آش آلو خورده بود ثانیه ای میومد در حموم رو باز میکرد و میرفت سر توالت فرنگی
!
واااااای اینقدر از دست بابا خندیدم.....بعدش رفت تو اتاقش و باز یادش افتاد مسواک نزده!اومد بیرون رفت مسواک زد و نویدم که اوضاع خیت!
خلاصه یه کرمی ریختیم و نوید وضعیتش اوکی شد و حالا در اتاق ما قفل بابا پاشده بود رفته بود در خونه رو باز کرده بود جلو در واحد داشت چمدونش رو تمیز میکرد یهو باد اومد در خونه بسته شد پشت در مونده بود به در و دیوار پریده بود تا در رو واسش باز کنم
!
دقیقا این حادثه زمانی رخ داد که داستان نوید سر جای حساسش بود و باباشم پشت سر هم در میزد..من مونده بودم بین این دوتا....رفتم در رو باز کردم و همزمان منو بابا اینقدر خندیدیم که نفسم بالا نمیومد
!
نویدم عصبی بود خیلی تابلو چپید تو حموم ولی باباش دوزاریش افتاده بود چه موشکولی داره!چون قبلش از نوید اصرار و منم با صدای بلند میگفتم نع!!!!!یهنی صحنه ی پشت در موندن و تلاشه بابا واسه وارد شدن به خونه یادم میفته میترکم از خنده
!خلاصه خیلی باحال بود....
دیشب رکب زدیم و گوشی رو که تحویل گرفتیم داشتیم صحبت میکردیم یهو همسایه طبقه دوم تل زد که میخوایم بیایم دیدنه بابا و بازدید عید!
نوید گفت ده دقیقه دیگه تشریف بیارید....زود پاشدم مانتو پوشیدم و پیش دستی اماده کردم و نویدم چایی دم کرد و میخواستم بشینم یهو نوید رفت سر قابلمه گفت نخود پلو با چی داریم؟گفتم با هیچی!باباشم گفت مثله عدس پلوس دیگه به چیزی نیازی نداره!نوید گیر داد من با مرغ دوس دارم خالی خوشم نمیاد....
تند تند فیله مرغ برداشتم گذاشتم تو مایکروفر یخش اب شد و گذاشتم واسه سرخ شدن
.....
مستاجره بابا اومد دیدنمون و واسمون تو یه ساک خیلی ناناس شکلات گذاشته بود و اورده بود....از این جعبه تزئینی های کاکائو فرمند بود!
ازشون پذیرایی کردم و تند تند به مرغم سر میزدم و یه بویی راه افتاده بود جلو مهمونا کلی عذرخواهی کردم!
نویدم جلو مهمونا ضایع بازیش گرفته بود زده بود کانال م ن و تو داشت اهنگ های ژاکلین رو نشون میداد و حالا اینام مذهبی. ثانیه ای ویدیو های داغون داشت پخش میکرد و اینام زیر چشمی نگاه میکردند!بساطی دارم با این نوید
...
ساعت ۱۰ مهمونامون رفتند و منم شام اوردم زدند بر بدن و تا ساعت ۱۱ هم بابا و نوید نشستند شعر ی ا دت نره رو دیدند.... بابا با اینکه دفعه دومشه داره میبینه ولی خیلی خوشش میاد و از ادا اطوار امید غش غش میخنده!
منم بعد شام ظرفارو خودم با دست شستم چون حوصله نداشتم جمع بشه واسه صبح!خونه رو مرتب کردم و وسایل رو جا به جا کردم و وقتی به حالت اول برگشت و مرتب شد کرمم خوابید....
ساعت ۱۱ بابا رفت خوابید و نویدم لباساشو اتو کرد و ساعت ۱ رفتیم خسبیدیم یهو تو اوج خواب بودم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره
!نوید پرید گفت اخه این ساعت گوشیتو گذاشتی واسه الارم دادن؟منم که خوابالو گفتم من واسه ۷ نیم گذاشتم این گوشی که خریدی به درد نمیخوره اههههه....نزدیک ساعت ۳ کم مونده بود همدیگه رو جر بدیم و بابا هم بیدار شد اومد رفت دستشویی ولی در اتاقمون رو باز نکرد ببینه چی شده....
باز خسبیدیم و دوباره زنگ خورد و منم دستم رو گوشی بردم و صداشو گذاشتم رو سایلنت....
صبح پاشدم ببینم گوشیه چشه؟دیدم مهتاب کیصافط اس ام اس داده اصفهان زلزله اومده دارم میلرزم از ترس
!زنگ زده بود نصف شب من دلداریش بدم منه خرم فکر کردم بودم گوشیه قاط زده!تازه فهمیدم دستم خورده رو گوشی و واسه بار سوم من زنگ زدم به مهتاب!اصن یه وضی
ساعت ۷ نیم اومدم میز صبحونه رو چیدم و بابا هم خواب مونده بود نرفته بود ورزش فقط رفت نون سنگک گرفت و اومد صبحونه شو با نوید خورد و بعدشم نوید رفت حموم و کاراشو کرد ساعت ۹ رفتند به کاراشون برسند!
بابا از دیشب که دوستش پشت خط مونده بود گیر داده بود بره سیم کارت ایرانسل بخره صبح یکبار ساعت ۸ نیم رفت امور مشترکین ولی بسته بود و اومد گفت ساعت ۹ باز میکنند!
ساعت ۹ تا ۹نیم دمه اونجا معطل شده بودند و بعدشم نوید ماشینو برداشته بود به کاراش برسه بابا هم گفته بود منو بذار یوسف اباد دمه خونه عمو....
حالا نوید باید ۱۰ اداره باشه ساعت ۹:۵۵ دمه خونه عمو بود....اینقدر از دست کارای بابا خندیدم و به نوید گفتم گوله کن تو چمران با نیم ساعت تاخیر میرسی
...
بعد تل چون قرص ضد حساسیت خورده بودم خوابم گرفت و تا ۱۲ خسبیدم و بعدش با صدای تل مامانم بیدار شدم و بهم گفت یلدا حاملس!همون دختره که چند ماه پیش عروسیش بود و شوهرش بیکار بود و وضع مالیشون زیر ۰!
گفتم خو به من چه ...گفت عمش زنگ زده گفته هر کی میتونه کمک کنه واسه بچه از حالا خرد خرد لباس بخریم!گفت یکی دیگه حالشو میکنه و تخم بچه میکاره ما باید پول بدیم؟من اگه داشتم واسه بچه خودم خرید میکردم و حامله میشدم!ادم وقتی میبینه شوهرش در امدش ماهی ۲۰ هزار تومن هم نیست و نون خالی سق میزنند یه کم فرهنگ داشته باشه عینه این بی سوادا راحت عشق و حال نکنه و بگه هر چی باداباد!خلاصه این وسط خوابمون حروم شد واسه لنگ و پاچه ی یکی دیگه!اخه فک و فامیله که من دارم؟اووووووووغ
بعد از تل اومدم یه کم ناهار خوردم ولی نمیدونم چه مرگم شده انگار یه نارنگی گیر کرده وسط گلوم هی بالا پایین میشه!اصلا چیزی پایین نمیره و هر کاری میکنم و اب میخورم درست نمیشه!نیدونم چه موشکولیه؟
چند لقمه با بدختی خوردم و بعدش نوشابه و چایی و اب چند تا لیوان خوردم تا بهتر بشم ولی تغییری نکرد
....
اومدم خونه رو مرتب کردم و رو تختی اتاق رو کشیدم و ظرفای صبحونه رو شستم و خونه که مرتب شد اومدم ۱۵ تا عکس واسه دختر میترا جون فرستادم تا حالشو ببره و بعدشم اومدم یه کم از روز نوشت رو نوشتم و ثبت موقت کردم و منتظر شدم تا بابا بیاد خونه و بعدشم دوست جونش از راه برسه
....
راستی امروز طی یه عمل انتحاری با کمک یکی از دوستای گل و عزیزم که باباشون با بابای نوید تو یه اداره بودند و باز نشست شدند فهمیدم ادرس هتل و اسمش چیه.....دوست عسیسم یه هفته زودتر از ما با تور رفت ولی تمومه اطلاعات اونجارو مو به مو زحمت کشید و واسم توضیح داد
....
منم زنگ زدم و از همون هتل یه اتاق دو تخته واسه مامان اینا رزرو کردم تا واسه بیرون رفتن مشکلی نداشته باشیم و تو یه هتل باشیم...خدارو شکرررررر
عاشقتم دوست جونم خیلی کمک بزرگی بهم کردی چون تا اخر هفته اصلا معلوم نبود کجا باید بریم
!من بیرون نت دوست زیادی ندارم وقتی میگم دوسی یهنی همین دوستای وبلاگیم منظورمه![]()
امروز تا ساعت ۷ منتظر دوست بابا شدیم تا از راه رسید و واسمون از کرمانشاه نون برنجی ونون خرمایی اورده بود....
با شیرینی و میوه و چایی ازش پذیرایی کردم و یه کم نشستم پیششون و بعدشم تنهاشون گذاشتم تا دو تا دوست اگر حرف خصوصی با هم دارند بزنند و راحت باشند
...
ساعت ۸ رفتم تو اشپزخونه واسه شام کتلت درست کردم و به نویدم زنگ زدم سر سراه نون بربری بگیر بیار با کتلت فاز میده!دیگه بی خیال برنج شدم....
ساعت ۹ نوید اومد و با دوست بابا صحبت کرد و یه ربع بعدشم دوسی رفت و منم قارچ سرخ کردم و کنار کتلت خیارشور و گوجه گذاشتم و با نون بربری اوردم سر میز و بابا هم وسوسه شد نشست با ما شام خورد....میگفت عجب شامی واسه اقا نوید تدارک دیدی خوش به حالش!گفتم شما هم بفرمایید شام بخورید....نشست کنارمون اول به هوای قارچ ها اومد و بعدشم وسوسه شد و با ترشی بادمجون کتلت هم زد بر بدن
....
بعد شام خونه رو جارو زدم چون خرده نون رو زمین ریخته بود و بعدشم ظرفارو گذاشتم واسه شستن و خونه که مرتب شد اماده شدم با نوید رفتیم دکتر..تمامه بدنم کهیر زده بود و التهابش راهه گلوم رو بسته بود....
نیم ساعت منتظر شدیم تا نوبتمون شد و دکتر معاینم کرد و قرص و شربت داد و گفت اگر خوب نشدی امپول کورتن بزن.
...به نویده بی شرف میگم گیر ندی به دکتر بگی کهیرامو ببینه!اخه تا میریم دکتر اینقدر مخ دکتره رو تیلیت میکنه و فوضولی میکنه دکتره مغزش ارور میده...حالا اینم گیر داده بود دکتره باید لختت بکنه ببینه مشکل از چیه؟گفتم بابا تو به کار دکتر کاری نداشته باش!تا رسیدیم دکتر اخر فوضولیشو کرد و ....
!وقتی از دکتر اومدیم بیرون زود گفت تازه میخواستم بگم شلوارتو بکش پایین ببینه موشکوله پایین از چیه؟ا
اخه من به این چی بگم؟بزنم لهش کنم؟کم مونده بود اونجا صیغه محرمیت واسمون بخونه تازه جلو دکتره میگه خجالت نکش دکتر محرمه به خانوما
!فوضوووووووله این بشر
ساعت ۱۲ برگشتیم خونه و سر راه نوید رفت ابمیوه خرید خورد و منم یه ابمعدنی تگری زدم بر بدن و داروهامم خوردم و اومدیم خونه....
بابا خواب بود و نویدم چایی شیرینیش رو خورد و الان اماده شده بره بخوابه...منم که الاف و سرگردون تو نت ول میچرخم که بیکار نباشم
!
دوستای گلم چند تا خواهش دارم این پایین مینویسم:
*عزیزانی که لطف میکنند و تشریف میارند به وب من قدمشون رو چشم ولی لطف کنند نیان به من دیکته کنند چرا به وبم سر نمیزنی؟ما منتظرتیم یا ازت دلخوریم که به وب ما نمیای!من وقت داشته باشم حتما به وب دوستان میام و هنوز نتونستم بشینم یه دل سیر وبلاگ دوستانی که تو لینکم هستند رو بخونم چه برسه دوستای جدید
.....
*کامنت های خصوصی رو به هیچ عنوان نمیتونم بخونم خواهشا کامنت خصوصی ندید اگر عمومی باشه همون موقع میشه جواب داد ولی جواب کامنت های خصوصی رو یادم میره بدم به خدااااااااا.
...
*من از طریق ای میل با هیچ دوستی به جز اون دسته از خانوم هایی که با هم از قبل عکس رد و بدل میکردیم نمیتونم عکس ارسال کنم پس لطفا ای میلی در رابطه با ارسال عکس ندید مخصوصا اقایون محترم....قضیه رو ناموسی نکنید 
*دوستای گلی که همش در حال کامنت دادن یا میل زدن واسه گرفتن رمز هستید من شرمندتونم چون این رمز واسه خودم میمونه و نمیتونم دائما تغییرش بدم!دوباره عکسارو میذارم ولی باز زود بر میدارم دلیلشم اینه که نمیخوام اون افرادی که خیلی بهم نزدیک هستند بیان همه عکس و جیک و پیکم رو بفهمند!واسه همین سر یه روز رمزی میشه
....
*گندم عزیزم ادرس وبت رو اشتباه گذاشته بودی....خشگلم امیدوارم حال مامان خوب بشه و باز شادی به زندگیتون برگرده....من خودم اگه لایق باشم مامان رو دعا میکنم و شفاش رو از امام رضا میخوام...از دوستای عزیزم خواهش میکنم مامانه گندم عزیز رو دعا کنند تا زود شفا بگیره
.....
*از تمومه دوستای گلی که واسه رفتن به مشهد راهنماییم کردند و کلی وقت گذاشتند و واسم ادرس هتل و جاهای دیدنی و رستورانا و پاساژارو معرفی کردند ممنونم ایشا اللهههه بتونم محبتشون رو جبران کنم....عاشقتونمممم
تمومه این چیزایی که بالا نوشتم به جز ارسال عکس واسه دوستان تا یه ماه دیگه درست میشه چون الان وقتم خیلی محدوده مجبور شدم اینارو بنویسم تا اگر کامنتی دیر جواب داده شد و یا کامنت خصوصی جواب داده نشد دوستان دلخور نشند....من صبح ها تا ظهر مشغوله کار خونه و غذا و این جور چیزام و عصر به بعدم در کنار بابا هستم و تا تکون میخورم و میام وب رو اپ کنم یه کاری پیش میاد!شب ها هم از صدای تایپ کردن بیدار میشه بابا و از ترس اینکه غر نزنه و بد خواب نشه تا نصف شب باید برم بی صدا کتاب بخونم
!این مدت یه کم برنامه های عادی بهم میریزه ولی خوب مهمونه و احترامش واجب!رو چیزایی که حساسه کمتر باید انجام داد تا آرامش بهم نریزه....حوصله صحبت و حاشیه ندارم و همین که همه چی رو روال باشه و ساعت خواب خودمم تنظیم بشه واسم کافیه
.....
قفونه همتون بشممم....
سلام عسیسای من...
دیروز نوید و بابا بعد صبحونه رفتند دنباله کاراشون و موقع رفتن به بابا گفتم اگه خواستید ناهار بیاید خونه بهم خبر بدید تا ناهار درست کنم....
بعد از رفتنشون اومدم تو نت وب رو اپ کردم و بعدش پای تل بودم و ساعت ۱۲ بابا زنگ زد گفت ناهار نمیام....منم پاشدم واسه خودم از تو یخچال غذا برداشتم و گرم کردم و جلوی تی وی ولو شدم و ناهارمو زدم بر بدن
....
بعد از اینکه کلی فیلم دیدم پاشدم به کارای خونه رسیدم و حسابی حال و حولی به خونه دادم و وقتی همه جارو تمیز کردم یه عود روشن کیه کردم و فضای خونه رو خوشبو کردم!اصن عاشق بوی این عود مدیتیشنم من
....
یه کم مجله خوندم و با نوید فک زدم و خوابم برد تا ساعت ۶....وقتی بیدار شدم فکر کردم بابا اومده خونه اما همه چی سر جاش بود و به جز نظافتچی کسی وارد ساختمون نشده بود....
پول نظافتچی رو اومدم حساب کردم و به یه اقا دکی زنگ زدم واسه یه کاری وقت گرفتم و نسناس واسه ۲۳ اردیبهشت بهم وقت داد منم ناچارا قبول کردم
!
تا ساعت ۸ نیم خونه تنها بودم و یه اباژور روشن کردم و تو تاریکی واسه خودم صفا میکردم تا موقعی که نوید اومد....
تا رسید سراغه شام رو گرفت و منم سه سوته واسه شام اشکنه درست کردم و وقتی بابا اومد ساعت ۹ نیم شاممون رو اوردم خوردیم...
دیشب به شدت بی حال و کسل بودم دلیلشم علایم شدید پ ر ی ... بود اونم بعد دو ماه
!این سری میدونم پدرم در میاد ولی خدارو شکر قبل از رفتن به مشهد داره شروع میشه و واسه ی اون موقع همه چی اوکی هست....حالا منم کم درد شدید داشتم و عصبی بودم نوید گیر داده بود چی شده؟چرا ناراحتی؟یه کاره برگشت به بابا گفت من میدونم ناراحتیش واسه چیه؟چون خونه تنها بوده و ماشین نداشته بره تهرانپارس فردا ماشینو بذار دست سوگل باشه!
البته بدم نگفت چون تو این مدتی که بابا اومده یکبار بیرون نرفتیم بگردیم و همش تا شب ماشین دست باباس منم تو خونه چند روز پشت سر هم بمونم کلافه میشم...یکی از دلایل پاچه گیری های دیشبم همین موضوع بود ولییییییی مشکل اصلیم سر بهم خوردن هورمونام بود....لا مصب چند روزه اینطوریه نمیدونم چرا اینقدر ناز داره پدرم در اومد....
بعد شام بابا اخبار دید و بعدشم رفت خوابید و منم به کمک نوید لباسارو شستم و پهن کردم و لباس قبلی هارو هم تا کردم و جا به جاشون کردم
....
دیشب داشتم با نوید برنامه ریزی میکردم بعد مشهد یه شهر دیگه واسه مسافرت بریم حالا نیدونم کدوم سمت بگم بریم!اصفهان٬شیراز٬کاشون٬شمال؟نمیدونم شایدم کیش بریم خونه پسر عمه ی نوید ولی تا جایی که بتونم یه جایی رو انتخاب میکنم که مامان بابام هم بتونند باهام بیان بدون اونا هیچ کجای دنیا بهم حال نمیده....ماه عسل ثانیه به ثانیه به یادشون بودم و حتی سر میز غذا هم همش میگفتم جاشون خالی کاشکی پیش من بودند
...یهنی اگر اینقدر بچه ننه نبودم تاحالا صد بار با نوید مسافرت رفته بودم ولی متاسفانه همه برنامه ی سفرم باید با کار و تعظیلیه بابام هماهنگ باشه!
دیروز بابا میگفت سوگل امام رضا بد طلبیدتت چون من میخواستم با همدیگه بریم مسافرت اما مشهد نیتم نبود ببرمتون....وقتی رفته بودم بلیط بگیرم یهو اسم تو به زبونم اومد و اسمت رو نوشتم و همون موقعم زنگ زدم مشخصات کاملت رو ازت پرسیدم...شب قبلشم به دل بابا افتاده بوده یهو منو نوید رو با خودش ببره!فک فوکولم خوابی چیزی دیده!خلاصه همه چیز دست به دست هم داده تا ما بشیم مشتی سوگل
!
قبل از عید تو ف ی س داشتم میچرخیدم یهو تو یکی از پیج ها عکس ضریح امام رضا بود و گفته بود اگه دوستش داری لا ی ک ش کن!منم تا چشمم افتاد به اون عکس نشستم کلی گریه کردم و تمومه حاجتامو گفتم و کلی حرف زدم با عکسه و در اخر هم گفتم یا امام رضا یکبار دیگه منو بطلب خیلی وقته نیومدم پابوست
!اینگونه شد که بابا این همه راه از امریکا پاشد اومد ایران واسم بلیط گرفت تا منو راهی کنه واسه زیارت!به این میگن قسمت....
مثله چندروز پیش زهرا همون همسایه پایینیمون به همراه شوهرش از بیرون اومده بود و منو نوید رو دید و یهو شوهرش از یه کیسه فریزر یه شیرینی خیلی کوچولو در اورد و گفت این واسه عزاداریه حضرت فاطمه س اینو مامانم از روضه اورده داده به بابام بیاره در مغازه و داد به من منم اوردم بدم به بچه هام ولی الان دیدم قسمت شماس بهتون بدم نذری بخورید
!یهنی هنگ کرده بودم این شیرینیه عزاداریه حضرت فاطمه چند دست گشته تا قسمت منو و نوید شده....
دیشب تا ساعت ۱ بیدار بودم و وقتی نوید لباساشو اتو کرد و کاراشو کرد اومد تو اتاق پیشم خسبید ولی من تا نیم ساعت بعد اومدنه نوید داشتم مجله میخوندم....
امروز هم ساعت ۸ بیدار شد و تا اومدم تو اشپزخونه دیدم بابا میز رو چیده و داره چایی میریزه...سلام کردم و باز نوید گفت اییییییی چرا باز تو اخمی
؟گفتم نوید سر صبح واست بندری بزنم؟خوب بابا تو که میدونی مشکلم چیه چرا رسوا بازی در میاری؟نوید توقع داره ۲۴ ساعته جلوش بزنم و برقصم و عینه مشنگا بخندم!
بعدش اومدیم صبحونه خوردیم و سر میز نوید پرسید امروز میری سمت تهرانپارس؟گفتم اگه بابا ناهار بیاد خونه نه....گفت من ناهار میام خونه اما تو الان بعد صبحونه کاراتو بکن من برسونمت تهرانپارس!گفتم نه بابا روزی که میرم تهرانپارس باید حتما ماشین دستم بمونه
...
