X
تبلیغات
دلنوشته های سوگلی - خاطره ها و روز نوشته ها


دلنوشته های سوگلی

پر از حرفای تازه

سلام عزیزای دلم...

سه شنبه صبح طبق معمول همیشه کارامو کردم و نوید منو گذاشت سر خیابون و رفتم خونه مامانم و نویدم رفت پی کاراش...

ساعت 12 رسیدم خونه مامانم و یه کم از این در اون در فک زدیم و بعدشم بابام اومد و ناهارمون رو خوردیم...بعد ناهار هم غش کردم تا ساعت 5 و با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم و با نوید صحبت کردم...

عصری هم تا فلکه اول با مامانم پیاده روی کردیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه!مامان بزرگمم مث همیشه تو ماشین عموم نشسته بود و بیرون رو تماشا میکرد...

تا ساعت 9 در مغازه بودیم و بعدش رفتیم در خونه مامان بزرگم بهمون کوفته داد و اومدیم خونه...ظهرم 3 تا کوفته داده بود و واسه نویدم دو تا کنار گذاشتم چون خیلی کوفته دوست داره آما تا خورد گفت دوست ندارم کوفته های تو رو خوشم میاد!دلیلشم این بود مامان بزرگم به گفته ی خودش یادش رفته بود ادویه و رب بزنه به خاطر همین یه کمی بی مزه شده بود و فقط بوی سبزی میداد...

نوید ساعت 9 نیم اومد خونه و شاممون رو که همون کوفته با جوجه کباب بود خوردیم و زود هم اماده شدم و به نوید گفتم بریم خونه چون گرمم بود و میخواستم بیام خونه با لباس باز واسه خودم رژه برم...تا هوا گرم میشه فقط عشقه خونه رو دارم که راحت ولو بشم با هر لباسیکه عخشم میکشه...

چهارشنبه هم تا شب خونه بودیم و زهرا اس ام اس داده بود شب خونه مستاجر بابای نوید بریم عید دیدنی!زیاد باهاشون حال نمیکنم به خاطر اینکه یه سری وسایل رو قبل عید که واسه فروش گذاشته بودم اینا اومدند و گفتند ما میخوایم!یه عالمه بلور و ظرف چینی که 2 تا سرویس کامل بود +پرده ی نو نو که واسه اتاق بود+کتابخونه نوید+یه سری ملحفه های نو و سجاده+3تا فرش و کلییییییی چیز میز رو اومدند برداشتند و دو روز بعدش زنش اومد 200 تومن دمه در داد!گفتم اینا واسه کدوم وسایل هست؟خیلییییییی ریلکس گفت واسه همش!گفتم اشتباه حساب کردید فقط یه کتابخونش 150 بود روی هم نزدیک 800 تومن وسیله برداشتید!حالا سمساری اومده بود همه رو ازم بخره این ردش کرد و گفت من میخوام همش رو!

حالا دو روز مونده به عید زد زیر همه چیز و گفت من پول ندارم و ورشکست شدم و فلان!گفتم من متاسفم از اینکه پولتون رو خوردند اما من واقعا از سر بی خیالی وسایلم رو نذاشتم واسه فروش واسه ریال به ریالش برنامه دارم و قراره وسایل جدید بیارند و من روی این پول حساب کردم!

دیدم میخواد فس فس کنه و نهایتا همه رو 250 برداره منم اعصابه سر و کله و چک و چونه ندارم به بابام گفتم بابام گفت مگه من دزدی کردم و واست جهیزیه خریدم؟غلط میکنه سرویس چینی که 500 پولشو دادم میخواد بزنه تو رگ!شب همه رو میام میبرم پول نقد بهت میدم...

شب خیلییییی شیک بابام اومد وسایلم رو ازشون گرفت و پول نقد داد دستم و خلاص!خیال کردند ادم وقتی جنس دست دوم میفروشه باید مفت بده بره...کتابخونه ای که یه ساله خریداری شده میخواد 50 تومن پولش رو بده!اخر سر کتابخونه رو پس نداد و گفت میخوام و به زور ازش 100 هزار گرفتم و بهشم تاکید کردم پول دستش اومد باید بقیه شو بده!

این قدر بی چشم و رو هستش کلیییییییی وسایل نو و مجانی بهش داده بودم ولی خیلی ریلکس منکر همش شد و میخواست بزنه تو سر مال!تا دید بابام اومده سرویس چینی ها رو ببره از لجش تموم اون رو تختی و ملحفه و سجاده و پرده ای که مجانی بهش داده بود رو پس داد!به یه ورم...

وقتی اومد گفت شوهرم ورشکست شده و نصف مغازه رو گذاشتیم واسه فروش و تمومه خونه هامون هم فروختیم منم از سر دلسوزی چون میخواست واسه واسه دخترش خواستگار بیاد و روش نمیشد راشون بده خونشون یه سری وسایل دادم تا دستی به سر و گوش خونه بکشه آما دیدم در کمال پررویی برگشته به من میگه مگه به سمسار میخواستی چه قدر بفروشی؟؟؟

یه کناره مجانی بهش دادم از لجش اومده میگه آتیش سیگار روی فرش ریختید؟گفتم این کناره اول عروسیم فقط چند ماه استفاده شده کجا سیگار روش ریخته شده؟ایراد روی جنس مجانی میذارند مث ریگگگگگ!

خلاصه بسیوووور از کار بابام خوشم اومد تا به قول معروف کسی فکر نکنه میتونه با زرنگی در ما بماله و بره به ریشمونم بخنده...

حالا زهرا گیر داده بود بریم خونشون!منم دیدم اگه بگم نع فک میکنند دارم کلاس میذارم واسه همین قبول کردم و واسه ساعت 10 اماده شدیم تا بریم خونه همسایه طبقه 2...

البته قبلش نوید ویار سالاد الویه کرده بود و رفت سیب زمینی و کالباس خرید و منم تخم مرغ و نخود فرنگی و سیب زمینی رو گذاشتم بپره و مرغ هم آب پز کردم تا وقتی برگشتم مواد رو خرد کنم و شامش رو بدم...

تا ساعت 11 نیم اونجا بود و دیگه تا اومدیم شام رو درست کردیم و خوردیم شد ساعت 1....بعدشم تو نت بودیم و ساعت 3 هم خسبیدیم...

5 شنبه هم خونه بودیم و واسه ناهار هم سالاد الویه داشتیم و خیالم از غذا راحت بود...نمیدونم شما به تقویم نجومی سر و کار دارید یا نه؟من روزای قمر در عقرب رو به سال شمسی میبینم و دقیقا همون روزها از انجام بعضی از کارا دوری میکنم!خیلی خیلی مهمه بدونیم زمان قمر در عقرب کی هستش تا در اون چند روز مثلا معامله ای انجام ندیم یا عقد و عروسی نکنیم یا واسه بارداری اقدام نکنیم و خلاصه شروع به کار مهمی نکنیم!

منم تحت تاثیر این روزها که به شدت انرژی منفی زیادی داره 5 شنبه از صبح دپ بودم و فقط زار میزدم...نویدم عصری رفت بیرون و منم خونه تنها بودم و واسه خودم دیوونه بازی راه انداخته بودم...احساس خفگی و بغض شدید داشتم و نمیدونم از شدت گریه کی خوابم برد؟فقط نوید ساعت 8 نیم زنگ زد و بیدارم کرد...گفت دارم میام چیزی نمیخوای؟گفتم نع واسه شام چی میخوای؟گفت هر چی خانومم دلش میخواد!هر چی قربون صدقه میرفت و صحبت میکرد اصن نمیتونستم آروم بشم همین طوری معمولی تی وی هم میدیدم از چشام اشک میومدم!

بعد تل زود پاشدم واسه شام کوکو سبزی درست کردم و وقتی نوید اومد شاممون رو خوردیم و بعدشم پیشنهادای بی شرمانه بهم داد آما در کمال تعجب با مخالفت رو به رو شد!یهنی ببینین افسردگی در چه حد بود خوده نوید گرخید از جوابم...

شب هم زود خوابیدم و دقیقا ساعت2 خرده ای صبح 29 فروردین قمر در عقرب تموم شد و منم از جمعه صبح خیلییییییی آروم و خوب بودم...من نمیدونم انرژی های منفی چرا اینقدر روی من تاثیر میذاره؟حس ششم خیلی قوی دارم نمیدونم از اونه یا نع؟چون خیلی چیزا قبل از اینکه پیش بیاد من احساسشو دارم حس میکنم دلیلش همین باشه...

حالا سه شب هم بود پشت سر هم من و نوید خواب میدیدم...چند شب قبل نوید خواب دیده بود من دو تا پسر دوقلو زاییدم و حال هر 3تامونم خوب بود و همه چی هم ردیف بود....همش ازم میپرسید شیطون حامله ای؟گفتم دو روز نیست پ ری تموم شد اخه یه چیزی بگو با عقل جور در بیاد!

شب بعدش خواب دیدم تو اتاق خوابمون هستم مهمون هم واسم اومد(حالا اون مهمون خیلی خاص بودا همتونم میدونید کی بود)بعد من داشتم خودم رو مرتب میکردم یهو از سر سینه هام یه گوله موی مشکی اومد بیرون و بعدشم کلی شیررررر!شیر به قدری زیاد بود که همین طوری داشت میریخت و حتی روی اون مهمونمم ریخت!یهنی در این حد...

بعدش اون روز اومدم کامنت ها رو بخونم دیدم شیلا جونم همون شب خواب دیده من حامله ام و بچمم پسره...

دوباره مامانمم خواب بچه دیده بود و اصن نمیدونم تصمیم نگرفته این بچه کجاست که به خواب همه میاد!به یکی که تعبیر خواب میکنه خوابم رو گفتم و اونم گفت اون موی مشکی که از سینه هات اومده بیرون همون موی نوزادته!عجیبهههه خیلی چون اصن بهشم فکر نمیکردیما...بعدشم میگفت تعبیر نوزاد پسر یعنی در واقعیت نوزاده دختر خدا بهتون میده...

خلاصههه اینم از خواب ما...دیروز که جمعه بود ساعت 11 بیدار شدم و میخواستم قیمه ریزه درست کنم آما نوید هوس آبگوشت کرده بود...رفت گوشت آبگوشتی خرید و اورد داد درست کنم و خودشم رفت تو صف نونوایی...

منم خونه رو جارو زدم و تی و گردگیری هم کردم و ساعت 1 هم ناهارم رو بار گذاشتم و تا ساعت 2 نیم که مامان اینا برسند کلی کار کردم...نویدم یه ساعت تو صف نون سنگک بود و بالاخره قبل مامان اینا رسید...

مامان اینا وقتی اومدند دیدند بساط ذوق ملگی رو ردیف کردند!واسمون یه عالم میوه خریده بودند و واسه نویدم خرت و پرت و واسه منم دو تا مانتو که پشتش گیپوره و خیلیییییی جیجره!یه آبی کاربنی یکی هم مشکی....یه شلوار جین جذب و خیلیییییی سسکی هم مامانم خریده بود که تا پوشیدم گفتم خیلی چسبونه نمیخوام نوید و مامانم گفتند جذب مدههههه دیوونه اینقدر لباسای آزاد نپوش!منم تسلیم شد و تو ائینه دیدم خدایی شلوار جذب خیلی خشگله...منم که پاهام لاغره و از شانسم شلوار هر چی بپوشم اندازه ام میشه!از این لحاظ خر شانسی اوردم...

جالبه مامانم واسه خودش ست منو درست میکنه!مثلا مانتو کاربنی خریده میگه با اون کفش آبیه و شلوار جین خیلی شیک میشه تیپ آبی بزن!گفتم مامان اینقدر منو خجالت ندید من دوزار ندارم واسه روز مادر کادو بخرم شرمنده میشماااااا!گفت غلط میکنی واسم کادو بخری من همه چی دارم الکی پول هدر نده!اخیییییییییی عسیسم کلی خجالتم دادند...خدا الهی سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاشون کم نکنه...آمین

بعد مراسم خر کیف شدن ناهارمون رو زدیم بر بدن و بعدشم بابام خوابید تا ساعت 6 و منم نیم ساعت چشام گرم شد اما با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم...

تا بیدار شدم واسشون بستنی و فالوده اوردم خوردند و میوه ها پوست گرفته بودم و اماده روی میز بود و خیالم از بابت میوه راحت بود هر کی میوه میخواست راحت و آسوده میوه شو میزد تو رگ...

ساعت 7 هم اماده شدیم رفتیم بوستان نوید کار داشت و منم ساعت مامانم رو که شیشه اش شکسته بود و واسه تعمیر داده بودم تحویل گرفتم و یه شیشه چسکی انداخته میگه 40 هزار تومن!یهنی دزد بازاریه ها...ساعت خودمم مث واسه مامانم شده بود دادم درست کنه اما بهش تاکید کردم زیاد بشه اصن نمیام ببرما!تهدیدش کردم اما با خنده گفت خانوم شما  دیگه چرا ماشا الله توپ تکونتون نمیده از مایه داری!تو دله خودم گفتم از وزن زیادمونه که کسی نمیتونه تکونمون بده ما بیشتر خ*** داریم تا مایه دار!راسته میگند بیرونمون مردم رو میسوزونه تومون خودمون رو...حکایت ماس!پارسال چند سری ازش ساعت خریدیم حالا فکر میکنه مثلا سهام دار دوقوز ابادیم!نمیدونه شیپیش تو جیبمون هلیکوپتری میزنه!

تا ساعت 9 بوستان بودیم و بعدشم اومدیم از دمه خونه سیب زمینی خریدیم و از داروخانه قرص ضد حساسیتم رو هم خریدم و از سوپریمون روغن و نوشابه هم خریدم و اومدیم خونه...واسه شام کتلت درست کردم و بعدشم برنجمم دم کردم و سالاد کاهو هم ننه فاطی درست کرد و یه ظرف هم سالاد الویه گذاشتم سر سفره هر کی دوست داشت بزنه بر بدن...

مامان اینا تا 11 پیشمون بودند و بعدشم حاضر شدند رفتند خونشون...ما هم تا 1 پای نت بودیم و بعدشم رفتیم بخسبیم که......!(این قسمت به دلیل شرم و حیای نویسنده(جون عمش)سانسور میگردد)

امروز تا ساعت 12 مث جنازه افتاده بودم و اصن تکون نمیخوردم!تا بیدار شدم دیدم نوید داره میره کرفس بخره تا واسه ناهار خورشت درست کنم...منم از فرصت استفاده کردم و نیم ساعتی که رفت خرید باز کپیدم و عخش کردم...

این زهرای جونین مرگ شده مگه میذاره راحت بخوابم؟از صبح یکریز تو حیاط خلوت وایمیسته پای تل غیبت میکنه و فک میزنه...سوژه امروزشون زن داداشش بود و چیا پشت سرش میگفت....ای لال بشی هیییییییی....

نوید که اومد خورشت کرفس رو درست کردم و برنج هم دم کردم و بعدشم مث خانمای خونه دار نشستم دو ساعت تموم از این سبزیای لای روزنامه پاک کردم اونم کجا؟دم پنجره با هوای بهاری...به به..یه بوی ریحونی تو اتاق پیچیده بود آدم عخش میکرد...

ساعت 3 نیم ناهارمون رو خوردیم و بعدشم اومدیم تو نت و عصری هم یه ساعت خوابیدیم و بعدش نوید نشست پای کارش و منم جانفشانی کردم و یه تیکه پارچه نویی که خیلی هم خشگل بود رو اتو کردم و توی یه جعبه کادویی گذاشتم تا به مادر جانش تقدیم کند...دلم نمیخواد دغدغه ای داشته باشه و غصه بخوره...بچم پارسال خیلی لاغر شده بود امسال از همون توی عید هم از لحاظ روحی هم غذایی بهش حسابی رسیدم تا هزار ماشا الله داره مث قبل میشه....هر غذایی هوس میکنه درست میکنم تا با اشتیاق بخوره و کنار غذاشم سیر و پیاز میذارم تا حسابی با اشتها بخوره و من عخش کنم...البته این پیاز خوردنا حس بوقی رو تشدید میکنه ها اما ما دم به تله نمیدیم!والا بوخودا...اخه پسلم لاغر میشه دوست دارم تپل باشه بچم...

شب هم یه سری ظرف توی ماشین ریختم و یه سری هم با دست شستم و بعدشم گوشت کوبیده و الویه اوردم با سالاد بزنه بر بدن یه کمی هم غذای ظهر رو اوردم آما نوید الویه شو با هیچی عوض نمیکنه و اصن نخورد خورشت کرفس رو!

بعد شام هم نشست پای تی وی و فیلم سینمایی دید و منم اومدم وبلاگ رو اپ کنم...

*شرمنده فرصت نشد کامنت ها رو جواب بدم ولی همشون رو خوندم...قول میدم با جواب زود تایید کنم...

                           

دوستای گلم خانومای خشگلم مامانای مهربونم روزتون مبارک ایشا الله همه دوستای گلی که دوست دارند مامان بشند تا سال دیگه به آرزوشون برسند و همگی روز به این زیبایی رو با هم جشن بگیریم...

منم امروز یه نذر کردم که دعا کنید تا سال دیگه همه چی اوکی بشه و حاجتم رو بگیرم...نذر کردم سال دیگه که حاجتم رو گرفتم یه مولودی به نیت حضرت فاطمه بگیرم و همه ی دوستای وبلاگی رو که میشناسم واسه مولودی دعوت کنم تا ایشا الله دوستامم همشون با دست پر از خونه ی ما برگردند خونشون...ایشا الله هممون حاجت روا بشیم امسال...


تقدیم به همه ی خانوما و دختر خانوما و مامانای مهربون:

این ویژگی توست که محشر باشی....

تا یک سر و گردن ز همه سر باشی....

این خواسته ی خداست دست تو که نیست....

تا فرشته ای بنام مادر باشی...


پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/


|یکشنبه 31 فروردین1393| 2:6|سوگلی|



سلام دوستای خشجلم...

شنبه بعد از اینکه روز نوشتم رو نوشتم نوید رو فرستادم رفت اداره برق و بعدشم زنگ زدم ببینم چه خبری میده یهو دیدم یه مرد گوشی رو برداشت!هی میگفتم نوید اونم میگفت بفرمایید...اومدم لهش کنم دیدم خیلی محترمانه میگه خانوم صاحب گوشی الان بانک بودند گوشی شون رو جلوی باجه جا گذاشتند!یهنی این حافظه ی نوید تو فرق سرم...

یه ربع بعد خودش زنگ زد و گفت عجله داشتم رفتم بانک سامان جلوی باجه گوشیم جا موند...چه قدر هم پرسنل بانک سامان و بانک پارسیان برخوردشون خوبه آدم عشق میکنه وقتی ازشون سوال میکنه....شمرده و آروم و با لحن مهربون جواب میدند...البته بانک پاسارگاد هم برخودشون بدک نیست!کلا بانک های خصوصی خیلی سرویس دهی عالی دارند...

خلاصه تا عصری تنها بودم و چرت هم زدم تا نوید اومد و چون دیر گوشت اورد مجبور شدیم ناهار تن ماهی و چیپس بزنیم بر بدن...

البته یه کم ساندویچ از شب قبل مونده بود من اونو زدم بر بدن آما نوید که عاشق تن ماهیه اصلا ساندویچ نخورد...

بعد از ناهار هم رفتیم رو تخت و کرم ریختیم و بعدشم خسبیدیم...نوید زودتر بیدار شد رفت یه دوش گرفت و منم وقتی بیدار شدم رفتم واسه شام لوبیا پلو درست کردم و اشپزخونه رو تمیز کردم و بعدشم شام خوردیم...

اومدم وسایل شام رو از تو سالن بذارم تو اشپزخونه یهو شیشه آب از دستم افتاد روی شیشه میز جلوی اشپزخونه و ریز ریز شد بسگیییییی محکم خورد!شانس اوردم خود شیشه میز نشکست مگرنه 100 تومن پیاده بودیم...

تا شیشه آب شکست نوید گفت چی شد؟گفتم هیچی عزیزم قضا و بلا بود..گفتم خودت شکستی قضا و بلا بود من میشکستم جیغت رو هوا بود که بی شرف مگه کوری جلو پات رو نمیبینی؟اینقدر با مزه ادای منو در اورد که غش کرده بودم از دستش...

دیگه بعد شکستن شیشه نشد برم تو اشپزخونه ترسیدم پاهام بریده بشه...نوید رفت جارو رو اورد ساعت 12 شب جلوی اشپزخونه رو یه جاروی توپ کردم ولی بازم احساس میکردم زیر مبلا کلی خرده شیشه پخش و پلا شده...

سفره رو که جمع کردم رفتیم تو نت و تا ساعت 3 هم بیدار بودیم و بعدشم خسبیدیمsmile emoticon kolobok...

دیروز ساعت 9 بیدار شدم و بزک دوزکم رو کردم و وقتی نوید از حموم اومد بیرون کاراشو کرد و من رو گذاشت سر خیابون تا برم تهرانپارس و خودشم رفت دنباله کاراش...

دیروز تیپ فیروزه ای زده بودم و یه شال مشکی یدک هم همراه خودم برده بودم چون احساس خفگی داشت بهم دست میداد!فکر میکردم چون رنگ شالم روشنه همه دارند منو میبینند!یه توهم داغونی زده بودم...فقط خدا خدا میکردم برسم خونه و شالم رو به مامانم پس بدم چون من آدمه رنگی پوشی نخواهم شدsmile emoticon kolobok!

ساعت 11 نیم رسیدم دمه خونه مامان و واسش پفک و کلوچه خریدم و رفتم خونشون..لوبیا پلو هم واسشون برده بودم آما دیدم واسه ناهار خورشت کرفس درست کرده...

تا بابام بیاد با پفک و هله هوله و میوه خودم رو سیر کردم و بعدشم خوابم برد تا وقتی بابام رسیدsmile emoticon kolobok....چون به لبنیات حساسیت دارم صبحونه نمیتونم بخورم و ساعت 12  1 نهایتا باید یه غذایی باشه تا بخورم مگرنه ضعف میکنم...

ناهارمون رو زدیم بر بدن و بعدشم مامانم سبزی قورمه و پلو و باقالی و لوبیایی که بابام واسه خونه خریده بود رو بسته کردی و تازه ناله هم میکرد ای وای خسته شدم!گفتم قربونت برم اینقدر کار میکنی داغون نشی!اخه نشستی وسط سالن چهار تا سبزی تو کیسه فریزر میریزی خسته میشی؟گفت خودت الان حال داری این کارارو بکنی و واسه تابستون فریزرت رو پر کنی؟دیدم انصافا من یه بستشم حوصله ندارم واسه همین به جای انتقاد خفهههه شدم تا با روحیه به کارش ادامه بدهsmile emoticon kolobok...

تا ساعت 5 بی هوش افتادم چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و همین طوری منگ بودم...بعدش با صدای مامانم بیدار شدم که داره غر میزنه پاشو بریم بیرون حوصلم سر رفت...

بیدار شدم کارامو کردم و شال مشکی هم انداختم و با یه روحیه خوف رفتیم بیرون...خانوم عینک افتابیش رو تو روسری فروشی جا گذاشته بود و دو ساعت رفتیم در مغازه وایستادیم تا خلوت شد و مامانم عینکش رو گرفت و بعدشم بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه نشستیم...

مامان بزرگمم تو ماشین بود و یه ساعتی تو ماشین بودیم تا بابام اومد من رو رسوند خیابون بهشتی تا نوید بیاد منو برداره بریم خونه...بازم خونه همسایه مون دعوت بودیم و ساعت 10 همگی باید میرفتیم خونشون...

نوید اومد دنبالم و بابام منو تحویل داد و خودشون برگشتند تهرانپارس...من و نویدم اومدیم خونه شاممون رو که مامانم داده بود(همون خورشت کرفس)خوردیم و بعدشم آماده شدیم رفتیم خونه زهرا...

وای قبل رفتن چه قدر سر قراری که با نوید گذاشته بودم خندیدیم...اخه زهرا خیلی دله هستش و هر سال وقتی میاد خونمون تا همه میوه ها و اجیل ها رو نخوره نمیره!این سری به نوید گفتم رفتیم خونشون هر چی جلوت بود بخور ببین خوبه آدم به اقتصاد خانوادشون ضرر بزنه؟تاکید کردم همه میوه هات هم بخور نویدم گفت پدرشون رو در میارم...

وای وقتی وارد خونشون شدیم چشمم به نوید میفتاد نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و ریسه میرفتم...اخرشم نه من نه نوید نتونستیم دله بازی در بیاریم...خدایی تو خونمون نیست اینکارا!

من که دو تا پسته خوردم اونم با اصرار زهرا و نویدم یه خیار!بعدشم گفت چرا میوه نمیخوری؟یه پرتقال پوست گرفتم نصفش رو دادم نوید خورد نصف دیگشم خودم!من نمیدونم چرا بعضیا تو مهمونی خودشون رو خفه میکنند؟جدا فازشون چیه؟نخورده بازی؟زرنگی؟گشنگی؟smile emoticon kolobok

مثلا زهرا تو خونه همسایه های دیگه و خونه ی ما هی میوه پوست میگرفت و به پسر و دختر و شوهرش میگفت بیاید بخورید!انگار مسابقه بود...اخرای مهمونی جلوشون پر از پوست میوه و اجیل....من بمیرم اینطوری نمیکنم که وقتی از خونه کسی رفتم بیرون بگند چه قدر نخوردس...لا مصب کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته!smile emoticon kolobok

تا 11 خونه زهرا بودیم و بعدشم با بقیه همسایه بلند شدیم اومدیم بیرون و سر یه سوتی شوهره زهرا چه قدر مسخرش کردیم!ایفون طبقه دومی قطع شده بود و شوهر زهرا چون کارای فنی میکنه داشت واسش توضیح میداد چیکار کنه تا ایفونش درست بشه...هی میگفت آیفون یه خار داره اون خارشو باید بگیری فلان بکنی!یهو گفتم آقا مصطفی اون خار آیفون رو به من نشان بده موخوام ببینم چه دوشواری داره که صداش در نمیاد؟موشکولش چیه؟

یهو دیدم همه ترکیدند از خنده...از خجالتش صداش در نیومد...موقع خداحافظی هم نوید گوشیش رو جا گذاشته بود و یهو مصطفی گفت واسه گوشیت یه کیف بخر ببند به کمربندت!گفتم نع خوب نیست..مصطفی گفت چیه از مری میفته؟گفتم نه اگه اون بشه تازه میشه مث شما فقط میترسم نتونه اولاد دار بشه!باید قبلش یه ازمایش بده به همه ثابت بشه مرده بعد اگه خواست از این کیفا ببنده عقیمم شد مهم نیستsmile emoticon kolobok...زهرا اینا غش کرده بودند و میگفتند فقط تو از پس اینا بر میای بسگی روشون زیاده!