گفتم امروز که ماشینو لازم دارید ببرید من فردا میرم...گفت اتفاقا فردا ماشین لازم دارم چون میخوام عمه اقدس رو ببرم دندون پزشکی کاشکی میشد شنبه به کارات برسی!اوفیشششش بالاخره یکی برد دکتر تا اینقدر موقع خوردن صدا نیاد چون من یکی خیلی رو غذا خوردن با سر و صدا حساسم!نوید یه پیازچه گاز میزنه من خودم جـــــــر میدم بسگی غر میزنم
!همش میگم چرا صدا لنگه کفش با دهنت در میاری؟
بعدش گفتم باشه کار شما مهم تره حتما ما میذاریم شنبه میریم و بعدشم گفتم تو یه خونه یه ماشین به درد نیمخوره مگه همه ی ما در طول روز یه جای مشخص قراره بریم که هر سری شما میگید یه ماشین بسه؟حالا به نتیجه رسیدید هر کی واسه خودش یه ماشین لازم داره؟گفت یه خانومه خونه دار مگه هر روز بیرون میره که ماشین جدا میخواد
؟گفتم خانومه خونه دار خرید نداره؟مهمونی نمیره؟ارایشگاه نمیره؟نوید گفت خوب میذارمت دمه ماشینای رسالت با تاکسی برو مگه اون موقع ها نمیرفتی؟زل زدم تو چشمش گفتم اون موقع ها میرفتم ولی حالا نمیرم موشوکولیه؟
بابا گفت خوب برو سر کار یا دانشگاه تا واست ماشین بخریم....گفت نع اون موقع من برم سر کار یا دانشگاه بعد تا ماشین بخرید یه ده بیست باری رو باید بدون ماشین برم پس قبلش بخرید تا من راضی بشم برم
....نوید دنبالم اومد تو اتاق و گفت من قول میدم واست یه ماشین بخرم فقط این دمدت رو کوتاه بیا بدون ماشین جایی برو!گفتم نعععععع به جونه عامو راه نداره
من به شرطی بیخیال ماشین میشم که یه ام وی ام ۳۱۵ رو بزنی در گوشش و ذوق ملگم کنی
!خلاصه امروز رو بیخیال ماشین شدم و تو خونه تمرگیدم....
بابا و نوید که رفتند منم خونه رو مرتب کردم و ظرفارو گذاشتم واسه شستن و یعدش عینه جنازه افتادم تا ساعت ۱....با صدای زنگ تل بیدار شدم و با نوید صحبت کردم و بعدش اومدم واسه ناهار میرزا قاسمی درست کردم...
داشتم دمه پنجره اشپزخونه تو کوچه رو دید میزدم یهو دیدم بابا اومد در پارکینگ رو باز کرد و ماشین رو اورد تو و برگشت در رو ببنده یهو از اون بالا گفتم سیلام بابا تخم مرغ میخرید؟گفت باشه الان میرم
!
تا بابا بره تخم مرغ بخره منم سیر سرخ کردم و تخم مرغ و گوجه هم به میرزا قاسمی اضافه کردم و سبزی خوردن هم شستم و ساعت ۲ ناهار اوردم زدیم بر بدن و خعلیم چسبید....بعد از غذا مثله همیشه رفتم سراغه یه چیزه شیرین تا خیر سرم به عنوان دسر کوفت کنم و یهو دلم سوهان لقمه ای خواست!دو تا که خوردم حالم بهتر شد و رووووووشن شدم
....
بعد ناهار هم عینه زن و شوهرا نشستیم اخبار ساعت ۲ رو دید و با هم صحبت کردیم و بعدشم بابا رفت خسبید و منم یه کم تو نت چرخیدم و نیم ساعت بعد بابا بیدار شد با هم عکسای تو کامپیوترم رو دیدیم و اون فامیلایی که نمیشناخت همه رو واسش توضیح دادم و بعدشم واسه بابا میوه پوست گرفتم دادم خورد و یه کم تی وی دیدیم و ساعت ۶ تا نزدیکای ۸ هم رفت خونه همسایه پایینیمون ت خ ت ه بازی کنند
....
ساعت ۸ نوید اومد و منم اماده شدم رفتیم دنباله بابا و سه تایی رفتیم هایپر استار یه چرخی زدیم و چمدون میخواستم قیمت کردیم یه دونه ۸۰۰ هزار تومن
....بابا مخش هنگ کرده بود و هر قیمتی رو میدید ارور میداد...
رفتم دستمال کاغذی بردارم یهو فهمید ۵ هزار تومنه گفت ول کن بابا بیا بریم از سوپر مارکت خرید کنیم طفلک فکر میکرد قیمتای هایپر نجومیه....خلاصه اونجا یه دوری زدیم و بعدش به خواسته ی نوید رفتیم دربند شام خوردیم و ساعت ۱۱ نیم برگشتیم خونه....
امروز هم ساعت ۷ بیدار شدم میز صبحونه ی بابا رو چیدم تا از ورزش اومد معطل نشه.....بعدش تا ساعت ۹ خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم بابا رفته عمه اقدس رو ببره دکتر و نویدم اماده شده بره همایش....خیلی غر زدم که یه پنجشنبه خونه باید باشی و بقیه روزا رو واسه کارت بذار ولی گوش نکرد و رفتش منم عینه برج زهر مار اخم کردم و تا ظهر جواب تل نمیدادم
!
ساعت ۱۰ بابا از خونه ی عمو زنگ زد گفت زن عمو گفته چرا سوگل تنها مونده خونه اماده بشه بیاریدش پیش ما!گفتم نه مرسی مزاحم نمیشم!گقت گوشی بیا با نیره خانوم صحبت کن!با زن عمو صحبت کردم و گفتم زن عمو من دیگه روم نمیشه بیام اونجا کلی زحمت بکشید و ......گفت این حرفارو نزن من دوست دارم هر روز ببینمت و هر کجا بابا هست شماها هم باید دنبالش باشید
!خلاصه کلی محبت کرد و قرار شد بابا ساعت ۱ بیاد دنبالم....
تا ساعت ۱۲ خونه رو تی و جارو و گردگیری کردم و بعدش رفتم حموم و توی حموم بودم بابا نیم ساعت زودتر رسید و چند بار زنگ خونه رو زد و دید کسی جواب نمیده اومد توی خونه...
تا دید حمومم اومد نشست پای نت و تا ساعت ۱ که کارامو بکنم خودشو سرگرم کرد
....
ساعت ۱ رفتیم خونه عمو و باز کلی لطف کردند و ازمون پذیرایی کردند و واسه ناهار هم خورشت کرفس تدارک دیده بودند....
بعد ناهار به زور رفتم ظرفارو شستم و بعدش نشستیم چای خوردیم و تی وی دیدیم و ساعت ۶ هم رفتیم با میترا و زن عمو واسه خیرات حلوا درست کردیم و زدیم بر بدن
.....بابا و عمو هم توی حیاط بودند و داشتند با هم صحبت میکردند...حلواها که اماده شد با نون تازه واسشون بردیم تو حیاط زدند بر بدن!
من و میترا و زن عمو و عمه اقدسم نشستیم صحبت کردیم و حلوا و چایی هم خوردیم تا ساعت ۸ که نوید رسید...از اونم پذیرایی کردند و منم که حالم خراب از دل درد و کمر درد عینه مار به خودم میپیچیدم
!
ساعت ۹ نیم شاممون رو خوردیم و باز مسخره بازی در اوردم و غش کرده بودیم از خنده!امروز گیرم رو عمه بود و همش مسخره بازی سر عمه بود....ظهرم الگی واسشون فال دوغ گرفتم و یه چرت و پرتایی سر هم کردم و اونام که ریسه رفته بودند از خنده!چند تا سوتی از عمه داشتم تو فالش قاطی حرفام گفتم و میترا و زن عمو دوزاریشون افتاده بود نمیتونستند جلو خودشون رو از خنده بگیرند
....
بعد شام هم دویدم تو اشپزخونه گفتم سند این دو تا سینک به نام خودمه اگر نذارید بشورم دیگه نمیام اینجا
!باز با اصرار ظرفارو شستم و بعدش اومدیم تو سالن نشستیم زن عمو میوه پوست کند داد خوردم و ساعت ۱۱ بابا خوابش میومد اماده شدیم اومدیم بیرون دمه در زن عمو بهم یه ظرف بزرگ حلوا داد بیارم خونه....
بعد از اونجا رفتیم عمه رو رسوندیم خونش و بعدش اومدیم خونه خودمون و الان یه نیم ساعتیه رسیدیم خونه و بابا خوابیده و نویدم یاد ثواب شب جمعش افتاده اونم چه موقع؟موقعی که دو تا مسکن خوردم که فقط از دلدرد بتونم بکپم!همه چیه این بشر بی موقعس
......
...رفتم یه لیوان اب بهش دادم و بعدش اینقدر کرم بهش ریختم و الکی خندیدیم فکر کنم بابا بیدار شده بود....چیزی بهمون نگفت ولی مگه میشه با صدای ضر ضر من بیدار نشه؟کشتی رو تخت میگرفتیم و هر هر میخندیدیم
....
بعدش خوابمون برد و ساعت ۸ بیدار شدیم دیدیم بابا رفته ورزش...نوید چایی دم کرد و منم میز رو چیدم و ساعت ۹ بابا با یه شیشه عسل برگشت و نشستیم یه صبحونه توپ زدیم بر بدن و بعدش بابا رفت حموم و اماده شد ماشینمون هم روز تعطیل برداشت برد و ما هم پــــــشم....خو بابا یه روز تعطیل ماشینو بذار بریم بیرون عشق و حال خونه چه غلطی بکنیم
؟
بابا که رفت بیرون نویدم رفت یه دوش گرفت و یه کم به کاراش رسید و ساعت ۱ رفت بیرون یه سری کاراشو انجام بده و برگرده....
تا ساعت ۵ تنها بودم و وقتیم که اومد کباب تابه با برنج درست کردم و ناهارمون رو خوردیم و بعدش تا رفتیم بخوابیم بابا از راه رسید
...
اومد کیفش رو گذاشت و رفت خونه طبقه پایینیمون....ماشا الله شعور همسایه ها زیر خط فقره اصلا دیدنه بابا نیومدند فقط بابا رفت همشون رو دید...حالا اگه چهار تا سوغاتی بهشون میداد همه مریدش میشدند
....
تا ساعت ۷ ولو بودم و نویدم داشت پای کامپیوترش کار میکرد و وقتی بیدار شدم اومدم پای نت و تو ف ی س بودم که بابا اومد....
تو اکانت دوستای وب بودم و حدودا ۳۰۰ تا دوست زن و مرد و دختر و پسر توی لیست اد هستند و نویدم همه رو دیده و میشناسه ولی بابا تا از راه رسید و دید من رفتم دستشویی نشست پای سیستمم و رفت تمومه پست های ف ی س رو خوند و انگار نه انگار ف ی س یه چیز خصوصیه
!اخر سر هم نظر دادند که بعضی جوک های با نمک بود بعضیا نه!گفتم اونایی که با مزه نبود جوک نبود جمله های زیبا و پر معنی بود....
بعدش تا نیم ساعت پای موبایلم فک میزدم و بابا هم اومد نون و پنیر خورد و دندوناشو شست و ساعت ۱۰ رفت خوابید
....
شام قرمه سبزی و کباب داشتیم ولی نوید گیر به پیتزا داد و زنگ زد واسه خودش پیتزا و واسه منم استیک سفارش داد و با قارچ پفکی که عاشقشــــــــــم....
ساعت ۱۰ نیم شاممون رو اوردند خوردیم و نوید تا ساعت ۱۲ پای تی وی بود و منم تا ساعت ۱ بیدار موندم و تو نت میچرخیدم...
دیگه کم کم داشتم اماده میشدم واسه خواب بابا بیدار شد اومد بیرونه اتاق یه نیگاهی کرد و بعدشم رفت تو حموم و لی صدای دستشویی فرنگی نیومد!نیدونم رفته بود چیکار کنههههههه
؟
بعد از اون منم رفتم تو اتاق خواب مجله خوندم و ساعت ۲ نیم خوابیدم و دیروز هم ساعت ۷ نیم بیدار شدم میز صبحونه رو اماده کردم و خودمم رفتم صورتم رو اپیلیدی کردم و ابروهامم صفا دادم و ارایش کردم
و وقتی بابا رفت نوید رو برسونه دمه مترو منم صبحونم رو خوردم و ساعت ۱۰ بابا اومد زنگ ایفون رو زد و گفت بیا پایین منتظرتم!
منم مانتو رو پوشیدم و باز تیپ سرخابی بادمجونی زدم و رفتم پایین!نوید میگفت بابا تو ماشین بهم گفت سوگل هر سری عینه عروسا به خودش میرسه ماهی چه قدر خرج خودش میکنه؟؟؟؟به نوید گفتم بابا فکر میکنه ۷۰ سالمه سینه هامو بندازم توشلوارمو یا علی که رفتیم
!
ساعت ۱۰ نیم رسیدیم خونه ی عمو و زن عمو و عمو و میترا اومدند سوار ماشین شدند و رفتیم بهشت زهرا....
زن عمو تا منو دید گفت سوگل این کیف حصیری دستت چه قدر نازه از کجا خریدیش؟میترا گفت ماشا الله همیشه با سلیقه و خشگل میگرده این که دیگه عادیه
!گفتم شما لطف دارید من اینو از شمال خریدم دفعه ی بعد رفتم شمال واستون میخرم!میترا گفت نه عزیزم تو هر چی بپوشی بهت میاد به ما نمیاد!یعنی چهار تا تعریف از ما کرد و منم بی جنبه داشتم پر پر میزدم!بابا هم با هر تعریف اونا از ایینه جلو یه نیگاهی به من میکرد و لبخند میزد
!
خلاصه تو ماشین اینقدر سر به سرشون گذاشتم و زن عمو میگفت عاشقه تیکه کلاماتم!خیلی با مزه حرف میزنی...گفتم زن عمو من اینطوری که حرف میزنم بابا میگه لاتی حرف میزنی ولی شما داری تعریف میکنی
!زن عمو گفت نه ما این طور حرف زدن که خیلیم شیرینه خوشمون میاد رو دوست داریم نمیخواد کتابی صحبت کنی!اینگونه شد که کلی خــــــــــر کیف شدم چون همیشه از من طرفداری میکنند زن عمو و میترا و عمو
!
وارد بهشت زهرا که شدیم اول رفتیم سه تا دسته گل خریدیم +گلاب!بعدشم رفتیم سر خاک مامان بزرگم و بعدشم بابا بزرگ نوید و عموی بابا و مامان بزرگ بابا و مامان بزرگ نوید و شوهر عمه اقدس و بعدشم عمو اینا مارو بردند سر قبرشون گفتند ما اینارو رزرو کردیم واسصه خودمون.....اینقدر سر این موضوع عمو اینارو اذیت کردیم و خندیدیم که پوکیدیم
.....
یه شیرینی هایی از قنادی ونک هم خریده بودند اورده بودند همشم به من تعارف میکردند منم که بی خیال اضافه مزن عینه خــــــــر شیرینی زدم بر بدن....
در اخر هم بابا اصرار کرد ببرمش سر خاک عموم و اتفاقا همی رفتیم دمه قطعه عمو پارک کردیم و پیاده شدیم و در به در دنباله قبر عموم گشتیم ولی پیداش نکردیم....اصن محو شده بود انگار
!
همین طوری پخش شده بودیم قبرارو میخوندیم یهو مسئول کارگرایی که داشتند گل می کاشتند اومد پیش من و گفت میتونم کمکتون بکنم؟گفتم خواهش میکنم من دنباله قبر عموم هستم ولی پیدا نمیکنم...اسم و فامیل رو پرسید و زنگ زد به اطلاعات بهشت زهرا ولی گوشی رو جواب ندادند...گفت وقت ناهارشونه
!
یه کم اونجاها گشت و گفت خانومی این شماره منو یادداشت کن داشته باشی کاری اینجا داشتی باهام تماس بگیری!گفتم نه مرسی ایشا الله اینجاها هیچ موقع کار نداشته باشیم!گفت حالا یادداشت کن و یه میس بنداز میخوام شماره تون رو داشته باشم
!گفتم اقا ما دنباله چی هستیم شما چه گیری دادی!حالا میترا و عمو اینا منتظر بودند ببینند اطلاعات چی گفته این مرتیکه هم مخ کار گرفته بود....
اینقدر اومد دنبالم هی خانوم یادداشت کن شماره مو به خدا کاری داشتید انجام میدم!اخر سر گفتم بفرمایید...یادداشت کردم و گفت اییییییییی چرا سیو نمیکنید؟گفتم وقت ندارم سیو میکنم گفت پس الان میس بنداز تا خیالم راحت بشه
...گفتم چشم میندازم بفرمایید!فرار کردم از دستش و جلو عمو اینا گفت میگردم دنباله قبر عموتون و واسش فاتحه میخونم خیالت راحت!ایـــــــــــــــــــش مرده شور ریختت رو ببرند قیافش عینه برت پیت بود ولی اخلاقش عینه در پیت
!والا بوخودا...خیلی از مردای بور خوشم میاد این یکی سی ریش شده بود با هیچی کنده نمیشد!بابای خودم و بابای نوید هر دو چشماشون ابیه ولی خودم همیشه از مرد بور به عنوان شوهرم خوشم نمیاد!به عنوان پدر دوست دارم.....شما فهمیدید اصن چی گفتم
؟
خلاصه از سی ریش که فاصله گرفتم تا سوار ماشین شدم به میترا گفتم کشت منو ول کن نبود!خندید گفت مگه چی شده؟گفتم گیر داده شمارمو سیو کن و شماره تو بده...بابا یه نگاه از تو ایینه کرد خیال کرد شمارم پخش شده!گفتمممم ولی من سرکار گذاشتم مگرنه موضوع ناموسی میشد!غش کرده بودند از خنده
....
تو راه برگشت اهنگ های توپ ریخته بودم تو فلش و همه تو ماشین چایی معطل قند یهو گیر دادند اهنگ بذارید صداشم زیاد تا شاد بشیم....
تا خوده خونه اهنگ گوش کردیم و شوخی کردیم و بعدشم که رسیدیم پیاده نمیشدیم به بابا گیر داده بودیم یه دور دیگه بزنیم
!بابا گفت بنزین حروم میشه میریم تو حیاط گوش میدیم!وقتی پیاده شدیم از صدای ماشین بابا صدای بلند اهنگ میومد به میترا گفتم عینه پسر قرتیا شده که ماشینشون رو اسپرت میکنند و اهنگ دوپس دوپسی میذارند!قیافه ی بابا خیلی با مزه شده بود
.....
ساعت ۲ رسیدیم خونه عمو و زن عمو و میترا تا رسیدند رفتند تو اشپزخونه و تا ساعت ۳ نیم داشتند کار میکردند و بعدشم صدا کردند رفتیم سر میز ناهار....واسمون اش رشته و باقالی پلو با مرغ درست کرده بودند و مثله همیشه بی نظیر بود!
سر میز ناهار زیاد خنده و شوخی نکردیم چون خسته و گشنه بودیم فقط ۳بار در حد ترکیدن خندوندمشون و اینم بگما خندوندنه بابا کار بسیووووووور مشکلیه!چون بابا خیلی جدیه و دیگه باید یه چیز خفن بشه که غش غش بخنده!همیشم از دست لوده بازیای من غش میکنه نوید میگه تو چطوری میتونی اینو اینطوری بخندونی
؟
بعد ناهار زود رفتم دمه سینک و تمومه ظرفاشون رو شستم و صد بار تشکر کردند که مارو هر سری شرمنده میکنی و ...........
بعدش بابا رفت خوابید تا ساعت ۶ و منو و میترا و زن عمو تو اشپزخونه نشستیم و چایی خوردیم و صحبت کردیم
...عمو هم یه ساعت رفت تو صف نونوایی و واسه شام نون بربری خرید....
بابا که بیدار شد یه کم پیشش بودم و بعدش کارامو کردم رفتم تو یوسف اباد از داروخانه دارو میخواستم خریدم و یه کم پیاده روی کردم رفتیم یه موبایل فروشی گوشیمو دادم گفت چند روزه اصلا اس ام اس فرستاده نمیشه فقط میتونم اس ام اس دریافت کنم
....داد تعمیرکارشون گوشیم رو دید و گفت گوشی مشکلی نداره باید شماره ۷۰۰ رو از خط ایرانسلتون بگیری و با اپراتور صحبت کنی و مشکلتون رو بگید تا پیگیری کنند....
بعد نیم ساعت برگشتم خونه و دیدم باز زن عمو اینا دارند واسه شام٬شامی پوک درست میکنند و کلی زحمت کشیده بودند...خیلی خجالت میکشم و معذب میشم وقتی میرم خونه زن عمو اینا...اخه با این سن و سال همش در حال سرویس دادن به مهموناشون هستند....راه به راه چایی و شیرینی و میوه و هله هوله و چند نوع غذا....همه اینا انرژی ادم رو میگیره مخصوصا با توجه به شرایط و سن وسال زن عمو اصلا درست نیست همش مزاحمشون باشیم ولی خودشون همش دعوت میکنند و بابا هم میگه اشکالی نداره تو معذب نباش خودشون دوست دارند ما بریم پیششون
!
ساعت ۸ نیم نوید از اداره اومد خونه عمو و میترا تا نوید رسید گفت چشمت روشن شوهرت اومد!گفتم از ماموریت مگه برگشته؟گفت اینقدر باهاش پشت تل لاو میترکونی الان بعد ۱۲ ساعت برگشته خونه دیگه
!
یه کم تی وی دیدیم و ساعت ۹ نیم رفتیم سر میز شام و دور تا دور شامی پوک کدو سرخ شده و سیب زمینی گذاشته بودند و با شامی چه ترکیب خوشمزه ای بود خودم تاحالا اینطوری درست نکرده بودم!
سر شام اینقدر سوتی دادیم و خندیدیم که حد نداره.....شام که تموم شد مشاعره گذاشتیم و بابا بیشتر شعرای سعدی و حافظ رو حفظه و خودشم چند تا شعر خیلی قشنگ گفته بود و داشت میخوند و کلا داشتیم حال میکردیم ولی اون وسط من و زن عمو همش میباختیم و نمیتونستیم شعر بگیم
!حالا جمع ادبی من تا بهم شعر میرسید یه شعرای ضایعه ای میخوندم اونم از سعدی و حافظ نه از شعرای رپ این خواننده جینگولکیا!نویدم که دلقک بازیش گل کرده بود و بعد شعر من گفتم نوید (الف)بگو...اخر شعر من با الف تموم شد و نوید باید با الف شروع میکرد...نویدم گفت الا یا ایها الساقی ندیدم زن به این چاقی!وااااااااااای ترکیده بودیم بسگی خندیدیم از دست نوید
....بعدشم بابا یکی از شعرای درباره ی پدرش رو گفت من واسه عمو اینا نوشتم تا بمونه واسشون و همگی هنگ کرده بودند میگفتند تو چه قدر خطتت خشگله!خطاطی رفتی؟گفتم نع بابا ۷ ساله اصلا چیزی ننوشتم اگرم تو شعر غلط املایی دارم واسه اینه که از دیپلم به بعد فقط نشستم جدول حل کردم چیزی رو کاغذ ننوشتم
!
شعر که تموم شد بابا گفت یه دور از روش واسه همه بخون....خوندم و بعدش یه غلط املایی داشتم فراق رو فراغ نوشته بودم و بابا گفت اون فراغ واسه فارغ شدنه اشتباه نوشتی!منم خودمو نباختم گفتم منم شعر در مورد مرد و پدر بود یاد فارغ شدن و بچه زاییدن افتادم
!دوبارههههههه سر این موضوع بحث ادامه پیدا کرد و غش غش میخندیدند.....
بعدش زن عمو گفت چه شعر زیبایی میشه بدید منم بخونم....بعد یه قسمتش این بود:به من حالی کنند که......
بعد زن عمو به بابا گفت حالی بدند یا حالی کردند بهتر نبود میگفتید
؟بابا یه مکثی کرد و منم زیر میز رفته بودم از خنده!بابا اینا فهمیدند مرگم چیه که دارم میخندند اونام ۵ دقیقه تمام فقط داشتند قهقهه میزدند از دست من!اخه به زن عمو گفتنم حالی بدند یا حالی کنند چیه دیگه چرا شعر رو س س ک ی میکنید
؟
خلاصه دیشب به شدت خوش گذشت چون فقط مسخره بازی و خنده بود و شب شعر هم گذاشته بودیم ابروم رفت!تا بابا یه چیزی میخوند من الکی میگفتم ایییییییی منم اینو بلدم!یهو بابا گفت ادامه شو بخون همین الان!گفتم اییییییییی الان حضور ذهن ندارم
!یهنی تو روحم که اینقدر رسوام!
داماده عمو هم درباره ی نوه اش شعر گفته بود و داشت میخوند و یه جای شعرش از طرف نوه اش نوشته بود پدرم مردی زحمتکش و پر تلاش بود و ..........یهو منم گفتم به به این شعر به درد طفل منم میخوره بسگی پدر و مادرش پر تلاشند!۵ سال بیکاری کار هر کسی نیست نوید توانایی داشت تو این ۵ سال رکورد خانوادتون رو شکوند
!خودمون خودمون رو مسخره میکردیم بسگی با هوشیم....زن عمو میگفت این اقا نوید تا ۷۰ سالگی هم پیر نمیشه بسگی زنش میخندونتش گفتم زن عمو این موهای سفیدبغل سرش نتیجه ی ارادت های من به اقامونه
!
تا ساعت ۱۲ اونجا بودیم و بعدشم پاشدیم اومدیم سمت خونه و تا رسیدیم بسگی خسته بودیم بی هوش شدیم....
دیروز ساعت ۸ بیدار شدم و زود صبحونه رو اماده کردم تا نوید و بابا بخوردند و برند دنباله کارشون....
عمه هم بیدار شد اومد سر میز صبحونه خورد و بابا و نویدم ساعت ۹ رفتند و منم دقیقا از همون موقع شروع کردم به کار کردن تا ساعت ۱۱ نیم و دیگه خونه داشت برق میزد که دست از کار کشیدم....حالا این وسط عمه هم فکش گرم شده بود و نمود منو بسگی خاطره تعریف کرد
!منم موقع کار کردن خیلی عصبی میشم کسی صحبت کنه یا جلو دست و پام بپلکه!
دیگه کم کم داشت اون روی سگم بالا میومد...همش وسط کار صدا میکرد بیا واسم این شماره رو بگیر بیا با این صحبت کن وااااااااای خدا الان که فکر میکنم میبینم چه صبری داشتم و تونستم خودم رو کنترل کنم
!
بعد از اینکه کارم تموم شد یهو یادم افتاد سرویس بهداشتی رو نشستم!رفتم شستم و اومدم برم حموم یه دوش بگیرم دیدم عمه باز رفت تو دستشویی ایرانی و مثله همیشه ایستاده ج ی ش کرد
!منم عصبی شدم و گفتم عمه سرویس فرنگی ضد عفونی شده و داره برق میزنه چرا تو سرویس ایرانی اونم ایستاده .........؟من همین الان شستم...کارد بهم میزد خونم در نمیومد با ناراحتی رفتم دوش گرفتم و وقتی اومدم رفتم تو اتاق خواب موهامو خشک کردم و یه تاپ پوشیدم و بدون شلوار نشستم ارایش بکنم عمه هم یهو در اتاق خواب رو باز کرد و منم اون وسط با پر و پاچه باز خفت شدم
!سریع یه پتو دورم کشیدم و عمه گفت وا ننه لخت بودی ببخشید درو باز کردم!!!!!
کارامو کردم و یه ساپورت تنگ صورتی پوشیدم و مانتو پادمجونی سرخابی هم داشتم اونم با کیف و کفش صورتی ست کردم و خعلیییییی خشگل شد ست سرخابی بادمجونی
...
ارایشمم سایه بادمجونی زدم با رژ لب سرخابیه جیغ....عمه اینقدر از مانتو و شلواره خوشش اومده بود هی تعریف میکرد چه رنگ خشگلی!منم ذوق ملگ شدم و بابا هم وقتی اومد تیپ رو یه نیگاه کردم ولی چیزی نگفت چون اکثرا بابا وقتی از یه چیزی خوشش نیاد به زبون میاره و وقتی چیزی نمیگه یهنی اوکی هست همه چی
!
بعدش اومدیم پایین ماشین رو برداشتم و خودمم تا خونه مامانم رانندگی کردم و ساعت ۲ رسیدیم خونه مامانم به صرف ابگوشت!
مامانم تا منو دید گفت چه عجب رنگ روشن پوشیدی چه قدر بهت میاد!همون قضیه سوسک و دست و پای بلوریه بچش بود
....
تا رسیدم با مامانم میز رو چیدیم و من چون ابگوشت با گوشت گوسفندی بدم میاد یه لقمه نون و سبزی خوردم و با غذام ور رفتم و نخوردم!
سر میز بودیم بابا یهو گفت هفته ی دیگم ۳ ۴ روز تعطیلی داری با شوهرت و حسابی خوش میگذرونی!گفتم مگه ولادت و وفات و تعطیلی داریم واسه هفته ی دیگه؟گفت نع!گفتم پس چی؟گفت یادته صبح زنگ زدم تاریخ دقیق تولدت رو پرسیدم؟گفتم بهله!گفت خو رفتم به خاطر تو واستون یه بلیط ۴روزه ی مشهد گرفتیم برید حال کنید
!جالب بود بابا هی تاکید میکرد فقط به خاطر تو!
تشکر کردم و خیلی خوشحال شدم .....از بابا پرسیدم شما تشریف نمیارید؟گفت چرا تو هواپیما باهاتون هستم ولی بعد از اینکه گذاشتمتون توی هتل میرم خونه ی فامیلای اون یکی خانوم و ۳ روز رو اونجا هستم و سوغاتی هاشون رو بدم و فقط گاهی موقع ها میام بهتون سر میزنم ولی اتاق ۳ تخته گرفتم و رستوران و همه چیه هتل و گشت و گذار تور هم واسه ۳ نفر هست حسابی جلون بدید
!
حالا عمه از موقعی که فهمید ۳۰۰ بار گفت التماس دعا واسه منم دعا کن رفتی....گفتم عمه نه به باره نه به داره من تاحالا تنها مسافرت و حرم نرفتم نمیدونم تو اون شلوغی بتونم برم یا نه؟بابا گفت مگه مجبوری بری حرم؟برو تو حیاطش دعا کن و بیا برو بگرد
....
خلاصه کلی صحبت کردیم و بعد ناهار بابا رفت خوابید و بابام هم تا ساعت ۴ پیشمون بود و بعدش رفت مغازه و ما هم نشستیم تی وی دیدیم و بابا هم بیدار شد اومد چایی و میوه خورد و تکرار شعر ی ا د ت نره رو دیدیم و ساعت ۶ هم اومدیم سمت خونه
....
از ساعت ۶ تا ۹ شب توی اتوبان همت تو ترافیک بودیم و بابا که کلافه شده بود و به زمین و زمون چیزی میگفت که چرا اینجا اینقدر نظمش بهم خورده ؟چرا همه با هم دعوا دارند؟چرا اینطوری رانندگی میکنند؟اعصابش بهم ریخته بود....
عمه هم وسطای راه یه کیسه برداشت و تا دمه خونش که رسوندیمش حالات تهوع داشت و گلاب به روتون.....
! راه زیاد باعث شده بود دل و رودش بیاد بالا!منم که بد وجود داشتم روانی میشدم از این کارا....
عمه رو رسوندیم دمه خونه و بعدش ماشین رو دادم دست بابا تا رانندگی کنه خیلی خسته شده بودم...رفتم یه اب پرتقال خریدم اومدم تو ماشین با کیک خوردم و حالم بهتر شد....
ساعت ۹ نیم رسیدیم خونه و نویدم چون کلید نداشت تا ساعت ۸ تو اداره معطل مونده بود و تا رسیدیم دیدیم نوید هم اومد خونه
....
جون نداشتم جواب سلامش رو بدم...تا دست و صورتش رو بشوره منم یه چرت ۵ دقیقه ای زدم و انگار حالم بهتر شد!همیشه با چرتای کوچیک حالم بهتر میشه....
اومد پرسید شام چی داریم؟گفتم مامانم واست ابگوشت و نون سنگک و گوشت کوبیده و کلی سبزی داده میخوری؟گفت اره...گفتم الان گرم میکنم...تا رفت بیرون از اتاق باز خوابم برد و بیدار که شدم دیدم ابگوشتش رو گرم کرده و زنگ زده واسه منم ته چین اوردند تا با هم شام بخوریم
...
بابا هم گفت شام نمیخوام و رفت مسواک زد و ساعت نزدیکای ۱۰ نیم رفت خوابید....قبل خوابیدنه بابا به نوید یواشکی گفتم بابا میخواد ببرتمون مشهد!نوید گفت با هواپیما؟گفتم اره...رفت پیش باباش گفت بابا مشهد میخوای ببری؟باباش گفت نه کی گفته؟داشت سر به سر نوید میذاشت!
بعد بابا یه نیگاهی به من کرد و منم پر رو گفتم مدیونی اگه فکر کنی من فوضولی کردم
!بابا گفت قطعا میدونم کار کی بوده!نویدم گفت بابا مارو بفرست کیش!گفت اونجا هم میتونید برید فقط بلیتش ۲روزه هستش...نویدم پر رو گفت ایییییی پس مشهد ارزون تر بودی میخوای مارو ببری....باباشم گفت چی داری میگی به خدا واسه خودم مجانی بوده چون از طرف اداره بلیط گرفتم ولی واسه هر کدومتون ۸۰۰ پول دادم خیال کردید هتل در پیت میبرمتون؟یهنی کم مونده بود بابا جرمون بده ولی به خیر گذشت
....اسم هتل رو هم بهمون نگفت و معلوم نیست کجا میخوایم بریم!گفت هنوز اسمش مشخص نیست...موخواد مارو سورپرایز بکنه....
شاممون رو که خوردیم ساعت ۱۱ بود رفتیم بی هوش شدیم
....
*دوستای گلم که تو مشهد هستید یه زحمتی بکشید بگید هتل خوب ولی ارزون تو مشهد که نزدیک حرم باشه کجا سراغ دارید؟میخوام منم مامان اینا رو سورپرایز بکنم و سه روز بلیت مشهد مهمونشون کنم تا همراهمون بیان اما خیلی پول ندارم واسه همین دنباله یه جایی هستم که تمیز باشه و نزدیک حرم ولی قیمتش نجومی نباشه عینه هتل هما و درویشی و قصر...بهدشم یه زحمتی بکشید رستورانای توپ و پاساژایی که جنساشون خوبه رو بهم معرفی کنید اونجا ول تو خیابونا نگردم....ما خودمون با تور هستیم و همه جا مارو میبرند اما یه جایی که خیلی باحال باشه رو بهم بگید تا با مامان اینا بریم عخش و حال....میسی
دیروز خونه ی عمو نوید دعوت بودیم و منم از ساعت ۷ سحر خیز شدم و یه میز صبحونه ی توپ چیدم و بابا هم رفت ورزش کرد و نون تازه خرید و اورد زدیم بر بدن...بسیوررررر چسبید
!
بعد از اینکه صبحونه خوردیم نشستیم صحبت کردیم و بابا اومد بهم گفت خونتون خیلی شیک شده واقعا سلیقه ات حرف نداره
...دوست نداری بری دانشگاه تو رشته ای که به دکوراسیون خونه و هتل مربوط میشه تحصیل کنی؟گفتم من تنها دلیلی که دانشگاه نرفتم واسه پیش دانشگاهیه اصلا دوست ندارم بشینم واسه پیش درس بخونم...خلاصه بابا گفت اگه دوست داری بفرسمت بری دانشگاه یا حتی سرکار!گفتم نوید نمیذاره برم سر کار...یه نگاه به نوید کرد و نویدم یهو هنگ کرد و گفت زن خونه دار باید تو خونه باشه چیزی بخواد خودم براش میخرم
!بابا گفت دوست داری برو سر کار!نویدم گفت فهلا نه!منم زیاد کشش ندادم چون نوید لم داره و چیزی که بخوام باید با سیاست درستش کرد با زور و داد باشه لج میکنه....
بعدشم نشستیم تی وی دیدیم و در مورد مهاجرت امریکا وکیل داشت صحبت میکرد یهو نوید گفت بابا مارو باید ببری امریکا حتی واسه سفر !نیم ساعتی با هم بحث میکردند که ۳۰ ۴۰ میلیون هزینه ی مسافرت میشه و نویدم گفت مهم نیست من باید بیام!بعدشم گفتم نوید جان مهم نیست منو طلاق بده من برم زن یکی دیگه بشم سر دو ماه مهریه مو ازش بگیرم و بیام عقد کنیم بریم اروپا
....دوتایی پوکیده بودند از خنده....بابا گفت مشکلی نیست تو شوهرش رو پیدا کن من خودم نوید رو راضی میکنم!خلاصه سر این موضوع هم کلی سر به سر هم گذاشتیم و بعدشم بابا پرسید شما با چه پولی این همه ریخت و پاش دارید؟با ماهی ۴۰۰ من که نمیشه این همه خرید کرد نکنه گنج پیدا کردید؟گفت بهله ادرسشم به کسی نیدم
!پر رو تر از من وجود داره اصن؟
بعد از صحبت های متنفرقه نوید پاشد رفت حموم و منم خونه رو تمیز کردم و جارو و گردگیری کردم و بعدشم اماده شدیم رفتیم خشکشویی مانتو های منو گرفتیم و بعدشم رفتیم خونه ی عمو....
کلی خوش گذشت و ساعت ۱نیم هم عمه نوید اومد و نمیدونست بابا اومده....بهش نگفته بودند تا سورپرایز بشه...وقتی داداشش رو دید کلیییییی ذوق ملگ شد ولی اولش شوکه شده بود و ما هم غش غش میخندیدیم از دست حرکاتش
!
ناهار هم واسمون خورشت قیمه بادمجون و قیمه سیب زمینی تدارک دیده بودند و بعد ناهار هم زود رفتم همه ظرفاشون رو شستم و میترا(دختر عمو نوید)هم وسایل رو خشک کرد و جا به جا کرد ولی خودشون رو کشتند بسگی گفتند تو مهمونی باید بری بشینی و مارو چرا شرمنده میکنی؟کلی عذرخواهی کردند و مثله همیشه قربون صدقه و محبت!سیصد بار گفتم خواهش میکنم کاری نمیکنم اومدم پای سینک که سرگرم باشم و غذام یه کم هضم بشه!حالا انگار فیل خورده بودم
...بهونه مزحرف تر از این وجود نداشت.....
بعد ناهار هم بابا و نوید رفتند خوابیدند و ما هم صحبت کردیم و چایی و شیرینی اوردند خوردیم و وقتیم که بابا اینا بیدار شدند شوهر میترا جون هم از سرکار اومد و به سفارش عمو کلی واسمون بستنی سنتی و فالوده خریده بود....
بستنی رو زدیم بر بدن و یهو دیدیم میترا غیبش زد!نی ساعت بعدش اومد تو سالن و ما هم میخواستیم برگردیم خونه آما دیدیم میترا جون یواشکی رفته واسه شاممون پیتزا درست کرده
....
البته هنوز تو فر نذاشته بود و کلی رفتم ازش عکس گرفتم و چند تا عکس دست جمعی هم گرفتیم تا واسه دختره میترا جون که تو استرالیاس بفرستیم...گفته بود عکس جدید از خودتون واسم بفرستید
....
تا ساعت ۹ نشستیم صحبت کردیم و نوید گیر داده بود میخوام شرکت بزنم و منم طبق معمول مخالفت کردم و جلو همه گفتم محاله بذارم شرکت بزنی!!!!میخواد پاتوق دوستاش بشه و کلی اجاره دفتر بده تا اونا حال کنند این اقا هم که مچاله ی رفاقت!دیدم پیله کرد و داره خودشو لوس میکنه بهش گفتم تو که اینقدر پول داری که بری دفتر اجاره کنی و کارمند هم استخدام بکنی اول یه ماشین واسم بخر بعدا برو از این ولخرجیا بکن
!دیگه ساکت شد و کلا تا اطلاع ثانوی بی خیال شد....
ساعت ۹ رفتیم شاممون رو خوردیم و وااااااااای چه پیتزایی بود!با خمیر نون بربری پیتزایی درست کرده بود که تا حالا همچین طعمی رو هیچ کجا تست نکرده بودم واقعا عالی بود
...
سر میز شام اینقدر مسخره بازی در اوردم و خندیدیم که اشک از چشای میترا میومد...اول بحث سر پیتزا بود و عمو رو سر کار گذاشته بودیم و هر هر میخندیدیم....اخه گیر داده بود نباید سوسیس کالباس بخورید حالا هر چی میگفتیم عمو اینی که داری میخوری توش پر از سوسیسه عمو هی انکار میکرد.....بعدشم چند تا جوک گفتم و وسط غذا ترکیده بودند
....
بعد شام هم رفتم ظرفارو شستم و ساعت ۱۱ هم با بابا و عمه و نوید اماده شدیم و کلی هم تشکر کردم و اومدیم بیرون...قرار بود عمه رو برسونیم میدون فاطمی و تا دمه خونش رفتیم و من یه تعارف زدم عمه خونه ما تشریف بیارید و عمه هم مثله همیشه زود گفت باشه و زود اومد تو ماشین نشست...یهنی به جنبه اعتقاد داره
؟
تا رسیدیم خونه من داشتم تلو تلو میخوردم از خستگی و بابا هم زود رفت مسواکش رو زد و در اتاقش رو بست و خوابید....عمه هم رفت رو تخت ما خوابید و ما هم تو سالن رختخواب انداختیم و داشتم بی هوش میشدم از خستگی که یهو دیدیم اقا نوید ب و ق بازیش گرفته
!گفتم برو خجالت بکش اون موقع که تنهاییم زورت میاد تا ساعت ۱ بیدار بمونی حالا که دو تا مهمون خونمون هست چشم چرونیت گرفته؟گفت بروووو بینیم باووو به من چه شب جمعه ای کسی اومده تو اتاق خوابمون سر جام خوابیده؟یهنی واسه اولین بار تو عمر نسناسم با بوقیدن مخافت کردم ولی گل لگد کردم چون اخر سر حرف خودشو به کرسی نشوند و این وسط عمه هم بیدار بود و داشت ذکر میگفت ما هم این وسط مراسم پر فیض اجرا میکردیم
...یهنی ابروم تو فرق سرم بابا هم بیدار بود چون صبح وقتی بیدار شد پرسیدم خوب خوابیدی؟گفت نع سر شب که بیدار بودم....یهنی داشتم غش میکردم اون وسط
....
خلاصه مردم و زنده شدم بسگی حرص خوردم بابا ابروم کف دستم بود این نوید خعلی بی حیاس تازه بعد بوق در حال رفت و امد و صحبت کردن بود و تازه چراغارو روشن کرد و اگرم بابا بویی نبرده بود و صدای حرفی نشنیده بود با این روشن شدن چراغا و رفت و امدها دوزاریش افتاد چه خــــــــبره
؟هی میگم بوق رو سایلنت این به خرجش نمیره....
ساعت ۱ خوابیدیم و امروز ساعت ۷ نیم بیدار شدم میز صبحونه چیدم و تخم مرغ و خیار هم حلقه حلقه کردم و گذاشتم سر میز و بابا اینا ۹ بیدار شدند و اومدند صبحونه خوردند....بابا گیر داده بود اهنگ اروم بذار با صبحونه حال میده!ما هم اطاعت امر کردیم و واسه ریلکس تر شدن فضا اهنگ گذاشتیم
.....
بعد صبحونه خونه رو مرتب کردم و بابا و نویدم رفتند پیاده روی و منو عمه هم خونه بودیم و عمه یک ریز داشت خاطره تعریف میکرد و منم داشتم میزارو گردگیری میکردم...
بعدش اومدم به خواسته ی بابا و نوید قیمه ریزه درست کردم چون از برنج خسته شده بودند!!!غذای تیلیتی میخواستند
....
غذارو که گذاشتم اماده بشه اومدم تی وی رو روشن کردم و فیلم دیدیم تا غذا اماده شد و میز رو چیدم و پیاز حلقه حلقه کردم و ترشی لیته و ترشی بادمجون شکم پر و سبزی و ماست و خیار هم گذاشتم تا هر کی هر چی دوست داره بزنه بر بدن....
ناهار رو خوردند و خعلیم تعریف و تشکر کردند
....بعد ناهار هم واسشون چایی و شیرینی خرمایی و سوهان اوردم و رو میز هم دو نوع اجیل و میوه ی تگری هم چیدم و میخواستم عینه روز قبل میوه پوست بگیرم بدم بخورند ولی هیچ کس نتونست بخوره بسگی سنگین بودند...
تا ساعت ۴ تی وی دیدیم و بعدشم رفتیم خوابیدیم ولی نوید بیرون کار داشت تا ساعت ۷ خونه نبود....
ساعت ۶ بیدار شدم و عمه و بابا هم اومدند تو سالن نشستند و بعد نیم ساعت بابا رفت ورزش بکنه و عمه هم نشست نمازش رو خوند و منم خونه رو تمیز کردم و ظرفارو گذاشتم واسه شستن و خودمم رفتم یه کم ارایش کردم و به خودم رسیدم
و بعدش اومدم تو سالن پیش عمه....
نوید هم ساعت ۷ رسید و بعدشم بابا اومد و بی کار نشسته بودیم هر ۴تاییمون اهنگ گوش میدادیم که مامان اینا اومدند....
واسه بابا سوهان لقمه ای اورده بودند و بابا هم واسه بابام لباس مردونه و شلوار و واسه مامانمم یه لباس و رژلب اورده بود...البته از روز اول جلو من یه سری لباس و شلوار گذاشت گفت واسه مامان بابا هر کدوم که دوست داری بردار منم یه لباس ابی لاجوردی برداشتم و واسه بابامم شلوار سرمه ای
....