خلاصه تا 11 خونه به قول قدیمیا همساده مون بودیم و بعدشم اومدیم یه کم وبگردی کردیم و ساعت 12 هم خوابیدیم...

امروزم ساعت 11 بیدار شدم و دیدم نوید داره اتاقش رو تمیز میکنه...یکی دو ساعت مشغول بود و بعدشم اماده شد بره ماهی و سبزی تازه بخره بیاره واسش سبزی پلو با ماهی درست کنم...

ساعت 2 برگشت و منم یه سبزی پلو با ماهی توپ درست کردم و چه بویی پیچید تو خونه!سبزیش پر از سیر بود و ادویه به ماهی هم زدم و وقتی داشت سرخ میشد از بوی غذا داشتم غش میکردم...بسیووووووور عالی شده بود و جاتون خالی با سیر ترشی عجیب فاز داد...

بعد از ناهار هم یه ساعت رفتم چرت زدم و وقتیم که بیدار شدم حبوبات گذاشتم اماده شد تا واسه شب آش رشته درست کنم..خیلی وقت بود هوس آش رشته کرده بودم و امروز نوید رو فرستادم سبزی تازه خرید و باهاش آش رشته ننه سوگل درست کردم...

وقتی نوید از حموم اومد بهش گفتم میخوای حلوا هم درست کنم؟گفت اره عالیهههه گفتم زعفرون نداریم گفت میرم میخرم...

خلاصه امروز کوزت بازی رو به اوج رسوندم و تا 11 شب تو اشپزخونه همه غلطی کردم!کلی ظرف شستم...اش رشته درست کردم و کلی پیاز داغ و سیب داغ و نعناع داغ اماده کردم...

بعدش ارد سفید تفت دادم و الک کردم و با گلاب توپی که از کاشون اورده بودم شربت گلاب درست کردم و توی حلوا ریختم و با هل و زعفرون بوی توپی گرفت...حدود 6 تا ظرف بزرگ شد و تزئینشم کلی طول کشیدsmile emoticon kolobok...

بعدشم سبزی ها رو بسته بندی کردم و گوشت چرخکرده و گوشت خورشتی هم بسته کردم و فریز کردم و ساعت 11 هم اش رو ریختم تو ظرف و نشستیم اش رشته زدیم بر بدن و خستگیم در رفت حسابی...

شام که تموم شد اشپزخونه رو تمیز کردم و ظرفایی که شسته بودم جا به جا کردم و بعدش اومدم جواب کامنت ها رو دادم و الانم اومدم وبلاگ رو آپ کنم...

....................................................................................................

*لطف بسيار بزرگى در حق خودمان ميكنيم ،رها كردن ادم هايي كه روحمان را مسموم ميكنند...


**عکسای خعلییییییی خوشمزه در ادامه ی مطلب :)


Continue
|سه شنبه 26 فروردین1393| 1:40|سوگلی|



سلام عشقای من...

دیروز طبق معمول یکشنبه ها صبح زود بیدار شدم تا بزک دوزک بکنم و برم تهرانپارس...

نوید منو گذاشت سر خیابونمون و خودش رفت به کاراش برسه و منم رفتم میدون پونک و رسالت!بعدشم ماشینای تهرانپارس رو سوار شدم و رفتم سر قرار با ننه فاطی!

شب قبلش که لازانیا درست کرده بودم مامانم گفت بابا وقتی فهمید لازانیا دارید هوسش شد و امروز میخوام درست کنی واسمون!

رفتیم وسایل لازانیا رو خریدیم و بعدشم رفتیم خونه...مامانم گوشت رو سرخ کرده و بعدشم رفتم سراغه اشپزی!

یه لازانیای توپ درست کردم و وقتی بابام اومد ناهارمون رو زدیم بر بدن!یکی از مزیت های رشته های نیمه پز لازانیا اینه که خیلیییییی سبک و نازک هستند و راحت هضم میشند آما عیبشون اینه که 4   5  طبقه لازانیا هم که درست کنی بازم قطرش بسیوووووور کمه و خیلیییییییی سیر نمیشی!البته اینم بگما تو این همه رشته های لازانیا فقط زرماکارون و مانا خیلی عالیه از کیفیت رشته لازانیای تک اصلا راضی نیستم!خیلیییییی بدفرمه خوشم نمیاد....

خلاصه ناهارمون رو خوردیم و بعدشم یه چرتی زدیم و بابامم رفت در مغازه...ساعت 4 بیدار شدم و دیدم بابام تعمیرکار اورده تا فیش تی وی رو درست کنه!میز تی وی رو توی تغییر دکوراسیون خونه بد تکون داده بودیم و فیش توی تی وی شکسته بود...

تعمیر کار اومد فیش رو دید و گفت از طرف نمایندگی باید بیان درست کنند!یه کلمه فک زد و 5 تومن گرفت و تازه بابام برد رسوندش!یهنی کلمه ای 100 ضر زد...کار و کاسبی از این بهتر؟

بعد از اینکه بابام رفت رسوندش برگشت خونه و معجون زد بر بدن(فک کنم مراسم بوق در کار بود)و بعدشم مارو گذاشت دمه پاساژ پارسیان و خودش رفت مغازه...

رفتیم پاساژ یه دوری زدیم و بعدشم پیاده رفتیم تا فلکه اول و پاساژ سپید....یه مدت بود نوید گیر به بند شلوار داده بود!دیروز رفتم یکی واسش خریدم تا اقا تو تیپش تنوع بده....به نظرم با مزه اس البته بیشتر اقایونی که شکم هاشون بزرگه استفاده میکنند تا شلواری که تا زیر شکم بیشتر بالا نیومده از ک و ن شون نیفته پایین!

یه ساعتی تو پاساژ دور دور کردیم و دی جی فاطی رفت سی دی جدید خرید واسه تو ماشین و بعدشم بابام اومد دنبالمون و رفتیم مغازه...

مامانم رفت از سر خیابون واسمون شنیسل مرغ و فیله خرید و هله هوله و پفک هم خرید و اورد....بابامم زود مغازه رو جمع کرد تا منو برسونه سر قرار با نوید!

همه همسایه ها باهامون قرار گذاشته بودند یکشنبه شب ساعت یه ربع به 10 بریم خونه همسایه بالاییمون واسه همین تا نوید برسه تهرانپارس و منو برداره ببره خونه ساعت 11 میشد برای همین به بابام گفتم منو بذاره فلکه اول تا عباس آباد با تاکسی برم و بعدشم نوید سوارم بکنه آما رگ غیرتش باد کرد و گفت تاحالا شده زن یا دخترم رو گوشه خیابون ول کنم به امان خدا؟گفتم آره همین عصر دمه پاساژ پیادمون کردی رفتی!یهنییییی پر رو تر از من وجود خارجی نداره بوخودا...

مامانمم طفلک از قصابی شنیسل و فیله خریده بود تا شب بعد مهمونی سرخ کنیم بخوریم آما عینه آوار رو سرشون خراب شدیم و واسمون ساندویچ خریدند!

شاممون رو زدیم بر بدن و بعدشم با نوید ازشون جدا شدیم و اومدیم سمت غرب آما نوید وقتی سوار ماشین بابا شده بود تا شاممون رو بخوریم کیفش رو جا گذاشته بود و داشت خودش رو هلاک میکرد که چرا کیفم جا موند؟

سر موقع به مهمونی رسیدیم و تا 11 نیم خونه همسایه بودیم و خیلی هم ازمون پذیرایی کردند!دستشون درد نکنه...

مسقطی و کلوچه و گردو آویشن و کلی سوغات شیراز رو واسمون اوردند خوردیم تا با شهرشونم بیشتر اشنا بشیم...البته واسه خوده شیراز نیستند اقلیدیند!

بعد از مهمونی سریع سوار ماشین شدیم و ضبطم روشن کردیم و ولوووووم دادیم خفن!مث بز خودم رو رسوندم تهرانپارس و نوید رفت کیفش رو گرفت و دوباره برگشتیم خونه!ماشا الله اینقدر خرکی میرم رفت و برگشت و معطلی دم خونه مامانم روی هم شد 1 ساعت!

ساعت 12 نیم رسیدیم خونه و یه کم تو نت بودیم و بعدشم خسبیدیم...

امروز ساعت 10 نیم بیدار شدم و از صبح رو دنده پاچه گیری بودم!هم فصل بهاره هم نزدیک پ ری دیگهههه از خواب که بیدار شدم به زمین و زمان و بالا و پایین گیر میدادم!یه جورایی رو موج ع ن بازی بودم...

جالبه موقع هایی که اعصاب ندارم به نوید از قبل آلارم میدم!تا بهش میرسم میگم آقا جان امروز پرت به پرم گیر نکنه قاطیم...زود خودش میگه تیریپ پاچه گیریه امروز؟حالا امروز گیر داده بود این پ ر ی کوفتی چرا داره بازی در میاره؟چی شده؟چرا خبری نیست؟نکنه.......؟گفتم نترس بابا فصل بهاره هر سال داغون میشم تا افتخار بده...

تا یادم نرفته اینو بگم خیلی خفنه!دیروز تو تاکسی نوید زنگ زد و منم پشت نشسته بودم و دو تا مرد جوون بغل دستم بودند!تا گوشی رو جواب دادم نوید گفت مامان کجایی؟گفتم نزدیکه رسالتم پسرم...بعدش بهش گفتم پسر گلم تند رانندگی نکنیا یه وقت بلایی سرت میاد..جووونه مامانم آروم رانندگی کن!

یه لحظه دیدم مرد بغل دستم هنگ کرده انگار چوب قورت داده!همین طوری خیره شده بود...منم عینک زده بودم فکر میکرد نمیبینمش!اومده تو صورتم خیره شده بود ببینه اینی که داره میگه پسرم پسرم چند سالشه؟مونده بود چی بگه؟احتمالا داشت با خودش کلنجار میرفت این زنه بغل دستم خودش جنین بوده تو اون دوران حامله شده؟یا اول حامله بوده بعدا دست و پا در اورده؟یهنییییییی عشق میکردم وقتی دیدم شاسگول شده...مثلا فک کنید یه زنه 25 ساله یه پسره 30 ساله داشته باشه...هیهات

خلاصههههه امروزم یکی دوبار پرم به پر پسرم گیر کرد سر ناهار!گیر داده بود سبزی پلو با ماهی میخوام در صورتیکه تو یخچال هم شنیسل بود هم لازانیا..دوست نداشتم اسراف بشه....

وقتی دید عصبیم و چشم سمت راستم هی میزنه کوتاه اومد ولی تا تونست غر زد!وقتی چیزی هوس میکنه اگه نخوره انگار فحش عالم رو بهش دادند!لجش میگیره و هی غر میزنه...

منم اصلا بحث نکردم و ساعت 3 نیم ناهارشو اوردم خورد و بعدشم رفتیم خوابیدیم و بیدار که شدیم یه کم اجیل و کلوچه زدیم بر بدن(طبعم شور و شیرینه مث ادمیزاد نمیتونم اجیل بخورم حتما باید یه چیزی شیرین کنارش باشه)و بعدشم کارامو کردم و ساعت 8 رفتیم بوستان...

نوید رفت سلمونی موهاش رو کوتاه بکنه و منم یه کم چرخیدم و بعدش اومدم منتظر نوید نشستم!کلا عادت ندارم تنهایی بیرون برم و بگردم!میدونم اخلاقه خیلی بدیه اما هر کاری میکنم نمیتونم خودم تنهایی برم خرید کنم و بگردم!وقتیم میخوام برم تهرانپارس عینه ادم اهنی که از قبل بهش برنامه داده باشند صاف میرم سوار تاکسی خطی میشم تا برسم دمه خونه مامانم!انگار نه انگار واسه ی این قرن هستم!عینه عروس قدیمیا شدم من...

فک کنید از ساعت 8 نیم تا 10:20 منتظر نوید شدم و دیگه قاطی کردم و زنگ زدم!گفت الان میام ارایشگاه شلوغ بود!از یه طرف مامانمم زنگ زد و گفت با هانی اینا داریم میریم دربند شما هم بیاید!هر چی منتظر موندم دیدم نوید نیومد و دیگه پشت تل کم مونده بود خودمو پر پر کنم...

وقتی اومد گفت ببخشید طول کشید تقصیر اقا هوشیاره!گفتم تقصیر هر خری هست مهم نیست مهم اینه که ساعت 10 شب باید تنهایی تو پاساژ بشینم و همه نگاه کنند!

من تو ایران مخاف اینم که خانوما 10 به بعد شب تنهایی تو خیابون باشند چون واقعا اذیت میکنند!حالا تو بدترین کشور که تایلند هست (از لحاظ هیز بازی و اینکه 80 در صد اقایونی که وارد این کشور مخصوصا پاتایا میشند واسه س ک س هستش نه واسه جاذبه های توریستی)ساعت 3 صبح بری خرید و لب دریا هیچ کس بهت نگاه نمیکنه اما متاسفانه اینجا من به شخصه احساس امنیت نمیکنم!10 شب به بعد انگار یه جور بدی نگاه میکنند....

خلاصه قیافم عینه خروس جنگی بود و میخواستم برم سوار تاکسی بشم و برم خونه نوید خودش بیاد سوئیچ رو ازم بگیره و بعدا بیاد!خدارو شکر مرتیکه هوشیار زود کارش رو انجام داد و اومد...

این ارایشگاهه مردا چه قدر فیس و چ س داره؟من موهام فر و داغونه وقتی میرم موهام رو کوتاه کنم با براشینگ نیم ساعت طول میکشه آما این آرایشگاه مردها چندین قسمت داره لا مصب!یه اتاق واسه رنگ و مش...یه اتاق واسه ماساژ...یه اتاق واسه سولاریوم....یه اتاق واسه اپیلاسیون....قسمت اصلی هم واسه هیرکات و ابرو برداشتن اقایون..گریم داماد هم که خودش داستانیه!هر سری هم 50 هزار تومن از قرتی ها میگیرند تا یه ساعت کامل پوستشون رو ماساژ بدند و 4 نوع ماسک بذارند همراه با بخور اضافه!حالا ما که زنیم تو عمر نسناسمون جز پوست خیار چیزی به صورتمون نزدیم!والا بوخودا...دو سه روز دیگه نوار بهداشتی شاخدار واسه اقایون وارد بازار میشه همراه با سنسور!

خلاصه امشب دربند رفتنمون که مالیده شد و منم چون خسته و عصبی بود جایی دیگه نرفتم و فقط سر راه تخم مرغ و نون و نوشابه خریدیم اومدیم خونه تا واسه شام کوکو سیب زمینی درست کنم!

حالا از راه رسیدم نشستم یه کم گرم بشم و پتو دورمه اومده میگه زنگ بزنم از بیرون غذا بیارند؟گفتم من که نمیخورم!گفت اخه تا تو بخوای شام درست کنی میشه 12!گفتم تو بیابون گیر کردی؟خوب خودت رو سیر کن تا شام حاضر بشه!

چون دست و بالم درد میکنه خودش واسم سیب زمینی رنده کرد و کلییییی ذوق ملگم کرد..بعدشم کوکو ها رو درست کردم و نیم ساعته اماده شد و صداش کردم بیاد شامش رو بخوره تا منو نخوردههههه!

شامش رو خورد و گیر داد چرا تو نخوردی؟گفتم خوردم به خدا...گفت همش 2 تا؟گفتم نه 3 تا خوردم...گفت نه باید 4  5  تا بخوری!از این گیر تخمکی ها بود که بوی دعوا میداد...خوش پخ زد زیر خنده منم فهمیدم اسکاریسش در حاله حرکته بی خیال شدم و ختم به خیر شد...

بعد شام هم عینه دو تا وجود با فرهنگ اومدیم سراغه کارای فرهنگیمون و خدارو شکر تا به این لحظه همساده ای شاهد جر خوردنه ما دو تا نبوده...امید است تو این چند روز هیچ بنده ای به دست من جر نخورد و متقابلا جر هم ندهد!

*19 فروردین روز شمس الشموس که هممون به شرف شمس میشناسیم و شروع تقویم نجومی هم هست تفلده بنده ی حقیر هستش!نمیدونم حکایتش چیه که منم 19 فروردین متولد شدم!روز شرف شمس...یکی از اشناها میگفت این روز قمر در عقرب میشه و .....!یکی از دلایل لطافت اعصاب و روان من واسه متولد شدن تو همچین روزی هستش!بهلهههههه اینجوریاس...آدم متولد فروردین باشه اونم کی؟نوزدهم...چه شود...

از صبح که سر به فیس بوکم و  گوشیم زدم دیدم دوستای زیادی لطف کردند و بهم تولدم رو تبریک گفتند...نمیدونم چه طوری این همه محبت و مهربونی رو جبران کنم فقط امیدوارم تا هر روز یا هر سالی که نفس میکشم همچین دوستان گل و مهربونی رو در کنارم داشته باشم...بهترین هدیه واسه من ساختن این وبلاگ توسط نوید بود!روزی که این وب ساخته شد اصلا فکر نمیکردم این همه دوست که از صد تا فامیل واسم با ارزش تر هستند پیدا بشند و هر لحظه از زندگیم رو بهم امید بدند...تو این یه سال سختی که داشتم به خدا اگه دوستای تو وبلاگم نبودند قطعا دق میکردم!نه خواهری دارم نه برادری..به مامان بابام دلم نمیاد مشکلاتم رو بگم...فقط دوستایی از خواهر بهتر و نزدیک تر و از فامیل با ارزش تر در کنارم بودند که به خاطر وجودشون خدارو شکر میکنم چون میدونم هر کسی این سعادت و این نعمت رو تو زندگیش نداره که وقتی دلش گرفت کسانی باشند آرومش بکنند...دوستانی باشند تا به آینده امیدوارش بکنند...دوستانی باشند وقتی زیارت میرند یه یاد دوست حقیرشون باشند...دوستانی باشند که بهت افتخار بدند و باهات درد و دل کنند...چه نعمتی از این بیشتر؟نمیدونید چه عشقی میکنم وقتی میبینم خودم سرگرم زندگیم و کارای روزمره ام هستم اما اون طرف قضیه دوستانی رو دارم که تا چشمشون به حرم امام رضا میفته من جلو نظرشون میام؟چه ثروتی از این بالاتر که خودم تو خونه نشستم ولی دوستام تا یه مکان زیارتی میرند دعاگوم هستند؟اینی که الان هستم اول از لطف خداست بعدا از دعاهای دوستای گلم...امیدوارم همیشه تنتون سالم باشه و توی بند بند وجودتون خوشبختی و آرامش رو حس کنید...اینو بدونید تو گوشه ای از تهرانه به این بزرگی یه خواهره کوچیکی دارید که بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید دوستتون داره و فقط ارزوش اینه روزی برسه روی ماه تک تکتون رو ببینه....این بهترین هدیه واسه منه...

از دوستای گلم:

فریا...ریحانه...دابی....پروشات...اتوسا...فرنا...طیبه...فهمیه...

زهرا...سپیده...عسل..آتنا...آزاده...گلی..

دخترک استانه...فاطمه...مریم...الهام...مینا...صحرا...سارا...

سارا فروردین...نسیم...مژگان...ندا...حدیثه..دنیا...رها...صدیقه...

مهسا .... مریم و سارا از اصفهان...مهناز....افاق

مینا...mina....neda...بهارک...نادی....مارال...

narjes....کویین...مریمی...مریم السادات....

مامان امیر رضا...ناناس...سحر مامان آوا...نانی...

مامان حلما...fatemeh...ثریا...سوگول...

فرزانه 1....تینا....بریسا...جوجه تیغی...

نازنین جوون...مبینا بانو....حسنا بانو...مهتاب

عروووس خانوووم...neshat6....آفاق...سیما...حمیده

سلی...شکیبا...مسی...فرح...مامانی..نگار...

honey...عالی...شکوه....رویا...آسی...زهره...

مامان راحله...عاطفه...Milad...Mahshad...

مریم دانشجو...tarane...Hani...sнilaa...

آنی...ایرسا...بانوی خانه...azi...

فروغ...الهام 00....نجوا...فاطمی...گیلدا...

لیلا مامان طه...مامان یگانه...نیلوفر شمس...

ملیحه(مشهد)....رها...باران...ترمه...مهدیس...

صحرا...نوش آفرین...دنیا...یاس...مسافر...

star...سوری...مامان امیر وپرنی...آنا...

حمیده...سپیده مامان درسا...دینا..نهال..سمیه

ربکا ....هانی


بی نهایت ممنونم وتشکر میکنم از تبریکای قشنگتون...این گلها هم تقدیم به همه دوستای ماهم...

(اگر اسم دوستی از قلم افتاده عذرخواهی میکنم لطفا بهم بگه تا بیشتر از این شرمنده نشم...)

پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

|سه شنبه 19 فروردین1393| 2:44|سوگلی|



سلام دوستای گلم...

میبینم امروزی که گذشت همه مماخ ها آویزون بود و بعد این همه تعطیلی واقعا سخت بود سر کار رفتن!همیشه دوست دارم سر کار برم آما یه همچین روزایی قند تو دلم آب میشه وقتی ساعت 7 صبح مدام صدای آسانسور میاد و همه همسایه ها در حال رفت و امد هستند و من زیر پتو واسه خودم عخش میکنم...

بریم سراغ روز نوشتمون....

دیروز ساعت 11 بیدار شدم و واسه ناهار قیمه سیب زمینی درست کردم و نویدم رفت بیرون یه کاری داشت انجام داد و سر راه سیب زمینی خرید و تازه ساعت 4 اورد تا واسه ناهارمون سرخش کنمsmile emoticon kolobok...

تا ناهار اماده بشه کل خونه رو سابیدم تا اگه مهمونی خواست بیاد موشکولی نباشه!ساعت 5 نیم خیر سرمون اومدیم بخوابیم همسایه پایینی وسط خوابمون زنگ ایفون رو زد و گفت از سقفمون همین طوری داره آب میچکه فک کنم از لوله های شوفاژتون باشهsmile emoticon kolobok...

رفتم شیر اصلی رو بستم و اینقدر داغ بود انگشتم تاول زدsmile emoticon kolobok!نوید رو بیدار کردم رفت پایین سقفشون رو داد و وقتی برگشت گفت وقتی شیر شوفاژ رو بستی اب قطع شده آما سقفشون رو سوراخ کرده!گفتم خونه ای که از 7  8 سال بگذره یواش یواش این مشکلاتش شروع میشه!

حالا شانسمون هوا هم سرد شده و از دیشب داریم سگ لرز میزنیم...حوصله ی بنایی به هیچ وجه ندارم و دیگه کلا بیخیال شوفاژامون شدیم!ایشا الله واسه زمستون امسال بخاری برقی یا شومینه میزنیم و استفاده میکنیم...همیشه فک میکردم بخاری توی خونه خیلی تیپ خونه رو داغون میکنه آما حالا میبینم هر چی بخوام استفاده کنم خیلی بهتر از بنایی کردنه!والا

فک کن از دمه اتاق خواب رو بخوان بکنند تا جلوی در اتاق وسطی!هیهات...من دیگه مث پارسال و سال قبل جووونه کار کردن ندارم انگاری این سالی که گذشت همه انرژیم رو گرفت اصن در توانم نمیبینم بخوام حتی یه تغییر دکور ساده هم بدم...

خدارو شکر دیروز هیچ مهمونی نیومد چون به شدت کمر درد داشتم و نمیتونستم پذیرایی کنم...فقط شب ساعت 9 زهرا باهام قرار گذاشت و با همسایه طبقه پنجمی رفتیم خونه طبقه پایینی...هر سال عادت دارند دست جمعی میرند خونه همدیگه!من که کلا 10 نفر بیشتر صندلی و مبل ندارم بیش از حد مجاز کسی بریزه خونمون باید بره روی اپن بشینهsmile emoticon kolobok...

تا رفتیم خونه همسایه طبقه پنجمی هم اومد و اونجا با هم آشتی کردیم!البته من یه اخلاق بدی که دارم اینه که بی نهایت مغرورم!با همه میگم و میخندم اما اگه کسی اذیتم کنه و ازش کینه به دل بگیرم اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم!

خیلی وقتا شده تو فک و فامیل بهم کرم ریختند و فکر کردن مث همیشه که میگم و میخندم این اذیتاشون رو هم زیر سیبیلی رد میکنم آما طوری شده خودشون اومدند عذرخواهی کردند و اشتی کردم آما هیچ موقع حسم مث قبل نمیشه!همیشه یه گوشه ی دلم از دستشون ناراحتمsmile emoticon kolobok!

همسایه مون هم فک نمیکرد اینطوری بخوام باهاش قهر کنم!خیلی با هم صمیمی بودیم همش با هم میرفتیم پارک ورزش میکردیم و صحبت میکردیم اما واسه کرم ریختن سر بناییمون دیگه گذاشتمش کنار...

زهرا خیلی موس موس میکرد واسه همین زیاد قهرمون طول نکشید و زنگ زد گفت حق داری اشتباه کردم...اما این همسایه بالایی مث خودم مغروره یا شایدم خجالت میکشید پیش قدم بشه!صد در صد حقم با من بود مگرنه من جرات عذرخواهی دارمsmile emoticon kolobok...

یادمه بعد بنایی پشت در خونه تو کوچه داشتند در مورد اسانسور با زهرا صحبت میکردند...نوید مسئوله آسانسوره و متاسفانه وسط بنایی اسانسور هم خراب شد و مدیر ساختمون مسافرت بود و ما هم خونمون بهم ریخته بود و همه وسایل وسط سالن بود و اصلا نمیدونستیم شماره تعمیر کار کجاست!

سه روز اسانسور خراب بود و یهو وقتی داشتم شیشه آشپزخونه رو تمیز میکردم دیدم این دو تا خانم دارند نوید نوید میکنند!میدونم کار بسیوووور زشتیه آما اون لحظه میخواستم ببینم پشت سر ما چه غلطی دارند میکنند و چی بهم میگند؟؟ایفون رو برداشتم و دیدم طبقه بالایی داره غیبت ما رو میکنهsmile emoticon kolobok!

چشمتون روز بد نبینه منم اعصابم واسه بنایی خورد بود و قبول دارم خیلی تند برخورد کردم اما حقشون بود چون از اون روز به بعد کسی واسه ما شاخ نشد تو ساختمون!