مامان اینا از بابا تشکر کردند و منم ازشون پذیرایی کردم و ساعت ۹ هم رفتم یه قروه سبزی توپ بار گذاشتم و برنج هم دم کردم و اومدم پیش مهمونام نشستم تی وی دیدم و واسه شام ماست و خیار درست کردم....
ساعت ۱۱ شام رو اوردم خوردند و بعد شام مامان اینا کاراشون رو کردند و گفتند تا عمه نوید اینجاس فردا تشریف بیارید خونه ی ما....بعدشم از بابا سوال کردند ناهار چی دوست دارید؟بابا گفت ابگوشت!برنامه ی فردامون هم شد خونه ی مامان ولی نوید نیست همراهمون بیاد
!
مامان اینا که رفتند خونه رو مرتب کردم و ظرفارو جا به جا کردم و بعدشم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بابا و عمه هم رفتند خسبیدند
!
*دوستای گلم من عکس که میذارم تا یکی دو روز بدون رمز هست و بعدش که رمزی میشه نمیتونم واسه این همه دوست رمز رو بفرستم اگه وقت داشتم حتما میفرستادم ولی الان که این عکس های اخر رو رمزی کردم و دوستان ندیدند شرمندشون هستم....
*عسک در ادامه ی مطلب![]()
خدایی حال میکنید تو عید٬تعطیلی٬غیر تعطیلی٬تو سیل٬زلزله٬بلایای اسمانی باز من سنگرم رو حفظ میکنم
؟یهنی از رو نمیرم که تا الان دیدم تنهام گفتم وب رو واسه اپ کردن اماده کنم و بعدشم ثبت موقتش کنم تا هر چی پیش اومد دوباره بهش اضافه کنم!
الان ساعت ۷:۱۵ عصر چهارشنبه هست و اینجانب در این مکان نقش پشم رستم رو ایفا میکنم!مدیونی اگه بهم بخندی و مسخرم کنی
!
دیصبح (یه چیزی بین شب و صبح)تا خوابمون ببره شد ساعت ۶ و ساعت ۹ نیم هم بیدار شدیم تا صبحونه اماده بکنم و نوید هم بره نون بخره...نوید میگفت بابا الان خوابه کمه کم میخواد ۵ ۶ ساعت بخوابه!
عاقا ما اومدیم از در اتاق خواب بیرون یهو دیدیم به به بابا خودش صبح رفته نون خریده و در به در دنباله پنیر گشته ولی پیدا نکرده!البته قحطیه پنیر نیومده این لبنیاتیه بسته بوده
.....
بعدش اومده خونه و نتونسته با چای ساز کار کنه تو جای دم نوش من چایی من در اوردی درست کرده و نشسته صبحونه زده بر بدن و حتی سر یخچال نرفته ببینه واسش شیر کیسه ای که دوست داره و پنیر خوشمزه خریدم!
ما که اومدیم تو سالن دیدیم بابا تو حمومه و رفته دوش بگیره.....تا رفتم گلاب به روی حضار تو دست به اب دیدم بابا اومد بیرون و منم عینه اجل معلق از این ور به اون ور میرفتم
....
اول از همه تیریپمون رو درست کردیم و بعدش اومدم با بابا سلام علیک کردم و منه خاک بر سر یه غلطی کردم و ازش پرسیدم بابا خوب خوابیدی؟اول گفت نع!بعدش گفتم حتی ۱ ساعت؟گفت چرا یه ساعت رو خوابیدم ولی نه بالشت خوبی زیر سرم بود و پتو هم کم بود و تازه ملافه هم نداشتم و دیشب هم تا اومد خوابم ببره در اتاق خوابتون صدا داد و خواب از سرم پرید!میخواستم بگم بابا بیا جر بده خو یه سوال کردم زدی زمین منوووو بسگی ایراد گرفتی هتل ۵ ستاره هم باشه اون خدمتکاره خاک بر سر ممکنه یه شب سوتی بده اخه من چکاره بیدم
؟!
خلاصه اومدم صبحونه نوید رو اماده کردم و دیدم بابا سوغاتی هامون رو تو سالن گذاشته و روی اپن هم پر از گردو و بادوم و شکلات و کاکائو هستش.....
منم خیلی ریلکس کارامو کردم و بعدش رفت سراغه ساک سوغاتی ها!حالا دلم داشت ضعف میرفت برم ببینم بابا چیا واسمون اورده ولی مثلا با کلاس بازی دراوردم و عینه وزغ نیفتادم رو ساک سوغاتی
!
واسه نوید سه تا شلوار اورده بود که هر سه تنگ بود و کم مونده بود بابا پر پرش بکنه
+۳تا لباس+شامپو+شکلات مخصوصه نوید که دوست داره+ادکلن!
واسه منم یه لباس مجلسی سبز از همینا که مد شده اورده بود که خعلییییی تو تن شیک و قشنگه+یه لباس مجلسی بلنده مشکی که جنسش مثله پوست مار هست!یه لباس مهمونی واسه عصر اورده که سیه سفید و روی بازوهاش یه تیکه بازه و جلوشم که تا لوزالمعدم بازه!یهنی بسیوووووور س س ک ی ه!+دو تا دامن کوتاه از اینا که داف های محترم تو پارتی ها میپوشند و دلبری میکنند!یکیش رنگش کرم هست و پشتش نگین کار شده یه دامن دیگه هم جنس همون لباس مجلسیه هستش!از جنس پوست مار هست+ست اوازم آرایش+عطر+رژلب و سایه های مک+اون شکلات ها و نون هایی که خیلی دوست دالم
!حالا خیلی اهله مهمونی رفتنم بی خود و بی جهت(به قول نوید)چه قدر لباس مجلسی واسه خودم جمع کردم ولی خداییش سلیقه ی بابا حرف نداره و عاشق لباس مشکی و اون سبز مجلسیه شدم!تو تن خیلی بی نظیره و جالبه بابا هر سری هر لباسی که واسم میاره همه فیت تنمه!یا امریکا سایز بزرگ زیاد داره یا من خیلی مانکنم...باز دچار خود چ س پنداری شدم
....
اینقدرم من پر رو ام همون لحظه لباس رو میپوشم و میام جلو بابا قر میدم و فرار میکنم
!!
بعد از اینکه سوغاتی ها رو باز کردم از بابا خیلی تشکر کردم و فقط ترسیدم برم بوسش کنم نسلم رو منقرض کنه!ماشا الله اعصاب مسافرمون زیر خط فقره!ما تو ایران داریم با بوق دست و پنجه نرم میکنیم بابا بی خودی تیریپ ناراحت برداشته
منم که اینقدر بی خیالم خودم موندم چرا؟؟؟؟
همچین تو حال و هوای سوغاتی بودیم که یهو بابا جفت پا رفت تو حالمون و گفت من میخوام برم خونه ی عمو نوید اماده بشو منو بذار و بعد برگرد پیش سوگل!اینجاس که ادم پوشک یه بچه ریغو بشه ولی عروس نشه
!
خلاصه نوید رفت حموم و منم ماشین رو برداشتم و رفتم داروخانه خرید کردم و برگشتم دیدم بابا با کفش داره جلون میده!یه نیگاه کردم و یه لبخند به این ملیحی
تحویل گرفتم!باشد تا رستگار شوم....
اومدم تو خونه و لباسامو عوض کردم و بابا یه چمدون برداشت و برد و یا علی مدد!با خنده گفتم هههه هههه هههه بابا داره برمیگرده امریکا!اخه یکی نیست بگه بچه رو اب بخندی تو که میدونی این اعصاب نداره فکت رو گل بگیر!بابا هم گفت نترس چشم بهم بزنی موقعش شده و دارم بر میگردم!
قبل از اینکه برن بابا میخواست بره گوشی و سیم کارت بگیره منم مثله هر دفعه به دادش رسیدم و یه خط تالیا با گوشی بهش دادم و تازه شارژم مهمونش کردم!دست و دلبازیم تو حلقتون!
وقتی بابا اینا رفتند منم خونه رو مرتب کردم و لباسا رو هم جا به جا کردم و بعدش نوید بهم زنگ زد گفت بابا ماشین رو پیچوند و رفت خونه عمو منم تو میدون فاطمی پیاده کرد!مظلومه اوغانی گیر اورده بابا بیچاره رو گوشه خیابون ول کرده و الفرار
....
باحاله یه جیگره و سه تا طرفدار!یه ماشین داریم همیشه منو نوید سر برداشتنش دعوا داشتیم حالا بابا هم اضافه شد و هر روز گیس و گیس کشی رو شاخشه!شوخی میکنم ولی خدایی تو یه خونه حداقل باید ۲تا ماشین باشه....
نویدم امروز مرخصی بود ولی دید شکست عشقی از باباش خورده و سر از اداره در اورد
!منم که تنها تو نت اومدم و وب رو اپ کردم و ۱۳۰ تا کامنت از دوستای گلم داشتم که بهم محبت کرده بودند و تولدم رو تبریک گفته بودند رو تایید کردم و واقعا ازشون ممنونم....
بعد از نت زنگ زدم با یکی از دوستای گلم(زهره ی عزیزم)واسه اولین بار صحبت کردم و کلی خندیدیم
....مثله دوستان دیگم یه حس خوبی بهش دارم و خیلی خوشحالم روز به روز به تعداد دوستای عزیزم داره اضافه میشه....
بعد از صحبت کردن با دوست عسیسم اومدم خونه رو گردگیری کردم و تی کشیدم و بعدشم میوه شستم تو یخچال گذاشتم تا واسه شب تگری بشه!همچین عروس خودشیرینم من
....
کارم که تموم شد با مهتاب نسناس اس ام اس بازی کردیم و بعدشم زنگید فک زدیم و بعدشم که قطع کزدم اومدم دو تا عود روشن کردم و یه اهنگ اروم هم گذاشتم و واسه خودم حالیدم!
تا ساعت ۶ واسه خودم میپلکیدم تا اینکه نوید زنگ زد گفت بابا رفته خونه فامیل اون خانومش سوغاتیاشون رو بده و تو ترافیک مونده من دارم با مترو میام میشه واسه شام لوبیا پلو درست کنی؟ما هم اطاعت امر کردیم و دست به کار شدیم و واسه شام لوبیا پلو درست کردیم
!سبزی خوردن خفن هم شستم و گذاشتم ابش بره تا با غذا بزنیم بر بدن!
تا ساعت ۸ نیم تنها بودم و نوید و بعدش بابا اومدند و منم سریع یه ماست و خیار مخصوص و پر گردو درست کردم و با شام خوردند....
بعد شام بابا اخبار دید و ساعت ۱۰ نیم رفت خوابید و منم متهم گریخت رو دیدم و نویدم ساعت ۱۱ فلنگ رو بست رفت خوابید....الانم اومدم وب رو اپ کنم و تا لهم نکردند برم بخسبم
....
راستی واسه فردا خونه ی عمو نوید دعوت شدیم و تا شب خونه نیستم اما اگه بتونم تبلتم رو میبرم اونجا و جواب کامنت ها رو از خونه عمو میدم....
*سیمای خشگلم من شماره توگم کردم و هر سری میخوام ازت بگیرم یادم میره....اگه لطف کنی و دوباره شماره تو بهم بدی ممنونت میشم عشقم
*عسک سوغاتی ها رو گذاشتم.....
مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت.
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید...
روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند !
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم.
یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!!!
.
.
.
.
.
پس چنان باش كه بتوانی به هر كس بگویی مثل من رفتار كن !![]()
*میدونین حسادت رفیق از رقابت دشمن بد تره !![]()
به به به بدویید که کلی خبر واستون دارم!پدر شوهر از بلاد کفر برگشت
و دیشب تا ۵ صبح پی الواتی بودیم منو نوید!
بذارید از اول صبح واستون تعریف کنم چه جلافتایی که نکردم!روز عروسیم اینقدر مشغله نداشتم والا....
صبح ساعت ۸ بیدار شدم و با خودم گفتم اخرین روز حمالی هست یه کم از خجالت خودم در بیام!پاشدم خونه رو مرتب کردم و وقتی نوید از حموم اومد رفتم دوش گرفتم و وقتی کارم تموم شد افتادم به جونه حموم و سابیدمش!اوووووف پدرم در اومد تا خرابکاریای نوید رو تمیز کردم!اخه یکی نیست بگه لا مصب ریش که میزنی چرا تیغت رو رو دیوار میزنی و همه دیوار و لب روشویی رو پر مو میکنی
؟
از حموم که اومدم دیدم نوید اماده شده داره میره.....اون رفتش و منم کارامو کردم و اول رفتم پمپ بنزین چون آقا زاده ماشین پر بنزین رو خالی تحویلم داده بود!
بنزین زدم و رفتم پیش شادی ناخنام رو طراحی و ترمیم کردم و بعدشم واسه هیر کات وقت گرفتم از یه ارایشگاهی که تعریفش رو زیاد شنیده بودم
!!!!!ریسکی بود ولی دل رو زدم به دریا و واسه ساعت ۳ وقت داد....
اومدم لباسا و مانتو هام رو دادم واسه اتو شویی و بعدشم اومدم خونه و یه کم کو کو سبزی که مامانم واسم اورده بود رو خوردم و خونه رو جارو زدم حسابی!
ساعت ۲ نیم رفتم ارایشگاه و اتفاقا مدیر سالن تولدش بود و همون جا با ۴۰ خرده ای سن دوست پسر ۳۰ سالشون واسشون تاج گل به همراه ۳ میلیون تومن کادوی نقد فرستادند و خانوم از خوشحالی نمیتونست کار کنه!ترسیدم موهامو قهوه ای تر از اینی که هست بکنه
!
خلاصه ذوق ملگ بازیش که تموم شد اومد موهامو زد و اون چیزی که خواستم شد خدارو شکر!پایین موهام از دکلره ی زیاد سوخته بود و همون اندازه که موهام سالم بشه واسم کوتاه کرد و بهدشم براشینگ و بعد از اونم خیلی شیک گفت ۴۵ هزار تومن!خوبه والا سرمایشون یه شونه و قیچیه چه قدر هم از این دو قلم پول در میارند
.....
از اونجا که اومدم بیرون رفتم لباسارو گرفتم و دمه در همسایه طبقه اول رو دیدم و بغلم کرد بوسم کرد و اشتی کردیم ولی یه چیزی میگم لهم نکنید من هنوز دل چرکینم ازش
!خوب هر ادمی پر از ایراده منم یکی از ایرادام اینه که از دست کسی ناراحت بشم نمیتونم تو دوستیمون بهش اطمینان اول رو بکنم!میگم این تو زرد از اب در اومد و باز سر بزنگاه زیر آب میزنه....
خلاصه صحبت کردیم و باز گفت ۲ روز پیش با همسایه ها نشسته بودیم سراغتو گرفتیم و به این نتیجه رسیدیم حامله ای و به ما نمیگی میخوای سورپرایزمون کنی!گفتم به پیر به پیغمبر من حامله نیستم این جوشای رو صورت رو ببین!این واسه بهم خوردنه هورموناس و تا چند روز دیگه باید تیریپ م ا ی لیدی بر داریم واست
!مرده بود از خنده ولی ادم که نمیشه باز فردا منو ببینه میگی خواهر حامله نشدی؟عاقا اصن اجاقه ما کور و شل و کچله دس از سرم بردار هی ی ی ی
!
بعد از اون اومدم بالا و از خستگی تا ساعت ۷ ولو شدم....وقتی بیدار شدم یه کم کیک تفلد با شربت لیمو زدم بر بدن و روووووشن شدم....
تا ساعت ۸ نیم که نوید بیاد خونه رو گردگیری کردم و تی حسابی هم زدم و اتاق بابا اماده شد!یهنی یه هتل ۵ ستاره واسش ساختم که بره زن بستونه
!
نوید که اومد خونه کمد لباساشو مرتب کرد و یه ساعتی مشغول بود تا اینکه کارامون رو کردیم و رفتیم یه دست گل خریدیم و بعدشم رفتیم شیرین پلو خریدیم اومدیم خونه زدیم بر بدن....
بعد شام نوید ولو شد تا ساعت ۱۲ نیم و منم تی وی دیدم و ارایش کردم و ظرفارم گذاشتم واسه شست و شو و یه ربع به ۱ راه افتادیم سمت فرودگاه
!
نوید که با یه من عسل نمیشد خوردش نمیدونم چرا اینقدر تو هم بود ولی من به جای اون هیجان داشتم...پرسیدم چرا ناراحتی بابات داره میادا!گفت ناراحت نیستم...گفتم هیجان نداری اصلا گفت از بچه گی بابام یه پاش امریکا بوده یه پاش ایران دیگه واسم عادی شده
!گفتم برو عامو کلاس نذار من بابام از میدون شوش که میاد خونه بالا پایین میپرم اون وقت تو بابات داره از امریکا میاد عینه بی بوق مونده ها ماتم گرفتی؟(این تیکه بود بهش انداختما گفتم در جریان باشید من صد پهلو همیشه حرف میزنم و به قول نوید میگه اوووووف این کاشونیا چه قدر حرف مفت زنند!)بچم خودش بچه ناف اروپا دو سانت پایین تره
....
خلاصه ساعت ۱ نیم رسیدیم فرودگاه و وسط راه مهتاب زنگ زد و این قدر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم نویدم از خنده ی ما میخندید الکی!بی شرف زده بود رو کانال اصفهان و با من با لهجه غلیظ اصفهانی حرف میزد و دختر عاموهاشم که هلاکش بودند و غش کرده بودند از خنده!ساعت ۲ نصف شب خونشون عینه گ و ز بای پارتیه جعفر بود
!
اسم بابا نوید رو به انگلیسی بلغور میکرد و هر هر میخندید....ازم پرسید اسم پدر شوهرت چیه؟الکی گفتم کامران اونم گفت پس منم هومنم!نوید اینو که شنید پوکیده بود از خنده....صدای گوشیمم رو اسپیکر بود چون حالش نبود دمه گوشم بگیرمش!
با نوید تو پارکینگ دنباله جا میگشتیم و اینم پشت خط مسخره مون میکرد....اخر سر فکش خسته شد و خداحافظی کرد و قطع کرد
....
تو فرودگاه منو و نوید باهوش نیم ساعت رفته بودیم منتظر مسافرایی بودیم که همشون عرب بودند!اخه این قدر ما ایرانیا به عرب ها محبت داریم خیلی شیک یه قسمت اختصاص داده شده به مسافرین عرب!ما هر یه مسافر میومد میدیدم عینه نوار قران داره صحبت میکنه و دوزاریمون افتاد اینا همشون عربند
!
یکی راهنماییمون کرد پروازای اروپا ته سالن هستند!هوا پیما بابا اینا هم به جای ۱:۱۴ ساعت ۱:۴۰ نشسته بود و تا رسیدیم دیدیم مسافرای فرانکفورت دارند میان بیرون...نوید از پشت شیشه باباشو دید و دست تکون داد آما بابا فداش بشم اخره احساساته انگار بچه گربه داره دست تکون میده واسش
!
خلاصه وقتی بابا اومد بغلمون کرد و یه ماچ ماچ بازی در اوردیم و خیلی خسته بود...چشاش باز نمیشد چون از استرس سفر ۳ روز بود نخوابیده بود و ۲۲ ساعت هم تو راه بود!
نوید خیلی خوابش میومد رفت یه قهوه غلیظ خورد تا بتونه رانندگی کنه....تو راه چند کلمه ای با هم صحبت کردیم و ساعت ۴ رسیدیم خونه....
تا در خونه رو باز کردیم بابا چشاش ۴تا شد و کل خونه رو دید و یه سری تکون داد و گفت مبارک باشه
!مثلا متاسف شده بود چرا با بعد ۵ سال تغییراتی تو خونه دادیم!مثلا توقع داره یه نمکدون رو از دوره شازده وز وزک واسه خودمون نگه داریم!خوبه پول خرید وسایل رو با عرق جبین(داشتید این یه تیکه رو؟)تهیه کردیم اگر تو کار پخش مواد بودیم چه نگاهی بهمون میکرد
؟
وقتی رسیدیم گفت سوگل اب میدی؟گفتم بابا میوه هم هست بیارم؟گفت بله!رفتم میوه اوردم خوردند و بعدش گیرش رفت رو نوید که چرا چاق شدی؟این شکم واسه چیه؟من از شکم خوشم نمیاد!!!!!یکی نیست بگه اخه قربونت برم من شکم و دل و روده یه مسئله اختیاری و خصوصیه خو چرا گیر به بچم میدی؟این قلمبه ی منه حتما باید عینه درخته عر عر دراز باشه
؟
وای اینو یادم رفت بگم تو ماشین بودیم یهو گفتم بابا بو موز میاد تو چمدونا موز دارید؟وای یهو هنگ کرد گفت چه شامه ای داری تو چمدونا تو صندوق عقبند و لای یکیشون سه تا موز گذاشتم واسه تو راهم عجب حس قوی داری!گفتم واسه اداره پلیس خوبم نویدم گفت اره یه قلاده هم میبندند و استخدامت میکنند!مرده بودیم از خنده حالا واسه این تیکه انداختنش دارم اساسی
!
دیگه بابای بد اخلاقه ما بعد خوردنه میوه بساط مسواک و ترانس دستگاه مسواک زنش رو درست کرد و مسواک زد و خسبید....
منو نوید خاموشی دادیم و همون موقع رفتیم خوابیدیم آما نوید بازم به خاطر تندی کردنای باباش ناناحن بود
!
۵ شنبه ساعت ۱۱ نیم بیدار شدم و با نوید صبحونه خوردیم و بعدش نشستم پای تی وی و نویدم رفت بیرون یه سری کار داشت انجام داد و ساعت ۳ برگشت خونه....
قرار بود تا عصری بیرون باشه واسه همین من ساعت ۲ کوکو سبزی اوردم زدم بر بدن
و نویدم که اومد خونه زنگ زد واسش خورشت فسنجون اوردند خورد و بعدش از خستگی رفت ولو شد و منم دنبالش رفتم تا ساعت ۶ نیم یکسره خوابیدیم!
وقتی بیدار شدیم تو نت بودیم و نویدم یه کم اتاقش رو تمیز کرد و داشت چایی شیرینی میخورد که بعدش بره به کاراس اتاقش برسه یهو مامانم تل زد گفت میاید بریم کنتاکی بخوریم؟نویدم گفت ارهههه الان میایم
!
حالا قرار بود ساعت ۸ بریم جا لباسی واسه پشت در اتاق خواب بخریم ولی اسم کنتاکی و فست فود میاد کسی نمیتونه برنامه ی نوید رو کنسل کنه
!
ساعت ۸ پاشدیم کارامون رو کردیم رفتیم پیش مامان اینا شام خوردیم و اینقدر شلوغ بود همه تو نوبت بودند ولی مامانم اینا از قبل قبض گرفته بودند و تا رسیدیم خیلی ریلکس رفتیم نشستیم و کم مونده بود مردم جرمون بدند
!
بعد شام هم اومدیم سمت خونه و سر جا رفتم یه مغازه ببینم بازه ازش جا لباسی بخرم که ساعت ۱۰ همه بسته بودند و خیت شدم اومدم خونه....
تا ساعت ۳ با نوید اتاق تکونی کردیم و بازم یه سری کار موند واسه صبح....هم من وسواسم هم اون یهنی شروع به کار میکنیم پدره تک تک باکتریارو باید در بیاریم بسگی کرم میریزیم
!
صبح نوید از ساعت ۷ بیدار بود و به من سیخونک میزد که پاشو کمکم کن تا ظهر اتاقم تموم بشه!منم بد خواب شدم و تا ساعت ۱۲ هی کمک میکردم و وسط کار هی خوابم میبرد...اصن شکنجه ام داشت میداد امروز
...
بهش گفتم نوید دارم از خواب میمیرم ولم کن میگه نه خوابت نمیاد بی حالیت واسه اینه که صبحونه نخوردی و یه شیرینی خوردی به جاش واسه همین جوووووون نداری
!
منم که سرم رو میذارم زمین یا به دیوار تکیه میدم جنبه ندارم سر سه سوت خوابم میبره...امروز بیش از ۵ بار منو بیدار کرد
و هر سری منم پر رو تر از نوید میخوابیدم....
اخر سر کار اتاقش تموم شد و ساعت ۱۲ پاشدم واسه ناهار قرمه سبزی بار گذاشتم و برنج هم دم کردم و اومدم سر وقت تمیزیه خونه....
اول جارو زدم و بعدش گردگیری حسابی کردم و اخر هم تی زدم و رفتم سرویس بهداشتی هم شستم و تازه کارم تموم شده بود که مامان اینا رسیدند
...
واسمون شیرینی و خورش بادمجون اورده بودند و بعد از اینکه رسیدند ناهار رو اوردم زدند بر بدن...البه خودشون واسه ناهار سالاد کاهو اورده بودند چون من وسایل سالاد نداشتم و زورم میومد برم بخرم
!
از قرمه سبزیم خیلی تعریف کردند که جا افتاده و عالی شده منم اون وسط عشوه شتری اومدم و تیریپ خبره برداشتم
!
بعد ناهار واسشون چایی و رولت و میوه اوردم خوردند و نویدم اماده شد رفت بیرون به کاراش برسه و ما ۳تا هم خسبیدیم....
مامانم خوابش کمه و سر یه ربع بیدار شد تی وی رو روشن کرد و بیدار شدم دوبار هم نوید از خواب بیدارم کرد و در کل نذاشتند با یه دل سیر بخوابم
....
وقتی بیدار شدم اومدم ظرفارو گذاشتم واسه شستن و موهامم شونه کردم و نشستم پیش مامانم تا موهام رو زنگ کنه....کیصافط حسین رنگ مو داده بود گفته بود این از همون رنگاییه که سوگل دوست داره!نوید زنگ زد گفت شماره ۸ شکلاتی داده!گفتم حسین شماره ۸ رو موهای من روشنه تیره تر بده الکی برداشت گفت نه این رنگ رو من تضمین میکنم خیلی دخیارو داف میکنه
!حالا ربط ما به داف و دخی و این جلافتا چی بود نیدونم ولی هر چی بود باید برم بکوبم تو سرش چون اصلا رنگ موهارو تغییر نداد و روشن شد!اگر همین تن رو شماره ۶ میداد عالی بود....
بعد از اینکه از حموم اومدم کارامو کردم و اماده شدم بریم شهرک غرب جا لباسی بگیرم ولی قبلش سیب زمینی و تخم مرغ گذاشتم بجوشه تا برگشتم واسه شام سالاد الویه درست کنم...نوید کچلم کرد بسگی گفت لازانیا...الویه!
کارام که تموم شد رفتیم شهرک غرب ولی از شانسم همه بسته بودند....انگار قسمت نیست جا لباسی پشت دری بگیرم...خوده بابام اینا داشتند ولی فلزیشو...من دنباله چوبیشم و هر چی میگردم گیر نمیارم
!کاش اون موقع که بابام در مغازه داشت میگرفتم....
دست از پا درازتر برگشتیم سمت خونه و به نوید گفتم ما داریم میایم خونه تو هنوز بیرونی؟گفت من تو پارکینگم...پرسیدم نون باگت گرفتی؟گفت نع!
رفتیم از سر خیابون نفت نون فانتزی بخریم ولی نداشت و به جاش نون شیرمال و نون سیردار خریدیم و هر سوپری هم که رفتیم نه نون باگت داشت نه لواش...بالاخره یه مغازه پیدا شد یه بسته نون برشی داشت و سریع رفتم خریدم و اومدیم خونه
....
خونه که اومدیم سریع فیله مرغ گذاشتم بپزه و یه قابلمه بزرگ هم برداشتم توش سیب زمینی و تخم مرغ رنده کردم و کالباس و خیارشور هم خرد کردم و نخود فرنگی و یه کم هم ذرت اب پز اضافه کردم و در اخر وقتی مرغ پخت مرغ و هویج رنده شده هم اضافه کردم با سس فراوون و فلفل و نمک!هی وای جاتون خالی چه معجونی شد
....همیشه مرغ و کالباس رو با هم میریزم و هم خوشمزه میشه هم بوی سیر میگیره....
غذا که اماده شد با گوجه فرنگی و چیپس و کاهو اوردم خوردند و منم چون تست کرده بودم سیر بودم و به جاش وسایل رو جا به جا کردم و واسه مامانم یه کاسه بزرگ الویه گذاشتم کنار ببره و واسه خودمونم یه کاسه خعلی بزرگ تا چند روز نوید سر گرم باشه و گیر به غذا نده و واسه فردا ناهاره نویدم تو ظرف ریختم و خلاص
....
بعدشم اومدم نشستم پیششون یه کم الویه خوردم اونم به هوای دلستر!دیدم دلستر خالی حال نمیده واسه همین دو تا لقمه الویه خالی هم زدم بر بدن و رووووشن شدم...
تا ساعت ۱۲ مامان اینا پیشمون بودند و یه شیشه ابلیمو از همینا که خودم چند ماه پیش ابش رو گرفته بودم دادم برد و وقتی رفتند اشپزخونه رو مرتب کردم ولی دو سه تا قابلمه نشسته مونده که رو اعصابمه ولی حالش نیست بشورم
!
نوید تا مامان اینا رفتند یه مجله برداشت و رفت خوابید و منم اومدم جواب کامنت ها رو دادم و وب رو اپ کنم....
امروز قرار بود زود بیدار بشیم کارامون رو بکنیم بریم خونه ی مامانم...از روز اول عید خونشون نرفته بودیم و خعلیییییی شاکی بود
....
ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم و دیدم اینقدر خسته بودم الارم موبایلمم نشنیدم و همین طوری خوابیدم تا ساعت ۱۱.....اگر مامانم زنگ نمیزد بکوب تا ظهر خواب بودیم....
نوید زود پاشد صبحونه خورد و رفت حموم و منم اماده شدم تا راه افتادیم رفتیم خونه مامانم شد ساعت
۱....
وقتی رسیدیم خونه بابامم از مغازه اومده بود و تا لباسامون رو عوض کنیم مامانم ناهار رو کشید و نشستیم یه ته چین توپول زدیم بر بدن
!واسه مامانم اش رشته برده بودم وقتی تست کرد کلی حال کرد و قول دادم واسش اش جو هم درست کنم چون عاشقه آش جو هست!دوره ی اخر زمون شده دختر واسه مادر ویارونه درست میکنه
بعد ناهارم سر یه موضوعی کلی با مامان اینا شوخی کردم و خعلی حال داد...کرم به جونشون ریختم خفن!
دیگه اینقدر اذیت کردم خوابم برد و ساعت ۵ بیدار شدم کارامو کردم رفتیم پیش کسی که همیشه میرم واسه مش....گفتند تا ۱۴ فروردین مسافرته
!از اونور رفتیم پاساژ دمه مغازه بابا اینا مامانم از این لیوان اسکلتیا واسه پسر خاله هام خرید و منم شال سیلک دیدم خیلی خوشم اومد ولی چون رنگی بود منصرف شدم بخرم ولی مامانم و نوید فحش تپونم کردند لا اقل رنگ مشکی قرمزش رو واسه تنوع بگیر!یهنی من هر بار روسری و شال میخرم تلنبار میکنم تو کشوها!یه مغازه روسری فروشی میتونم با شال و روسریام بزنم چون هیچ کدوم رو اصلا استفاده نکردم!فقط دو سه تاشون رو خعلی خوشم میاد
!
خلاصه یه شال مشکی قرمز خریدم و نوید گیر داد همین الان سر کن و اون یکی رو رد کن...گفتم سر میکنم ولی به این یکی اصلا دست نزن چون با مامانم نقشه کشیده بودند سر به نیسش کنند....
بعد از اونجا رفتیم سمت هفت حوض چون دنباله یه لباس خواب مشکی تور توری میگشتم ولی اون چیزی که تو ذهنم بود رو پیدا نکردم و باید برم بوستان رو زیر و رو کنم
!
تو هفت حوض یه دوری زدیم و اول رفتیم نوید واسمون سمبوسه ابادانی و پیتزایی با سیب زمینی خرید و تو مغازه نشستیم زدیم بر بدن و منم که از اهنگ هایی که گذاشته بود ذوق ملگ شده بودم و دلم نمیخواست از اونجا بیام بیرون ولی مگه مامانم میذاشت بشینیم؟نشادر ریخته بودند انگار
!
بعد از اونجا رفتیم واسه مامانم عینک افتابی خریدیم و اون قبلیه که خیلیم ناناس بود زده ترکوندتش!خرد و خمیر شده بود و امروز یکی دیگه خرید و اینم بد نیست و از فرمش خوشم اومد....
همین طور که داشتیم میرفتیم رسیدیم به مانتو ملائک و دیدم یه مانتو داره پشت ویترینش خیلی خشگله...به نوید گفتم برو بپرس چنده و تا سایزش چنده و چه رنگایی داره!نوید رفت سوال کرد و اومد گفت تا سایز ۴۴ داره و رنگ مشکی و قهوه ای و بادمجونی و سرخابی داره وو قیمتش هم ۲۲۰ هزار تومن
!هی وایه من یهنی موندم چی بگم...خودم از فرنوش مانتو عیدم رو همین حدوداخریده بودم ولی مطمئن بودم ترکیه ای هست ولی اینو شک داشتم جنسش خوبه یا نه؟رفتم سوال کردم و خودمم دست زدم دیدم زنه راست میگه جنسش ابریشم بود و رو استینشم همه ی طرحاش کار دست بود
....
به نیت خرید نرفته بودم و اینقدر پول هم دلم نمیومد بدم واسه خرید که یهو یه فرشته ای از اون بالا نازل شد و همون شخص هم رفت اورد پرو کردم و واسم خرید
!اینقذه دوستش دارم که نه دلم میومد برم و بیخیالش بشم نه کلی پول بابتش بدم...یهنی عاشقشم با این سورپرایزش
!
مانتو رو که خریدم خعلی شارژ شدم و تازه میخواستم اونجاها جلون بدم ولی نوید گیر داد بریم خونه اینقدر مایعات خوردم دست به اب لازمم!اخه شد یک بار بریم بیرون و این ج ی ش ش نگیره
؟
بعد از هفت حوض اومدیم سمت خونه و نوید هر چی اصرار کرد شام بریم بیرون ولی بابام خسته بود و فقط اومد شام خورد و ولو شد!
شاممون رو که خوردیم نشستیم بفرمایید ش ا م رو دیدیم و بعدشم اومدیم خونمون....
دیروز بعد از اینکه وب رو اپ کردم رفتم واسه ناهارمون یه اش رشته ی توپ درست کردم و نویدم فرستادم رفت کشک و نخود گرفت اورد تا به آش اضافه کنم....
خیلی وقت بود اش درست نکرده بودم و خعلی چسبید
....یه دیگ بزرگ درست کردم تا واسه مامان اینا هم بذارم کنار و تا یکی دو روز هم نوید هوسش شد بره سر وقتش حالی به حولش بده!اینقدر سیر داغ و پیاز داغ هم توش ریختم که خودم هلاک شدم بسگی بهش ناخنک زدم...
بعد ناهار هم رفتیم تا ساعت ۷ ولو شدیم
و بعدش که بیدار شدیم نوید نشست پای برنامش و ساعت ۹ هم رفت الکتریکی ترانس خرید و زردچوبه و نمک هم تموم شده بود رفت گرفت و اومد....
چون دیر ناهار خورده بودیم تازه ساعت ۱۰ نیم رفتم واسه شام خورشت کرفس درست کردم و اگه به خودم بود شام رو بیخیال میشدم ولی نوید گیر داد هوس کرفس کردم و مجبور شدم شام درست کنم
...
یه کم شام خوردیم و بعدش تا ساعت ۲ بیدار بودیم٬من فیلم دیدم و نویدم یه کم پای کارش بود و بعدش اومد فیلم سه در چهار رو با من دید و بعدش رفتیم خسبیدیم
....
امروز ساعت ۱۱ بیدار شدم و با مامانم که صحبت میکردم گفت امروز ناهار میخوایم بریم سید تو لواسون شماها میاید؟با نوید مشورت کردم و قرار شد ما هم بریم....مامانم گفت چون غذاش زود تموم شد ساعت ۱ تا ۱:۱۵ اینجا باشید بریم سمت لواسون...
حالا تو اون گیر و دار هالوژن کابینت اشپزخونه سوخت و منم که گیر داده بودم باید درست بشه چون بدم میاد یه وسیله ای خراب بمونه و بیخیالش بشیم
!
نوید رفت چراغ خرید و منم جارو و تی و گردگیری کردم و وقتی خونه تمیز شد دو تا عود هم روشن کردم و حالشو بردم
!اینقذه بی خیال تا دمه اخر کار کردیم و دیگه ساعت ۱ تازه میخواستیم بریم حموم ولی چون وقت کم بود تصمیم گرفتیم با هم بریم حموم تا زودتر برگردیم اماده بشیم بریم!
وااااااای مثله همیشه تو حموم اینقدر مسخره بازی در اوردیم که تا هفت تا خونه اونورتر هم فهمیدند ما خانوادگی رفتیم تو حموم
!
حالا اون وسط مامانمم زنگ میزد و منم اگه بر میداشتم تابلو میشدیم که با هم رفتیم حموم
!اخر سر نوید رفت رو سایلنت و جواب تل رو دادم و مامانم با جیغ گفت ذلیل شده تو هنوز تو حمومی؟دیر شد بابا تازه دو ساعتم میخوای بیای سرخاب سفیداب کنیا!خلاصه چهار تا فحش نثارم کرد و وقتی قطع کردم دوباره مسخره بازیامون شروع شد!
من باید به سرم واسه پوست پوست شدنه کف سرم دارو میزدم و میذاشتم بمونه حالا رو صورتم پر کف شده بود و میخواستم وقت کم نیاد و همزمان لیف هم بزنم٬دوبار که اومدم لیف رو بردارم همچین با کله رفتم تو شیر و دوش که مغزم پوکید
!نویدم میدید دارم میرم تو در و دیوار ولی نمیگفت تا سوژه خندش بشم
!
بی شرف اومده پشتم رو بکشه میگه عجب مرده شوره خوبیم
!اینقدر تو حموم اذیتش کردم که نصف کاره بیرونم کرد و تا کارامو کردم و راه افتادیم شد ساعت ۲!
مامان اینا پشت سر هم زنگ میزدند و منم از ترس جواب نمیدادم....تو جاده لواسون بودیم که تل رو جواب دادیم و گفتند غذا داره تموم میشه بگید چی میخواید که واستون سفارش بدیم
...
نوید دیزی سفارش داد و منم کوبیده!۲ نیم رسیدیم لواسون و غذامون رو زدیم بر بدن و یه دوری هم تو لواسون زدیم و برگشتیم تهران!
خدارو شکر به موقع رسیدیم چون هر کی میرسید میگفتند ناهار تموم شده و دست از پا درازتر بر میگشتند
!
مامان اینا رفتند خونشون و ما هم اومدیم خونمون....از سر راه توت فرنگی خریدیم و اومدم خونه گذاشتم تو اب سنگ ریزه هاش بریزه بیرون و نویدم چند تا کار تعمیریه خونه رو انجام داد و بعدشم رفتیم تا ۶ خسبیدیم...
ساعت ۶ مامانم زنگ زد گفت میخوایم بریم خونه خاله زهره شماها میاید؟گفتیم پس عید دیدنی نباید بیایم
؟؟؟
اماده شدیم ساعت ۷ رفتیم خونه خاله زهره و تا رسیدیم دیدیم لئو دمه دره داره خیر سرش جیش میکنه!منم که عینه چی از سگ میترسم زود پریدم تو خونه و بعد از سلام و احوالپرسی هم کلی ازمون پذیرایی کردند....
تا ساعت ۹ نیم اونجا بودیم و نوید کامپیوتر حمید رضا (پسر خالم)رو تعمیر کرد و یه کم هم با این سگه کلنجار رفت و خلاصه خوش گذشت!سگشون یه دوست دختر داره اسمش طلاس...بی شرف برداشته حاملش کرده و امروز کلی مسخره بازی سر این موضوع داشتیم!پسر خاله هامم با ۱۶ ۱۷ سال سن ماشا الله خجالت که نمیکشند منم که حــــــــــساس با شوخی هاشون داشتم کم کم اب میشدم
!
تو اتاق خواب خاله یه دستگاه ورزشی بود منم فوضول پرسیدم چیه؟چیکار میکنه؟واسم توضیح داد که پهلو و شکم رو اب میکنه و منم که سلطانه مظلوم نمایی
!گفتم خوش به حالت خاله عجب چیزی داریا!گفت دوست داری؟گفتم بهله!گفت بردار ببر واسه تو....منم که ذوق ملگ گفتم نه خاله اگه فروشیه بگو چند میفروشی؟اعتماد به سقفم تو حلقتون همچین قیمت پرسیدم انگار ۱ میلیون تو جیبمه اونام خبر نداشتند شیپیش تو جیبم داره هلیکوپتری میزنه
!
تا قیمت رو گفت کلی چونه زدم و اخر رسوندم به ۱۲۰!خالم گفت نکبت من که بهت میگم بردار ببر مریضی هی اصرار میکنی قیمت بگم؟گفتم نه خاله این ۵۰ هزار تومنی که عیدی بهم دادی واسه خودت...اومدی بازدیدم رو پس بدی ۵۰ میدم بهت ...۲۰ تومنشم ۴ تا ۵ هزار تومن میدم خیرشو ببینی
!
خلاصه ویبراتور رو بهم داد نوید به همراه علیرضا اومدند تو ماشین گذاشتند و الکی الکی صاحب یه دستگاه ورزشی دیگم شدم
!خاله بزرگه تردمیل رو داد اینم ویبراتور حالا باید مخ فرشته رو بزنم ازش یه دستگاه ورزشی بپیچونم که یه اتاق پر از دستگاه ورزشی درست کنم دیگه فکر بدنسازی به مخم نزنه!نوید میگفت حالا همچین واسه من دستگاه ورزشی جور میکنه انگار میره باهاشون ورزش میکنه!تو یه ماه پشت سر هم ورزش کن نامردم اگه واست دوچرخه ثابت نخرم!اخه الان همه گیرم رو دوچرخه اس ولی گرونه لا مصب!نازنین(دختر خالم)داره باید یه تیریپ رو مخش کار کنم همش ۲ ماهه خریده باید برم لواسون کلی از هیکلش تعریف کنم تا گولش بزنم بگیرم بیارم
!
وقتی از خونه خاله اومدیم مامان اینا رفتند خونه خودشون و ما هم اومدیم خونمون شام از دیشب مونده بود گرم کردم خوردیم و بعدش اومدم جواب کامنتارو دادم و بعدشم نشستم تا ساعت ۱ فیلم متهم گریخت و ۳ در ۴ رو دیدم و الانم اومدم وب رو اپ کنم....
سلام عشقای من
...
سه شنبه صبح ساعت ۹ بیدار شدم و اومدم صبحونه خوردم و نشستم پای نت و وب رو اپ کردم و ناهار هم ساعت ۳ لوبیا پلو از شب قبل اضافی اومده بود اوردم خوردیم و بعدش زنگ زدم به مامانم ببینم برنامه عصرمون چیه و باید کجا بریم
؟
مامانم گفت با خاله زهره و فرشته قرار گذاشتیم بریم زیر پل سید خندان یک جا جمع بشیم و خاله بزرگه بیاد دنبالمون و اول بریم پاسداران خونه عمه ایران تا ساعت ۶ اونجا باشیم و بعدش از اون طرف بریم خونه ی عمه گیلان(اسامی عمه ها ماشا الله اسامی کل شهرای ایرانه
)سمت نیرو هوایی!من گفتم حوصله ندارم خونه عمه ایران بیام و دوست دارم فقط برم خونه گیلان!مامانم گفت خوب ساعت ۶ بیا خونه ی اونا!گفتم مامان من با اونا رودرواسی دارم عمه های شماها هستند من تنهایی کجا برم؟خلاصه بعد از کلی کلنجار قرار شد ما هم ساعت ۴:۱۵ زیر پل سید خندان قرار گذاشتیم بریم مامانم رو برداریم و زهره فرشته هم با خاله بزرگه طبق قرار برن!فقط شرطم این بود من میام ولی سر راه نمیرم شهرک غرب دنباله خاله ها و شب هم راهمو کج نمیکنم برم شهرک غرب....شوهر دارن خودشون غیرت داشته باشند زناشون رو تنها ول نکنند گوشه خیابون!گفت باشه پس دیر نکنیا بیا زیر پل منتظرم
!
منم نیم ساعته ارایش کردم و موهامو درست کردم و ساعت ۳:۵۰ راه افتادیم تا زود تر برسیم....تو تونل حکیم بودیم زنگ زدم مامانم ببینم کجاس؟گفت منو خاله فرشته و زهره رو بابا برداشت برد الان تو ساقدوشیم!!!!!گفتم قرار با ما هم پشم؟نه
؟
زود انکار کرد و گفت قرار با تو؟تو که گفتی حوصله ی خونه عمه ایران رو نداری و قرار شد ساعت ۶ بیای نیرو هوایی....از انکار کردن متنفرم و میدونستم قرار ساعت ۴ رو یادش هست و بدترین کاری که میشه با مامانم کرد و خیلی بهش بر میخوره فقط یک چیزه!اونم این که داره پشت تل صحبت میکنه کسی قطع بکنه عصبی میشه!به قول خودش میگه فحش عالم رو بهم بدند عینه خیالم نیست ولی کسی وسط حرفم تل رو قطع کنه روانی میشم!داشت صحبت میکرد تل رو قطع کردم
...دوباره زنگ زد فکر کرده بود موبایل انتن نداده قطع شده...دوباره داشت غر میزد و گفت خو الان بیا ما صبر میکنیم تا برسی!گفتم نه مرسی شما به خودت زحمت نده...گفت پس الان کجا میری؟من با عصبانیت گفتم منههههههه عن
الان میرم خونه تا چشمم در بیاد با شماها قرار نذارم!داشت حرف میزد باز قطع کردم و دوزاریش افتاد و دیگه زنگ نزد...