زنگ زدم به زهرا و در واحدمون هم باز گذاشتم تا صدامو همسایه بالایی هم بشنوه!خیلی حرفا به زهرا زدم و گفتم تو این مدت به جای اینکه یه لیوان چایی بهمون تعارف کنید فقط اومدید تیکه انداختید!این همه حسادت رو چه حسابیه؟ارث کسی رو خوردیم؟

خولاصه اینقدر جیغ و ویغ کردم و زهرا آرومم کرد ولی دری وری هام رو همسایه بالایی شنید و تا دیشب با هم قهر بودیم...

دیشب اولش که همدیگه رو دیدیم اصلا نذاشتم باهام رو بوسی کنه و فقط بهم دست دادیم!موقع صحبت کردنم من نگاه تو صورتش نمیکردم و فقط با زهرا صحبت کردم و بعدشم یه بحثی با اقایون شروع کردم و پشت کردم به خانومه همسایه و مشغوله صحبت شدیم...

اینم تو این فاصله رفت از خونشون اش دوغ اورد و به همسایه ها داد و به منم داد و تشکر کردم و خوردم!وقتی تموم شد با لبخند گفت خوشمزه بود سوگل خانوم؟گفتم بهلهههه دستتون درد نکنه!اینطوری شد که سر صحبت باز شد و اشتی کردیم!

یهنیییییییی جونم بره نمیذارم غرورم خرد بشه...تو زندگی چی داریم؟یه چ س غرور داریم اونم به ف ا ک بدیم؟محالهههه !!!!هر کسی باید عزت نفس داشته باشه ....آدمی که اشتباه میکنه باید جرات عذرخواهی داشته باشهsmile emoticon kolobok...

قرار بود زود از اونجا بیایم بریم خونه مامانم!همه خاله هام شام اونجا بودند و مامانم از عصر زنگ میزد میگفت منتظریم شما هم بیاید!خاله هام چون خیلی + هستند همین طوری صمم بکم میشینند و اصلا حرف نمیزنند واسه همین همیشه میگند سوگل باشه یه کم بخندیم!دلقک استخدام کردند...

منم که جلوی همشون حرفای ناموسی میزنم در حد تیم ملی!به من چه اونا با ادبند؟همینی که هستم لابد خوششون میاد که درخواست میکنند تو جمعشون باشم!من اگه بخوام به دل هر تیپ و سلیقه ای راه بیام که باید هزار چهره و رنگ عوض کنم...

فقط بعضی وقتا مث سیزده بدر که به زهره تیکه انداختم سر حاملگی و  موضوع لئو !خاله بزرگه از خنده سرخ شده بود و مث همیشه بهم گفت ای خفه بشیییییی سوگله بی حیاsmile emoticon kolobokا!

دیگه اینقدر با همسایه ها فک زدیم ساعت شد 10 نیم و نشد خونه مامانم بریم..وقتی از خونه همسایه اومدیم نوید گفت بریم حلیم بخوریم!اومدم خونه کیفم رو برداشتم و رفتیم سید مهدی ....

من آش خوردم و نویدم حلیم...بعد از اونجا اومدیم یه دوری زدیم و بعدشم ساعت 12 اومدیم خونه....یه کم پای نت بودیم و ساعت 2 هم خوابیدیم البته مث زمستون با 2 تا پتو پشم شیشه ی خفن تا گرممون بشه...

امروزم ساعت 10 بیدار شدم و اومدم چایی و بیسکوئیتم رو زدم بر بدن و بعدشم تو نت بودم و جواب کامنت های دوست جونام رو دادم و نویدم رفت خشکشویی لباساش رو بده واسه شستن و اتو کردن و بهشم گفتم از سر راه دو تا سوسیس کوشولو بخر بیار میخوام حلقه حلقه کنم و سرخ کنم به جای ناهار بخورم!از برنج خسته شده بودم و اصلا فاز نمیداد...

رفت سوسیس خرید اورد و منم 1 ساعت و نیم با آتی جون صحبت کردم و اینقدر گرم صحبت بودم نفهمیدم چی خوردم؟فقط دیدم نوید داره میخنده میگه نوش جونت هم سوسیس زدی بر بدن هم برنج و قیمه!

نویدم پای تی وی مشغوله فیلم دیدن بود و یه لحظه دیدم اینقدر سرگرمه فیلم دیدنه داره برنج و سوسیس میخوره!همچین زن و شوهر جو گیری هستیم ما...

بعد از ناهارم رفتم دو ساعت خوابیدم و بعدش با کرم ریزی های اقا نوید بیدار شدیم و تا به خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل اغفال شدیم و رفت...

بعد از اون اومدم تو اشپزخونه یه قابلمه اب گذاشتم جوش اومد تا خونه گرم بشه..بعدش نوید هوس لازانیا کرد و چون هیچیش رو نداشتیم فرستادم خرید کرد و اومد وسایل لازانیا رو داد و جاتون خالی لازانیا درست کردم باقلواااااا!

ساعت 10 نیم شاممون رو خوردیم و یه کم تی وی دیدیم و 11 نیم تا همین الان هم اومدیم پای نت و مشغوله کارای فرهنگیمون هستیم...

|یکشنبه 17 فروردین1393| 0:44|سوگلی|



سلام عخشای من

این هفته بیشتر خونه بودما آما تنبلی و کار خونه نمیذاره بیام وبلاگ رو به روز کنم!

دو سه روز بعد از اومدن از کاشون خونه بودم و به کارای خونه رسیدم...نویدم بکوب پای کارش بود و نه مهمونی رفتیم نه مهمون واسمون اومد!

سه شنبه عصر مامانم تل زد گفت نپوسیدی اینقدر تو خونه موندی؟پاشید بیاید اینجا عمه گلزار و گلناز و مامان بزرگت هم دارن میان اینجا دورهم باشیم!

به نوید گفتم مخالفتی نکرد و اماده شدیم رفتیم خونه مامانم...نیم ساعتی اونجا نشستیم و بعدش گلزار گفت بریم فشم یه دوری بزنیم!با دختر عموهامم قرار گذاشت و 3 تا ماشین شدیم رفتیم فشم...

رفتیم رستوران خیام چایی و شیرینی سفارش دادیم اوردند و قلیون کش ها هم واسه خودشون بساط دود و دم رو ردیف کردند و هر چی اصرار کردند شما هم بیاید بکشید گفتم نعععع!من که یه پوک بزنم خفه خون میگیرم نوید هم واسش ضرر داره!

بعدش میوه زدیم بر بدن و دو ساعتی اونجا بودیم و خدارو شکر خوش گذشت و اساسی روحیه مون عوض شد...

خانواده ی بابام خیلی پایه بیرون رفتن هستند!مثلا مامان بزرگم با 75 سال سن و با عصا با هزار زحمت از پله های رستوران بالا کشید خودشو تا بتونه تو جمع جووونا بیاد و عشق کنه!با هیچی هم مخالف نیست...عمه هام سیگار میکشند نوه ها قلیون و ........ ولی این طفلک همه رو ساپورت میکنه و همه جوره ساقیه!

ساعت 9 از فشم اومدیم سمت خونه و مامان بزرگم شام اومد خونه مامان ولی گلزار رفت خونه عروسش و گلناز هم خونه خواهر شوهرش شام دعوت بود...

تا رسیدیم مامانم واسه شام کتلت درست کرد و تا 12 نیم اونجا بودیم و یه پیشنهاد احمقانه هم به مامانم سر شستن ظرفا دادم که خدا رحم کرد ماشین ظرفشوییشون نسوخت!

قرص ماشینش تموم شده بود و حوصله ظرف شستنم نداشتیم!الکی بهش گفتم یه کم ریکا به جای قرص بریز تو ماشین خیلی توپ شسته میشه!طفلک ریکا رو یه کم ریخت تو ماشین و کل سیستم ماشین پوکید!ارور که داد زنگ زدم به خدمات پس از فروشش شماره و ادرس مامان رو دادم بیاد واسه تنظیماتش!اینجاست که باید گفت خو لامصب ک و ن ت گشاده قبول لا اقل دهنت رو ببند ضرر مالی به خانواده نزن!

وقتی داشتیم میومدیم خونه مامان بزرگمم رسوندیم خونشون و سر راه هم اینقدر گشتیم تا یه سوپر باز دیدیم و ساعت 1 شب ازش اکسیدان خریدم!

خسته و منگ رسیدیم خونه و تا لباسامون رو عوض کردیم بی هوش شدیم از خستگی و اصلا نتونستم موهامو رنگ کنم!

دیروز صبح ساعت 8 نیم بیدار شدم و چایی دم کردم و یه کاسه رنگ موی ترکیبی هم درست کردم و خودم موهامو رنگ کردم و بعدشم ناخنای دست و پا رو لاک زدم و بعدشم ابرو و صورت رو صفا دادم و ساعت 10 وقتی صبحونه نوید رو اماده کردم رفتم حموم...

به قدری رنگ موهام خشگل شده بود که کلی خودم رو فحش تپون کردم وقتی بلدم رنگ موی ترکیبی درست کنم چرا میرم پول به ارایشگاه میدم؟سه چهار تا رنگ رو مخلوط کردم و دقیقا همونی شد که دوست داشتم!صدفی براق....

راستی تا یادم نرفته بگممممم دوستانی که موهاشون خیلی بی جون شده و لازمه که تقویت بشه الکی نرید پول شامپوهای شیمیایی بدید!یه کاسه سس مایونز رو مث رنگ مو به موهاتون بمالید و روی سرتون کلاه رنگ بذارید و اجازه بدید 1 ساعت سس مایونز روی سرتون باشه!چون داخل سس تخم مرغ و روغن داره موهارو خیلی نرم و براق و تقویت میکنه...شماره کارتم رو میدم پول ویزیت رو به حسابم بریزید..موتوچکرم

بعد از اینکه از حموم اومدم بزک دوزکم رو کردم و یهویی هوسه تیپ صورتی کردم!شال صورتی اتو کردم و با کفش سرخابی و لباس سرخابی ست کردم و خودم که بسی حال بردم!

یه چند روزیه هوسه تیپ فیروزه ای کردم(کیف و کفش و شال)آما اصلا اهمیت نمیدند چون هر سری که مامانم یا نوید واسم شال رنگی یا کیف رنگی خریده باز بعد دو روز همون تیپ مشکی خودم رو زدم واسه همین کسی دیگه آدم حسابم نمیکنه...

وقتی اماده شدم نویدم از حموم اومد و کاراشو کرد و گیر داد برم ریشامو بزنم!تا ساعت 1 چند تا ارایشگاه رفت آما همه بسته بودند و خیت شد برگشت...

وقتی اومد خونه اماده شدیم رفتیم لواسون...از روز قبلش خاله بزرگه دعوت کرده بود واسه سیزده بدر مث هر سال بریم اونجا دور هم باشیم!

جاده یه کمی شلوغ بود و خیلی دلم واسه مردم سوخت!طفلکا تو سرما گوشه خیابون چادر زده بودندsmile emoticon kolobok...

وقتی رسیدیم خونه خاله داشتند بساط ناهار رو ردیف میکردند....هر خانواده ای یه نوع غذا درست کرده بود و ماشا الله تو سفره تنوع غذایی زیاد بود!به جز سالاد و ترشی و سبزی که واسه خاله بزرگه بود لوبیا پلو و خورشت فسنجون و قرمه سبزی و سبزی پلو با میگو هم بود.

من خودم که هیچی از ناهار نفهمیدم!ترجیح میدم غذا یه نوع یا حداکثر دو نوع باشه چون همه مزه ها با هم قاطی میشه و اصلا حال نمیده ولی در کل زحمت کشیده بودند و کل غذاها خیلی خوشمزه بود...مث بفرمایید ش ا م مسابقه گذاشته بودند و میگفتند باید به دست پخت ها نمره بدید!من که با اعتماد به نفس کاذب به همه 5 دادم و گفتم نسبت به دستپخت خودم همتون در حد 5 بودید!یهنی میخواستند جرم بدید بسگی حرفام لج در بیار بود!یکی نیست بگه اگه زرنگی خبرت یه نوع غذا درست کن بیار چرا فقط وعده وعید میدی و تیریپ خود چ س پنداری برمیداری؟

ناهارمون رو که خوردیم به لطف ظروف یکبار مصرف همه خیلی راحت اومدیم ولو شدیم رو مبل ها و با هم اسم بازی کردیم...البته ننه فاطی بیچاره کلی قابلمه و قاشق چنگال شست...

تا عصری بازیای مختلف کردیم و سر خودمون رو گرم کردیم...عصری فرشته آش دوغ درست کردم خوردیم و اصلا دیگه جایی واسه کاهو سکنجبین نموند!

بعدش اماده شدیم رفتیم دمه دریاچه نشستیم و یه حادثه ای هم پیش اومد که باعث شد از خنده بترکیمممم!

هوا رو به تاریک شدن بود و فرشته اینا گیر داده بودند بریم لب آب زیر انداز بذاریم و بشینیم...من خودم علاقه ای به یکجا نشستند اونم تو جایی که رفت و آمد زیاده ندارم!ترجیح میدم اگه جایی منظره ی قشنگی هم چند دقیقه ازش لذت ببرم و بعدشم برم تو ماشین آما فرشته حرفش رو به کرسی نشوند و رفت لب آب...

نوید و یاشار و شوهر خاله بزرگه رفتند دنباله روشن کردن آتیش و من و مامانم و فرشته و طناز و حمید با سگش لب آب نشسته بودیم....

یهو یکی از جوونایی که کشته مرده ی توجه بود از اونور آب با پاترول اومد تو آب که مثلا همه بهش نگاه کنند!یهنی ادم رو سگ بگیره ولی جو نگیره!

ماشینش وسط اب گیر کرد و با یه بدبختی دنده عقب گرفت و رفت سر جای اولش!بعد یه کم جلوتر اومد و این دفعه با سرعت بیشتر اومد تو آب!سریع من و مامانم بلند شدیم رفتیم عقب که یه وقت ماشین رومون نیاد یا خیس نشیم!فرشته و طناز انگار داشتند فیلم سه بعدی نگاه میکردند!هر چی گفتیم پاشید الان میاد روتون گفتند غلط میکنه نزدیک ما بشه!آقا این پاتروله تو سیم ثانیه اومد تو آب و بعدشم از بغل ما رد شد و رفت آما یه موج عینه سونامی اومد رو فرشته و طناز و کفشای فرشته هم رفت تو آب مامانم پرید گرفت!

من و حمید که ریسه رفته بودیم از خنده!طناز گریه میکرد و امیر هم دعواشون میکرد که چرا نیومدید پیاده روی اومدید اینجا ولو شدید؟

دیگه پاشدیم اومدیم خونه و امیر هم هی غر میزد و خاله بزرگه هم که کلا جدیه و همه ازش حساب میبرند تازه مدیر امیر هم هست!یهنی مدیر امیر خواهر زنشه و کلی هم ازش حساب میبره!

فرشته و طناز از خجالتشون تو اتاق بودند و امیر هم یکریز فک میزد!یهو خاله بزرگه خیلی جدی گفت امیر اقا بسه!عوضه همدردیته؟حالا مگه چی شده که داری سرکوفت میزنی؟امیر فقط گفت ببخشید مث اینکه اشتباه از منه!دیگههههه لام تا کام حرف نزد و من و مامانم رفتیم تو اتاق کلی با فرشته و طناز شوخی کردیم و الکی از طناز عکس میگرفتم میگفتم طناز سونامی اومد تو مردی الان تو پزشک قانونی هستی داریم ازت عکس میگیریم!بهش گفتم باد کردی از هر سوراخت دست بزنیم آب میزنه بیرون!اینقدر چرت و پرت گفتیم تا اونا هم خندیدند و اوردیمشون تو سالن...

حالا این وسط داماده خاله بزرگه گیر داده بود بریم طبقه دوم مث در شهر از حادثه دیده ها مصاحبه کنیم!سر این مصاحبه ها چه قدر با نوید و یاشار و حسین(داماده خاله)خندیدیم...نعش طناز رو از وسط فیلم اومدیم رد کردیم و یاشاره کیصافط چه صدای گریه ای در میاورد!یه فیلم نیم ساعته درست کردیم از سونامی خاله و طناز!

تا ساعت 9 نیم خونه خاله بودیم و خدارو هزار بار شکررر بهمون خیلی خوش گذشت و از 13 بدر های سال های قبل خیلی بهتر بود...

خاله زهره سرما خورده بود و همش حالت تهوع داشت!بهش گفتم خاله حامله ای!گفت نع بابا تو این سن؟گفتم اینقدر این لئوی بیچاره(سگشون) خودشو به در و دیوار زد تا یه جفت پیدا کنید واسه جفت گیری دید شما عینه خیالتون نیست اومد به خودت تجاوز کرد!اینقدررررر زهره رو مسخره کردیم و خندیدیم که حد نداره...

ساعت 9 نیم هم با زهره و حمید اومدیم سمت غرب و چون شوهرش توریست برده بود واسه معرفی شهرها کسی نبود بیاره و ببرتش!

زهره رو رسوندیم خونه و خودمونم اومدیم خونه و تا رسیدیم تا ساعت 12 تو نت بودیم و بعدشم یه کم لوبیا پلو گرم کردم خوردیم و ساعت 2 هم خسبیدیم...

امروز از صدقه سره سرماخوردگی زهره یه کم حالت سرماخوردگی داشتم و تا عصری همش بی حال بودم...ظهر پاشدم ظرفامون رو شستم و واسه ناهار دمپختک درست کردم و بعد ناهار هم رفتیم خوابیدیم و نوید نمیدونم کی بیدار شد؟فقط وقتی از حموم اومد بیدار شدم گفت پاشوووو حوصلم سر رفته بریم حلیم بخوریم!

گفتم اگه میشه فردا بریم الان حال ندارم کارامو بکنم...قبول کرد و منم یواش یواش شروع کردم به تمیز کاری...فردا قراره خاله ها بیان بازدید عیدمون واسه همین باید خونه رو تمیز میکردم...

سفره هفت سین رو جمع کردم و جارو و گردگیری و تی هم زدم و دیگه از کمر درد نشد سرویس بهداشتی رو هم بشورم گذاشتم واسه فردا...نزدیک خاله پ ر ی هستش و کم کم دارم زوار در رفته میشم...

تا ساعت 10 کارامو کردم و بعدش نوید رفت تن ماهی و دوغ خرید با دمپختک زدیم بر بدن و بعد شام هم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و نویدم نشست پوآرو دید و الانم مشغوله دیدنه از این فیلم ترسناکاس!خیلی اعصاب مصاب داریم موقع خواب فیلمای ترسناکم نیگاه میکنیمsmile emoticon kolobok!


*عسک رنگ مو و 13 بدر رو تو ادامه ی مطلب میذارم...

**کامنت های پست قبل رو همه رو خوندم فقط جواباش مونده حتما تایید میکنم دوستای گلم


Continue
|جمعه 15 فروردین1393| 0:53|سوگلی|



یه سلام پر انرژی به دوستای خشجلممممم...

میدونم از دستم عصبانی هستید این از کامنتاتون مشخصه که کلیییی فحش تپونم کردید و اظهار لطف به روح و روانم کردید واسه تاخیر یه هفته ای که داشتم!بوخودا یه سفر بدون برنامه ریزی و هویجوری الکی پیش اومد که ما هم دیدیم بد نیست واسه دیدنه اقوام و بعدشم تقویت روحیه این مسافرت رو قبول کنیم!

به جرات میتونم بگم یکی از بهترین و لذت بخش ترین سفرهایی بود که تا به حال رفته بودم...

بذارید از اول هفته پیش بگم تا به اخر....

یکشنبه از صبح خونه بودیم و اصلا جایی واسه عید دیدنی نرفتیم!میخواستیم خونه خاله هام بریم آما فرشته به شوهرش قهر بود و واسه هم کلاس گذاشته بودند و با هم صحبت نمیکردند!نمیشد وسط قهرشون بریم آوار بشیم رو سرشون...

عصری هم خوده فرشته با طناز و خاله زهره رفته بودند خونه مامانم و شب هم شام واسشون ته چین درست کرده بود و خیلی اصرار کردند شما هم بیاید اما واسه 2  3  ساعت اصلا حال نداشتم چسان فسان کنم...

خودم واسه شاممون لوبیا پلو درست کردم و زدیم بر بدن و تا موقع خواب هم به کرم ریزی و مشنگ بازی گذشت...

دوشنبه ناهار خونه بودیم و عصر هم با مامان اینا قرار گذاشتیم اول رفتیم خونه فرشته و بعدشم با اونا دست جمعی رفتیم خونه خاله زهره...

مامانم شب قبل اینقدر باهاش صحبت کرده بود و نصیحتش کرده بود راضی شده بود آشتی کنه!اخه نمیشه تو زندگیه زن و شوهر دخالت کرد آما بحثای اینا دلیلش خیلی مسخرس...فرشته از قبل یه کمی حالتای افسردگی داره که توی این فصل حادتر میشه و فقط نق میزنه و دعوا میکنه...امیر هم خیلی وسواسه و همش میخواد به تمیز کاری و وسایل خونه گیر بده واسه همین پاچه همدیگه رو میگیرندsmile emoticon kolobok...

رفتیم خونه زهره و تا 1 اونجا بودیم و شام هم به اصرار نگهمون داشتند مگرنه میخواستیم ساعت 10 نیم بیایم خونه...

وقتی رسیدیم خونه دیگههههه بی هوش شدیم از خستگی....دوشنبه هم تا شب خونه بودیم و من یه تمیز کاری حسابی کردم و شب هم مامان اینا اومدند خونمون تا صبحش بریم مسافرت!

شام هم من برنج ساده گذاشتم و مامانم خورشت به واسمون اورد...همون دوشنبه عصر مامانم بهم زنگ زد و گفت از کاشون زنگ زدند گفتند فردا میخوایم ابگوشت درست کنیم دور هم حال کنیم فردا صبح راه بیفتید ما منتظرتونیم!به مامانم گفتم واسه یه ابگوشت بریم تا کاشونsmile emoticon kolobok؟گفت نمیدونم بابام همینو میگه....

نوید تا فهمید گیر داد بریم میخوام یه اب و هوایی عوض کنم شب برمیگردیم تهران....دیگه به خاطر نوید راضی شدم برم ولی بابام بچه بازی در اورد و گفت نمیام!هر کاری کردیم راضی نشد و اومد مامان رو گذاشت پیش ما و شامش رو خورد و ساعت 12 رفت خونه...

ما ساعت 1 خوابیدیم و صبحم 6 نیم بیدار شدم چایی دم کردم و رفتم یه دوش گرفتم و نوید رو بیدار کردم اونم رفت حموم و تا ساعت 9 کارامون رو کردیم و رفتیم بنزین زدیم و راه افتادیم سمت کاشون...

خاله بزرگه 11 رسیده بود کاشون و ما و فرشته اینا هم همزمان حرکت کردیم...خاله زهره هم به خاطر سگشون مجبور شد خونه بمونه و نگهبانی بده!

نزدیکای قم بودیم بابام زنگ زد به مامانم که نتونستم دوریتون رو تحمل کنم الان دمه عوارضیم صبر کنید نیم ساعته خودمو میرسونم!

ما هم دمه مرکز تفریحی عرشیا وایستادیم نوید رفت ساندویچ خرید زدیم بر بدن و یه کم اجیل و چایی خوردیم تا بابام رسید و حرکت کردیم سمت کاشون...

تو جاده بسیووووور حال داد و من و نویدم تنها بودیم و ضبط رو بلند کرده بودیم و واسه خودمون قرررر میدادیم....وسط راه هم من فرمون به دست شدم و حسابی گاز بستم به ک و ن ماشین!تو قم چون اکثرا مذهبی هستند وقتی قر دادنه مارو میدیدند دلشون میخواست بیان بترکونند مارو آما زود این بحران خفن رو رد کردیم و رسیدیم به شهر دارالمومنین!

یکراست رفتیم سر قرار با خاله ها و بعدشم پیش به سوی خونه فک و فامیل....واسه ناهار رفتیم استراحتگاه والیبالیستاشون!

یه تیم والیبال دارند که محل استراحتشون تو اون خونه بود و کلی عکس و وسایلاشونم اونجا بود...وای تختاشون رو دیدم هنگ کردم!هر کدوم از تختاشون 2 متر و خرده ای بود!ما روی تختاشون میخوابیدیم مث ادم کوچیکا بودیم...

حدوده 60 تا مهمون بودیم و ناهار یه ابگوشت فوق العاده خوشمزه خوردیم به همراه کلی ترشی و سیر ترشی و سبزی و نون سنگک تازه و گوشت کوبیده....منی که زیاد ابگوشت دوست ندارم به قدری خوشمزه بود فقط لجم گرفت چرا وسط راه ساندویچ خورده بودم و نشد درست درمون ناهار بخورم...آشپزشون واقعا دستش به غذا میومد و هر چی بهمون میداد بی نظیر بود...

بعد ناهار هم با میوه و چند نوع شیرینی و باقلوا و کلوچه و پشمک و اجیل و چایی پذیرایی مفصل کردند و عصری هم رفتیم سر مزار و فاتحه واسه اموات خوندیم چون دو روز بعدش سال دایی مامانم بود و تابلو بود اگه نمیرفتیم سر مزار....البته مزار جد اندر جدمون همون مزار شیخون بود و همون واسه همه فاتحه خوندیم.smile emoticon kolobok...

بعد مزار دست جمعی(فقط خاله فرشته اینا به همراه پسر دایی مامانم چون شهر رو بلد بود و ما 4 نفر رفتیم واسه مزار بقیه خونه بودند)رفتیم بازار کاشون واسه خرید طلا و فرش....تو بازار هر چی دنباله فرش زرع و نیم بودیم اون چیزی که خوشمون بیاد پیدا نشد و اندازه ی استانداردش اصلا پیدا نمیشد...

مامانم خریداش رو کرد و روسری هم خرید و خاله فرشته اینا هم کل بازار رو دید زدند و ما هم واسه خودمون دو تا فنجون سفالی فیروزه ای با یه قندون خریدیم و بعدش اومدیم...

وقتی رسیدیم دیدیم خونه خیلی خلوت شده اما تا 10 شب همه مهمونای ظهر اومدند و شب هم چه پذیرایی مفصلی ازمون کردند!یهنی من بخوام اینارو دعوت کنم واسه یه شب 2 میلیونم خرج کنم بازم هیچه بسگی مهربونند...به زور تو حلقمون غذا و شیرینی میکردند...

شام رو هر میز 3 تا دیس بزرگ کتلت سنتی کاشون بود به همراه سیب زمینی سرخ کرده و گوجه و خیارشور و نون تازه و چند نوع نوشیدنی و ماست سنتی و سبزی و سالاد و .........!یهنی به ترکیدن اعتقاد دارید؟نوید روز اخر میگفت سوگل یه شب دیگه اینجا بمونیم میمیریم اینقدر که بهمون چیزی میدند!