نوید تا تل رو قطع کردم بهم گفت حالا حرص نخور دور بزن برو یوسف اباد از بستنی صمد یه ابمیوه بیرم بخوریم ریلکس که شدی با هم صحبت میکنیم
....رفتم یوسف اباد اب پرتقال زدیم بر بدن و بعدش گفت بیا به جای اینکه الکی بری خونه بشینی و حرص بخوری بریم خونه ی عمم چون روز ششم هست و یه کمی هم دیر شده!گفتم حالا هر سال که روز دوم عید میرفتم دیدم کی میان بازدید!سه سالش رو که بازدید نیومدند و یک سالشم تو ماهه بهمن اومدند گفتند بازدید عیدتونه!منو سبک نکن اینقدررررررر
گفت به خاطر من!دیگه دیدم نوید اصرار داره گفتم بزنگ ببین هستند یا نه؟زنگ زد گفت تا نیم ساعت دیگه تشریف دارید مزاحم بشیم؟گفتند بلهههه....رفتیم تو کوچه های یوسف اباد یه دوری زدیم و عاشق کوچه پس کوچه هاشم...خیلی تو فصل بهار خشگل میشه و پر از شکوفه!
ساعت ۵ رفتیم خونه عمه و حالا بماند از دست دختر عمه ی نوید چی کشیدیم
!یعنی اگه فامیله خودم این برخوردارو با من میکرد همون جا یه تیریپ حالی به حولش میدادم و میومدم بیرون!
با بابا نوید سری قبل که اومده بود بحثشون شده بود و مثلا میخواست تلافی کنه!واسه عمه ی نوید چون شوهرشون فوت شده به جز خونه ای که خریدند یه مقداری پول هم عموی نوید و بابا تو بانک گذاشته بودند تا هم بهره ی پول رو عمه هر ماه بتونه بگیره و دستش خالی نباشه و پول اصلی هم اگر مشکل خاصی مثله مریضی پیش اومد فقط عمه اجازه ی برداشت داشت
!حالا سال ۸۵ که داماد عمه تصادف کرد و فوت کرد دختر عمه ی نوید با دو تا پسر ۲۰ ۲۶ سالش و دختر ۷ سالش اومدند پیش عمه زندگی کنند و دو سال پیش دختر عمه ی نوید به همراه پسر کوچیکش تو جلده عمه رفته بودند و اون پول رو به وسیله ی امضاهای الکی و دوز و کلک از حساب عمه برداشتند و رفتند مغازه زدند....واااااااای وقتی بابا این سری که ایران بود فهمید حسابی عصبانی شد
و گفت این پول واسه ما بوده به چه اجازه ای این کار رو کردند؟خلاصه دیگه نه گذاشت خونه ی ما بیان و نه خونه ی عمه رفت....فقط وقتی میخواست عمه رو ببینه میرفت خونه ی عمو میدید و اون پولی که هر سری واسه کمک از امریکا میاورد رفت داد به بهزیستی!این کاره بابا بد جور فشار اورد به دختر عمه ی نوید!این قدر بی چشم و رو هست یادش نمیاد بابا یه ساک پر از لباس واسشون میاورد...حالا اینا به من ربطی نداره که بابا چه محبتایی در حقشون کرده ولی دیگه این حق من نیست روزی که میرم خونشون عقده های روانیش رو خالی کنه
!
عمه و نوید اب شدند از خجالت!این تا نشستیم با اخم اومد سلام علیک کرد حالا انگار خونه ی اون اومدیم عید دیدنی!بعدش اومد پشتش رو کرد به ما و نشست تی وی دید با صدای بلند.....میخواستم بگم خجالت بکش ۵۴ سالته چرا عینه بچه ها بر خورد میکنی
؟
فقط پاشد یه چایی اورد و صورتش رو هم اونور کرد یه شکلات تعارف کرد و ما هم با عمه صحبت کردیم و من عینه خیالم نبود چون میخواستم اخم کنم بشینم اون پیرزنه بیچاره چه گناهی داشت؟درکش کردم الان چه وضعیتی داره و اگه واسه احترام نبود پا تو همچین جایی که بهم بی احترامی بشه نمیذاشتم
!
بعد یه ربع امیر(پسر کوچیکه ی گیتی)از حموم اومد و با نوید دست داد و اونم تو صحبتاش چند تا تیکه اونم از حسادت شدید به نوید انداخت ولی در کل گفت و خندید و برخوردش خوب بود....گیتی هم دید پسرش داره میخنده و خوشحاله کم کم یخش باز شد ولی واسه من چه فایده ای داشت
؟
کم کم صحبت کرد و عمه ی نویدم خیالش راحت شد و شاد شد....گیتی رفت سیب و پرتقال اورد و تعارف کرد....مثلا من مرده ی یه میوه بودم که از من دریغ کرده بود؟گرو نگه داشته بود تا وقتی خودش خواست واسمون بیاره....برو عامووووو خجالت بکش تو یخچال خودمون هزار ماشا الله میوه ها رو ادم حض میکنه ولی اهله میوه خوردن نیستم همین طوری اینقدر میمونه تا بریزم دور
!خونه مادرم میرم واسم از قبل میوه پوست گرفته اماده گذاشته برم بخورم اون وقت تو واسه من این بی کلاس بازیا رو در میاری؟من که لب به هیچی نزدم و فقط با اصرار عمه یه پرتقال پوست کندم به نوید دادم بخوره و نوید به زووووووور یه پر بهم داد بخورم!
حالا تا اینجارو داشته باشید بعد ببینید چی شد!!!!نشسته بودیم داشتیم با امیر صحبت میکردیم و به نوید گفتم ساعت ۶ شد کم کم رفع زحمت کنیم!تا اینو گفتم گیتی رفت دو تا کاسه اجیل اورد و جلومون گذاشت
!یعنی قشنگ طبق برنامه میخواست به ما برینه ولی من که کم نمیارم!گفتم گیتی خانوم خونمون اینقدر اجیل خوردم به همونایی که داریم عادت کردم نخودچی سر معدم میمونه بعدا مکافات دارم
!دید قشنگ حالشو گرفتم خیلی بی ربط گفت شما نمیخوای اقا اسد الله رو پدر بزرگ بکنی؟گفتم مگه شما مامان گیتی شدی به سلامتی؟گفت نع!گفتم علی اقا(پسر بزرگش)ماشا الله یکی دو سال قبل ما عروسی کردند پس چرا اونا شما رو به ارزوتون نمیرسونند؟گفت معصومه داره درس میخونه...عمه برگشت گفت اون که خیلی وقته دیگه نمیره
!
بعد گیتی گفت بابا نوید همون هفته ای ۱۰۰ رو بهتون میده؟گفتم بله...گفت چه فکری کرده؟مگه از گرونیا خبر نداره؟مثلا میخواست عقده شو سر بابا نویدم خالی کنه!گفتم اینی هم که میدن محبت میکنند وظیفه ای ندارند که حالا طلبکارم باشیم!گفت خوب حداقل پدر بزرگش کن!گفتم من ادمی نیستم تو بیمارستان دولتی(با توجه به شرایطم)بتونم زایمان کنم و باید مجهزترین بیمارستان برم تا مشکلی پیش نیاد
!بعدشم ماهی دو سه بار زیر نظر پزشک و کلی این ادا اطوارا رو دارم...
یه حاملگی اول تا اخرش +هزینه ی بیمارستان کمه کم ۱۰ میلیون واسه من تموم میشه الان این مقدار پول رو ندارم و تا ۱۰ ۱۵ میلیون هم نداشته باشم اقدام نمیکنم بدم میاد با بی پولی بچه بیارم باید بچه و خودم در رفاه باشیم!گفت خوب پدر بزرگش چیکارس این وسط؟بده دیگه!این همه لباس بچه های شیک و اسباب بازیای قشنگ تو امریکا هست بیاره واسه نوه اش!گفتم اینجا هم رو به روی پارک ملت تشریف ببرید از امریکا خشگلترش رو داره و مشکله من واسه سیسمونی نیست واسه هزینه های بیمارستانه!نمیتونم با بی پولی بتـــــــــــــرکم
!اینو با غیض گفتم و دیگه لال مونی!اخه لنگ و پاچه من به تو چه ربطی داره یه کم فرهنگ داشته باش!اه اه اه
بچه شده کیلویی ۱میلیون!والا بو خودا یه بیمارستان میریم سه چهار میلیون هزینه ی بیمارستانه خیال کرده عینه خودش که ۳تا بچه هاشو تو پیت حلبی گوزیده منم باید اینکارو بکنم
!یه ذره فکر نمیکنه چه قدر این حرکت زشته من زنگ بزنم به بابا بگم تا ۱ماه دیگه میخوام بترکم به حسابم پول بریز...عاقا یه کم شخصیت٬لطافت٬کلاس٬فرهنگ
!
حالا نویدم اسم بچه اومده بود میخواست پاشه گیتی رو مورد الطافش قرار بده چون متنفره از بچه!یعنی تو این ۴ ۵ سال منه هفت خط نشده گولش بزنم سر بچه اینقدر حواسش جمعه بی شرف
!خلاصه این دختر عمه ی نوید میخواست مارو بر علیه بابا نوید تحریک کنه تا به اهدافش برسه و اینم بگماااااا تو فامیله بابای نوید فقط گیتی هستش که با مادره نوید در تماس هستش و تمومه جیک و پیک مارو به گوشه مامان نیود میرسونه....
اینقدر هم راحته ماشا الله!میگفت ۲۰۰ هزار تومن داریم میخوایم دست جمعی بریم خرم اباد رو بگردیم...با کمترین امکانات سالی دوبار میره شهرای ایران رو میگرده و عینه خیالشم نیست!منم گفتم تو عید شیراز خیلی خوبه هم هواش هم منظره اش!گفت نعععععععع فقط خرم اباد!تو دلم گفتم به تخمدونم حالا چرا جر میدی؟بیا بزن
از اونجا که اومدیم بیرون به نوید گفتم از کارای گیتی داره حالم بهم میخوره سر تا پاش انرژی منفی و حسادته منو ببر هایپر یه گشتی بزنم تا یادم بره حرکاته مزخرفش!رفتیم تو صف پارکینگ هایپر یهو نوید گفت سوگل جونممممممم؟گفتم جوووووونه دلم(این جور مواقع دوزاریم میفته یه کاری داره که مطمئنه جوابم نعععع هستش)گفت یه چیزی بگم نع نمیگی؟گفتم تا چی باشه؟گفت تا اینجا اومدیم میای بریم خونه ی داییم
؟
گفتم برو خدا روزیت رو یه جا دیگه حواله کنه....امروز تا منو قهوه ای نکنید ول کن نیستید نه
؟کم اونجا کوچیک شدم حالا بیام این همه راه بکوبم برم کرج خونه ی داییت که اخره سال ۹۲ بیاد بازدید عیدم؟گفت نه من قول میدم زود بیان دیدنت!گفتم اره میدونم کی میان دیدنه من!زمانی که بابات بیاد ایران و بخوان بیان دیدنه بابات با یه تیر میخوان دو نشون بزنند!خلاصه اینقدر گفت و گفت و گفت و از نقطه ضعفام استفاده کرد تا راضیم کرد و زنگ زد داییش گفت داریم میایم اونجا مهمون ندارید؟گفت نع!
منم از حرص اینکه این همه تو صف هایپر منتظر بودم رفتم تو پارکینگش و گفتم یه استفاده ی بهینه از وقتم بکنم!گلاب به روتون جفتمون پریدیم تو دست به اب و با چشای باز برگشتیم سمت ماشین
....
نیم ساعت کمتررررر شده بود که رسیدیم فردیس و رفتیم خونه ی داییش....تنها بودند و فکر کردم تمومه فامیلاشون از شیراز اومدند ولی گفتند امسال رفتند قشم و دیگه تهران نیومدند....
یه کم صحبت کردیم و شیرینی و چایی زدیم بر بدن و میوه هم اوردند ولی یه خیار برداشتم با نوید نصف کردیم خوردیم و نویدم گیر داده بود با بابام صحبت نمیکنید؟به نوید یواش گفتم خودشون باید زنگ بزنند به بابات واسه تبریک عید زورکی که نیست!گوش نکرد و با موبایل زنگ زد به باباش و گوشی رو داد دست داییش تا صحبت کنه
....
یه پرنده داشتند اسمش مینا بود این اینقدررررر با مزه بود غش کرده بودم از دستش!بی شرف هر چی میگفتیم تکرار میکرد....صدای زنگ ایفون رو یه طوری در میاورد دایی فکر میکرد مهمون رسیده!رفتم جلو قفسش کیصافطه هیز گفت سلاممم....بعده ۲ دقیقه گفت خانوووووم بعدشم ادای خنده ها رو عینه خودمون در میاورد
....منم چون میدونستم جاریم میاد خونه باباش و رو اسمای من و نویدم حساسه ۲۰ بار گفتم نویدددددد سوووووگل اونم یاد گرفت و هی تکرار میکرد تا وقتی جاریم اومد بزنه تو حالش!البته مادره نوید با داداشش اشتی بکنه و بره خونشون با این اسمایی که میگه مکافات میشه واسه دایی چون میفهمه ما رفت و امد داریم....
تا ساعت ۹ اونجا بودیم و ۱۰ بار گفت شام بمونید زنگ بزنم غذا بیارن؟تو دلم گفتم تعارفت خیلی خز شده کسی که میخواد شام نگه داره از مهمون نمیپرسه به رستوران زنگ بزنم؟مثلا ۱ در صد فک کن من بگم اره دایی گشنمه زنگ بزن
!
از اونجا که اومدیم بیرون رفتیم خانه و اشپزخانه تو فردیس و یه چرخی زدیم و اومدیم سمت تهران....تو جاده از دست رانندگی نوید نصف العمر شدم تا رسیدیم!۱۲۰ تا سرعت میرفت و جنبه اتوبان نداره لا مصب....
تا رسیدیم تهران رفتیم کباب ترکی خریدیم و اومدیم خونه خوردیم و ساعت ۱۱ رفتیم خوابیدیم ولیییییی ساعت ۲ تشنم شد پاشدم اب بخورم نویدم پرید یهو تا ساعت ۴ صبح بی خوابی زده بودیم به سرمون و تا خوابمون ببره پدرمون در اومد
!
دیروزم ساعت ۱۰ بیدار شدیم و نوید بعد صبحونه اماده شد رفت بیرون به کاراش برسه و منم اومدم صبحونه خوردم و چون شب قبلش بد خوابیده بودم رو تخت ولو شدم و خوابم برد....
نوید ساعت ۳ زنگ زد تو بوستانم چیزی نمیخوای؟گفتم پنکیک جوردانا این زنگی که بهم داده رو پوستم نمیشینه برو پیش حسین ببین چه مارک بهتری داره؟رفت اونجا حسین گوشی رو گرفت گفت الان یه پنکیکی میدم که تابستونم میری بیرون از عرق حتی پاکم نشه!گفتم برو خدا پدرتو بیامرزه من تا سیزده بدر اینو تموم نکنم خیلیه!گفت اوههههه چه پر مصرفی تو!نوید گفت اره خیلی پر مصرفه میخوام بدم بره یه کم مصرف انژکتوریش رو بگیرم!دو تایی مرده بودند از خنده
....
اخه قبل از اینکه بره پیش حسین من یه ادرس لوازم ارایشی بهش دادم بره ببینه جیو اورده یا نه....عینه رباط داشتم راهنماییش میکردم و تا به مغازهه رسید گفت اییییییییی همین ژاپنیه رو میگی برم ازش سوال کنم؟گفتم این افغانیه بابا ژاپنی کجا بود!گفت نه ژاپنیه میخوای بهت ثابت کنم؟گفت اره تخمه ژاپنی بگیر بیار ببینم!اینو که گفتم اون وسط پوکیده بود و فقط بهم گفت خعلییییییی کیصافطی
!
بعدش رفت پیش حسین و یه پنکیک دی سل داد نوید اورد و بعدش به حسین گفتم یه رنگ مو هم که تن قهوه ای قرمز داره بده بیاره....رنگ مو رو استفاده نکردم هنوز ولیییییییی پنکیکه عجب چیزیه خدایی همچین رو پوست میخوابه و پوشش دهیش بالاس که خودم هنگ کردم....
نوید ساعت ۵ اومد ناهارمون رو خوردیم و بعدش داشت فیلم ۳ در ۴ رو میدید و میخندیدیم یهو گیر داد بوووووووق
!
گفتم نوید جان تو این فیلم کاملا خانوادگی و فرهنگی چی دیدی که یهو؟؟؟؟؟؟اون موقع که از کانالای خاک بر سری رد میشیم انگار داره راز بقا میبینه و غش غش میخنده بعد وسط فیلم خانوادگی و اسلامی ....
!من بزنم لهش کنم خوبه؟
منم که چایی معطل قند و رفتیم داستان شدیم و خیلی سر افراز برگشتیم...بعد از فانتیزی بازی من خسبیدم و نویدم رفت حموم و بعدشم نشست پای برنامه نویسیش!
ساعت ۸ بیدار شدم اماده شدم بریم بوستان چون یه قوری واسه دمنوش خریده بود و این درش جا نمیرفت!رفتیم تعویض کردیم و یه چیزی میخواستم خریدیم و پیش حسین هم رفتیم ببینم مداد سفون اورده یا نه؟گفت دارم میرم شمال و برگشتم میارم واست....فک کن خودش و دوست دخترش هر موقع میرن شمال ۳ میلیون خرجشون میشه!اخه مگه میشه؟ای حناق بخوری چی چی کوفت میکنید این قدر خرجتون میشه؟مردم چه بوقای پر خرجی میزنند والا
!
بعد از بوستان رفتیم کنتاکی زدیم و یه سری هم به صمد زدیم و بعدشم ساعت ۱۱ نیم اومدیم خونه تا ۲ تی وی دیدیم و سر به سر هم گذاشتیم و خسبیدیم....اینست تاثیر بوق بر زندگیه خانواده
!
چه قدر ضر زدم دستم شکست بسگی بکوب تایپ کردم!
اوه راستی اینو یادم رفت بگم زنگ زدم به مامانم و دیروز اشتی کردم!تحمل ناراحتی و دلخوریشون رو ندارم و خیلی کلافه بودم...فقط وقتی اشتی کردیم گفتم چه قدر شاد شدی خیلی صلوات فرستادی به دلم بیفته زنگ بزنم باهات اشتی کنم
؟گفت برو گمشووووو بابا راحت بودم از دستت!
دیروز بی خوابی زده بود به سرم و از ساعت ۸ بیدار بودم....از رو بی کاری پاشدم یه ابی به صورتم زدم و سطل تی رو برداشتم و خعلیییییییییی توپ هر سوراخ سمبه ای رو که سراغ داشتم تمیز کردم
....
بعدش رفتم تو اشپزخونه و یه تابه داشتم شستم و یه کم تمیز کردم و خونه که برق افتاد کرمم خوابید...ساعت ۹ نیم واسه نوید چایی دم کردم و صداش کردم صبحونش رو خورد و رفت تعمیرگاه ماشین رو تعمیر کنه
!فیلتر هوا و فیلتر روغن و تمیز کردنه شمعک ماشین و ..... کلی کار رو ماشین انجام داد و ساعت ۵ اومد خونه...
منم از وقتی که رفت خوابیدم تا ساعت ۳...سرما خوردگیه جونم رو گرفته بود و عینه چی افتاده بودم رو تخت
...فقط همون نون و پنیر و خیار و گوجه ای که صبح با نوید زدم بر بدن تونست منو نگه داره مگر نه سو تغذیه گرفته بودم(شما ۱ در صد فک کنید من سو تغذیه بگیرم)...
بعد از اینکه از خواب بیدار شدم اومدم تی وی دیدم و بعدشم توالت و حموم رو شستم و وقتی نوید در رو باز کرد اومد تو خونه گفت واااااای چه بوی تمیزی میاد باز برداشتی خودت رو جـــــر دادی
؟مشخصه سابیدی دوباره!یعنی حال کرده بود از بوی وایتکس تمیزی وقتی از در وارد شد!
وقتی از راه رسید نشستیم کباب کوبیده زدیم بر بدن و داشتیم لقمه ی دوم رو میزدیم که مامانم از راه رسید و به زور نشوندیمش سر سفره و اونم با ما کباب خورد
...
ناهارمون رو که خوردیم اماده شدیم رفتیم چراغه جلوی ماشین رو درست کردیم و بعدشم رفتیم بوستان....مامان دنباله ساق میگشت ولی اون چیزی که تو ذهنش بود رو پیدا نکرد و فقط رفتیم لوازم ارایشی مداد مشکی فوق العاده عالییییییی ازش خریدیم و منم رژگونه و رژ لب گل بهی ست کردم با یه سایه ی قهوه ای طلایی!خیلی ناناس بودند
....یعنی اگر هر روز کیف و کفش و ساعت و لوازم ارایش بگیرم بازم سیر نمیشم بسگی دوست دارم!البته عطر هم دوست دارما ولی یه بوهای خاص رو خوشم میاد...واسه همین نوید اگر بخواد خیلی ذوق ملگم بکنه خیلی راحت یا میره سراغه کیف و کفش یا سراغه ساعت و لوازم ارایش و خیلی هم تیریپ مایه دار برداره میره سمت گوشی!عاشقه گوشی های سفیدم
....
سایز پاهامم یه طوریه چون ۳۹ هست هم ۳۸ میگیره بهم میخوره هم ۴۰!واسه همین کفشی نیست که از زیر پاهام در بره!اینقدر خوره ی کفش دارم هر سایزی پا کنم پاهام خودش رو با کفشه مچ میکنه
!شانسم تو حلقتون!اینا رو دارم اطلاعات میدم ۱۳ روز دیگه تولدمه یادتون باشه نرید واسم قاب عکس و پتو و ابمیوه گیری بخرید!بدونید من خوره ی این چیزارو دارم!توهم برداشتما حالا کادو کجا بود!والا بوخودا معلوم نیست امروز با خودم چند چندم
؟تب زیاد زده به سرم و دارم هذیون میگم شما زیاد جدی نگیرید!
وقتی از بوستان اومدیم بابام زنگ زد گفت مامان بزرگت گفته میخوام عید دیدنی بیام خونه سوگل!هنگ کردم چون به خاطر پا دردش خونه ی بزرگای فامیلم نمیره پس خاطره مون خیلی واسش عزیز بوده تا قدم رنجه فرمودند
!
ساعت ۸ نیم تازه فهمیدم مهمون دارم و زود اومدم واسه شام لوبیا پلو و واسه بابا و نوید هم سوپ سفید درست کردم و ساعت ۹ نیم بابا و مامان بزرگم اومدند....
تا خونه ی ما رو دید این طوری شد:
گفت به به چه تغیراتی کرده چه قدر بزرگ شده!یه ذره بچه تو روخدا چه سلیقه ای داره تو این وسایلارو از کجا گیر اوردی؟اینقدر به به چه چه کرد گفتم الان پودر میشیم میریم هوا....حالا خونه ی خودش عینه تازه عروساس اومده بود خونه ی ما چشمش وسایلامون رو گرفته بود....
وقتی نشست با میوه و شیرینی و اجیل ازش پذیرایی کردیم و داشتم لوبیا پلو رو دم میکردم و اومدم پیاز داغ رو تو فریز بذارم دیدم زیر چشمی داره نگام میکنه
!اصن فکرشو نمیکردم تو یه چند ثانیه همه چی رو دقت کرده!مامانم میگفت تو ماشین موقع برگشت بهم میگفت ماشا الله در فریزرش رو وقتی باز کرد کیف کردم من با این سن و سالم یه بسته سبزی تو فریزر ندارم ولی سوگل چه قدر قشنگ سبزی ها رو بسته بندی کرده بود و تر تمیز بود!اینقدر ازم تعریف کرد یه لحظه فکر کردم منو واسه عموم میخواسته خواستگاری کنه
!خو عزیز دلم اون از گ ش ا دیته که با این همه نوه و نتیجه و رفت و امدی که تو خونتون میشه به فکر سبزی و فریز کردن نیستی...عید که فقط به خونه تکونی نیست ادم باید تا سبزی آش هم بخره بذاره کنار شاید یه مهمونی سی ریش از اب در اومد و یکی دو روز موند
...
خلاصه عینه بنگاهی ها اومد تک تک اتاق ها و دستشویی حموم رو هم دید زد و رفت نشست....منم تو اون فاصله سالاد شیرازی درست کردم و بعدشم شام رو اوردم زدند بر بدن و تا ساعت ۱۱ نیم خونمون بودند و وقتی هم رفتند هنوز تو حیاط بودند تا نوید بره در رو باز کنه برن بیرون من خونه رو جارو برقی کشیدم چون داشتم روانی میشدم
!چون پا درد داشت ظرف غذارو رو میز عسلی گذاشتیم و شام رو روی میز عسلی خورد ولی همین طوری که با هر قاشق برنج رو زمین میریخت من داغون میشدم کی میخواد اینجارو دوباره تمیز کنه؟
شب تا رفتند جارو گردگیری کردم و دو سری ظرف هم تو ماشین گذاشتم شست و تا خونه به حالت اول برگشت شد ساعت ۳....
خعلی خسته بودم ولی خوابم نمیومد چون ظهر خیلی خوابیده بودم...اومدم رو تخت و یه کم سر به سر نوید گذاشتم و یه ساعتی بیدار بودم تا خوابم برد و باز امروز ساعت ۹ بیدار شدم
....
دیروز بعد از اینکه وب رو اپ کردم رفتم واسه ناهار کباب تابه و کته گذاشتم و بعدشم اومدم تو یاهو و با یکی از دوستای گلم(شاه ماهی)صحبت کردم و یه کم عصبانیتم فروکش کرد و با نصیحتای خواهرانش خعلی ارومم کرد..هر چند نزدیک بود دو سه باریم خودش رو جر بدم ولی باز گفتیم و خندیدیم
....
بعد از چت رفتم ناهار اوردم خوردیم ولی بازم با نوید خیلی سر سنگین بودم
...بعد از ناهار هم اومدم تو نت خودمو سرگرم کردم و عصر هم خونه رو گردگیری و تمیز کردم تا مامانم زنگ زد گفت داریم میریم خونه خاله فرشته شمام میاید؟گفتم اره شما برید ما هم میایم....
کارامو کردم و نویدم که از صبح انگار نه انگار از دستش عصبیم خیلی ریلکس میومد صحبت میکرد و سوال میکرد و مثلا قهر بودنم رو نمیخواست قبول کنه
....خدایی از شب قبلشم بیش از ۱۰۰ بار گفت اشتباه کردم ببخشید عصبیت کردم قول میدم به کسی بی احترامی نکنم راست میگی بابا و مامانت واسه احترام زنگ زدند تبریک بگند سال نو رو ولی من بدجور جواب دادم و با صحبت هام انداختمشون بیرون
!
حالا من مگه به راحتی چیزی فراموشم میشی؟همش اون صحبتا یادم میومد و تا نزدیکم میشد بوسم کنه میگفتم بروووو نوید حوصلتو ندارم الان حس من یه طوریه که نه میتونم باهات حرف بزنم نه مثل قبل باشم
...اخه من خودم یه اخلاقی دارم که معتقدم عشق یه طرف قضیه هست و به خاطر عشق نباید هر چیز منطقی رو زیر پا گذاشت!پدر و مادره من خیلی زحمت مریضی و مشکلاتم رو کشیدند و نمیتونم به خاطر نوید همه رو فراموش کنم واسه همین مونده بودم چیکار کنم!فقط دوست داشتم نوید این حالتای من واسش تجربه بشه و به همه احترام بذاره و بدونه اگه این حرفا و حرکاتش رو تکرار کنه خیلی واسمون گرون تموم میشه....باید میفهمید و خدارو شکر با حرف نزدنه من رفت تنهایی نشست فکر کرد و متوجه شد کارش چه قدر زشت بوده
....
منم اینقدر شب قبلش اعصابم به هم ریخته بود و گریه کرده بودم دیروز از صبح چشام پف داشت و شده بود اندازه ک و...... خروس
!
ارایشم نتونست تاثیر بذاره و چشمام رو درست کنه و تا رسیدم خونه خاله فرشته زود همشون گفتند خواب بودی؟سرما خوردی؟چرا چشات پف کرده؟نویدم زود از ترسش گفت نه سر درد داشت بهش قرص دادم خورد الان خوابش میاد اینطوری شده...همشم بغل دستم نشسته بود میگفت سوتی ندی گریه کردیا ابروم میره....منم که خفه خون گرفته بودم ولی مامانم میدونست از چی چشام اینطوریه
....
تو خونه ی خاله فرشته تمومه فامیلای امیر(شوهر خالم)از اردبیل اومده بودند و یه ایل مهمون بودند....همشونم ترکی صحبت میکردند و ما هم عینه کر و لال ها نگاشون میکردیم
...یه پسر ۵ ماهه هم داشتند خیلی با مزه بود یا غش غش میخندید یا ساکت میشد و عینه این مردای عصبی یه اخمی میکرد ادم کرک و پرش میریخت...
بابای بچهه اصفهانی بود ولی تا دلتون بخواد بد چشم!وااااااااااای خدا جلوی من نشسته بود و از اونور سالن اینقدر نگاه کرد میخواستم بگم چشات بابا قوری بگیره..... مرتیکه چشات از حدقه در نیومد؟زنه خودش خدایی خشگل بود ولی نمیدونم چرا اینقدر حریص بود
؟
دیگه کم کم اون روی سگم بالا اومد و به نوید و مامان اینا گفتم خیلی شلوغه خونشون بریم دیگه....اونا دیدند کیفم رو دست گرفتم انگار خجالت کشیدند چون ۳ ۴ ساعتی بود نشسته بودند و زود پاشدند گفتند ما دیگه رفع زحمت کنیم به مهمونای دیگه تون برسید...وااااااااای ماشا الله نمیدونم این ۲۰ ۲۵ نفر با چند تا ماشین اومده بودند
؟من وقتی از در وارد شدم هنگ کردم و نمیدونستم به کی دست بدم به کی دست ندم چون بعضیا معتقدن و به زن دست نمیدن و یا بعضی از زن ها هم دوست ندارند زنی به شوهرشون دست بده!نه من رو دست دادنه نوید حساسم نه نوید رو دست دادنه من....منم طبق عادت به هر ۲۵ نفرشون دست دادم و کسی هم دستش رو عقب نکشید و انگار استقبال خوبیم شد چون موقع رفتن همون تعداد اومدند دوباره دست دادند و خداحافظی کردند
....
اونا که رفتند مامانم با مادر شوهره فرشته کمک کردند و ظرفارو شستند و فرشته هم نقش هویج رو ایفا میکرد....
بعد از اینکه کمک فرشته کردیم اماده شدیم اومدیم بیرون...فرشته یکی یه ست جا سوئیچی و خودکار به نوید و بابا داد +سر رسید و تقویم و لای یکیشونم واسه من و مامانم نفری ۲۰ گذاشته بود
!
از اونجا که اومدیم بیرون رفتیم خونه گلی و یکی دو ساعت نشستیم و میخواستیم پاشیم بیایم بهنام(پسر عمم)گیر داد شام بمونید پیش ما٬ما صبر کردیم شما که اومدید اینجا با هم شام بخوریم...هر چی گفتیم باید بریم خونه ولی اماده شد و سوئیچ رو برداشت و الفرار
....
فقط بابام دوید دنبالش و با هم رفتند جوجه کباب گرفتند و اومدند...شاممون رو که زدیم بر بدن نیم ساعت هم نشستیم تی وی دیدیم و ح ر ی م س ل طا ن رو دیدیم و بعدشم ما اومدیم خونمون و مامان اینا هم رفتند تهرانپارس....
من و نویدم خدارو شکر دیگه بحث نکردیم و اون یه کم دلخوری هم به کمک ب و ق رفع شد!خو یکی نیست بگه تو از صبح داری هی داری عذر خواهی میکنی خو لا مصب پیشنهاد یه بوق رو بده و مسئله رو ختم به خیر کن..والا بو خودا
امروزم ساعت ۹ بیدار شدم و خعلیییییی کار داشتم...کاناپه پلنگیه رو وقت نکرده بودم کیسه بکشم و وجدان درد داشتم...پاشدم یه ابی به سر و صورتم زدم و زود رفتم یه کاسه کف درست کردم و با تور به جونه کاناپه ها افتادم و تمیزشون کردم
...
دیروز بابام سرما خورده بود و بغل دستم نشسته بود به منم منتقل شده و گلو درد شدید داشتم....یه کم که کار کردم خسته شدم و دوباره خوابیدم....
ساعت ۱ بیدار شدم واسه ناهار اشکنه درست کردم و نویدم رفت نون تافتون خرید و اومد.....ناهارمون رو ساعت ۳ خوردیم و بعدش باز ولو شدم و ۵ بیدار شدم خونه رو تمیز کردم و دو دست لباس شستم و قبلیا رو تا کردم و ظرفارو گذاشتم واسه شستن و یه گردگیری حسابیم کردم و بعدشم تی و شستن سرویس بهداشتی
!
کارم که تموم شد چون قرص سیتریزین و کلد استاپ خورده بودم خیلی گیج بودم
و همون وسط خوابم برد....نوید رفته بود پیش خیاطی پرده ی اشپزخونه رو بگیره و وقتیم که اومد نفهمیدم فقط ساعت ۹ نیم صدام کرد گفت بریم بیرون یه دوری بزنیم....
وااااای داشتم میمردم اصلا جون نداشتم حرف بزنم ولی گیر داده بود بره دربند...بهش گفتم میام تو ماشین میخوابم اصلا نمیتونم رانندگی کنم چون گیجه گیجم
!
اماده شدیم رفتیم و خودشم رانندگی کرد تا دربند...رفت از بابی ساندز آش و سالاد و ساندویچ گرفت اورد خوردیم باز یه کم بهتر شدم چون ضعفم شدید بود....
ساعت ۱۱ نیم هم برگشتیم خونه و الانم اومدم وب رو اپ کنم و برم بخسبم
....
*عشقای من جواب کامنتا رو فردا میام میدم....
دیروز ساعت ۱۱ بیدار شدم و دیدم نوید هراسون از این ور به اون ور داره میپلکه
!پرسیدم چت شده؟گفت دو روزه زنگ میزنم مامانم ولی گوشی رو بر نمیداره!گفتم خوب این روزا هیچ کس خونه نیست همه میرن عید دیدنی!گفت نععععع این همیشه روز اول دوم خونه میمونه....خلاصه ارومش کردم و راضی شد زنگ بزنه از دایی هاش سراغه مادرشو بگیره....میخواست بره دمه خونشون ببینه چه خبره گفتم خدایی نکرده چیزی شده باشه دایی هات بهت میگن میخوای تا اونجا بری زبونم لال پارچه سیاه ببینی
؟
زنگ زد دایی کوچیکش و حال و احوال کرد و سراغه مادرشو گرفت اونم گفت تو که میدونی ۲ ساله با خواهرم ارتباط ندارم چون ادم نیست!طوریش نشده ولی مطمئن باش طوریشم میشد واسه ما مهم نبود
....نوید گفت میدونم اخلاقش بده ولی خوب مادرمه نمیدونم بندازمش دور...گفت نه تو ارتباط داشته باش ولی به جز دایی قاسمت کسی باهاش رابطه نداره واسه اخلاقش!بعدشم نوید گفت تشریف بیارید این طرفا ما منتظریم!داییشم گفت تو منتظری؟من بزرگ ترم شماها باید اول بیاید!منم از پشت یه بیلاخ نثارش کردم چون خیلی روش زیاده
!!!!!!۵ ساله از تهران میکوبم میرم کرج عید دیدنی هیچ سالی به خودش زحمت نمیده بیاد بازدید عید مارو پس بده و امسال خیلی منت بر سر ما گذاشت و تو اذر اومد بازدید عیدمون رو پس داد حالا توقع داره برم دست بوسی!جمعش کن بابااااااا....
خلاصه صحبتاشون تموم شد و نوید گفت سوگل اگه میشه بریم دیدنش ناراحت میشه ها!گفتم بشه مهم نیست اینو از حالا یاد بگیر کسی که به زنت بها نمیده توام بها نده
......
بعدش زنگ زد دایی قاسمش و اون هنگ کرده بود چون از وقتی که ۳سال پیش اومده بودند تولده من و پسرش حلقه ی نامزدیه مارو دزدید از خجالتش رابطه رو کات کرد و حالا نوید که زنگ زد نمیدونست چی بگه بیچاره!احوالپرسی با داییش کرد و بعدش پرسید از مامان خبر نداری؟اون چموش هم گفت من؟نه بابا اصلا با مادرت ارتباط ندارم
!نویدم گفت دایی سوگل خونه نیست راحت حرفت رو بزن!گفت اهان فکر کردم خونه هست!من مادرت رو دیروز تو خونه ی قمر زمان(اسمو تو رو قران بخوره تو فرق سرم
)دیدیم و امروزم از صبح رفته عید دیدنی!تو دلم گفتم ببین تو رو قران چه قدر دو رو هستش جلو من از خواهرش بد میگه پشت سر من میگه هر روز دارم مادرت رو میبینم!بعدشم گفت تشریف بیارید ببینیمتون و .....!همینم مونده بخوام با اینا رفت و امد کنم یه چس طلایی هم واسم مونده به فنا بره
!والا به خدا
بعد از تل خیال نوید راحت شد و منم کارامو کردم بریم خرید....رفتیم میوه بگیریم فکر کن از هر میوه(خیار...سیب....پرتقال...نارنگی...موز...کیوی)۲کیلو برداشتم +سیب زمینی پیاز و گوجه!پرسیدم چه قدر میشه؟خیلی شیک گفت ۸۷۰۰۰!به خدا هنگ کرده بودم گفتم اقا چه خبره؟گفت خانوم فقط ۱۳۰۰۰ پول سیب شده!میوه ها خداییش درشت بود و خودم جدا کرده بودم ولی نه دیگه اینقدر گرون!ای مهمون حناق بخوره به جا میوه جیبم تو سیم ثانیه خالی شد
!
داغ کردم و داشتم تو ماشین به خودم فحش میدادم نوید گفت بیا بریم واسم ته چین بگیر!گفتم واست یه کیک هم نمیگیرم بابا یه ذره عیدی گرفتم اونم که رفت پول رو دستم نذار!گفت بابام عیدی نداده مگه
؟گفتم نه پولی ندارم بخوام واست ولخرجی کنم!گفت برو خودم میگیرم...رفتش از صفا ته چین خرید و بعدشم رفتیم تره بار طاهر خانی سبزی خشک(نعناع و شنبلیله)خریدیم و از سر راه واسه مامانم رو فرشی دیدم و خریدم تا باهاش جداگونه حساب کنم...خیلی وقت بود دنباله این رو فرشی های جدید بود که عینه فرش دستباف هستند!بالاخره پیداش کردم
....
بعد از اونجا اومدیم خونه و ناهارمون رو خوردیم و یه کم استراحت کردم و بعدش خونه رو گردگیری کردم و پایه های مبل رو دستمال کشیدم و اشپزخونه رو هم مرتب کردم و بعدشم میوه ها رو شستم و اجیل و وسایل پذیرایی رو روی میز چیدم تا ساعت ۷ که مامان اینا اومدند
....
واسمون از شیرینی بهار(سرچشمه)رفته بودند شیرینی عید خریده بودند چون عادت دارم هر سال باید شیرینی عیدم از بهار باشه هم خوش عطره هم خوشمزه!نقل هل دار هم گرفته بودند ولی من زیاد اهل نقل خوردن نیستم
....
تا رسیدند میوه و اجیل اوردم و شیرینی ها رو هم چیدم و ازشون حسابی پذیرایی کردم و چون به مامانم قیمت میوه ها رو گفته بودم تا میوه تعارف کردم مامانم گفت من دلم نمیاد دست به میوه هاتون بزنم پول خونه باباشون رو ازتون گرفتند دیگه باید حناق بخوریم!وای پوکیده بودم از خنده
.....
تا ساعت ۱۰ شعر ی ا د ت نره رو دیدیم و بعدشم مامان بابا زنگ زدند به بابای نوید عید رو بهش تبریک بگند و تا تلشون تموم شد سر بچه بازیای نوید بحث شد و مامان اینا قهر کردند رفتند
!حالا موضوع سر چی بود؟بابام تو تل به بابای نوید گفت عید رو از طرف من به دختر خانوم و اقا پسرتون هم تبریک بگید!نوید رو خواهرش الرژی داره و وقتی دید بابام به اونا سلام رسونده وقتی قطع کرد با یه حالت خشنی به بابام توپید و بابام که جوابش رو نداد و فقط گفت خیلی بچه بازی در میاری و رفت
....ولی نوید میگفت شما چرا به خواهره من سلام رسوندی اونا دشمن من هستند و پاش برسه دوست دارن سر به تن من نباشه...اونا باعث و بانیه این هستند که بابام یه سال تولد پیش من نباشه ولی هر سال تولدای اونا پیششون باشه و من فقط باید عکساشون رو ببینم....
خواهرم باعث و بانیه اینه که بابام نمیتونه بیاد ایران بمونه و وقتیم که میاد به خاطر تلفن های اونا و کاراشون باید ۲ ماهه زود برگرده...یکبار نشده ۵ ۶ ماه پیش من بمونه!منم گفتم مشکلات و عقده های زندگیتون به خودتون مربوطه واسه پدره ی ۵۰ ساله ی من دیکته نکن که چی بگه چی نگه
!هر چی مشکل دارید از گذشته ی خودتونه چرا ما رو درگیر مشکلات قبلیتون میکنید؟خلاصه از موقعی که بابام اینا رفتند تا ۱۲ شب دعوا بود و اینقدر جیغ و داد کردم گلوم کیپ شد
و نویدم زنگ زد عذر خواهی کرد از مامان اینا ولی واسه من مهم نیست و نمیتونم ببخشمش!۲ فروردین سال ۹۲ دیگه تکرار شدنی نیست!مامان اینا اومده بودند بازدید دخترشون رو پس بدند که با حرفا و چرت و پرتای نوید باعث شد برن
!اونا که بخشیدند اما من نمیتونم بی احترامی به خانوادم رو ببخشم و حتی نتونستم باهاش حرف بزنم و در کنارش شام و صبحونم رو بخورم...فقط گفتم توام عینه اون مادره بی شعورت که بی من بی احترامی کرد و خردم کرد خانوادم رو خرد کردی و نتیجه ی این کارتم میبینی!
بعد از یه بحث طولانی ساعت ۱۲ نیم رفتم خوابیدم و اینقدر داغون بودم همش تو خواب میپریدم...من کینه ایم حالا خوب دارم واسه این کارش
....
امروز از صبح زود بی خوابی زده بود به سرم و کرم به جونه نوید میریختم...اون که بیدار شد چاییشو دم کردم و اومدم پیشش دوباره خودم خوابم برد
....
ساعت ۱۰ بیدار شدم و استارت کار رو زدم...خونه رو جارو و تی زدم و اشپزخونه رو مرتب کردم و واسه ناهار خورشت آلو اسفناج درست کردم و برنجمم دم کردم و اومدم تو نت....
تا ساعت ۲ وب گردی کردم و بعدش رفتم سبزی پاک کردم و ساعت ۲ نی
م ناهارمون رو زدیم بر بدن و رفتیم یه استراحت کوچیک کنیم ولی یک ساعتی خوابمون برد....
نوید بیدار که شد رفت سراغه برنامه نویسیش و منم پاشدم بزک دوزک کردم و ساعت ۶ رفتیم خونه عمو نوید
...
مثله همیشه خیلی گرم ازمون پذیرایی کردند و خیلی بهمون خوش گذشت...تو صحبت ها حرف تولد من شد و یادشون اومد نوزدهم تولدمه!همون موقع زن عمو رفت تو یه سالن دیگشون و عمو گفت کجا میری نیره؟زن عمو گفت سوگل بیا کارت دارم!من تا پاشدم عمو رفت ببینه چیکار داره یهو دیدم برگشتند و ۵۰ تومن به من دادند!گفتند این واسه تولدت ببخشید کمه بیشتر از اینا وظیفه داریم بدیم ولی این کادوی کوچیک رو ازمون قبول کن
!گفتم زن عمو این چه کاریه حالا کووووووو تا تولدم؟گفت نه ننه یادم میرم کادو تولد بهت بدم گفتم الان تا یادم هست یه کادوی کوچیکی بهت بدم!بوسشون کردم و کلی ازشون تشکر کردم....اخه در مقابل این همه محبت خالصانه شون چیکار میتونستم بکنم؟یه کادو واسشون میبرم ۱۰ برابرش رو بهم پس میدند....دو سال اول عروسی و موقع نامزدی هر زمان که منو میدیدند فرت و فرت بهم سکه طلا میدادند....از وقتی گرون شد با پول جبران میکنند واسه همین منم میخوام برم خونشون و یا وقتی میان خونمون با جوووون و دل کادو میخرم و کمکشون میکنم
....