حالا جالبه وقتی بهشون بگی نع نمیخورم بدشون میاد و به زور به خوردمون میدند...یکی از کارگرا بهم چایی تعارف کرد منم دیگه دیدم اگه بخوام چایی بخورم باید باقلوا هم بردارم و اگه یه دونه دیگه باقلوا کوفت میکردم شدت گرمیم زیاد میشد و کهیر میزدم!از ظهر تا شبش 4 تا قرص ضد حساسیت خورده بودم تا حالم بد نشه!به کارگره گفتم چایی نمیخوام عینه دسته هونگ جلوم وایستاد تا خجالت بکشم و دستش رو رد نکنم...

شامشونم خیلی خوشمزه بود و وقتی خر تو خر بود یارو آشپزه رو خفت کردم و پرسیدم چی توش بود که اینقدر پوک و عالی بود؟فقط گفت ارد سوخاری و  گوشت و سیب زمینی!اصن یه وضی بود این کتلت...

شب هم تا ساعت 2 فقط مسخره بازی و جوک و معما و خنده بود...بلندگو و میکروفون هم بود و هر کی هنری داشت میرفت واسه خودش عررررر میزد....اینقدر از دست اینا خندیدیم که فک کنم روز اول اندازه 2 سالمون بیمه شدیم...

شب هم به زور ما رو نگه داشتند و فقط جونه اینکه بریم خونه ی فامیلامون لش بشیم رو نداشتیم و وقتی فهمیدیم همه رختخواب ها شسته شده و تمیزه همون جا موندیم و بقیه هم رفتند خونشون...

فرشته اینا رفتند طبقه دوم خوابیدند و ما هم میخواستیم بریم طبقه سوم ولی سرد بود و ترجیح دادیم همون طبقه اول بکپیم...کارگرا هم یه کم تق و توق کردند و میوه ها رو جمع کردند و بعدش رفتند خونه هاشون...

صبح ساعت 8 بیدار شدم دیدم بابام داره صبحونه میخوره تا راه بیفته بره تهران چون باید میرفت در مغازه...

عاقا سر صبح دیدیم کارگرا اومدند با یه قابلمه بزرگ کله پاچه!ساعت 9 نیم امیر اینا هم اومدند پایین و نشستیم سر میز صبحونه و کله پاچه زدیم بر بدن در حد تیم ملی!کله پاچه و کباب کوبیده های کاشون بی نظیرههههه...

صبحونمون رو خوردیم و نیم ساعت نشستیم تا فک و فامیل اومدند دنبالمون و اول رفتیم یه مغازه لوازم ارایشی فروشی یه سری خرید کردیم و منم پنکک و مداد چشم و رژ لب مهمونه مامانم بودم و کلی ذوق ملگ شدم...

یهنی فروشندهه از دست ما سرویس شد بسگی رژلب اورد تست کردیم..من که قشنگ با تستر های تو مغازه خودمو آماده ی مهمونی کردم...

وقتی خریدامون رو کردیم ساعت 3 نیم رفتیم نیاسر!تو باغ پسردایی مامانم دعوت شده بودیم و همه هم اومده بودند اونجا تا مثلا مارو ببینند...

خیلی جای دنج و توپی بود و عخش کردم وقتی دیدم تو کاشون که مث کویره همچین جای خوش آب و هوا و زیبایی هم هست!البته این فصل کاشون مث تهران بود..خنک و پر از شکوفه های خشگل...

تا رسیدیم سفره انداختند و ناهار رو اوردند...واسمون حلیم بادمجون و کباب کوبیده و ته چین درست کرده بودند...فک کن یکی صبح کله پاچه بخوره بعدش ناهارم کوبیده چرب بخوره!چطوری تونستیم هضم کنیم خودم هنگم!

بعد ناهار هم اجیل تپون و میوه خورون داشتیم و بعدشم رفتیم زیر کرسی و خیلییییی فاز داد...تاحالا نشستند زیر کرسی رو تجربه نکرده بودم...

عصری هم رفتیم تو حیاط و یه کم بدمینتون بازی کردیم و بعدش دیدیم همه هوس کردند بیان تو حیاط ما هم پیچوندیم رفتیم تو سوئیت بغله باغ میز پینگ پنگ بود کلی بازی کردیم...

شب هم فواره ها رو باز کردند و واقعا منظرش زیبا شد...یه کم تو حیاط نشستیم و عسک انداختیم و شب هم تا شام رو حاضر کنند رفتیم مسجدی رو که ساخته بودند دیدیم و واسه یه عزیزی که تو مسجد دفن شده بود فاتحه خوندیم و نیم ساعتی تو اون فضای فوق العاده روحانی بودیم و بعدش اومدیم خونه...

شام فست فود خوردیم و تا ساعت 1 دور هم بودیم و بعدش یه سری از فامیلا رفتند کاشون خونه هاشون و یکی دو تا دیگه هم تو ویلا خودشون تو نیاسر رفتند و ما هم همون جایی که بودیم خوابیدیم...

حالا اخره شب ماشینا رو میخواستیم بیاریم تو یهو دیدیم سوئیچ نوید نیست!همه جا رو نگاه کردیم و لای مبلارو دیدیم ولی اثری ازش نبود!گرخیده بودیم نکنه یهو پیدا نشه موندگار بشیم!سوئیچ یدک هم نداشتیم و خلاصه داشت لذت این سفر از مماخمون میومد بیرون...

حالا کلید این نسناس میدونید کجا بود؟موقعی که میخواستیم بریم مسجد گفتند ماشین دو تا هست با ماشینای ما بیاید!نوید سویچش رو گذاشت تو جیبش و رفتیم مسجد....تو مسجد رفت عبا پوشید و نشست رو منبر که من ازش عکس بگیرم!خدا نکنه نوید رو جو بگیره یهنی ادمو به هلاکت میرسونه...

نگووووو این نسناس وقتی نشسته رو منبر کلید و عینکش رو روی منبر جا گذاشته!فک کنید ساعت 8 شب عینک افتابیش بی خودی دنبالش بود!

تا صبح از استرس خوابم نبرد تا اینکه مرتضی طفلکی ساعت 7 بیدار شد و ماشینش رو زد بیرون و رفت دنباله سوئیچ نوید!البته تا دیدم داره میره نوید رو بیدار کردم گفتم تو هم برو دنبالش اینطوری زشته...

شبش خیلییییییی باحال بود..با اینکه استرس کلید رو داشتیم اما وقتی رختخواب ها پهن شد و ولو شدیم از دست نوید با طناز و یاشار مردیم از خنده!

کلا نوید سر خوابیدن خیلی بازی در اورد...گیر داده بود جای ما رو تو سالن با امیر اینا نندازند ما بریم تو اتاقی که کرسی هست اونجا میخوام........smile emoticon kolobok!حالا جلوی همه امپرش زده بود بالا و بوقی شده بود...مامانمم گیر داده بود من میخوام تو اتاقی که کرسی هست بخوابم چون باید با لباس خواب بخوابم و نمیشه وسط سالن جلوی امیر با لباس باز بخوابم ممکنه پتو از روم کنار بره!

نویدم گیر داده بود نا فرم...اخر راضیش کردم بی خیال بشه و با فرشته اینا تو سالن بخوابیم..نویدم از همه عذرخواهی کرد و گفت عادت دارم شب ها بدون شلوار بخوابم!یهو تق شلوارشو کشید پایین و رفت زیر پتو!تیپشو که زیر پتو دیدم غش کردم...فک کن لباس مردونه به همراه خودکار تو جیب خوابیده بود با یه دونه شورت!بالاش مث مهندسا پایینش عینه ...........!واااااااای خدا چه قدر خندیدیم سر این کارش...

بعدش اومدیم بخوابیم دیدیم داره با خودش دعا میکنه و میگه خدایا نذر میکنم اگه کلیدم پیدا شد 100 تا صلوات یا من بفرستم یا سوگل!یهو برگشتم گفتم چرا از من مایه میذاریsmile emoticon kolobok؟خو از طرف خودت نذر کن...از حرفای من یاشار اینا ترکیدند...

بعد اومدیم بکپیم یهو یاد یه خاطره ای از شمال افتادیم و من و طناز و یاشار اینقدر خندیدیم که مامانم اینا اومدند دعوامون کردند که خفههههه شید ما مهمونیم زشته الان صابخونه بیدار میشه!

باز اومدیم بخوابیم دیدیم امیر خرناسه میکشه صداشم عینه زودپزه...اخخخخخخخ تا خوابمون ببره نزدیک صبح شدsmile emoticon kolobok...

وقتی نوید و مرتضی رفتند مسجد و سوئیچ رو پیدا کردند بهم خبر دادند و کلی خوشحال شد..بعدشم با هم رفته بودند خرید کرده بودند و نزدیکای 9 برگشتند...

فک کرده بود ناهار میمونیم و رفته بود طفلکی کلی دل و جیگر خریده بود بکنه تو حلقمون...صبحونه هم نون و خیار و گوجه و پنیر و نیمرو اوردند زدیم بر بدن آما من به خاطر حساسیتم فقط نون و خیار خوردم...

بعد از صبحونه هم بزک دوزک کردیم و بار و بندیل رو جمع کردیم و با مرتضی که نقش تورلیدرمون رو داشت رفتیم ابشار نیاسر و سولاخ رئیس(غار رئیس) و پارک و کلی جاهای دیدنی...از اونجا مربا گل محمدی و شربت گلاب و عرق دارچین و زنجبیل خریدیم و اومدیم...

بعدش از مرتضی خداحافظی کردبم و هر چی هم اصرار کرد برگردیم خونشون گفتیم نع باید امروز تهران بریم...

بعدش اومدیم سمت کاشون تا با بقیه خداحافظی کنیم!موبایلمونم یه بند زنگ میخورد که باغ طاهره اینا تو قمصر دعوتیم و کلی تدارک دیدند!گفتیم اگه بیایم قمصر باید شب کاشون بمونیم و ما واسه یه روز میخواستیم بمونیم و هیچی لباس نیاوردیم!حتی مسواک و داروهامون هم نبرده بودیم..فقط با یه مانتو و شلوار معمولی رفته بودیم و همه عسکامونم با یه لباس معمولی گرفته شد...

قمصر رو کنسل کردیم و رفتیم خونه مریم اینا ازشون خداحافظی کنیم یهو مادر شوهرشم اومد دمه در و گفت باید بیاید خونمون من نمیذارم برید!

خلاصه رفتیم خونشون و میوه و اجیل و شیرینی هم واسمون چیده بودند و بعدشم بستنی مگنوم اوردند بهمون دادند تا خنک بشیم آما چون نزدیک ناهار بود نخوردیم و قول دادیم بعد ناهار بخوریم...

نشسته بودیم داشتیم عکسای امریکاشون رو توی تی وی میدیدیم و جاهای دیدنی و هتل ها رو نگاه میکردیم یهو زن دایی زنگ زد گفت از فاطی اینا بپرسید ناهار کباب دوست دارند یا خورشت؟مصطفی میخواد بره غذا بخره من ماست و خیار و سالادمم امادست پاشید بیاید اینجا!زن دایی مامانه مریمه(شفاف سازی)

یهو شوهره مریم گفت من نمیذارم جایی برن دوست دارم ببرمشون فست فود خودشون منو غذاشون رو انتخاب کنند!سر ما 7 کچلون دعوا شده بود و 3 جا دعوت بودیم...

اخر سر شوهر مریم پیروز شد و گفت اماده بشید بریم ناهار...با مادر شوهر مریم که خیلی ماههههه رفتیم و چه قدر از دست این پیرزن خندیدیم...70 سالشه ولی با جوونا میپره و فقط جوک میگه...عشقیهههه واسه خودش

واسه ناهار رفتیم تو خیابون فین از البیک غذا گرفتیم و اونجا رو به گند کشیدیم بسگی خندیدیم...

هر کی یه غذایی سفارش داد و بعدشم اسم بازی کردیم....شوهره مریم بی نهایت با نمکه و فقط کارش خندوندنه!سر اسم بازی هر حرفی بهش میفتاد چرت میگفت!مثلا با (د ) اسم میگفت دو دو ل!دوباره با (س) میگفت سه د و د و ل!اول و اخر هر چی د و دو ل بود!

سر معما گفتند هم یه سوالایی طرح میکرد و وقتی نمیتونستیم جواب بدیم میگفت ذهنه منحرفه شما محترمه اما جواب معما د و د و له!اینقدر از دست این خندیدیم همه میزها با ما غش میکردند از خنده!میز پشتیمون هم مث ما یادگرفته بود و اسم بازی میکرد...

بعد از اینکه از رستوران اومدیم بیرون نیم ساعت جلوی در رستوران چرت و پرت گفتیم و ریسه میرفتیم از دست شوهره مریم!یه معما گفت ترکیدیم!میگفت اون چیه که خشک میره تو تر میاد بیرون؟جوابش تی بگ بود ولی این میگفت دو دو له!غش غش میخندیدند کیصافطا...

خلاصه مث روز اول مردیم از خنده و بعد از اونجا هم بردمون بستنی سنتی و فالوده خرید و رفتیم خونه زن دایی تا دلخور نشه...

تا ساعت 7 اونجا بودیم و بستنی فالوده هم به خوردمون دادند و یهنی حالم از خوراکی بهم میخورد دیگه....نوید میگفت به خدا تو عمرم به مهمون نوازیه کاشونیا ندیدم چه قدر اینا مهربونند اخه؟نوید با اینکه دفعه اول بود میومد اونجا و تاحالا ندیده بودنش ولی با اینحال اینقدر اینو بغل میکردند و بوسش میکردند و شوخی میکردند که حد نداره...همش بهش میگفتند دوماد بخور...دوماد چایی بردار...دوماد بستنی بخور...دوماد غذاتو بخور...یهنی این دوماد رو سرویس کردند اینا...

ساعت 7 با یه بدبختی خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون...تا دمه ماشینامون اومدند و بعدش از صندوق عقب ماشینشون بهمون سه تا جعبه دادند!دیدیم از کارخونه گلابشون واسمون یه جعبه گلاب و یه جعبه عرق نعناع و یه جعبه عرق بیدمشک اوردند!

کلی تشکر کردیم و دعوتشون کردیم اومدند تهران خونمون یه سر بزنند شاید بتونیم یه سر سوزن جبران کنیم!البته مصطفی کرج زندگی میکنه و خواهرشم که مریم باشه تو تهران پل رومی زندگی میکنه و مطبشم همون محله آما مرتضی و طاهره همون کاشون زندگی میکنند و فخری هم چون داروخانش تو ساوه هست همون جا زندگی میکنه فقط اخر هفته میاد تهران...بنابراین بنده نمیتونم از زیر مهمونی دادن در برم و یه مهمونی توپ باید واسشون بگیرم تا یه کم جبران محبتاشون بشه...

دیروز ساعت 7 نیم وارد جاده شدیم و شب هم 11 رسیدیم خونه...بابام اومد دنباله مامان و واسمون همبرگر و هات داگ خریده بود آما چون سیر بودیم خالی زدیم بر بدن و بعدشم اماده شدند رفتن خونشون...

وقتی اونا رفتند نویدم چپید تو حموم و یه دوش گرفت و بعدشم اومد به نیت های شومش رسید و ساعت 2 هم خسبیدیم تا ساعت 11 امروز!

با صدای زنگ تل بیدار شدیم ولی چون شماره نا اشنا بود جواب ندادم!اخر سر فهمیدم عمه و شوهر عمه ی مامان بابام همون خانوم اقایی که هفته پیش رفته بودیم خونشون و نوید سر کاج مطبق سر کارشون گذاشته بود میخواستند از نیرو هوایی بیان خونمون اما من نمیدونستم و جواب ندادم...

نوید وقتی صبحونش رو خورد اماده شد رفت ریشاش رو بزنه و منم واسه ناهار قرمه سبزی درست کردم و نصفی از روز نوشت این سری رو نوشتم و وقتی نوید اومد ناهارمون رو خوردیم و بعدشم خسبیدیم تا 9....

وقتی بیدار شدیم چایی زدیم بر بدن و بعدش اومدیم پای کامپیوترامون و به کارای فرهنگیمون رسیدیم و ساعت 1 هم شاممون رو خوردیم و یه کم پای تی وی بودیم و الانم اومدم روز نوشتم رو کامل کنم و بعدش بریم بخوابیم...

این چند روزه بعد یه مدت نفس راحت کشیدیم!البته خدارو هزاران بار شکر از شروع سال جدید خیلی روزها خوب بوده و اصلا ناراحتی نداشتیم آما وقتی کاشون بودیم فهمیدیم همه غصه ها مختص تهرانه!اونجا انگار ادم های دیگه ای بودیم!به خدا وقتی دوتایی با هم هستیم اینقدر قربون صدقه هم میریم که حد نداره اما شخص سومی وارد این خلوتگاه عاشقانه ما میشه انگار همه مولکولای مثبت زندگیمون دچار تغییر تحول میشه!نمیدونم حکمتش چیه اما به قول نوید در این حد میدونم ما دو تا از خیلی جهات شبیه هم هستیم و به خاطر شادی همدیگه حاضریم از بیشتر چیزامون بگذریم چون ناراحتی همدیگه رو نمیتونیم ببینیم...هر مشکلی که تاحالا تو زندگیمون داشتیم فقط و فقط واسه بقیه بوده و بس...ایشا الله سال جدید همین روند و ارامش تو زندگیمون باشه تا به اخر....الهی امین

یه سری عکس اگه شد تا فردا واستون میذارم الان فک کنم خیلی وقت بگیره تا آپلود بشه....

*عکسا در ادامه ی مطلب


Continue
|یکشنبه 10 فروردین1393| 2:0|سوگلی|



سلام دوستای گلم...

خوبید؟خوشید؟همه چی مرتبه؟عیدتون مبارک عسیسای من

5 شنبه بعد از اینکه روز نوشتم رو نوشتم رفتم حموم و بعدش اومدم اماده شدم و نویدم از حموم اومد و لباسای عیدمون رو پوشیدیمو منتظر تحویل سال شدیم...

شمارش معکوس واسه تحویل سال باعث شد برم رو مود دیوونه بازی هر سالم و شروع کنم به اشک ریختن آما خدارو شکر تا قبل از اینکه نوید ببینه اشکام رو پاک کردم و سر خودم رو با دعا گرم کردم تا سال تحویل شد...نوید امسال ازم خواسته بود گریه نکنم تا اخره سالمون خراب نشه!علنا گفت وقتی گریه میکنی عصبی میشم و نمیدونم چطوری آرومت کنم خواهشا گریه نکن!منم اطاعت امر کردم و با اینکه دلم میخواست تلافی این یه سال سختی رو با اشکام خالی کنم ولی واسه دله نوید حفظ ظاهر کردم و تا سال تحویل شد پریدم بغلش بوسش کردم و عید رو بهش تبریک گفتم...

بعدشم مامان اینا زنگیدند تا عید رو بهمون تبریک بگند و دیدم مامانم هنوز بعد 5 دقیقه که سال تحویل شده به یاد مامان بزرگ و دایی و عمو و بابا بزرگم که 29 اسفند فوت شده داره زااااااار میزنهsmile emoticon kolobok...

خلاصه عید رو تبریک گفتیم و یه ساعتی هم خونه بودیم تا نوید کاراشو کرد و اماده شدیم بریم خونه مامان اینا سبزی پلو بزنیم تو رگ...

شانسمون تا اومدیم راه بیفتیم برقا رفت و ده دقیقه ای صبر کردیم تا برقا اومد و راه افتادیم...نوید گیر داده بود سال نو باید با شیرینی بریم خونشون...4 جا رفتیم قنادی ولی همه بسته بودند و آخر سر رفتیم شهرک غرب از قندعسل خریدیم و رفتیم خونه مامانم...

تا رسیدیم شاممون رو زدیم بر بدن و بعدشم با عیدی های نقدیشون مارو ذوق ملگ کردند و آخر شبی الکی 100 هزار تومن کاسب شدم...از روز اول هر چی عیدی بهم دادند گذاشتم تو جیب نوید تا کمبودی احساس نکنه!یه کم از لحاظ مالی تو فشاره تا پروژه ش تموم بشه و یه کمی پول دستمون بیاد...دوست ندارم مرد خونه احساس کمبودی بکنه و یه جورایی شرمنده بشه..به بهانه ی اینکه کیفم درش خرابه و میترسم پول از توش بیفته همه پولام رو دادم دستش و خودم احساس کردم خیلی خوشحال شد و شارژ شد....البته عیدی خودشم دستش بود و ازش خواستم از روی پول خودش خرج خونه رو نده واسه خودش نگه داره...

تا ساعت 1 خونه مامانم بودیم و بعدش اومدیم خونمون و یه کم تی وی دیدیم و خسبیدیم...

امسال کلا همه راه های ارتباطیمون داغون شده بود و اصن به کسی تا به این لحظه نتونستیم عید رو تبریک بگیم!خیلی از دوستان لطف داشتند و بهم زنگ زدند و عید رو تبریک گفتند آما من شرمنده شدم چون هم تل خونه قطع شده و چهارشنبه وقت نشد بریم مخابرات و افتاد واسه 5   6  فروردین و موبایلامون هم که این مدت بسگی شارژ تپونش کردیم کلا بیخیالش شدیم و اصلا شارژش نکردیم....فقط با دوستانی که تو وایبر بودند تونستم عید رو بهشون تبریک بگم...

دیروز ساعت 10 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و نوید رفت حموم و بعدش اماده شدیم رفتیم یوسف آباد بنزین زدیم و بعدش رفتیم خونه مامان اینا...

رفتیم دنبالشون و رفتیم شبهای تهران کباب زدیم بر بدن و بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگم...گلی و گلزار و دختر عموها و پسر عمه ها و ملیکا و الیسا هم بودند....

کلی خوش گذشت و بعدش بابا بزرگم صدام کرد تو اتاقش و بهم یه تراول 50 تومنی داد و حسابی ذوق ملگم کرد...

بازم جان فشانی کردم و یواشکی عیدیم رو تو جیب نوید انداختم و نویدم یه لبخند ژکوند تحویلم داد که مثلا عخش کردم با این کارت!

وااااااای مردیم از خنده سر عیدی بابا بزرگم!بابا بزرگم ماشا الله بالای 90 سال سن داره و واسه اینکه بتونه نفس بکشه باید ت ر ی ا ک بکشه!البته الان واسه سنش استفاده میکنه ولی از 75 سال پیش که جوون هم بوده بازم اهله دود و دم بوده....

دیروز چون چشاش نمیبینه واسش ذغال گذاشتیم و منقل اماده کردیم و بردیم تو اتاق  و ا ف و ر هم گوشه لبش گذاشتیم و یه جورایی ساقی بابا بزرگ شدیم!اصن وارد اتاقش میشدیم جوووون میگرفتیم :)))))

عاقا دو سه بس زد تو رگ و بعدش نشئه شد و سریع بهم عیدی داد!نوید گفت خاک تو سرت همه رو باید نشئه کنی تا بهت عیدی بدند؟این پولا خوردن نداره وقتی خمار بشند میفهمند چه قدر مایه تیله پیاده شدند!وااااااای پوکیده بودیم از خنده....

بابا بزرگم خیلی باحاله تا میبینه یه جایی از بدنمون درد میکنه زود میگه بیا یه بس بزن خوبه خوب میشی!حالا دیروز کفش پاشنه بلند پا کرده بودم و پا درد داشتم...بابا بزرگم گیر داده بود بچهههه بیا بکش خوب میشی!گفتم قربونت برم از این تعارفا به من نکن جنبه ندارم دو روز دیگه منو باید خمار تو جوق آب پیدا کنید!اصن اتاق بابا بزرگ بد آموزی داره بوخودا...

اون هفته باربد یواشکی رفته بود اتاق بابا بزرگم و چون بابا بزرگمم مغازه بود و هانی هم خواب بود هیچ کس نفهمیده بود این وروجک رفته تو اتاق!یهو مامان بزرگم میبینه صدای این نسناس نمیاد!میره دنبالش میبینه رفته کاسه شیره (ت ر ی ا ک )بابا بزرگم رو رو سرش عینه شامپو خالی کرده و همه هیکلش قهوه ای شده بود!من که اون روز ترکیدم از خنده به هانی میگفتم بچت تو 1 سالگی معتاد شد با ما دمخور نشیدsmile emoticon kolobok!فقط شانس اوردیم از ترسش دست بهش نزده بود اگه حتی یه قطره میخورد همون جا در جا از بین رفته بود...خیلی خطرناکه...

خلاصه دیروز تا 5 خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش رفتیم خونه مامانم داروهاش رو خورد و بعدشم رفتیم لواسون...نوید از صبح که بیدار شده بود کمر درد شدید داشت و عصری اوج دردش بود..طفلک کلی بهش دارو دادم ولی اروم نشد...مجبور شدم تو جاده و گردنه قوچک پشت فرمون بشینم و اتفاقا خیلی هم فاز داد!خلوت بود و حسابی گاز به ک و ن ماشین بستم و نویدم کلی تشویقم کرد که داری عالییییییی از پیچ و خم جاده میری پایین و اگه اینطوری پیش بری این سری جاده چالوس میدم تو بشینی پشت فرمون!

نیم ساعته رسیدیم خونه خالم و تا 8 اونجا بودیم و دختر خاله و شوهرشم اونجا بودند و خدارو شکر خوش گذشت...موقع اومدن از خونه خاله آتوسای عزیزم بهم تل زد و کلی سورپرایز شدم صدای قشنگش رو شنیدم...از اینکه به یادم بودی خیلییییییی خیلییییییی ممنونم خشگلم...

بعدش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و مامان اینا رفتند خونشون و ما هم اومدیم سمت خونمون...از تو جاده لواسون از این سنگ نمک های تزئینی واسه دفع انرژی منفی از اطرافمون خریدیم و بعدشم اومدیم از دم خونه گوشت چرخکرده و سیب زمینی و نون لواش و باگت و بستنی خریدیم و اومدیم خونه...

من معمولا هوس غذای خاصی نمیکنم ولی این سری دو سه روزی بود هوسه کتلت با نون باگت کرده بودم!اونم دلیلش این بود که توی فیلم خانه به دوش دیدم علی صادقی داره ساندویچ کتلت میخوره و منه مشنگم از همون روز ویار کتلت با نون کرده بودم و به مامانم و نویدم تزریق کرده بودم این ویار رو!