خلاصه تا ساعت ۷ نیم خونشون بودیم و تا رسیدیم میترا جونمم هم از طبقه بالا با شوهرشون اومدند پایین تا هم پیش ما باشند و هم کمک حاله زن عمو واسه پذیرایی باشند!کلییییی خندیدیم و خوش گذشت....
ساعت ۷ هم یکی از دوستای عمو با زن و بچه اومدند و پیششون یه نیم ساعتی نشستیم تا بی احترامی نشه و زودم باهاشون جوش خوردم و اشنا شدیم
...
ساعت ۷ نیم پاشدیم اومدیم بیرون و با مامان اینا قرار گذاشتیم رفتیم لواسون دیدنه خاله بزرگم....
نوید اجازه داد تو جاده لواسون پشت فرمون بشینم و چون خلوت هم بود کلی اموزشم داد و واسه اولین بار تو جاده و گردنه قوچک رانندگی کردم
!البته من از تیر ماه میتونم تو جاده بشینم چون ۱ سال از گواهینامم باید بگذره ولی نوید گفت الان امادگیه اینو داری که ۴ ماه زودتر تو جاده بشینی...خیلی با حوصله یادم داد و منم خداییش درست رفتم...
یه ربع زودتر از مامان اینا رسیدیم و مامان اینا تا از زعفرانیه(خونه ی دختر دایی مامانم رفته بودند تا از مریض عیادت کنند)رسیدند لواسون دیر شد و تازه ساعت ۸ نیم رفتیم خونه خاله....
دختر خالمم بود و وقتی رفتیم خوشحال شدم حد اقل نازنین هست تا با هم صحبت کنیم...هم تی وی دیدیم و هم صحبت کردیم و در اخر هم خالم به بابا و نوید یکی یه کیف پول چرم و تقویم و سر رسید بانک رو داد ولی مثله هر سال به من عیدی نداد دلیلشم من میدونم چیه
!خالم چون خیلی اقتصادیه هر سال حواسش نبود به من کلی عیدی میداد و باز دوباره وقتی میخواست بیاد بازدیدمون رو پس بده باید واسه خونمون کادو میخرید!حالا عیدی منو گذاشته تا یکجا با کادوی خونه تلافی کنه!هوشم تو حلقتون
....
تا ساعت ۹ نیم اونجا بودیم و موقع اومدن هم شیرین(دختر خالم)زنگ زد و منم باهاش کلی صحبت کردم و عید رو بهش تبریک گفتم ولی دلش داشت واسه ایران پر پر میزد...میگفت اگه مادر شوهرم نمیومد امریکا بمونه تا اردیبهشت
٬حتما میومدم ایران ولی سعی میکنم واسه اخره بهار بیام ترکیه همه تون رو ببینم!
خاله خیلی اصرار کرد شام بمونیم ولی چون ساعت ۱۰ میخوابه ما هم زود پاشدیم اومدیم...سر راه رفتم نزدیک سد لتیان بنزین زدم و بابام چون میترسید تو جاده دارم رانندگی میکنم هر کجا میرفتیم دنبالمون میومد تا مشکلی واسمون پیش نیاد...منم تو جاده چراغه ماشین رو نور بالا زدم تا فرار کنه از جلوم بره اونور...بالاخره موفق شدم و تا رفت لاین دیگه من پیچوندمش و تا خوده تهران نذاشتم جلوم بیفته
!تو جاده از ترسش با ۴۰ تا سرعت داشت میرفت و منم که گشنههه داشتم میمردم!
رسیدیم تهرانپارس و از اون ور اصرار کردیم ۴ تایی بریم شام بیرون...بابام گفت خیلی خستم نمیام...راضی نمیشد ولی به نوید گفتم بهش بگووووو سوگل میگه اگه نیای خیلی ازدستت ناراحت میشم
....پست موبایل اینو که گفت راضی شد و باهامون اومد ولیعصر کنتاکی زدیم بر بدن و بعدشم اونا رفتند خونشون و ما هم اومدیم خونمون...
تا رسیدیم انلاین شدم دیدم بابا اف گذاشته اومدم نبودید تا شنبه خداحافظ
!زنگ زدیم عید رو به بابا تبریک گفتیم و بعدشم فهمیدم بابا فکر کرده از دیروز ساعت ها تغییر کرده واسه همین ساعت ۱۱ اومده منتظره من شده و خیال کرده ایران الان ساعت ۱۲ هست!واسه همین فکر کرده من سر قرار چتمون نیومدم....با هم صحبت کردیم و قرار چتمون شد واسه شنبه شب...
بعد تل هم یه کم تی وی دیدم و الانم اومدم وب رو اپ کنم
....
عیدتون مبــــارکــــــــــ
دیروز ساعت ۹ بیدار شدم و دیگه اخرین کارای خونه رو هم کردم البته کاره خونه که تمومی نداره یه هفتس میگم دیگه امروز تمومه ولی هر روز یه جای جدید کشف میشه!
از موقعی که بیدار شدم اول اومدم تا ساعت ۱۰ نیم جواب کامنتای دوستای گلم رو دادم تا تلنبار نشه و کامنت های سال قبل نمونه واسه سال جدید!اینم یه نوع وب تکونی بود دیگه
....
بعد از اینکه از نت اومدم بیرون رفتم تو اشپزخونه و ریزه کاری هایی مونده بود که تا ساعت ۱ انجامشون دادم و باز گاز رو شستم و رفتم سراغه اشپزی....سبزی پلو رو دم کردم و کوکو و ماهی هم سرخ کردم و ساعت ۱ نیم تا ۲ هم چپیدم تو حموم
....
نویدم از ساعت ۱۰ تا ۱ اتاق تکونی داشت و وسطای کارش رفت ماهی قرمز و سیر و سیب خرید و اومد....پرده مون هم خیاطی درست نکرده بود و گفت بود شب ساعت ۱۰ تا ۱۰ نیم درستش میکنیم!
تا نوید برگرده منم سفره هفت سین هم رو چیدم و خیلییییی ناناس شد ماشا الله
...وقتی نوید رسید منم رفتم حموم و ۲ اومدم کارامو کردم میخواستم سر سفره هفت سین لباس عید رو بپوشم مثله هر سال ولی دیدم نوید نه حموم رفته نه کاراشو کرده فقط با تنبون آبی داشت اینجاها رژه میرفت و اتاقش رو میسابید...وسواسه منم به این بچه سرایت شده!
فقط ۱۰ دقیقه مونده به سال تحویل تی وی رو زدم شبکه م ن و ت و و ناهار رو اوردم زدیم بر بدن و دو دقیقه مونده بود به سال تحویل تی وی رو زدم شبکه دو چون دوست داشتم توپ در کردن رو ببینم!زود رفتم شمع ها رو روشن کردم و صلوات فرستادم تا سال تحویل شد...مثله هر سال این اخلاقه گندم تکرار شد و بالاخره بغضی که از صبح داشتم لحظه ی سال تحویل ترکید و نوید شاد بود و اون وسط قر میداد منم به یاد کسانی که دیگه امسال پیشمون نیستندد اشک میریختم
....
نوید اومد پیشم گفت باز سال جدید رو با گریه شروع کردی؟نمیخوای عید رو به من تبریک بگی؟گفتم عیدت مبارک عزیزمممم...بوس کردیم همدیگه رو
و بعدشم نشستیم به ادامه ی ناهارمون!اخه از استرس نمیتونستم چیزی بخورم قبل عید!
نوید میگفت من نمیدونم تو خانواده ی شما چه رسم بدیه هر کسی رو دیدم عوض اینکه عیده بگه بخنده و برقصه ولی همه بغضشون میترکه!گفتم چون خیلی از نزدیکانمون رفتند و یاد سال هایی میفتم که مامان بزرگم بود و عمو جمشید روز اول عید خونه مامان بزرگم میومد و هممون شاد بودیم و همدیگه رو بعد ۱ سال بغل میکردیم
.....
یاد سال اخری میفتم که عیدش مامان بابام سر اینکه اول خونه ی کدوم مادر بزرگ بریم بحثشون شد و بابام لج کرد مامانم رو گذاشت خونه ی مامانش ولی خودش نرفت و منم مجبور شدم پیشش بمونم!اون سال خونه ی مادر بزرگم نرفتم و دور خیابونا چرخیدیم تا مامانم زنگ زد بریم دنبالش....عزیزم با این پا دردش اومده بود دمه در تا مارو ببینه...بغلم کرد و عیدی مو داد و بعدشم رفت
....چه قدر اون روز درک و فهمم پایین بود که به خاطر یه دعوای ساده اخرین عید پیش مامان بزرگم نبودم!۴ ماه بعدشم واسه همیشه تنهامون گذاشت!چه قدر خوبه که تا همدیگه رو داریم قدر همو بدونیم نه مرده پرستی کنیم و محبتامون رو بریم رو یه سنگ سرد خالی کنیم
!
خلاصه بعد از ناهار نوید رفت کار اتاقش رو تموم کرد تا ساعت ۶...فقط جارو و تی موند که اونم میخواست بکشه ولی من غر زدم که دیر شد خونه ی مامان بزرگم اینا هم باید بریم پاشو برو حموم!
اونم دید اوضاع خیته زود رفت حموم و اماده شد رفتیم خونه مامانم....یه نیم ساعتی اونجا بودیم و پذیرایی شدیم و بعدشم ۱۵۰ بهمون از لای قران عیدی دادند و ذوق ملگمون کردند
!
بعد از اونجا رفتیم خونه مامان بزرگم و اونجا زن عمو کوچیکم و عموم و پسر عموم بودند...یه کم با باربد(پسر عموم)بازی کردم و چون لباسم قرمز بود از بغلم تکون نمیخورد فقط نیگام میکرد....به عموم گفتم میگن عقد دختر عمو پسر عمو تو اسمونا بسته شده این بچه به من نظر داره
!
یه کم که نشستیم دختر عموهام اومدند و عروس خانوم و اق دوماد هم اومده بودند...سر عقد ۱۳ میلیون جمع کردند بعد داماد همه رو پیچونده حتی یه ماه عسل هم نمیخواد ببره!عجب دور زمونه ای شده فقط بلدن از زن ها استفاده کنند
!والا بو خودا....
وقتی با هم صحبت میکردیم فهمیدم اینا از اون چیزی که من فکر میکردم به ما نزدیک تر هستند!اون طرف خیابونه ما هستند و دقیقا خونشونم دیدم....هی میگفتند تشریف بیارید خونمون منم گفتم اول باید شما تشریف بیارید بعد ما!ولی از موقعی که با دختر عموم همکلاس بودم به خودم قول دادم در اینده زیاد دور پر و پای هنگامه نپیچم چون اخلاقامون شبیهه هم نیست
!اون موقع یادمه تا یه روان نویسی چیزی میخریدم هنگامه تا یه چند وقت با من بد بود و بدگویی مو پیش دوستام میکرد!یه روز عموم بهم گفت تو رو خدا چیزی جدید میخری به هنگامه نشون نده تا میرسه خونه گریه میکنه من باید برم واسه ۴ تا بچم ۴تا از همون چیزی که داری بخرم!این طوری شد که ۱ سال بیشتر دوام نیاوردم و مدرسه مون رو عوض کردم و واسه کلاس چهارم رفتم یه جا دیگه!حالا هم اخلاقش تغییر نکرده چون سر مراسم عروسیم چند مورد حسادت رو دیدم فهمیدم همون ادمی که بوده هست
!الانم بخوام زیاد باهاش گرم بگیرم اتیش تو زندگیم ریخته میشه و منم حوصله حاشیه ندارم...اروم و ساکن دوست دارم همه چی پیش بره!از قدیم گفتند دوری و دوستی!
سالی که من با هنگامه همکلاس بودم بابام ورشسکت شده بود و وسایلامون رو فروختیم و رفتیم قنات کوثر(یه محله ی معمولی تو تهرانپارس)ولی هنگامه اینا هنوز تو خیابون فرعی های بهار بودند و اینم از فرصت استفاده کرد و تو مدرسه جلوی بچه ها همش مسخره میکرد که سوگل خونشون قنات کوثره و .....!مثلا میخواست منو بکوبه
....
سال ۸۴ هم که عموم فوت کرد هنگامه ۱۸سالش بود و نمیشد بگیم بچه هست و نمیفهمه داره چیکار میکنه!روز چهلم عموم من یه تیکه از لباسم یه گل سبز داشت و اینا داشتند چپ چپ نگام میکردند....حدود ۶ سال گذشت و اینا هر جا میشستند پشت سرم چه حرفایی میزدند!یکبار گلی اومد بهم گفت هنگامه گفته من هنوز عقده ی کار اون روز سوگل رو دلم هست!حالا لباس سبز میپوشه میاد؟؟؟؟
گلی هم گفته بابا این گل سبز بود چرا شلوغش میکنید؟هنگامه هم گفته نعععع من منتظرم عموم(بابای من) یه طوریش بشه(زبونم لال)منم تلافی کنم تا اروم بشم!واااااااای دلم هری ریخت اینقدر حالم بد شد از حرفی که زده!دیگه با خودم عهد بستم سمتش نرم چون کینه ی یه چیزی رو به دل گرفته که من هیچ قصد بدیم نداشتم!خطریه...واسه همین بود عزای عالم به دلم بود وقتی میخواستم عروسیه همچین ادمه بد دلی برم
!
خلاصههههه دیشب هی ادرس رد و بدل میکردند که رفت و امد بکنند چون میگفت عادت ندارن به این محل و تهرانپارس رو دوست دارم!حالا انگار من اومدم این محل کسی بود پیشم باشه این تیریپ غریب برداشته بود!اه اه اه اه بعضی از عروسا چرا اینقدر لوسن؟داماده کلافه شده بود میگفت میگم بالا چشمت ابروهه میزنه زیر گریه!مثلا همین امروز موقع سال تحویل رفته حموم دید اب سرده همچین زده زیر گریه فکر کردم چش شده؟؟؟ایییییییییییییی چندش شکمت بالا بیاد میخوای چه قدر خودت رو واسه این پسره طفل معصوم چ س کنی
؟یه کم قوی باش مگه تا اسمه زن روت میاد باید ادای این ضعیف ها و شکننده ها رو در بیاری؟
تا ساعت ۹ خونه مامان بزرگ بودیم و وقتی همه رفتند بهم ۵۰ تومن عیدی داد حالا همچین یواشکی منو برده تو اتاق عیدی میده انگار میخواد قاچاق رد و بدل کنه
!والا بو خودا...مگه ۵۰ تومن تو این دوره زمونه چیزیه که میترسید کسی بفهمه؟
بعد از اینکه اومدیم بیرون با مامان اینا رفتیم دربند و همون ۵۰ تومن هم شام زدیم بر بدن..به همین راحتی
!دیگه شق القمر که نیست این ادا اطوارارو در میارید.....
بعد از دربند هم مامان اینا رفتند و ما هم اومدیم خونمون نوید تی و جاروی اتاقش رو زد و منم ا ک ا د م ی ۵ دقیقه اخرش رو دیدم و بعدشم رفتیم خسبیدیم....
.....
سلام دوستای گلم
امروز منو نوید ساعت ۱۰ بیدار شدیم و وقتی صبحونه خوردیم اماده شدیم رفتیم پرده فروشی سرب خریدیم و خیاطی هم رفتیم پرده ی اشپزخونه رو دادیم درست کرد و بعدش نوید منو گذاشت خونه و رفت بیرون
...
تا ساعت ۵ که نوید برگرده خونه رو تمیز کردم و سرب ها رو تو پرده ها کردم و چیناش رو تنظیم کردم و تی و گردگیری هم کردم و یه کم هم پای تل فک زدم تا نوید اومد خونه....
تا رسید ناهارمون رو خوردیم و بعدشم عیدیم رو داد و فضا خیلی رمانتیک شد و اغفال شدیم رفتیم پی بوق بازی
....
بعد از اینکه لاو ترکوندیم اومدم یه کم ارایش کردم و نویدم رفت حموم و ساعت ۸ مامان اینا اومدند دنبالمون و رفتیم خونه نسیم اینا...
همشون دمه در بودند و منتظرمون وایستاده بودند...یه کم اتیش بازی کردیم و مسخره بازی در اوردیم و کلی حال کردیم
!خعلییییییی با نسیم خندیدیم!از اصفهان چادر اورده بود و میگفت این چادرا مخصوصه چون پوستت روشنه و تپلی چادر سر بکنی خیلی بهت میاد!وااااااای چادره رو سر کردم و اینا مرده بودند از خنده!سرایدارشون اسمش ستار هستش اومده به نسیم میگه این چادر به مهمونتون خیلی میاد!یهنی من منتظر اظهار نظر این ملعون بودم
!
بعدشم کلی ازم عکس گرفتند و همشون گیر دادند باید چادری بشی چون خیلی بهت میاد!دیگه این تیپم رو کجای دلم بذارم اخه؟
واااااااای کپسول صداش خیلی زیاده نوید و بهنام اینا مینداختند به جونه مردم و یهو جلو پا ستار انداخت اونم از ترسش اومد سمت من٬منم جا خالی دادم رفت تو بغله گلی افتاد زمین...وقتی اومد بلند بشه با کله رفت تو سینه های گلی...اون وسط ترکیده بودیم از این صحنه
....
کرم ریختنمون که تموم رفتیم بالا و به همراه بهنام و بهداد و گلی و شوهر عمه و مامان و بابا و نسیم و نوید نشستیم پای تی وی و پفک و میوه و اجیل چهارشنبه سوری زدیم بر بدن و یهو بهداد اینا جو گیر شدند و پاشدند رفتند یه جعبه کپسول و منور خریدند و صدامون کردند رفتیم پایین....منم بالون برداشتم و همگی رفتیم پایین و تو حوض اب کپسول ترکوندیم همه اب های تو حوض مثله فواره پرید بیرون و یه سری رو خیس اب کرد
!خیلی خیلی حال داد...
بعدشم رفتیم بنزین اوردیم و اتیش روشن کردیم و تمومه شهرکیا اومدند نزدیکمون از رو اتیش پریدند و حالشووو بردند....اخر سر بالون هم روشن کردیم و رفت بالا و اینطوری شد که کرممون خوابید
!
ساعت ۱۰ اومدیم بالا شام ماکارونی خوردیم و نشستیم تی وی دیدیم و چایی خوردیم و یه کم سر به سر هم گذاشتیم و ساعت ۱۲ مامان اینا مارو گذاشتند خونه و خودشونم رفتند تهرانپارس...چون بابا تاکید کرده بود مراقب ماشین باشیم بدون ماشین رفتیم و نویدم که حنجرم پاره شد بسگی صداش کردم تا زیاد اتیش بازی نکنه
ولی در کل خوش گذشت خدارو شکر....
وقتی اومدیم خونه نوید زود اومد تو اتاقش و لباسای کمدش رو درست کرد و اتاقش رو مرتب کرد تا فردا فقط گردگیری کنه....
امروز از صبح چون ساله بابا بزرگم بود یه جورایی حالم گرفته بود ولی عیدی که گرفتم و مهمونی امشب خیلی تو روحیم اثر خوب گذاشت
....
خدارو شکر امسالم تموم شد و امیدوارم سال خوبی پیش روی همه ی ما باشه و مریضی و ناراحتی و بی پولی در هیچ خونه ای رو نزنه
.....الهی شکر امسال که گذشت سال خیلی خوبی واسم بود و یه جورایی دوست نداشتم تموم بشه ولی ایشا الله سال جدید خوب تر و بهتر از سال ۹۱ باشه.البته این خوده ما ادم ها هستیم که با انرژی منفی یا مثبتی که از طریق افکارمون به زندگی و خودمون میدیم باعث میشیم یه سال واسمون خیلی خوب باشه یا خیلی پر تنش ولی امیدوارم سال جدید وضع مالی همه بهتر بشه
....سلامتی که مهم ترین چیز هست واسه همه مون باشه و کسانی هم که مشکلات دارند خدا الهی مشکلاتشون رو حل کنه....دوستای گلی که عشقی تو زندگیشون دارند ایشا الله امسال سر و سامون بگیرند و اینو بدونند اگه قسمت هم باشند اگه ده سال هم بگذره و کلی موانع جلوی راهشون باشه ولی چون خدا میخواد همه چیز اوکی میشه طوری که خودتونم نمیفهمید چطوری کاراتون راس و ریس شده
....عشقای من بهترین ها رو تو این سال جدید براتون ارزو میکنم و فقط و فقط و فقط سلامتی و ارامش رو از خدا واسه همه تون میخوام....منو مامان و بابا و نویدم رو سر دعای تحویل سال فراموش نکنید و از خدا بخواید امسالم کمکمون بکنه و تنهامون نذاره...منم تمومه دوستای گلم رو اگه لایق باشم دعا خواهم کرد....
خدایا بازم مثله هر سال فقط ازت میخوام سایه ی پدر و مادرم و نوید و بابا نوید رو از سرم کم نکنی و سلامتی و شادی شون رو ببینم....![]()
پیشاپیش سال نو مبارک عزیزای دلــــــــــم....
۞ وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ
بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ
و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ *
و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین ۞
زاده بهارم.... فصل شقایق و تازگی و زندگی.... گرمای عشق تو بهار 87 مهمون قلبم شد و مایه آرامشم رو خدا بهم هدیه داد.... همراه با یه دنیا ارزو پیمان بستیم تا ابد با هم باشیم ....
HoMe |C| ArChIve |C| PrOfiLe
CMATHEME
ıllı... DAILY ...ıllı
ᗩll
ıllı... CATEGORIES ...ıllı
جکستان
عکسهای دیدنی
مطالب زیبا
خاطره ها و روز نوشته ها
آلبوم عکس
آشپزخونه ننه سوگل
کلبه زیبایی سوگل بانو(اموزش گریم و میکاپ)
پزشکی
رژیم درمانی
ıllı... FRIENDS ...ıllı
**عاشقانه های سوگل و نوید(وبلاگ سوممممم)**
مژگان عزیزم
خاطرات زندگیم(تپلی خشگلم)
من یه دختر یه همسر یه خواهر و در آینده یه مادرم...
جاودانـ ه هـ ای نــــ خ و ســ وزن
سحر عزیزم
دختر گمگشته
الهام عزیزم
میترای گلم
مینای عزیزم
صحرا جونم
(روزانه های منو همسره مهربونم)
فرزان عشق مامان
زندگی ارزش این همه حرفارو نداره
باران عزیزم
شیوانای عزیزم
نسیم گلم
افاق عزیزم
اسمان گلم
فرنای عزیزم
بتی خشگلم
سارابانو جونم
مسافر عزیزم
مهسا جونم
فریماه گلم
ابهام عزیزم
هاجر عزیزم
ساحا جونم
فرح عزیزم
غزل عزیزم
غزاله ی عزیزم
آنی جونمممم
ارزوی گلم