دیشب تا رسیدیم به نوید گفتم بیا کمرت رو واست چرب کنم بهتری بشی..ماساژت هم میدم سریع خوبه خوب میشی!اونم یه پیشنهاد بی شرمانه بهم داد و گفت شاید از این طریق بهتر بشم...من که میخواستم نماز بخونم و به فکر آخرتم بودم آما واسه نوید اطاعت امر کردیم و تسلیم افکار شیطانیش شدیم بدونه اینکه خدشه ای به بساط عبادت و نمازم وارد بشه و اتفاقا درست هم میگفت چون بعد از اینکه از حموم اومد درد کمرش به شدت کم شد خدارو شکر...

دیگهههه بعدش اومدم 7 تا سیب زمینی رنده کردم و با نیم کیلو گوشت مخلوط کردم و با ادویه فراوون یه کتلت توپ درست کردم...

دو تا تابه گذاشتم رو گاز و چند سری کتلت سرخ کردم تا هم شام بخوریم هم واسه ناهار امروز ببرم خونه مامانم دور هم بزنیم تو رگ...

ساعت 10 نیم شاممون رو خوردیم و تا اخر شب پای تی وی بودیم و بعدشم با هم رفتیم خسبیدیم...

امروزم ساعت 11 بیدار شدیم و دیدم طبقه پایینی(فوضول ساختمون)زنگ ایفون رو میزنه...جواب دادم گفت ببخشید مزاحم شدم نوید هست؟گفتم نه خوابه امرتون؟گفت میخواستم بگم شبها میاید خونه در پارکینگ رو قفل کنید پریشب تا صبح در باز بوده!گفتم ما بسته بودیم..گفت اقای فکری گفتند اخرین نفر شما وارد ساختمون شدید و صبح هم اسانسور رو طبقه 4 بوده پس شما یادتون رفته!گفتم نخیرررررر اقا اولا من به خاطر پنل ضبط مون هم که شده در رو قفل میکنم و حتی حفاظ پارکینگم قفل میزنم تا کسی نیاد شیشه ماشین رو بشکونه!بعدشم عادت دارم وقتی سوار اسانسور میشم به محض اینکه به طبقه 4 میرسم و از اسانسور میام بیرون زود دکمه ی طبقه اول رو میزنم تا اسانسور بره پایین تا کسی که از راه رسید منتظر نباشه تا اسانسور از بالا با ناز بیاد پایین!به کسی دیگه تذکر بدید..گفت به همه تذکر دادم...گفتم به کی؟اصلا کسی به جز من و شما و فکری تو ساختمون هست؟همه مسافرتندsmile emoticon kolobok...

میگن یارو گ و ز هوایی میده حکایت این مدیر ساختمونه!خب اون دهنه بی صاحب رو به جاش باز کن!کسی نمیگه لالی اگه حرف نزنی...زنش پ ر ی و د نمیشه فکر میکنه تقصیر واحده 4 هستش!اصن پسرش عقیم میشه فکر میکنه مشکل از واحده چهاره...من نمیدونم همه موشکولات این جامعه از واحده چهاره؟موشکولات نا زایی و موشکولات بین زوجین از واحده چهاره عایا؟

واااااااای نوید یه تیکه ای انداخت من که مردم از خنده...وقتی ایفون رو قطع کردم و این 4 خط بالا رو با حالت غر میگفتم نوید یهو برگشت گفت بلهههههه تازه موشکولات زود ا ن ز ا لی و دیر ا ن ز ا لی جامعه هم تقصیر واحده چهاره!یهنی ترکیدممممم

بعدش اومدیم تو اشپزخونه نوید صبحونش رو خورد و منم یه کم تمیزکاری کردم و ساعت 1 نیم هم اماده شدیم و با یه دیس کتلت رفتیم تهرانپارس...

مامان اینا از صبح رفته بودند سرچشمه(شیرینی بهار)واسه ما و خودشون چند تا جعبه شیرینی خریده بودند و اورده بودند...عاشق شیرینی های بهارم اصن دوست ندارم از جاهای متفرقه شیرینی بخرم...

ساعت 2 نیم رسیدیم خونه مامان و ناهار خوردیم و شیرینیاشون رو واسشون تو ظرف چیدم و بساط اجیل خوری هم راه انداختیم و عصری هم اماده شدیم رفتیم خونه عمه ی مامانم تو نیرو هوایی...

سر راه بهاره هم برداشتیم چون اونم میخواست با بی آر تی بره و با بچه سختش بود بیاد دیدنه عمش...

رفتیم دیدنشون و واقعا آدم لذت میبره وقتی باهاشون صحبت میکنه بسگی زیبا و محترمانه صحبت میکنند...وقتی چایی اوردند نوید در گوشم گفت سوگل اینا خیلی با کلاسند مشخصه با افراد با سواد و با فرهنگی رفت و امد داشتند!گفتم چطور؟گفت اخه وقتی میخوان به خر آب بدند ظرفش رو پره آب میکنند و میذارند جلوش!چایی هم اگه کسی لبریز بیاره حکم بی احترامی رو داره...هر کی تا نصف استکان چایی بریزه مشخصه از خانواده با فرهنگیه!دقت نوید تو فرق سرم اصن توجه نکرده بودم...

تا 6 اونجا بودیم و عیدی هم یه کوشولو گرفتم ولی به دلم نچسبید!تو این دوره زمونه به یه فینگیل بچه زیر 20 تومن بدی خیلی ضایعس حالا ما با این سنمون بهمون 10 تومن عیدی بدند خیلی ستمه خو اونم ندید که سنگین ترید!ما یه ادامس گوشه لپ بی صاحابمون میندازیم 5 هزار تومن بعد عیدی سالیانه مون رو 10 هزار تومن میدی؟هیهات

نوید هر کجا میره با کت و شلوار و کراوات میره و خیلی ادبی و لفظ قلم صحبت میکنه...امروز یه سوتی هایی به زبانه ادبی میداد که خودم از تعجب شاشبند شده بودم... :))))

مثلا تاحالا گل قلمه نزده ولی همچین راهنمایی اشتباهی میکرد چشامون گرد شده بود...عمه مامانم پرسید اقای مهندس(همه فکر میکنند نوید مهندسه ولی نمیدونند فقط تو شرکت اپل سیب گاز میزنه )واسه رشد کاج مطبق باید چی به گیاهمون بدیم؟اینم نه گذاشت نه برداشت گفت یه پودرهایی هست به اسم مولتی ویتامین کاج مطبق باید ماهی یکبار پای گیاه بریزید!واااااااای خدا اینو که گفت فقط رفتم تو دستشویی عمه از دست نوید پرپر شدم...اخه یکی نیست بهش بگه وقتی جواب سوالی رو بلد نیستی مث ادم بگو بلد نیستم چرا راهنمایی های داغون میکنی؟تازه عمه پرسید از کجا میتونم تهیه کنم؟این ادرس یه جای پرت رو داد....

وقتی اومدیم بیرون جفتمون ریسه رفته بودیم...اخه چه کاریه نه به اون کراواتت نه به اون دروغایی که میگی یه کم شخصیت داشته باش بشرررررررsmile emoticon kolobok

بعد از اونجا رفتیم همت و نیایش و افتادیم جلوی خونه عمه گلی!رفتیم خونه عمه و خواهر شوهرشم بود و یه کم با اونا گپ زدیم و وقتی که رفتند زنگ زد پسراش اومدند تا دست جمعی با دختر عمم بریم شام بیرون...

بردیمشون وی آی پی تو ایران زمین و بسیوووور خوش گذشت و روحیه مون عوض شد...اونجا یه زنه میز رزرو کرده بود و همچین با چسان فسان راه میرفت آدم محو ابهتش میشد!وقتی چشمم به کفشش افتاد همون جا ولو شدم از خنده!با اون پز و چ س یه کفش پاشنه بلند مشکی پوشیده بود عاریههههه!قشنگ تابلو بود واسه خودش نیست چون 3 شماره واسش بزرگ بود و چند بار جلو چشم ما پاهاش پیچ خورد!ما هم که دلقک تا این پاهاش یه وری میشد میترکیدیم از خنده...

سر میز ما دو نوع سالاد و سیب زمینی و نون سیر اوردند تا پیتزاهامون اماده بشه...گارسون تا غذا میذاشت سر میز ما اول میگفتیم میل نداریم ولی بعد چند ثانیه میزمون خالی میشد!خوده گارسونه مونده بود از دست ما چه غلطی بکنه...

تا ساعت 11 اونجا بودیم و بعدش از هم خداحافظی کردیم و هر کدوممون اومدیم سمت خونه خودمون...خدارو شکررررر امروز خیلی خوب بود ولی این اخر شبی ماشین برقش اتصالی کرده بود به زور روشن شد و فقط میترسم باطریش خراب باشه و هر چی عیدی زدیم بر بدن بره واسه پول باطری!یهنیییی دست جمعی جیش کنید تو این شانسsmile emoticon kolobok...

وااااای امشب باز نوید چه سوتی داد همه غش کردند...رفتیم شام خوردیم و اومدیم بیرون یهو پارکبان اومد گفت اقا هزینه پارکینگ بدید..نوید گفت چه قدر میشه؟گفت هر چی دوست داری بده همراه با عیدی!نوید یه هزاری داد گفت بفرما!گفت اقا ماشا الله با این تیپ و لباس اینقدر به ما میدی؟نوید یهو برگشت گفت به ابلفضل ندارم دار و ندارم یه تراوله!وااااااای خدا من پشت فرمون بودم از این ضایع بازی نوید پامو گذاشتم رو گاز و الفراررررر...تا خوده خونه از دست این بی شرف داشتم میخندیدم هیچ موقع عادت نداره قسم بخوره اونم چی؟بگه ابلفضل!فک کنم چون گلی قسمش به ابلفضل هست امشب یاد گرفته و زودم تحویل داده...اومدیم خونه التماسش کردم اینطوری قسم نخوره خعلیییییی داغونه ادم عینه تو فیلمای قدیمی بگه به ابلفضلللل!اصن گناه داره...

عشقای من فردا خونه بودم همه کامنت هاتون رو تایید میکنم...بووووووووس

**چند تا عکس از این دو سه روز واستون تو ادامه مطلب میذارم تا عکسا کامل بشه و همه رو با هم واستون آپلود کنم...


Continue
|یکشنبه 3 فروردین1393| 2:8|سوگلی|



سلام عزیزای دلم...

این چند روزه حسابی مشغول بودم و تا همین الان که اومدم روز نوشتم رو بنویسم سرم شلوغ بود!

چهار شنبه سوری و روز قبلش که خونه بودم و مشغوله خرده کاری بودم و برنامه ی 4 شنبه سوری هم کنسل شد چون سرایدار باغ خونه رو ریخته بود بیرون و داشت حسابی میتکوند!

مامانمم از صبحش رفته بود مش کنه و عصری خسته رسیده بود خونه دیگه خونه خودمون موندیم و تهرانپارسم نرفتیم...اولین 4 شنبه سوری بود که بیرون نرفتیم و آتیش نسوزوندیم!البته حال خودمم زیاد تعریفی نداشت و اصلا حال و حوصله جیغ و ویغ و شیطنت نداشتم...

دیروز هم از صبح رفتم تهرانپارس و یهنی به معنای واقعی عشق کردم...بوی عید رو حس کردم و انگار جون تازه گرفتم....

سمت غرب واقعا مزخرفه!انگار همه از چ س کلاس بازی لذت میبرند!همه چی خیلی منظم و دور از هیاهو هستش و واسه منی که بچه شرق بودم واقعا عذاب آوره!انگار شهر مرده هاس...بی سر و صدا!

در عوض تهرانپارس هم گلبرگ و هفت حوض شلوغ بود و پر از دستفروش هم فلکه اول و دوم و سوم...دیروز از ساعت 10 نیم تا 2 از فلکه سوم تا تیرانداز اومدیم و دستفروشارو دید زدیم و کلی حال کردیم...اکثرا چیزای بنجل دارند اما همین فضایی که همه مردم در جنب و جوش هستند حس زندگی رو به آدم بر میگردونه...

من از یه مغازه ای که همیشه خرید میکنم یه مانتو سرمه ای خریدم و بعدشم نون شیرمال که پشت وانت یه اقایی که هر سال میاد فلکه سوم و نون درست میکنه خریدم و جوراب خعلییییی خشجل و خرت و پرت خریدم و بعدشم خسته و کوفته برگتشیم خونه شنیسل درست کردیم زدیم بر بدن و دوباره از ساعت 4 تا 10 شب رفتیم ولگردی!

وسطای راه هانی هم با ما همراه شد و اخریای راه هم خانوم دکی همون دوست گلزار که با ما هم رفیق جینگه بهمون اضافه شد و کلییییییی خندیدیم...

من با خرید روحیه ام بی نهایت عوض میشه ....حالا شما فک کنید هم خرید کردم هم با مامان اینا خوش گذروندیم دیگه اخر شب با اینکه چشام باز نمیشد ولی فول انرژی بودم...

باربد وسط شلوغی و حراجیا با کالسکه چه جلونی میداد!خیلی زنها غر میزدند جا کمه مردم برداشتند کالسکه اوردند!البته ما که همه چی رو دایورت میکردم و همدیگه رو هول میداد سمت جلو و غش غش میخندیدیم...

یه سری هم به حراجی های گلبرگ زدیم و بعدش رفتیم در مغازه ماشین رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان بزرگم برداشتیمش و رفتیم وسایل سفره 7 سین خریدیم...

هر سال از یه جای خاصی خرید میکنم چون معتقدم اگه جای دیگه برم و واسش دستم خوب نباشه تا آخر سال دهنه مبارک آسفالت خواهد شد!امسال نمیدونم از کی چیزی خریدم که کن فیکن شدم!

بعد از اینکه مامان بزرگم رو گذاشتیم خونه رفتیم دنباله بابام و سر راه هانی هم گذاشتیم خونه و بعدش رفتیم جوجه کباب خریدیم و از خرازی خرید کردیم و اومدیم خونه...

تا خونه رسیدم از شدت خستگی خوابم برد و وقتی نوید رسید بیدار شدم و شاممون رو خوردیم و ساعت 12 هم اومدیم خونه...

مامانم خودشو کشت بسگی التماسمون کرد ساعت 3   4  صبح برید خونه الان باز با هانی و من بریم حراجی ببینیم و بخندیم!

بی شرف پا درد شدید داره ولی دو روز آخره عید شیاف دیکلوفناک میذاره تو ک و ن ش و استارت ولگردی رو میزنه...یهنی من و هانی که از دست مامانم مردیم بسگی خندیدیم...هی میگفتم الان یکی از مردای هیز بخواد انگولکت بکنه شیافت میزنه بیرون ابرومون میره...اونم میگفت غلط کرده من ایزی لایف گذاشتم به در بسته بخورهههه...خخخخخ

خلاصه موفق به راضی کردنه ما نشد و گفت به درک نیاید الان به هانی اس ام اس میدم باز با هم میریم بیرون...بابامم بیچاره همین طوری نشسته بود تی وی میدید و فقط گاهی موقع ها میگفت فاطی اخر میمیری از ولگردی برو بخواب اونجا چی داره که تو این چند روز 8 بار رفتی؟هی میگفت بوی عید میاد!اخر سر گفتم بابا یکی تو باغچه ر ی د ه بود هی تو میگی بوی عید میاد؟میخواست بزنه بترکونه منو زود فرار کردم رفتیم خونه...بازم امروز از صبح تا ظهر با هانی بیرون بود و ناهار هم هانی خونشون بود و از ساعت 4 باز رفته بودن خودشون رو خفه کنند تو این شلوغیا

دیشب وقتی رسیدیم خونه تا 2 نیم پای تی وی بودیم و بعدش رفتیم خوابیدیم..شب قبلشم تا 4 بیدار بودیم و اخر سر نوید موقع خواب گفت گشنمه واسم املت درست کن!همچین زن و شوهر خجسته ای هستیم ماdrinks.gif...

امروزم ساعت 9 تعمیرکار اومد خونمون یه وسیله ی مورد نظر (بهدا میگم)رو درست کرد و ساعت 10 نیم هم رفتش و من و نوید اماده شدیم رفتیم تماشای مردم!

اول رفتیم خشکشویی لباسای نوید رو گرفتیم و بعدش رفتیم سمت جنت آباد یه کم خریدای مردم رو دید زدیم و آبمیوه هم زدیم بر بدن و بعدش اومدیم خونه نوید کراواتش رو برداشت و بردیم بوستان تا گره شو واسش درست کنند!از این مدل جدیداس آدم سر در نمیاره چه مدلی درست میشه؟

البته بوستان به قدری خر تو خر بود اصلا پارکینگش جا نداشت و صف پارکینگ تا میدون پونک اومده بود...من تو ماشین منتظر نوید نشستم رفت کارش رو انجام داد و برگشت...

وقتی اومد رفتیم سمنو خریدیم و داروخانه رفتیم قرص ضد حساسیتم رو گرفتیم و ساعت 2 برگشتیم خونه...

سریع واسه ناهار شیرین پلو درست کردم و ساعت 3 نیم هم ناهارمون رو خوردیم و 1 ساعت خسبیدیم و تا الان هم داشتم خونه رو جارو و گردگیری و تی میزدم تا واسه سال تحویل خونه تمیزه تمیز باشه...

اهان یادم رفت بگم...تو فاصله ای که ناهار حاضر بشه سفره هفت سین کوشولومو چیدم و ماشا الله خیلی ناناس و نقلی شد...عاشقشممم

الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و برم ابروهام رو بردارم و اپیلیدی بکنم و یه حموم دست جمعی هم بریم و خلاصه تا لحظه سال تحویل چسان فسان کنم تا خعلی شیک و مجلسی بریم به استقبال بهار...

خیلی منتظر این لحظه بودم..دوست داشتم باشم و نفسای اخر سال 92 رو ببینم...خدارو شکررررر این سال کوفتی رو به اتمام هست و امیدوارم سال جدید واسه ی هممون سال شادی و ارامش و سلامتی و برکت باشه....

سر سفره هفت سین به یاد همه دوستای عزیزم هستم...التماس دعا دوستای گلم...

پیشاپیش سال جدید رو به همتون تبریک میگم...ایشا الله بهترین اتفاق ها امسال توی زندگی هامون بیفته و دعا کنید منم تو وبلاگم خاطرات خوش و خوب رو ثبت کنم...

دوستون دارم..اگه با نوشته هام کسی رو ناخواسته رنجوندم از همتون عذرخواهی میکنم و حلال کنید این بنده ی حقیر رو...

عیدتون مبارک

|پنجشنبه 29 اسفند1392| 19:52|سوگلی|



سلام عزیزای دلم...

بالاخره بعد از دو هفته بشور و بساب بساط خونه تکونی رو جمع کردم و خیالم راحت شد...هیچ سالی اینقدر خونه تکونیم طول نکشیده بود ولی امسال از دو هفته پیش که استارت نظافت رو زدم تا همین امروز ادامه داشت....

دو روزش رو کارگر گرفتم و همه در و دیوارا رو برق انداخت ولی خودمم کرم کار دارم و پا به پای اون و تو روزای بعدشم همین طوری داشتم خونه رو وایتکس تپون کردم...

کارگره دوشنبه و سه شنبه اومد و منم که شاسگول اصلا دلم نمیاد به کارگر دستور بدم فقط نشسته بودم اون وسط مث دیوونه ها به حاله کارگره اشک میریختم!البته روز اول جو گیر شده بودم..وقتی فهمیدم مامانش مرده و باباشم مریضه و تو یه اتاق 2 متری داره زندگی میکنه تا نگام به صورتش میفتاد روانی میشدم!

خیلی لباس و وسایل بهش دادم با خودش برد و نویدم بهش عیدی داد و کلی ذوق ملگ شد...فک کن یه پسره 25 ساله چه قدر از در و دیوار بالا رفت واسه 50  60 تومن پول!

شب وقتی علی اقا رو رسوندیم دمه متروهای صادقیه نوید گفت بیا بریم پیتزا بخوریم!رفتیم آواچی پیتزا و سالاد یونانی سفارش دادیم و زدیم بر بدن و اومدیم خونه بی هوش شدیم...منههه دیوونه سالاد یونانی کوفت کردم چون توش پنیر داشت تا صبح حالت خفگی داشتم...

وسایل اتاق نوید هم به کلی عوض کردیم و ست جدید رو واسش اوردند و منم پرده ی نسکافه ای واسش نصب کردم و 5 شنبه هم رفتم تهرانپارس واسش فرش خشجل گرفته و خدارو هزار بار شکرررر روحیه اش خیلی خوب شد و عاشق اتاقش شد...

وسایل قبلی هم به یکی جز دوستان فروختیم چون سر وسایل اتاق نوید یکی دو نفر از دوستان وبلاگی اذیت کردند و فک کردند مثلا بنده مشنگم نمیتونم حرفای الکیشون رو از واقعیت تشخیص بدم!اینجا نوشتم که مثلا فک نکنند خیلی زرنگند اگه دروغشون رو به روشون نیاوردم دلیل بر نفهمی نیست!این سری واسم تجربه شد هر کسی وسیله خواست پول واریز میکنه و ادرس رو اس ام اس میکنه و بعد واسش میفرستم!ماشا الله راهی واسه کلاهبرداری هم واسم نیست وقتی اسم و رسم اصلیم روی وبلاگ هست و 80% بچه ها هم شماره تل خونمون رو هم دارند دیگه راهی واسه دور زدن نیست پس ناچارا باید اعتماد کنند!الان فقط یه کتابخونه مونده که زیر قیمت گذاشتم واسه اینکه وسیله ی دیگه ای واسه فروش نیست و اختتامیه فروشه وسایله :)) 200 گذاشتم هر کسی خواست بهم بگه واسش بفرستم...

این وسط دوستان گلی هم بودند که خیلی محبت بهم داشتند و مث پروشات عزیزم همراه با پول وسایل سوغاتی هم فرستاده بودند...خعلیییییی ذوق ملگ شدم بوخودا...

دوست عزیزی هم داشتم که زنجان بود و واسش وسایل رو فرستادم و خیلی هم خوش قول و بسیاررررر محترم بود و خیلی از دوستی باهاش خوشحال شدم...

خلاصه کارا تموم شد و این چند وقت باورتون نمیشه بیشتر از 10 بار این کف خونه رو سابیدم تا کرمم خوابید!دیگه امروز گفتم واسه ضد عفونی کردن کف خونه یه بخار شوی توپ هم بکشم و خلاص!

به شدت کارم طول کشید اما به دلم نشست!قشنگ خونه رو گرفتم 5   6 باری تکوندم و حالشوووو بردم...

ست اتاق خواب رو قهوه ای تیره کردم و واسه اینکه صبحها افتاب به چش و چارم نخوره پرده ی قهوه ای تیره هم نصب کردم و خلاصه جو اتاق فوق بوقی شد!شمع و وسایل تزئینی هم گذاشتم و کلی فضا شاعرانه شد...

اتاق وسطی هم تغییر انچنانی ندادم و همون ست صورتی و سرخابی موند...پرده های سالن هم همه رو باز کردم و قبلی ها رو نصب کردم...اصن هر چی تو این یه سال کذایی دورم بود میخواستم از کنارم بره و جلو چشمم نباشه...

واااااااااااای خدای من چه سال گ و ه ی بود!تو زندگیم همچین سال نحسی رو تجربه نکرده بودم نمیدونم چرا بی وقفه مشکل رو سرمون تلنبار میشد؟اصن فرصت نفس کشیدن باقی نمیموند!دیگه آخراش قاط زده بودم و منه خاک بر سر داشتم کفر میگفتم!به روز به شدت افسرده بودم و فقط کوسن جلوی دهنم گرفته بودم و جیغ میزدم تا صدام نره بیرون و اشک میریختم...نوید نبود چون گریه ببینه اعصابش بهم میریزه...مشکلاتمم ربطی به نوید نداشت فقط خاطرات بد واسم زنده میشه و گاهی وقتا امون نمیده نفس بکشم...اینقدر گریه کردم و آخر سر گفتم خدایا صدامو نمیشنوی؟کجایی پس؟چه قدرتی بالا تر از قدرت تو هست؟چرا هر چی صبر میکنم جوابی نمیگیرم؟خدایا اگه امتحانه خواهش میکنم بس کن من دیگه طاقت ندارم...دیگه دارم کفر میگم...

اون روز اینقدر زار زدم که بی رمق افتادم ولی انگار همون روز خدا صدام رو شنید و خیلی آرومم کرد...این چند وقته خدارو شکر فکر و خیال اونطوری بهم فشار نمیاورد تا اینکه خبر بیماری یه شخصی رو شنیدم که قاطی کردم حسابی!نمیتونم اسمی از اون شخص ببرم ولی وقتی فهمیدم بیماره شاید هر کی دیگه بود فکر میکرد الان تو ک و ن م عروسیه ولی خدا شاهده وقتی فهمیدم اینقدر واسش گریه کردم تا نمیدونم کی خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم چشام از سوزش باز نمیشه....از خدا خواستم بیماریش خوب بشه و دوباره مث قبل سر حال باشه...الهی امین

نوید وقتی اومد خونه تا دید قیافم چطوریه گفت سوگل تو یا خیلی فرشته ای یا دیوونه ای!گفتم من نمیتونم ناراحتی و بیماری کسی رو ببینم تاحالا هم هر چی از خدا خواستم واسه این بوده که اگه کسی در مورد من اشتباه فکر میکنه خدا یه کار بکنه متوجه اشتباهش بشه و بدونه اونی که فکر میکنه من نیستم دیگه من غلط میکنم بخوام فکرای پوچ در مورد کسی بکنم حتی اگه دشمنم باشه!اون شخص نمیدونم دشمنم هست یا دوست؟اخه اگه دوستم داره پس چرا...............؟نمیدونم ....

امسال که گذشت و منم تصمیم گرفتم کینه ای از هر کسی دارم با دل تکونی از خودم دور کنم....

فقط دارم لحظه شماری میکنم این چند روزه لعنتیه امسال تموم بشه و با شروع سال مث همیشه یه دل سیر گریه کنم و سبک بشم و بعدشم روزای خوب رو شروع کنیم...من و نوید خیلی مسایل رو ریختیم دور و تصمیم گرفتیم سال جدید دیگه به مشکلات فکر نکنیم...نذاریم چیزی بینمون رو شکرآب کنه چون به قول نوید راحت ازدواج نکردیم که بخوایم سر شک و تهمتای بچه گونه همه چی رو به ف ا ک بدیم...

امسال از همون فروردین و اردیبهشت این خونه شاهده گریه های من بود...به خدا در هفته 4   5  شبش با گریه خوابیدم ولی نذاشتم کسی بفهمه...برم به مامان بابام بگم که غصه بخورند و فشار خون و قندشون بالا بره تا من سبک بشم؟

بیام تو وبلاگ بگم درد به مشکلات دوستام اضافه کنم؟

به فامیل بگم تا حرفای دلم رو دست به دست بچرخونند و اخر سر به خودم و بر علیه خودم پس بدند؟

به همسایه های خائنی که جلوی روم لبخند میزنند ولی ذات خبیثشون رو قشنگ میتونم بفهمم چه خبره؟

خلاصه امسالم فقط تو گریه و غصه و استرس گذشت و از واسط اسفند انگار این طلسمی که به جونم افتاده بود خاموش شد و تونستم سه نفس راحت بکشم...

اگه پارسال این موقع بهم میگفتند سالی که پیش رو داری قراره این بلاها سرت بیاد همون جا حاضر بودم بمیرم ولی اینقدر عذاب نکشم....

امیدوارم امسال سال خوبی واسه هممون باشه و حداقل انرژی که از دست دادیم بهمون برگرده...مشکل فقط پول نیست مشکلات روحی هستش و زمان میبره درست بشه ولی همه چی رو از دلم بردم بیرون چون خودم رو داشت زجر میداد...فقط الان نمیدونم در آینده میتونم سوگل قبل بشم که همه رو دوست خودم بدونم و بتونم اعتماد کنم؟یا مث الان میترسم به کسی نزدیک بشم و آخر سر برچسب ظاهر فریبی بهم زده بشه؟

یک سال گذشت و ده سال داغون تر و نصف عمر پخته تر شدم....ایشا الله امسال اینقدری واسمون خوب باشه که ارزش این مدت سختی رو داشته باشه...

فقط اینو یادتون باشه دوستای گلم که:

هر کسی خندید معنیش این نیست مرفه بی درده!

ظاهر زندگیه همه قشنگ و ارومه وقتی پا توش میذاری میبینی جای دست چند نفر تو زندگیشون هست....

همیشه سعی کنید صبور باشید و جواب هر تندی رو با ارامش بدید چون محبت تنها چیزیه که با گذر زمان همه چی رو به روال قبلی و ارامش بر میگردونه...

اگه تا پارسال یکی بهم میگفت بالا چشمت ابرو هستش همون جا جرش میدادم اما امسال فهمیدم کسی که بیاد ایرادم رو به خودم بگه خیلی ارزش داره تا بخواد پشت سرم حرف بزنه و خنجر بزنه....

اینم بدونید هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه جای عشق اولتون رو بگیره واسه عشقتون با همه مدارا کنید تا آرامش بهتون برگرده...

تو رو خدا اگه اشتباهی میکنید همون جا اعتراف کنید اشتباه کردید!به خدا با عذرخواهی ارزشتون پایین نمیاد بر عکس این نشون میده چه قدر قوی هستید که میتونید به اشتباهتون اعتراف کنید نه از سر تقصیراتتون شونه خالی کنید...

اگه خواهر شوهر یا مادر شوهر هستید فکر نکنید عروستون اومده پسرتون رو بدزده بذاره تو موزه!به خدا با هزار تا امید و آرزو پا تو خونه ی داداش یا پسرتون گذاشته به جای نیش و کنایه سعی کنید همدردی کنید نه دردی بشید روی دل بی صاحابشون!

اگه مادر زن یا خواهر زن هستید خیال نکنید با دخالت کردن و چیزی یاد خواهر یا دخترتون بدید میتونه زندگیش رو اداره کنه!بر عکس میشه چون زندگی باید به خواست و تصمیمات دو نفر اداره بشه...اسمش زندگیه مشترکه نباید بین همه فامیل به اشتراک گذاشته باشه...وقتی تصمیمات چند نفر وارد زندگی دو نفر میشه زن و شوهر گ و ه گیجه میگیرند!

من خیلی کوچیکتر از اون هستم که بخوام دوستای گلم رو نصیحت بکنم فقط تجربه ی این یک سال کذایی رو واستون نوشتم شاید به دردتون خورد...

تو سال جدید دور هر چی دروغ و تهمت و زندگی بهم زدن و غیبته یه خط قرمز بکشید ببینید چه قدر خودتون حس خوب سراغتون میاد...

تو این چند روزه حتما میام وب رو اپ میکنم چون میخوام تمومه خاطرات امسالم تا روز اخر ثبت بشه...

فردا قراره فرشامون رو از قالیشویی بیارند و یه نموره کار دارم...واسه چهارشنبه سوری هم اگه برنامه مون اوکی شد شاید دست جمعی بریم بومهن تو باغ علیرضا (شوهر عمه)اونجا بزن برقص و اتیش بازی راه بندازیم...

چهارشنبه هم فک کنم برم تهرانپارس سراغه حراجی ها و مث هر سال تو هیاهوی اخر سال گم بشم و اینقدر سر خودم رو گرم میکنم تا سال 92 نفسای اخرش رو بکشه و خلاص بشم...

خدایا فقط به امیده خودت نه بنده های بی خودت....

|دوشنبه 26 اسفند1392| 2:20|سوگلی|




سلام دوستای گلممم

شرمنده این چند روزه نتونستم بیام وبلاگ و کامنت ها رو تایید کنم!تا 3 شنبه شب خونه تکونیم طول میکشه و حسابی سرم شلوغه...در اولین فرصت میام و جواب همه کامنت ها رو میدم و وبلاگ رو اپ میکنم...

دوستای گلی که قیمت میز و صندلی ها و فرش و کتابخونه رو پرسیده بودند فقط زود بهم خبر بدند میخوان یا نه چون تا سه شنبه باید تکلیفشون مشخص بشه...

میز خودم 60 هزار تومن

میز نوید 700 هزار تومنه ولی واسه فروش گذاشتیم 350 حالاااااااا سر حساب کتاب با هم راه میایم...کتابخونه هم 250....

صندلی چرمی بزرگ 100 هزار تومن

سایز کوچیکش 60 هزار تومن

فرش هم 50 هزار تومن

پیرینتر هم مارک اچ پی داریم 50 هزار تومن

فایل چوبی 4 طبقه هم 60 هزار تومن

فقط لطف کنید زود خبرشو بدید...


*فایل چهار طبقه+صندلی و میز بزرگ فروخته شد...بقیه جنسا موجود هستند

|دوشنبه 19 اسفند1392| 1:5|سوگلی|



سلام عخشای من...

بالاخره بعد از چند روز خدارو شکر قرصا اثر کرد و دل دردم بهتر شد...ممنونم از همه ی دوستای گلی که جویای احوالم بودند....

این چند روزه خونه نشین بودم و فقط از پریروز شروع کردم به خونه تکونی!البته از اشپزخونه شروع کردم و جا حبوباتی ها و جا ادویه ای و کلا ست اشپزخونه رو تغییر دادم و بسیوووور واسه روحیم خوب بود!خیلی وقت بود تغییراتی تو وسایل خونه نداده بودم و همه چی واسم تکراری شده بود...

بیشتر از 5 تا کیسه بزرگ سبد و وسایل پلاستیکی و جا ادویه های چوبی و جا حبوباتی های در چوبی رو گذاشتم کنار تا بدم یه بنده خدایی که دوست داره استفاده کنه!دوست داشتم به یه مستحق بدم ولی خاله زهره گفت یه سری از وسایلت رو بذار کنار ببرم واسه ویلامون!

منم چند تا سبد سرخابی و همه جا حبوباتی ها و جا ادویه ای ها رو گذاشتم کنار تا ببره شمال...

بقیه وسایل رو هم گذاشتم ببرم تهرانپارس تا مامانم به هر کی دوس داشت خیر و خیرات کنه...یه جعبه بزرگ هم لیوان و استکان و ظرف بلور گذاشتم کنار تا بابام ببره به کسی بده....

دیگههه حوصله اشپزخونه شلوغ رو ندارم تمومه کابینت هام رو خلوت کردم تا حالشو ببرم..چیه هر طرف رو نگاه میکنی ظرف و ظروف ببینی؟

ست اشپزخونه رو هم از سرخابی به ابی فیروزه ای تغییر دادم و یکی یکی وسایلی رو که خریده بودم سر جاهاشون گذاشتم و ظرفای دم دستی که ست 4 نفره بود اوردم چیدم تو جا ظرفی و وقتی نوید اومد خونه کلی سورپرایز شد!اونم گفت خوب کاری کردی کابینت ها رو خالی کردی اصلا دیگه نذار ظرفا تعدادش زیاد بشه...

دیروز هم به یه سری از کارای خونه رسیدم و امروزم از ظهر تا 8 شب بالکن رو به معنای واقعییییی سابیدم!یهنی کف زمین رو وایتکس تپون کردم تا سفید شد و کرمم خوابید....

مامانم و نوید هر کاری کردند بگو کارگر بیاد کمک گفتم نعععع کار هیچ کدومشون رو قبول ندارم باید با صبر و حوصله خونه رو تمیز کرد اونا عینه فرفره میخوان همه جا رو گربه شور کنن...

این کارگرا چه دندون گرد شدن بی شرفا!یه کارگری هست خیلی کارشو قبول دارم و تمیز کار میکنه!فقطم با داداشش میاد تمیز کاری اصن تو مخش نمیره تنهایی بیاد کار کنه همش میگه داداشمم هست!هر کدومشون هم نرخشون رو به روزی 100 هزار تومن رسوندند و دیدم بخوام اونارو بگم 200 باید پیاده بشم واسه همین بیخیال شدم و خودم استارت کوزتینگ رو زدم...

از اشپزخونه فقط گاز و هود و دو تا کشو و شیشه مونده و به امید خدا اگه جوووون داشتم فردا اروم اروم دیوارشویی سالن رو شروع میکنم...

امروز مامانم رفته بود خونه گلی و 4   5 بار زنگ زدند گفتند مگه فردا سال تحویله بابا ول کن بیا اینجا عصری بریم خرید و پاساژ گردی!هر بار مخالفت کردم و اخر سر دیدند مرغم یه پا داره بیخیالم شدند...

امشب تا 10 تنها بودم و نوید سر راه هم کباب ترکی خرید اورد زدیم بر بدن و بعدشم پای تی وی لششش شدم و خستگیم که در رفت اومدم وب رو اپ کنم و بعدشم برم بخسبم فردا کلی کار دارم...

فردا تفلد نویده هنوز نه واسش کادو خریدم نه تدارکی دیدم...خیلی دلش میخواست واسش تفلد بگیرم همش میگه از بچگی واسم جشن تولد نگرفتند دوست دارم یکبار جشن بگیریم!امسال نه حالشو داشتم نه پولشو متاسفانه....حالا ببینم فردا چی پیش میاد مامان اینا مطمئنم واسش کادو خریدند آما نمیدونم من چی بخرم واسش؟هر چی میگم چی میخوای؟جوابای چرت میگه..گیر داده خمیر ریش ندارم!میگم اخهههه نسناس من اگه واست خمیر ریش بخرم میگی چرا واست هزینه نکردم و با 5 هزار تومن سر و ته قضیه رو هم اوردم!بساطی دارم با این بشررررر....

دوستم دل تکونی از خونه تکونی واجب ترِه
 دلتو بتکون
 از حرفا
 بُغضا
 آدما
دلتو بتکون از هرچی که تو اين يک سال ...
يادش دلتو به درد آورد
 از خاطره هايی که گريه هاش بيشتر از خنده هاش بود
 از نفهميدنِ اونايی که هميشه فهميديشون
 دلتو بتکون از کوتاهی های خودت
 اگه با يه
"ببخشيد! من هم مقصر بودم" يکی رو آروم می کنی
 آرومش کن
 دلتو بتکون.. يه نفسِ عميق بکش
 سلام بده به بهار
 به اتفاقای خوب
 به خودت قول بده تو سالِ جديد
 بيشتر دوست داشته باشی
 بيشتر باشی
 بيشتر بخندی.......

|جمعه 16 اسفند1392| 0:58|سوگلی|



سلام دوستای گلم

میدونم بازم بد قولی کردم و سر وقت نیومدم وبلاگ رو اپ کنم آما بوخودا مریض بودم و دیگه دیشب به شدت حالم بد شد و تا صبح مشغوله جیغ و ویغ زدن بودم از درد!بازم امروز صبح رفتم دکتر و خیلی ریلکس به منه میت که رنگم عینه گچ سفیده میگه برو بیمارستان باید سریع اپاندیس عمل کنی!حالا منم عینه سگ از عمل و اتاق عمل میترسم وقتی اینو گفت دیگه داشتم پس میفتادم!

دیگه به اصرار خودم آنتی بیوتیک بهم داد چون میدونستم این دردهای وحشتناک واسه عفونته روده هستش!با هزار سلام صلوات قرصه رو خوردم و خدارو شکر حالم بهتر شد...

امروز واسه ساعت 10 باید خونه میرسیدم چون یه کار مهمی داشتم واسه همین دکتره رو کچل کردم بسگی گفتم کار دارم بهم سرم ندید!کم مونده بزنه بترکونه منو...اخر سر گفت باشه سرم نمیدم همین قرصارو بخور اگه خوب نشدی برو ازمایش خون بده احتمالا اپاندیست هستش!تو روحش که منو دق مرگ کرد از غصه...

خعلیییییی ضعیف شدم و همش در حال سگ لرز زدنم...حالا نزدیک عید همه مشغوله کارای عید و خونه تکونی هستند من چندین روزه ظرفای یومیه مون رو نشستم!حالا مجسم کنید خونه چه خبره!!!

این یه هفته هم خبر خاصی نشده و فقط من جونم در اومد چون مریضیم مصادف شده بود با اومدنه پ ر ی .... و دیگه تنها جایی که تو این چند روز تونستم برم خونه مامان بوده و 5 شنبه هم عصری رفتیم بیرون و به زور مامانم کیف و کفش عیدم رو خریدم!

این سری دل رو به دریا زدم و کیف و کفش پنککی(همون گلبهی خودمونه امسال همه فروشنده ها گیر دادن میگند پنککی مده)خریدم و یه شال گلبهی هم باهاش ست کردم فقط هنوز نمیدونم با شلوار سفید ست کنم یا با مانتو شلواره مشکی؟فهلا رو موده ست کردن نیستم و فقط تو فکر اینم مث آدم بتونم بشینم غذا بخورم تا جووون بگیرم و این خونه ی لا مصب رو تمیز کنم...

تو این مدت هم به چند جایی که دوستان ادرس داده بودند جنسایی که تونستم رو فرستادم و بقیه شو هنوز نتونستم بفرستم بنا به دلایلی...ایشا الله این چند روزه از خجالتتون در میام...

تو کامنت ها خیلی ها سوال پرسیده بودند پرده و وسایل دیگه ای فروشی نیست؟نهههه عسیسای من فهلا همینایی که فرستادم بود و فقط دو تا میز کار(کامپیوتر) و کتابخونه +صندلی های گردون واسه فروش هست که عکسش رو میذارم هر کسی خواست بهم اطلاع بده...

فردا حالم بهتر شد میام کامل مینویسم و کامنت های جدید رو هم تایید میکنم..قبلی ها رو تا جایی که بتونم و اگه سوال خاصی بود که لازم به جواب بود با جواب تایید میکنم بقیه رو هم به بزرگی خودتون ببخشید ایشا الله بهتر که شدم همه کامنت ها رو مث قبل با جواب تایید میکنم...

*عکسارو هم تو ادامه ی مطلب میذارم واستون...


Continue
|دوشنبه 12 اسفند1392| 23:51|سوگلی|



سلام دوستای گلم...

دوشنبه از صبح خونه تنها بودم و نوید رفت دنباله کاراش و منم تهرانپارس نرفتم تا یه کم به کارام برسم...

تا عصر مشغوله فک زدن و تی وی دیدن و تمیزی خونه شدم و واسه شام هم خورشت کرفس گذاشتم و برنجمم دم کردم تازه ساعت 9 نیم نوید اومد خونه!

یه کم غر زدم که چه وضعشه هر شب دیر میایsmile emoticon kolobok؟گفت به خدا نزدیکه عید که میشه خیابونا خیلی شلوغ میشه یه 4   5 روز تحمل کنی تموم میشه...

بعدشم شام خوردیم و نوید بسگی کلاج گرفته بود پاهاش درد میکرد و دوباره پاهاشو ماساژ دادم و بعدشم زودتر رفت خوابید و منم با گوشیم یه کم تو نت بودم و خیلی سخت خوابم برد چون ظهرش زیاد استراحت کرده بودم...

دیروز هم ساعت 10 بیدار شدم و خیالم از بابت ناهار راحت بود چون کلی خورشت مونده بود...تا بیدار شدم از خودم پذیرایی کردم و رفتم تو اشپزخونه یه اشترودل زدم بر بدن و بعدشم اومدم سر وقت نت...

کامنتارو جواب دادم و بعدشم یه کم ف ی س گردی کردم و نزدیکای ظهر هم شیطون گولمون زد و خاک تو سر بازی در اوردیم و بعدشم پخش حموم شدیم و از حمومم که اومدیم ناهارمون رو خوردیم و ساعت 4 هم نوید اماده شد رفت بیرون و منم خیر سرم اومدم بخوابم ولی یکی زنگ آیفون رو زد و با سر درد پریدم...

رفتم جواب دادم دیدم یه پسره داره میگه ظرف آرکوپال قسطی اوردم هفته ای 1000!نمیخواید؟دلم میخواست جرش بدم اخه چرا مزاحم مردم میشند؟به خدا دفعه ی دیگه گدایی چیزی در خونه رو بزنه میرم پایین نگهش میدارم تا 110 بیاد آدمشون بکنه...اصن مزاحم خواب و زندگیه ادم میشند احمقا...

حالا این وسط مامانم هی زنگ میزد من تجریشم اماده شو بیا بریم امامزاده صالح و تو بازارشم یه دوری بزنیم!گفتم الان حال ندارم کارامو بکنم هفته ی دیگه ایشا الله قرار میذاریم با هم میریم تجریش و زیارت!

دیگه خوابم نبرد و نشستم پای تلفن با یه سری از برو بچ عزیز...خعلیییییی حال کردم صداشون رو شنیدم و کلی هم شوخی کردیم و روحیمون عوض شد...

وسط صحبتام گوشی رو قطع کردم خونه رو جارو کنم یهو برق رفت و توی تاریکی مطلق به فک زدنم ادامه دادم...بساطی دارم با این مشنگ بازیام!

تا برق اومد سریع خونه رو گردگیری کردم و نمازمم خوندم و بزک دوزک کردم تا نوید رسید...ساعت 9 نیم اومد دنبالم رفتیم بابی ساندز غذا خوردیم و تا غذارو بگیره بیاره منم 4   5 تا اهنگ توپ گوش کردم تا شام رو اورد...

خودش خدارو شکر سیر بود و من سهمش رو زدم بر بدن و روووووشن شدم...نزدیک پ ر ی.... اشتهام میره رو 1000...دیروز هر چی دم دستم بود بهش ناخنک میزدم خدا به خیر بگذرونه ایشا الله زودتر پ .... قدم رنجه کنند تا راحت بشم...

ساعت 12 از بابی ساندز اومدیم خونه و یه کم فک زدیم و با هم رفتیم ف ی س بوک چند تا عکس میخواست دیدیم و بعدشم خوابیدیم...

امروزم از ساعت 8 یه قرار داشت باید سر ساعت میرفت و از یه ساعت قبلش صدای ضر ضر زنگ موبایل به راه بود...

وقتی نوید رفت با مامانم تلفنی صحبت کردم و بعدشم با نوید فک زدم و بعدشم با سحر عزیزم و اتوسای خشجلم صحبت کردم و کلی شارژ شدم...

الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و برم یه استراحتی بکنم تا نوید بیاد و ناهارمون رو بخوریم و ببینیم تا شب هم چی پیش میاد...

|چهارشنبه 7 اسفند1392| 12:44|سوگلی|



سلام عخشای من

دیروز بار و بندیلم رو بستم و دوباره رفتم سمت تهرانپارس...قرار بود زودتر برم ارایشگاه پیش مامانم تا واسه مدل ابروهاش نظر بدم اما تا اماده شدم طول کشید...

دیروز بعد از دو هفته وقته تاتو کردنش شده بود و رفته بود ابروهاشو صفا داده بود...خیلی بهم اصرار کرد تو هم بیا تاتو کن ولی قبول نکردم و گفتم با مداد ابروهارو مدل میدم...دوست دارم یه وقت بگیرم پشتم رو (بالای کتفم) رو خالکوبی کنم!عکس یه مارمولک دیدم خیلی با نمک بود دوست دارم یا عکس پروانه خالکوبی کنم یا مارمولک!واسه من که همش تاپ میپوشم خیلی به درد میخوره و مطمئنم خشجل میشه....نوید میگه مچ پا خالکوبی کنی خشگل تره اما نمیخوام خودم ببینم چشام خسته میشه!

حالا چند روزیه کرم کاشت مژه و خالکوبی به جونم افتاده...

دیروز ساعت 12 رسیدم فلکه دوم و رفتیم با مامانم خرید کردیم و بعدشم سوار ماشین خطی شدیم و اومدیم خونه مامانم...

ناهار فیله مرغ و قارچ درست کرد و ساعت نزدیکای 3 بابام اومد و داشتم از گشنگی غش میکردم!همش غر میزدم ناهارم رو بیارید چرا باید تا 3 معطل بمونم؟مامانم میگه باید صبر کرد تا بابا برسه و همه با هم سر میز بشینیم...یه قرتی بازیایی دارن که فقط مختص خودشونه!من هر موقع گشنم بشه همون موقع وقته غذا خوردنمه چه خونه باشم چه وسط خیابون...

ناهارمون رو خوردیم و بعدشم پای تل بودم تا ساعت 6!همزمان کرمم به مامانم ریختم چون کنجکاویش گل کرده بود و اومده بود پشت در اتاق حرفای من با دوستامو گوش میداد و تازه نظرم میداد!هیهات

ساعت 6 هم اماده شدیم رفتیم پاساژ پارسیان و هانی هم سر موقع رسیده بود سر قرار و نسناسم تو کالسکه بود و تا دیدمش گرفتم لهش کردم بسگی چلوندمش...

فقط کافیه صدا اهنگ بشنوه اینقدر گریه میکنه تا از کالسکه بیاد بیرون و بره اون وسط برقصه...یه ساعتی تو پاساژ چرخیدیم و هر چیزی هم میدیدیم خوشمون میومد ولی کو پول؟ته کشیده مایه تیله هامون...

دیشب چه ابرو ریزی کرد این باربد بی شرف...من و هانی و مامانم داشتیم ویترین یه مغازه رو زیر و رو میکردیم و اصلا حواسمون به باربد نبود...اینم واسه خودش راه میرفت و یهو دیدیم رفته واسه رستوران داره میرقصه تا ازش سیب زمینی بگیره!یه قر میداد و دو تا سیب زمینی میگرفت و میخورد و باز میرقصید و دستش رو دراز میکرد تا بهش سیب زمینی بدند!

همه داشتند بهش میخندیدند و دورش جمع شده بودند...رفتیم واسش یه سیب زمینی سفارش دادیم بخوره تا دست از سولاخ کردنه آبرو و رقاصی برداره...

بعدشم اومدیم سمت فلکه اول بابام اومد دنبالمون و رفتیم مغازه یه نیم ساعتی هم مغازه بودیم و با این انچوچک بازی کردیم و ساعت 9 هم اونا رفتند خونشون و ما هم رفتیم نون تازه خریدیم و اومدیم خونه...

شام همون فیله مرغ داشتیم و نویدم از سر راه تن ماهی خرید و با فیله و نون تازه زدیم بر بدن...

دیشب نوید رو موده فیلم دیدن بود و تا 12 شب تکون نخورد و هر چی میگفتم خوابم میاد بیا بریم ولی اصن حواسش نبود...

ساعت 12 اومدیم خونه و تا رسیدیم جواب کامنت ها رو دادم و نوید چاییشو که خورد رفتیم بی هوش شدیم...روز قبلش نوید پاهاش پیچ خورده بود و دو شبه میبرمش تو حموم پاهاشو با اب گرم ماساژ میدم و بعدش میارمش رو تخت و با پماد ماساژش میدم تا کوفتگیش بر طرف بشه...از دیشب ماشا الله خیلی بهتر شده...یه تخم مرغم واسش شکوندم تا چشم و نظر اگه دنبالشه از بین بره...خدارو شکر بهتر شده!

راستی امروز نوید یه خبر بهم داد کلی ذوق ملگ شدم!ممکنه واسه 10 روز دیگه کارامون اوکی بشه یه چند روزی بریم مشهد!یهنی دارم لحظه شماری میکنم پاهام برسه مشهد و برم حرم یه دلی از عزا در بیارم...عاشقتممممم امام رضا تو رو خدا منو بطلب بیام پابوستsmile emoticon kolobok...

|دوشنبه 5 اسفند1392| 13:38|سوگلی|



سلام دوستای گلم....

امروز 9 بیدار شدم و اومدم کارامو کردم و ساعت 10 نیم نوید منو گذاشت آرایشگاه پیش شادی خودشم رفت...

دو سه ساعتی سر ناخنام معطل شدم و این شادی نسناس سر صبر کاراشو کرد تا به من رسید....ساعت 1 کارم تموم شد و بعدش به شیما (صاحب ارایشگاه)موهامو نشون دادم گفتم میخوام موهامو روشن کنی ولی یکدست بشه!سه رنگ شده بود!پاییناش مش بود و ساقه ی مو قهوه ای و ریشه ی مو زیتونی...گفت بذار 10 روز دیگه رنگ کن تا عید ریشه هات نزنه بیرون!گفتم الان موهام داغونه چی کار به عید دارم؟عید یه خونه مامان بزرگم رو دارم و چند تا خاله!همین...

خلاصه نشستم موهام رو دکلره کرد و تا ساعت 5 اونجا ولو بودم...خدارو شکر رنگی که دوست داشتم شد آما گفت رنگساژت رو تیره تر گذاشتم تا موهات زردی نداشته باشه دو بار بری حموم چندین درجه روشن میشه!همین الانشم همه میگفتند رنگ عروسکیه خیلی بهت میاد!منم زیاد تن مو واسم مهم نیست فقط روشن باشه کافیه!

بعد از اینکه موهامو شست یه براشینگ فوری هم کرد و این بچه شیما هم کشت مارو!10 ماهشه و از صبح تو روروئک داشت جلون میداد!دیگه وقته خوابش بود و شیما هم بهش از صبح فقط یه بیسکوئیت و شیر داده بود این طفلکی داشت ضعف میکرد!اینقدر گریه کرده بود همه لباسش خیس شده بود از اشکاش!شیما هم میگفت پدسگ اینقدر گریه کن تا خوابت ببره!اومدم 3 بار بخوابونمت بازیگوشی کردی حالا تا دلت میخوای زار بزن!

واقعا بچه 9 ماهه تنبیه کردن و تلافی کردن رو متوجه میشه؟من دلم کباب شده بود واسه بچه بسگی مظلوم بود!اینقدر لاغر و ریز بود اصن بهش نمیومد 10 ماهش باشه فک کن وزنش 5  6 کیلو بیشتر نبود بسگی کوچولو بود...

خلاصه از جیغ و ویغ بچه راحت شدم و اومدم بیرون...نوید منو گذاشت خونه و خودش رفت دنباله کاراش...منم یه کم سوسیس بندری مونده بود برداشتم خوردم و خسبیدم...

ساعت 7 نوید تل زد بیدارم کرد و گفت هوس کوکو سیب زمینی کردم میشه درست کنی؟گفتم سیب زمینی و نون و نوشابه بخر بیار تا واسه شام کوکو سیب زمینی درست کنم!معلوم نیست از کجا رد شده و بوی کوکو بهش خورده که اینطوری م س ت شده؟

بعد تل اومدم کامنت ها رو جواب دادم و الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بعدش برم شام درست کنم و جلوی تی وی بشینم کوکو بزنم تو رگ!تا 11 نیم پای تی وی مشغوله فیلم دیدنم و بعدشم اگه خدا بخواد میام کامنت ها رو جواب میدم...

راستی امروز نوید رفت سبد کالامون رو گرفت اونایی که شغل ازاد دارند و بهشون تعلق نگرفت دوگانه سوووز بشند..خوفه؟مایه دارید دیگه سبد میخواید چیکار؟البته واسه ما هم خدایی زیاده مثلا 2 تا پنیر رو کی میخوره؟یه پنیر کوشولو رو 3 هفته داریم حالا با اینا چیکار کنیم؟با مرغای منجمدش چیکار کنم اصن بلد نیستم مرغ پاک کنم..برنجشم انگار باسماتیه من فقط هاشمی دوست دارم باید به ننه بزرگی کسی بفروشم برم هاشمی بخرم...فقط روغنشو عخشست...اشتهام تو حلقتون


*عکس طراحی ناخن و رنگ مو در ادامه ی مطلب :)

*خودمو جررر دادم بسگی اهنگ وبلاگم رو گوش دادم اخه چرا این بابک جهانبخش اینقدر عخشی میخونه؟له شدم رفت!عاشخشم


Continue
|شنبه 3 اسفند1392| 20:24|سوگلی|



سلام عزیزای دلم...

دیروز ساعت 10 بیدار شدم و یهو نوید گیر داد من دارم میرم یه دوش بگیرم تو هم بیا!منم با چشای خوابالو رفتم زیر دوش و فقط یه شامپو زدم و یه لیف الکی هم کشیدم و بعدش اومدم بیرون!حالا انگار مجبور بودم برم حموم وقتی اینقدر بیحالم!مثلا میخواستم درخواست نوید رو اهمیت بدم خیر سرم...نویدم بعد من اومد و کاراشو کرد و رفت بیرون!

وقتی نوید رفت بیرون منم اومدم نت گردی کردم و بعدش تی وی دیدم و چون یه خرده حالت سرماخوردگی داشتم بی حال بودم رفتم تا 3 خوابیدم و وقتیم بیدار شدم خودم تحویل تپون کردم و زنگ زدم واسم کباب اوردند خوردم و تا عصری با گوشیم ور رفتم و دیگهههه بعد اذون مغرب اومدم سر وقت کارای خونه و تا ساعت 10 که نوید اومد کل خونه رو سابیدم و یه نیم ساعتی هم مشغوله لباس تا کردن بودم بسگی لباس شسته بودم و نرسیده بودم تا کنم همه روی هم تلنبار شده بود...تا اتاق خلوت شد دوباره سه سری لباس شستم و کارم اضافه شد!

کارام که تموم شد پیاز داغ درست کردم و به نوید هم گفتم سوسیس و کالباس و نون و نوشابه بخره بیاره..وقتی اومد واسه نوید سوسیس بندری درست کردم و خودمم سالاد و کالباس زدم بر بدن و بعد شام هم بسیور کسل بودم و زود رفتم خوابیدم و اصلنم خواب درستی نداشتم!

امروزم ساعت 10 نیم بیدار شدم و یه ذره ویفر خوردم و بعدش اومدم تو نت و تا ظهر سرگرم بودم...ناهار هم من کالباس خالی خوردم و نویدم خورشت فسنجون زد بر بدن و بعد ناهار هم درگیر و دار نیت های شوم نوید بودم و وقتی کرمش ریختنش تموم شد یه ساعتی خوابیدم و نویدم رفت حموم و بعدشم نشست سر برنامش...

وقتی بیدار شدم حالت منگی داشتم و اومدم یه کم جلوی تی وی نشستم و بزک دوزک کردم و ظرف شستم و با نوید رفتیم بیرون از لوازم تحریری خرید کرد و جنت اباد هم رفتیم آب پرتقال خورد و بعدش اومدیم سمت خونه...

مامان اینا قرار بود بیان خونه ما ولی اینقدر خونسرد رفتیم به کارامون رسیدیم طفلکا نیم ساعت پشت در منتظرمون بودند...

تا رسیدیم برداشتیمشون بردیم پیتزا و همبرگر خوردیم و بعدش برگشتیم خونه هوش سیاه دیدیم و منم واسشون چایی نبات با دارچین اوردم زدند بر بدن و بعدشم میوه اوردم پوست گرفتم خوردند و خودشونم واسمون آجیل مخلوط شور و اجیل شیرین اورده بودند اونا رو هم ریختم تو کاسه اوردم همراه با دیدنه تی وی ناخنک زدیم و ساعت 10 نیم هوش سیاه تموم که شد مامان اینا رفتند...

وقتی رفتند اومدم یه کم وبگردی کردم و الانم اومدم روز نوشتم رو آپ کنم...

چه روز نوشت مختصری بود خو اینم نمی نوشتم سنگین تر بودم کهاخه امروز اینقدر بیحال بودم هر کی تل میزد از فرشته گرفته تا...... اصلا گوشی رو جواب نمیدادم فقط رو تخت افتاده بودم..حالا امروز مامانم اینا رفته بودند واسه فروش خونشون و ناهار خونمون نبودند مگرنه امروز اصلا نمیتونستم ازشون پذیرایی کنم همین امشبم با فست فود سر و ته قضیه رو هم اوردم...

*سحر مامان اوا کامنتت خصوصی بود عزیزم نشد جواب بدم...جوابم رو تو کامنت عمومیت خوندی گلم؟

|جمعه 2 اسفند1392| 23:50|سوگلی|



عکس یه سری دیگه از وسایل توی ادامه مطلب...

تو روحتون اینقد جو خرید و فروش وسایل رو دادید فقط کم مونده خودمو حراج کنم


Continue
|پنجشنبه 1 اسفند1392| 16:40|سوگلی|



سلام عسیسای دلم....

دیروز ساعت 11 بیدار شدیم و من سریع اومدم پای نت و روز نوشتم رو نوشتم و نوید هم صبحونش رو خورد و به کاراش رسید و واسه ناهار هم زنگ زدیم واسمون غذا اوردند و تا 2 نیم پای تی وی بودیم و نویدم یه حالی بهم داد و کارش رو کنسل کرد و تا عصری پیشم بود و یه کم بهم کرم ریختیم و بعدش گفت اماده شو بریم شیشه های ماشین رو درست کنیم و بعدشم بریم کارواش!

گفتم سردمه اگه دوست داری خودت تنها برو!اماده شد رفت شیشه بالابر ماشین رو درست کرد و بعدشم اومد نزدیک خونمون ماشین رو داد شستند و سر راه هم سمبوسه و فلافل خرید و اومد خونه...

ساعت 8 نیم شاممون رو خوردیم و بعدش دست جمعی رفتیم حموم و خعلی فاز داد!دو تاییمون خودخواهیم تا یکی بیشتر از زمانش زیر دوش بمونه اون یکی جرش میده!حالا انگار مجبوریم دوتایی بریم زیر دوش....

بعد حموم نوید اومد هوش سیاه رو دید و منم تا 11 پای تی وی بودم و بعدش رفتم نمازم رو خوندم و یه ذکری بود که باید 1 ساعت و نیم وقت میذاشتم تا تمومش کنم!تا نصف شب مشغوله ذکر گفتنم بودم تا بالاخره تموم شد...این یه ذکریه که یه آدمه معمولی بهم نگفته و همین جوری رو هوا از خودم در نیاوردم!به جرات میتونم بگم معجزه میکنه و بی نظیره!فقط نمیدونم بدون اجازه میتونم بگم یا نع؟قراره هفته ی دیگه بپرسم و اگه اوکی شد واستون بذارم....تعداد آیت الکرسی حوندنش زیاده و توش 2 تا آیه قرانی هم داره....

امروز خدارو هزاران بار شکر معجزه ی این ذکر رو دیدم و همون جور که گفته بود به 24 ساعت نمیکشه واقعا هم به 24 ساعت نکشید آما چون دعا خوندن ساعت خاص خودش رو داره میترسم اینجا بگم این یارو بزنه بترکونه منو....

بعد از اینکه دعاهام تموم شد نشستم پای نت و یه چرخی زدم و بعدش رفتیم خسبیدیم...

امروز ساعت 10 بیدار شدم و اماده شدم نوید منو گذاشت سر خیابون و رفت دنباله کاراش منم رفتم میدون پونک و سوار ماشینای رسالت شدم و بعدشم ماشینای خطی تهرانپارس!

ساعت 12 نیم رسیدم خونه مامانم و آش رشته زدم بر بدن و بعدشم ناهار اورد ولی من از غذاهایی که توش آلو باشه زیاد خوشم نمیاد!مث تاس کباب و کوفته و خورشت آلو اسفناج!امروز خورشت آلو اسفناج داشت  و من یه کم برانی اسفناج با ته دیگ و گوشت خوردم!ته دیگ رو برداشته بود با زعفرون و تخم مرغ و ماست درست کرده بود و چون عاشق ته چینم با ته دیگش خعلی حال کردم....

بعد ناهار هم تا ساعت 4 نیم خوابیدم و بعدش بیدار شدم ماشین رو از بابام گرفتم رفتیم خونه دوست مامانم یه امانتی دستم داشت بهش دادم و بعدش رفتیم دنباله بابام و رسوندیمش در مغازه و خودمونم برگشتیم فلکه دوم و رفتیم پاساژ پارسیان...

یه دور زدیم و بعدش رفتم مغازه ای که ازش قسطی خرید کرده بودم قسطش رو دادم و ماشا الله چه دست سبکی هم داره اصن نفهمیدم چطوری قسط این رو به تموم شدنه؟هانی بهم معرفیش کرده خدا خیرش بده...هر خانومی که میومد مغازش میگفت اقا حساب دفتری هم دارید؟سریع میگفت نع!ولی امروز با اینکه قسطم رو به تموم شدنه بهم گفت اون میز ناهار خوری حصیری که دوست داشتی رو تو هفته دیگه میارم بیا ببر!گفتم بوخودا پول ندارم فهلا!گفت مشتری خوش حسابم هستی بیا ببر هر موقعی داشتی یه ذره ذره واسم بیار!اینقدرم این آقاهه مهربونه که حد نداره!اون روز که هانی منو بهش معرفی کرد انگار 20 ساله منو میشناسه به قدری قشنگ برخورد کرد و صمیمی شد هانی و مامانم هنگ کرده بودند!واسه همین هر چه قدرم سر به سرم میذاره ناراحت نمیشم چون میدونم ه ی ز نیست و از روی مهربونیشه که با مشتری گرم میگیره...

جلسه اول که منو معرفی کرد چه سوتی دادیم!هانی گفت سوگل دختر خالمه!بعد موقعی که میخواست حساب باز کنه گفت فامیلیتون؟گفتم نصیری!بعد یهو گفت فامیلی هانی خانوم هم نصیریه که!گفتم باباهامون یکیه!گفت پس خواهرید؟گفتم نه باباهامون با هم برادرند!گفت یعنی دو تا داداش اومدند دو تا خواهر رو گرفتند؟ما هم که مشنگ الکی گفتیم بهله!حالا هانی و مامانم هیچ شباهتی بهم ندارند یه دروغی هانی گفت مث خر توش موندیم و این یارو هم هر موقع منو میبینه غش غش میخنده سر دروغی که بهش گفتیم!البته تقصیر هانی بود نمیدونم رو چه حسابی واقعیت رو نگفت؟خوب یه کلمه میگفت زن عموی این ملعونم!بد بختی برداشته فامیلی شوهرشم گفته و دو تا حساب به اسم نصیری باز کردیم!

خلاصه امشب بسیور ذوق ملگ شدم از اینکه جلو مشتریا کلاس گذاشت و گفت مشتری خوش حسابی!حالا هفته دیگه میخواد منو دق بده بسگی چیزای جدید میاره!!

بعد از اونجا هانی بهمون تل زد گفت پاساژ سپیدم نمیاید اینجا؟گفتم جا پارک بد گیر میاد خریدات رو کردی یه ربع دیگه بیا جلوی در پاساژ!

ما هم اومدیم سوار ماشین شدیم و رفتیم هانی و نسناس رو سوار کردیم و رفتیم دمه خونه مامان بزرگم دنباله بابام و یهو بابام گیر داد مامان بزرگت میگه بیاید تووو دلم واسه باربد تنگ شده!گفتم بابا نوید تو راهه من نمیتونم بیام!هانی هم گفت میخوایم بریم هفت حوض واسه مهدی کفش بخریم!بابام 10 دقیقه باربد رو برد تو خونه تا مامان بزرگم ببنتش و بعدش اوردش!فک کنم مامان بزرگم ناراحت شد ولی مهم نیست چون تا میرفتیم و ک و ن م و ن رو زمین نذاشته باید پا میشدیم!چه کاریه خوب؟

بعدش رفتیم در مغازه و تا رسیدیم هانی گفت این بچه سردش شده تا کمرش رو خیس کرده برم تو ماشینمون عوضش کنم!رفت پوشکش رو عوض کرد و ما هم تو اون فاصله رفتیم از فلکه اول واسه مامانبزرگم از داروخانه قرص پا درد خریدیم و اومدیم...

نیم ساعت تو مغازه بودیم و ماشا الله چه جنسای جدیدی اورده بودند....سبد و آبکش و شیشه حبوبات و شیشه مخصوص ماکارونی و ادویه رنگی اورده بودند ادم دلش ضعف میکرد آما حیف تو رنگاشون فیروزه ای نبود!سرخابی و نارنجی و سبز بود....سطل های رنگیشونم خعلیییییی ناناس بود باید یه شبیخون به مغازه بزنم...هنوز پول قابلمه هام رو ندادم خعلی پروام!

تو این سوز و سرمایی که بود با این نسناسه توپ بازی کردیم و تا میخواستیم سوار ماشین بشیم گریه میکرد و میگفت بی!به توپ میگه بی!حالا ربطش چیه نمیدونم فقط اشک میریخت که باهاش توپ بازی کنیم!امشب حسابی چلوندمش ولی پدسگ جدیدا وحشی شده یا مو میکشه یا چنگ میگیره!حالا نقطه ضعف من میدونه چیه تا نزدیکش میشم دست رو عینکم میذاره کثیفش میکنه و بعد میکشه عینکمو و میخنده!تو روحش این کوتوله ام باید کرم بهم بریزه....قدش اینقدر با مزس عینه مرد کوچولوهاس....ماشا الله تپلیه قدشم که یه ذره وقتی راه میره از دور عینه فندقه!

تا 9 نیم مشنگه این شده بودیم و بعدش سوار ماشینشون شد و رفت...ما هم اومدیم نون بربری خریدیم و رفتیم خونه...

نوید ساعت 10 رسید و شاممون رو خوردیم و بهم اشاره کرد که زود بریم خونه کار دارم!منم میز رو جمع کردم و کارامو کردم و اومدیم سمت خونه...

سر راه رفتیم آب پرتقال خوردیم و الانم یه ساعتی هست رسیدیم خونه....

دیروز دختر عموم زنگ زد گفت 5 شنبه نامزدم تو بومهن واسم تولد گرفته شمام تشریف بیارید!نوید گیر داده بریم ولی من از این جور مهمونیا زیاد خوشم نمیاد!همه این دوست دختر پسرا هستند و جو مناسبه حاله من نیست!زیاد با پارتی حال نمیکنم چون نوید دوست نداره بریم وسط برقصیم و همین طوری عینه کاباره باید بشینیم رقص این جینگولکا رو نگاه کنیم....بعدشم بد مصب این دوست دختر پسرا تو پارتی های شب که تاریکه یه حرکاتی از خودشون در میکنند که ادمای متاهل هم سن و سال ما از خجالت آب میشند!بیشتر به س ک س پارتی شبیهه!تو روحشون که کم مونده جلوی ادم بوق بزنند!فردا شب تا پسر عمه هام با دوست دختراشون و همه رفیقای پسرشون میان!هیهات

من این باغی که تو بومهن هست رو رفتم و میدونم مهمونیای توش چه قیامتی میشه...باغ علیرضا ایناس و با اینکه خانوادش مومن هستند آما چهار تا اراذل که از خانواده ی ما بهشون بخورند مشخصه چی میشه!دیدم که میگم...فقط مطمئنم چون علیرضا اونجاس بساط آب ش ن گ و لی به راه نیست چون خیلی بدش میاد!

مهمونی هایی که علیرضا توش باشه خیالم راحته که نوید هر کجا که غیبش بزنه نمیره سر وقته نوشیدنی!حالا با این تفاسیر نمیدونم برم یا نه؟اگر بخوام برم باید فردا صبح برم ریشه های موهام رو دکلره بکنم تا همه موهام یکدست بلوند بشه....لباسم که ماشا الله ندارم و نیدونم چی بپوشم که مناسب اونجا باشه و سردم نشه؟اصن چه کاریه خوب نمیرم مگه کرم دارم؟:))) خود درگیری رو حال کردید؟

|پنجشنبه 1 اسفند1392| 0:26|سوگلی|



سلام خشجلای من....

دیروز بعد از وبگردی آماده شدم و زنگ زدم به آژانس ماشین فرستاد چون هوا به شدت بارونی بود و نمیشد با تاکسی رفت!

ساعت 2 رسیدم خونه عمه و از سر خیابونشونم یه جعبه از این شیرینی رولی ها که شکلاتی و زعفرونی و نارگیلیه و یه کرم وانیلی هم توشه خریدم چون مامانم شیرینی خامه ای خریده بود و مجبور بودم یا گز و سوهانی چیزی بخرم یا از این نوع شیرینیا!

بعدش رفتم خونشون و علیرضا اومد در رو روم باز کرد و بهم دست دادیم و بعدش رفتم تو با عمه و مامان بزرگم ماچ و موچ کردیم و بعدشم نشستیم سر میز ناهار....

ناهار زرشک پلو و ته چین بی نظیریییییی درست کرده بود که نمونه شو خیلی کم خورده بودم!با روغن حیوانی بود و یه بوی خاصی داشت..خعلی عالی شده بود انصافا!کلا دستپخت عمه کوچیکم خیلی عالیه چون از 14 سالگی عروسی کرده و الان که 35  36 سالشه خیلی خبره شده!

ناهار رو که خوردیم رفتم سر سینک و ظرفارو با گلناز به زور شستم تا کمکی بهش کزده باشم!با یه بدبختی راضی شد ظرف بشورم همش میگفت مهمونی نباید ظرف بشوری!میخواستم بهش بگم ما عادت داریم اون روزایی که خونه ی عمو نوید یه عالم سیخ کباب و دیس های بزرگ و ظرفای زیاد میشستم کجا بودی؟

بعد از اون اومدیم فیلم نامزدیشون رو دیدیم و هر کسی رو هم چشممون میوفتاد میدیدیم مرده!تو یه فیلم نامزدی از 150 نفر راحت 50  60 تا مرده بودند..همچین نسل داغونی هستیم ما!

بعدش با علیرضا در مورد ف ر ا صحبت کردیم و یه جورایی وقتی باهاش صحبت میکنم آرامش بی اندازه ی اون به منم منتقل میشه!من نمیدونم چرا علیرضا رو بیشتر از شوهر عمه های دیگم دوست دارم؟در نهایت مومن بودنش ولی شوخی میکنه..سر به سر میذاره....دست میده و .........خیلیییییییی اخلاقای خاصی داره!قیافشم کپی مایکل(همونی که صدا خواننده ها رو تقلید میکنه)..اینقدر شوخیاش با مزس که حد نداره....دائم هم یه صلوات شماره دیجیتال(بچم پیشرفت کرده)دستشه و صلوات میفرسته!خعلی صورتش نورانیههههههه....

تا 5 پیشمون بود و یه کم هم خوابید و بعدش اماده شد رفت مسجد نمازشو خوند و ما هم اماده شدیم رفتیم خیابون دولت و شریعتی تا مامان اینا خرید کنند....

واااااااای مردم و زنده شدم تا رفتم و برگشتم!کفش پاشنه بلند پام بود و تو هوای بارونی عینه ژاپنیا راه میرفتم و کف پاهام داغون شد....

مامانم یه پنکک خرید و بعدش رفتیم مداد ابرو خریدیم و سر راه هم هله هوله گرفتیم و یه کفش فروشی هم رفتیم 2 ساعت کفشارو میپوشیدم و تست میکردم و اخر سرم گفتم با آقامون میام میخرم!پسره مشخص بود میخواد بزنه بترکونه ماهارو!

بعدش اومدیم خونه و نشسته بودم داشتم با مامانم صحبت میکردم یهو دیدم یه چیزی عینه شبح اومد جلو صورتم!تو عمرم اینطوری نترسیده بود فقط گوشامو گرفته بودم و جیغ میزدم....مامانم از صدای جیغ من جیغ میزد و مامان بزرگه منم از جیغ ما دو تا ترسید و واشرش شل شد و سر جاش شاشید!

رنگ صورتم سفیده سفید شده بود و فقط دیدم صدای خنده ی گلناز میاد!کیصافط برداشته بود از این ماسک های وحشتناک زده بود و اومده بود جلو صورتم تا منو بترسونه ولی میگفت به قران نمیدونستم اینطوری شوکه میشی!دل درد شدید گرفته بودم ترسیده بود میگفت نکنه حامله بودی و بچت افتاده؟واااااااااااای نمیدونید چطوری ترسیدم تا شب مغز سرم تیر میکشید!

حالا من که نفسم بالا نمیومد و داشتم فحشش میداد یهو علیرضا اومد و وقتی گلناز تو اتاق بود گفت صبر کن واسش دارم!وقتی گلناز رفت از بالای پله ها پلو پزش رو بیاره علیرضا ماسک رو زد و پشت در وایستاد و تا گلناز اومد در رو باز کنه پرید تو دلش!اونم یه جیغ بنفش زد و نزدیک بود پلو پز بیفته رو پاهاش!اوخیش دلم خنک شد....

علیرضا خوراکش ترسوندنه یکبار کفن پوشیده بود و رفته بود بالا سر گلناز!تا بیدار شده بود اینو با کفن بالا سرش دیده بود و رو به موت رفته بود از ترس...یهنی این بشر یه کارایی میکنه آدم هنگ میکنه...یه مدت کارش این بود که بره بهشت زهرا با کفن تو قبرهای خالی بخوابه و دعا بخونه و تا نصف شب هم اونجا بمونه...همیشه وقتی یکی از فامیل فوت میکنه این اول میره تو قبر میخوابه تا فشار قبر رو بگیره حالا اسمش رو گذاشتیم فشار سنج :))))...

خلاصه عخش کردم وقتی دیدم گلناز رو ترسوند...بعدش نشستیم تی وی دیدیم و ساعت 8 نیم هم بابام اومد به همراه هانی و باربد!گلناز عصرش به مهدی یه تعارف زده بود و تعارفشم گرفته بود و اونا هم اومده بودند...البته مهدی ساعت 9 نیم اومد و زن و بچشو فرستاده بود با بابام بیان...

تا 12 شب این باربد هفت جدمون رو جلو چشممون اورد بسگی اذیت کرد!فقط میگفت اهنگ بذارید من برقصم...حالا خیلی اعصاب صدای زیاد دارم تا خوده شب صدای ضبط واسه این نسناس بلند بود...ولی از دست کاراش چه قدر خندیدیم خیلی زشت و با مزه میرقصه...

این مهدی نسناس تا اومد همش باربد رو بغل میکرد و بوسش میکرد و هی بابا بابا میکرد علیرضا هم همین طوری نگاه میکرد!میخواستم برم به مهدی بگم مگه تو نمیدونی اینا 20 ساله بچه دار نمیشند؟چرا جلوی اینا بچت رو میچلونی؟خوب هوس میکنند و آه میکشند اخه چه کاریه؟یه شب بچت رو بغل نکن...

علیرضا هم هلاک بچه فقط این باربد رو میمالوند به هم بسگی ماچش میکرد...اینقدر تو دلم دعا کرد و گفتم خدایاااااااااا تو رو به بزرگیت قسمت میدم این زن و شوهر و کسانی که در آرزوی بچه هستند صاحب بچه کن تا اینطوری با حسرت نگاه به بچه نکنند...

خدایا واسه تو که کاری نداره به بعضیا 10 تا بچه میدی خوب یه نیم نگاهی به این زن و شوهرا بکن یه بچه هم به اینا بده...الهیییییییی امین

تا ساعت 10 نیم منتظر نوید بودیم ولی تو ترافیک مونده بود و بهمون گفت من دیر میرسم شما شام بخورید...با اصرار راضیشون کردم شامشون رو اوردند و از گل غذا هم گفتند واسه نوید بکش تا دست نخورده باشه!علیرضا خیلی کم حرفه ولی عاشقه نویده و چون عینه خودش سیده اصن یه ارادت خاصی به این نسناسه ما داره!تا نوید رو میبینه میشینند دو سه ساعت با هم فک میزنند!دیروز هم از موقعی که من رفتم همش سراغه نوید رو میگرفت و میگفت چرا نمیاد پس؟ساعت چند میرسه؟

خلاصه شام رو اوردند خوردیم و تا خرخره تو حلقمون کردند!واسه اون تعداد برداشته بود 25  30 تا سیخ کباب خریده بود و تو بشقابامون هی کباب میذاشت!نمیدونم کبابای البرز رو تست کردید یا نع؟لا مصب هر سیخ کبابش مث2 تا 2 نیم سیخ کباب معمولیه!حالا شما مجسم کنید این به زور 3 تا سیخ تو هر ظرف میذاشت و میگفت باید بخورید هر نفر چند تا کباب خوردند؟من که رسما مردم تا خوده صبح بسگی سنگین بودم...عادت دارند برنجاشونم با روغن حیوانی زیاد بخورند و ماست موسیر چرب و برنج چرب و کباب چرب و پسته و بادوم هندی چرب و شیرینی خامه ای چرب و پفک شور و چرب اینا چه بلایی سر بدن ما اورد تا صبح!یهنی تو یه شب راحت یکی دو کیلو چاق شدند همگی....ای تو روحشون

اخر سر با این تفاسیر 4  5 تا سیخ هم اضافه اومد و فرستادند واسه طبقه ی بالا که خواهر شوهرش هستش و طبقه ی بالاتر که مادر شوهرش هستند....

تا میز شام جمع شد نوید هم رسید و همه اون مخلفات هم واسه اون اوردند و نوید هر کاری کرد دید جز ته دیگ و یه سیخ کباب نمیتونه بیشتر بخوره واسه همین زود هم شامش رو خورد و اومد نشست پیش ما و یه ساعتی هم با علیرضا گپ زذ و خندیدند و فقط میگفت حیف که امروز کار داشتم دوست دارم دو سه ساعت بشینم کنارت و باهات صحبت کنم!

حالا از موقعی که از خونشون اومده بیرون گیر داده واسه جمعه اینا رو دعوت کن!هر چی میگم اینا 5 شنبه و جمعه هر هفته سالیانه زیاده دست جمعی میرند باغشون تو بومهن!تو سرما و گرما بار و بندیلشون رو میبندند و 50 نفر میشند میرند عشق و حال...ماهند این خانواده....اصن خانواده  شوهره گلناز نمونه شون خیلی کمه..سرشون تو لاک خودشونه...مهربون..خوشرو با آبرو...هوای عروسشون رو دارند...شما فک کنید اینا چه قدر ماشا الله خوبند که گلناز بعد این همه سال راضی نمیشه بره خونه ی مستقل!همیشه و همه جا با همند...

دیگه تا 12 شب هم اونجا بودیم و بعدش اومدیم سمت خونمون و منم که پاهام داغون بود و اصن نمیشد تکون بخورم!فقط از ماشین پیاده شدم و وارد اسانسور شدم و کفشامو همون جا در اوردم!

تا رسیدیم خونه فقط لباسامون رو عوض کردیم و ولو شدیم از خستگی...

|سه شنبه 29 بهمن1392| 12:52|سوگلی|



سلام دوستای گلم

شنبه بعد از اینکه وب رو اپ کردم رفتم ناهارمون رو گرم کردم و ساعت 4نوید اومد و ناهارمون رو خوردیم و تا شب هم سرگرم نت و کامنتا بودم و بعدش رفتم واسه شام واویشگا درست کردم و همین طوری که تی وی میدیدیم شاممون رو هم خوردم و بعد بفرمایید ش ا م هم لنگول لنگول رفتم نمازم رو خوندم چون به شدت زانو درد داشتم و عینه پیرزنا راه میرفتم....همیشه قبل پ ر ی همین بساط رو دارم و جونممم در میاد...

بعد از نماز صلوات فتح رو خوندم و به جرات میتونم بگم یکی از دعاها و صلواتایی که معجزه میکنه همین صلوات فتح هستش!درستش اینه که 40 روز بعد نماز صبح خونده بشه ولی من هر موقع وقت داشته باشم میخونم و خیلی عالیه....

همین طوری داشتم دعاهای مفاتیح رو میخوندم ولی حواسم به کوچه بود!قرار بود همسایه پایینیمون از مکه بیاد و منم که فوضول از ساعت 9 شب که چراغونی دمه خونه روشن شد پای پنجره بودم و ساعت 12 هم که رسیدند پشت شیشه عینه مشنگا هی اشک میریختم و میگفتم خدایا یه کاری کن منم بیام خونت رو ببینم!همچین گریه میکردم انگار خونه خدا استغفرلله دو تا کوچه پایین تره و رفتم دمه خونش و رام نداده!دیووووونه شدم بوخودا

دمه خونمون پر این پارچه های خوش امد گویی به زائراس و فقط یه پارچه توجهم رو شدید به خودش جلب کرد و دیدم روش یه شعر نوشته و بعدشم متن خیلی زیبا و آخرشم نوشتند از طرف همسایگان!من نمیدونم کی پول دادیم تا از طرف ما هم پیام خود شیرین بازی بذارند؟کی از طرف ما پیام تبریک از خودش در کرده یهنی؟همچین مینویسند شهد شیرین زیارت گوارای وجودتان که آدم میخواد بپوکه....حالا اینا که خعلی خوبه من هلاک اون صحنه ای هستم که حلقه گلای مصنوعی فسفری و نارنجی جیغ تو گردنه زائران محترم میندازند!چند بار این صحنه رو تو فرودگاه دیدم و فقط زمین رو گاز زدم از خنده....

حالا من به نوید گیر داده بودم به جای چراغونی بذار تو بالکن رقص نورم رو روشن کنم و کل کوچه عینه پارتی بشه همه ذوق ملگ بشند گفت نعععع جلب توجه میشه کرم نریز بچهههه!

خلاصه بعد از ابغوره گیری کرمم خوابید و اومدم رو تخت یه کم با گوشیم ور رفتم و خسبیدم....راستی تا یادم نرفته اینو بگم کههه دوستان عزیزی که شماره 912 منو دارند من تقریبا 2 هفتس خطم رو عوض کردم و ممکنه بفروشم حالا دقیقا مشخص نیست مامانم بهم اجازه نداد بفروشم و گفت شمارش رنده حیفه....وی چ ت و لاین و همه چی رو هم از گوشیم پاک کردم نمیدونم چرا یهو تارک دنیا شدم؟یهو زدم به سیم اخر و راه های ارتباطیم رو همه رو از بین بردم....

دیروز هم ساعت 9 بیدار شدم و اماده شدم نوید منو گذاشت سر خیابونمون و خودش رفت دنباله کاراش و منم رفتم تهرانپارس...

دیروز سر صبر یه آرایش خیلی لایت و تمیز کردم و ابروهامم پهن کشیدم و تیپ خانومانه زدم تا از در اومدم بیرون و نوید دید گفت بهههههه بهههههه چه قدر بهت میاد همیشه این تیپ رو بزن!اخه همیشه زود میره پایین و ماشین رو روشن میکنه و منتظر میمونه تا بیام واسه همین خیلیییی تعجب کرد که چی شده سوگل بعد چند سال جوراب پوشیده؟اخه بارونی و کیفم burberry ست کردم و کفشم و ساپورت و شالم مشکی بود و بعد جوراب سسکی از همین توری ها پوشیده بودم و زیر بارونیم هم یه لباس مشکی آستین بلند پوشیده بودم که آستینای اونم همه توری و گیپور بود و یه کم از زیر آستین های بارونیم مشخص بود و قشنگ با جورابام ست بود!واسه همین این تیپ شله قلمکارم از نظر نوید خیلی شیک اومد و ذوق ملگ شد...عینک آفتابیمم که خیلی سوسولی و پر نگین بود قشنگ حس بوقی پیدا کرده بود!

دیروزم از شانسم هوا خیلی گرم بود و اتوبان حکیمم که قیامتی بود از شلوغی!تازه 12 رسیدم خونه مامانم و سریع رفتم سر قابلمه و دو تا سیب زمینی برداشتم خوردم چون صبحونه نخورده بودم و داشتم میمردم از ضعف...از صبح فقط یه ابنبات و ادامس کوفت کرده بودم...

بعدشم جلو اشتهام گرفته شد و ناهار نتونستم بخورم...البته اگه نون بربری بود با تاس کباب خیلی حال میداد ولی چون با نون سنگک ابم تو یه جوق نمیره فقط کاهو زدم بر بدن...

بعد از ناهار هم رفتم بابام رو رسوندم در مغازه و بعدش اومدم خونه دنباله مامانم و تا 7 رفتیم پیش دوستش و از اونجا هم رفتیم بابام رو از دمه مغازه برداشتیم و اومدیم خونه شون....

تا رسیدیم من و بابام از خستگی بی هوش شدیم تا 10....نوید که اومد بیدار شدم شاممون رو خوردیم و ساعت 11 نیم هم اومدیم سمت خونه....

تا ساعت 2 بیدار بودیم و فک میزدیم بعدشم رفتیم بخوابیم که عاقا نیت های شوم داشت ولی اینقدر خسته بودیم همین طور که صحبت میکردیم خوابمون برد...یهنی شما فک کنید خستگی و مشغله در چه حد؟؟؟؟؟البته سرش بی کلاه نموند و جبران نمودند...

امروزم ساعت 10 بیدار شدم و میخواستم خونه بمونم ولی عمه محترم تماس گرفتند گفتند گلزار و مامان بزرگ و مامانت خونه ی ما هستند شما هم ناهار با نوید بیا!نوید گفت بعد 7 سال ما رو خونش دعوت کرده اونم بدون اطلاع قبلی؟من نمیتونم قرار امروزم رو کنسل کنم تو بزک دوزکت رو بکن و با اژانس برو سمت قلهک یه کادو بخر و برو خونشون...حالا نیدونم چیکار کنم؟برم یا نرم؟بعد 7 سال که نه پا گشا کرده و هر سری هم خواستیم بریم عید دیدنی ما رو خیلی شیک پیچونده کار درستیه که خودم رو سبک کنم؟الان در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته و چون مهمونای دیگم داره ما رو دعوت کرده!راستش قبلا برنامم این بود اصن خونشون نرم چون تاحالا همه رو دعوت کرده جز من و نوید رو!حالا نوید گیر داده من شوهرش رو دوست دارم میخوام شب بیام پیشش گپ بزنم زود کاراتو بکن برو!

در مورد وسایلی که عکسش رو گذاشتم من فک نمیکردم این همه از دوستان میز ها و مبل ها رو بخوان؟7   8 نفر شماره گذاشتند واسه مبل ها....4 نفر هم واسه کل وسایل و بقیه هم میز ناهار خوری رو میخوان!حالا من چه غلطی بکنم؟به یکی بفروشم بقیه ناراحت میشند!به خدا خیلیییییییی شماره گذاشتند با کی من تماس بگیرم؟

میشه یه فرصت کوچولو بهم بدید من خودم برم بازار مبل ببینم یه مبل کوچیک و جمع و جور با این قیمتای سرسام اور میتونم گیر بیارم یا نه؟قرار بود دیروز بریم ولی نوید تا 5 شنبه سرش شلوغه واسه همین یه فرصت خیلی کوچولو میخوام تا خبر قطعی رو بدم...بد بختی همه پشت سر هم شماره دادند یهنی با اولین کامنت باید معامله کنم؟عجبااااااا حراج کردنمونم عینه ادمیزاد نیست به خدا :))))

|دوشنبه 28 بهمن1392| 12:36|سوگلی|



سلام عسیسای من

5 شنبه بعد از اینکه روز نوشت رو نوشتم رفتم بزک دوزک کردم و ساعت 12 نیم مامانم اومد خونمون...

چون یه هفته خونه نبودیم و وقت نکرده بودیم میوه بخریم چند تا کیسه میوه خریده بود و واسمون اورده بود....ناهار هم البالو پلوی روز قبل رو اورد و خوردیم....

بعد از ناهار میوه شستم واسش اوردم و همین طوری که جدول حل میکرد خوابش برد و منم اومدم تو نت عکس اپلود کردم و به سختییییییی شد عکسارو بذارم!نمیدونم چرا جدیدا اینطوری شده بلاگفا؟

بعدش اومدم تو هال با مامانم نشستیم عمو پورنگ و مشنگ بازیاش رو دیدیم و ساعت 6 هم کارامون رو کردیم رفتیم بوستان...

اول رفتم واسه ولنتاین نوید یه عطر هات خعلیییییی توپ خریدم و مث شکلات کادوش کردند و خعلی ناناس شد..خودش گیر داده بود یه عطر مارک میخوام که موندگاریش زیاد باشه!ما هم اطاعت امر کردیم و واسش خریدیم...

بعد از اونجا هم رفتیم یه مغازه ای که همش ازش خرید میکنم و من و مامانم یکی یه مانتو واسه عیدمون خریدیم و منم یه لباس مشکی نیمه مجلسی واسه عیدم خریدم و فقط موند کیف و کفش و شلوار!اصن حوصله ندارم تو شلوغی های خفنه شب عید برم خرید!امسال هم بعید میدونم وقتم واسه ماهه اسفند آزاد باشه و ممکنه وقت سر خاروندن هم نداشته باشم..صد در صد قطعی شد خبر میدم...خیلی از مسایل هست که تو برناممون هست ولی همش در حد گ و ز هواییه و تا عملی بشه زمان میبره منم از اینکه از قبل پیش بینی کارارو بکنم خیلی بدم میاد دوست دارم انجام که شد بهدا بیام بگم...

خلاصه نیم ساعتی تو مغازهه ولو بودیم و بعدش فرشته اینا زنگ زدند گفتند ما هم بوستانیم بیاید ببینیمتون!دمه پله برقی قرار گذاشتیم و فرشته و امیر و طناز و خاله زهره و حمید(پسر خالم)اومدند و یه کم پیششون بودیم و بعدش رفتیم واسه ولنتاین بابام کفش خریدیم و ساعت 8 نیم هم اومدیم سمت خونه....

سر راه رفتم پنیر و خامه و کره و ماست و برنج و نون خریدم و اومدیم خونه...سریع واسه شام سبزی پلو درست کردم و به بابام گفتم سر راه ماهی تیلاپیا بخره و بیاره تا سرخش کنم....بابام ساعت 9 اومد و ماهی ها رو داد شستم و تو آرد و ادویه خوابوندم و سرخشون کردم...

من خودم به شخصه از قزل آلا بیشتر خوشم میاد چون چربیش کمتره ولی این ماهی هم خیلی عالیه و چون به صورت فیله هستش خوردنش خیلی راحته آما مصرف زیادش خوب نیست چون چربیش زیاده...

شام که اماده شد سالاد هم درست کردیم تا نوید رسید...واسمون یه جعبه کیک خریده بود و اورده بود...

شاممون رو خوردیم و بعدش بابام و نوید رو با کادوهامون سورپرایز کردیم و نوید خیلی از ادکلنش خوشش اومد ولی ناراحت شد که چرا وقت نداشته بره واسه من کادو بخره!این هفته به شدت سرش شلوغ بود و هر شب تا 11 درگیر بود واسه همین حتی 5 شنبه هم که قرار بود وقتش آزاد تر باشه ولی تا 9 کارش طول کشید و تا توی ترافیک برسه خونه شد ساعت 10 نیم!

طفلک از اول هفته میگفت میخوام واسه ولنتاینت یه گوشی خوب بخرم ولی گفتم نع عزیزم نمیخواد چیزی بخری بذار پول حسابی دستمون بیاد بریم آیفون بخریم الان نمیخواد خرج اضافی بکنی مخصوصا واسه این ماه که کلی هزینه های مهم داریم...

حالا گیر داده بود لوازم ارایش میخوای؟عطر میخوای؟شال میخوای؟گفتم نع بابا صبح که بهم پول دادی رفتم مانتو و لباس خریدم اینم میشه کادوی تو!مگه با پول تو نبوده؟؟؟؟؟

خلاصه اون شب گذاشتم حال کنه و عذاب وجدان نداشته باشه...بعدشم کیک و چایی زدیم بر بدن و ساعت 1 نیم هم خوابیدیم...

دیروز ساعت 8 بیدار شدم صبحونه ی بابام رو اماده کردم و خودمونم نشستیم باهاش صبحونمون رو خوردیم و ساعت 9 نیم هم رفت مغازه...

منم تا ظهر خیلی بی حال بودم و فقط وسط سالن ولو بودم...بعدش دیدم تنبلی فایده ای نداره...پاشدم واسه ناهار زرشک پلو با مرغ درست کردم و خونه رو هم تمیز کردم و جارو کشیدم و بعدشم مامانم سالاد درست کرد و کارامون که تموم شد نشستیم پای تی وی تا بابام ساعت 3 رسید خونه و ناهارمون رو زدیم بر بدن...

بعد ناهار هم خیر سرم اومدم بکپم ولی اینقدر صدای ضرضر تی وی اومد و صدای عمو پورنگ تو گوشم پیچید که بد خواب شدم و بعدشم رفتم تو اتاق بخوابم یهو گلی زنگ زد که دارم میام اونجا!از سر درد داشتم روانی میشدم!

کلا نزدیکای بهار که میشه هم بی حال میشم هم اعصابم حساس تر میشه و زود قاط میزنم!امسال که ماشا الله پیشواز این حالتای ت خ م ا ت ی ک رفتم و همین طوری نشستم الکی الکی اشکم میاد...دیروز تا شب همین طوری که صحبت میکردم با اینکه ریلکسم بودم ولی اشکم میومد و بد بختی بند هم نمیومد!سر دماغم قرمز شده بود و تابلو بودم...

دوست داشتم تنها باشم و نهایتا مامانم اینا پیشم باشند ولی وقتی با سر درد بیدار شدم و دیدم گلی اومده و الان این صورت قرمزه منو میبینه خیلییییییی عصبی شدم!مخصوصا خانواده ی ما که از کاه کوه میسازند!

وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم گلی چیپس و پفک خریده اورده و نشستند وسط سالن دارند هله هوله و میوه و هندونه میخورند!هر کاری کردند بیا هندونه بخور گفتم نع فقط دارم از سر درد میمیرم...

امسال بسگی سال گندی واسم بود و درگیری فکر زیاد داشتم به شدت ضعیف شدم و دست و پاهام و سرم همش درد میکنه...ققط دارم لحظه شماری میکنم عید بشه و امسال تموم بشه....وااااااااااااای امسال من چی کشیدم یهنی واسه سنگ تعریف کنم سرویس میشه...از همون فروردینش واسه من بد بود تا الی آخر....

همش درگیری فکری...ریسک....تصمیمای خفن که فقط کافی بود یه تصمیم استباه و احساسی گرفته بشه تا همه چیز به ف ا ک بره!

دیروز هم یاد یه سری کارا افتاده بودم و الکی زار میزدم.وقتی فکر میکنم میگم یعنی واقعا من بودم تا تونستم این شرایط رو بگذرونم؟ظاهر زندگیه همه خیلی آروم و زیباست ولی داخلش که میریم میبینیم وای عجب خر تو خریه...عینه زندگیه من....همه میگند اوه اوه سوگل چه زندگیه ای داره 2 تا 2 تا خونه و ماشین و کوفت و زهر مار...شوهرشم که همش به حرفشه ولی نمیدونند خونه ای که توش آرامش مطلق نباشه به درد نمیخوره...نمیدونند همین حرفایی که باید به شوهر فهموند تا قدم اشتباه بر نداره چه انرژیی از آدم میگیره....

ادم یه حرفی رو به بچه میزنه اگه متوجه نشه یکی میزنه تو سرش تا یاد بگیره و دیگه هم از یادش نمیره ولی همه ی خانومای متاهل این حرف من رو درک میکنند که وقتی بخوای به یه مرد که طبیعتشون لجبازی و مغرور بودنه چیزی رو توجیه کنی و یاد بدی پدر صاحابت در میاد...

اکثره مردها فکر میکنند هر کاری که میخوان انجام بدند درسته و ظاهر قضیه رو میبینند و حسابی میتازونند!اینقدر تخته گاز میرند تا بالاخره خ ا یه بسوزونند!اون موقعست که این سوزش دودمان خانوما رو هم به باد میده....

واسه همینه امسال اعتراف میکنم با تموم وجود سرویس شدم.شاید پارسال این موقع اگه بهم میگفتند قراره سال آینده این مشکلات واست پیش بیاد همون جا سکته میکردم!ولی خودمم هنگ کردم وقتی دیدم سوگله یکی یدونه ای که تا یه سرفه میکنه ننه باباش میان بالا سرش و کلی هواشو دارند یه روزی جلوی یه مشکلات و تصمیمات کوتاه بیاد....من فقط چون به سال جدید امید دارم و ایمان دارم سال خوبیه واسم این یه ماهه رو دارم تحمل میکنم.اووووووف

تا پارسال میومدم تو همین وبلاگ همه چی رو با بچه ها در میون میذاشتم ولی وقتی دیدم نع اینجا هم راحت نیستم و آشناها میان میخونند دیگه تصمیم گرفتم همه چی رو تو خودم حلاجی کنم و به کسی نگم!فک کنم آدم فقط تو قبر خودش تنها باشه البته اگه اونم قبر دو سه طبقه واسش در نظر نگیرند مگرنه هر قبرستونی بریم یه اشنا و فوضول هست بخواد بیاد جیک و پیکت رو بفهمه و همه جا جار بزنه...

گلی اینا میخوان برن ترکیه ویلا بخرند بهش گفتم تو رو خدا این هفته ویلا رو برید اوکی کنید تا عید فقط یه پول هواپیما داشته باشیم و یه ماه بتونیم بیایم ترکیه فقط ساکت و صامت بشینم و بتونم آرامشم رو به دست بیارم...وااااااااااای اگه اون پولی که بابام واسه سال آینده بهم قولش رو داده بهم بده به خدا در اولین فرصت منم میرم 100 تومن میدم یه ویلای مبله شده تو ترکیه میخرم و اکثره موقع ها همون جا پلاسم...

فک کن ادم بره 100 میلیون بده یه ویلا تو شمال بخره اونم بدون مبل و وسایل بعد هر موقع میخواد بره دو سه روز ریلکس بشه و از هیاهو به دور باشه 4 تا ماشین از فک و فامیل رو سرش خراب بشند و اون چند روز از مهمونا پذیرایی کنه!عمرااااا

خلاصه دیروز رو موده پاچه گیری بودم با اینکه بابا اینا واسه ولنتاینم کادو و ریمل خریده بودند ولی اصن شارژ نشدم...

بابام قرار بود بره بوستان کفشش رو عوض کنه چون واسش کوچیک بود واسه همین من و نویدم اماده شدیم باهاش رفتیم چون نمیدونست از کدوم مغازه واسش کفش خریدیم...

زود اماده شدم و رفتیم بیرون و مامان اینا هم موندند خونه...منم چون حوصله پذیرایی و ظرف شستن نداشتم بی خیال خونه شدم و زدم بیرون...

رفتیم بوستان بابام کفشش رو عوض کرد و نویدم واسه گوشیش لایه محافظ خرید و بعدشم اومدیم از دمه خونه نوشابه و تخم مرغ و یه سری خرت و پرت خریدیم و اومدیم خونه....

تا رسیدم واسه شام چون نوید گیر داده بود دمپختک درست کردم و ساعت 9 هم پسر عمم اومد دنباله گلی و هر چی اصرار کردم شام بمونه گفت بهداد دمه در منتظرمه...

گلی رفت و ما هم شاممون رو خوردیم و فیلم هوش سیاه رو هم دیدیم و مامان اینا هم ساعت 10 نیم رفتند خونشون و منم یه کم پای نت بودم و بعدشم زود رفتم خوابیدم...

امروزم از ساعت 6 صد بار از خواب پریدم و پاشدم چایی دم کردم و صبحونه نوید رو اماده کردم...ساعت 12 هم نوید رفت بیرون واسه پرینترش جوهر بخره و منم تو این فاصله اومدم وب رو آپ کنم و برم سر وقت ناهار....

راستی اینو یادم رفت بگم من از همه جهات عکسای وسایل رو گذاشتم...ظاهر و باطنش همینا بود...هیچ کدوم زدگی و خرابی نداره فقط دو تا کشوی اول میز آرایش ریلش کج شده باید بدم درستش کنند مگرنه مبلا که اصلا زدگی و رنگ رفتگی نداره میز ناهار خوری هم همین طور....

یه سری از دوستان تو کامنت خصوصی سوال کرده بودند این مبلا با میز های اطرافش این قیمته؟اخهههه قفونتون بشم الان یه جا کفشی 200 تومنه من این سرویس به این کاملی و تمیزی رو تازه با این میزهایی که 500 خریدم بدم 1 میلیون؟دوستانی که میز ها رو هم میخوان 400 رو قیمت مبل میره....

تخت یکنفره خوشخواب هم داره که کاملا سالمه و 40 50 تومن هم خوشخوابش هست...

یه سری دوستان هم آدرس میخواستند!آدرس رو من اجازه ندارم تو نت پخش کنم چون خیلی از دوستان رو ندیدم و نمیشناسم!تمامه وسایل همینی هست که تو عکس مشخصه....نحوه ی پرداختشم اینطوریه که پول کارت به کارت به حساب ریخته میشه و یه مقداری از پول پیش خودتون میمونه تا وقتی که بار به دستتون برسه....اگه راضی بودید و دیدید مشکلی نداره بقیه رو هم به حساب میریزید...اینم واسه دوستانی که شک دارند یه موقع وسایل خراب باشه!همتون در جریان هستید که 1 سال و خرده ایه من مبلارو خریدم و ازشم استفاده ی زیادی نکردم ..واسه جهازم نیست که واسه 6 سال پیش باشه واسه همین خیلی نو و تمیزهههه!

خلاصه تا 4 5 روز تو نت هست واسه فروش...کسی دوست داشت در خدمتم اگرم نشد که مث مبلای قبلیم تو جمعه بازار و محل آگهی میدم....

در مورد بلور و کریستال ها سوال کرده بودید باید بگم که یه سرویس کامل چینی دست نخورده سفید سرمه ای با دور طلایی دارم که اونم از نصف کمتر میدم...

لیوان و فنجونای بلور دارم که استفاده نشده آما جعبه نداره چون تو کابینت از همون اول چیده شده....

چیز خاصی لازم دارید بهم بگید اگه خودم داشتم واستون عکسش رو میذارم چون الان واقعا یادم نیست بالای کمدهام چند تا جنس آکبند و استفاده نشده دارم...از بعد پا تختی کلا وسایلم رو گذاشتم بالای کمد و بهشون دست نزدم....فقط میخوام کل خونه رو سبک کنم....تازه چه قدرم پرده دارم ولی اندازه های دقیقش رو نمیدونم..همشون زیر یه سال استفاده شده و کرم تنوع داشتم و زود عوضشون کردم :)))....

|شنبه 26 بهمن1392| 13:57|سوگلی|



عکسای وسایلی رو که گفتم رو تو ادامه ی مطلب میذارم ....سوالی بود در خدمتم :)عکسا رو به صورت لینکی گذاشتم فقط باید کپی کنید و ادرسش رو بذارید به جای ادرس سایت و بذارید لود بشه...


Continue
|پنجشنبه 24 بهمن1392| 16:13|سوگلی|



سلام دوستای گلم...

وای چه قدر دلم واسه نوشتن تنگ شده...دو هفتس اصلا سر به وبلاگم نزدم و از یه لحاظ خوب خوبیش این بود که از نت دور بودم و یه خرده به کارای مهم تر رسیدم ولی از یه نظر ادمی که چند ساله تو نت سرگرمه خیلی سختشه بتونه دور نت رو خط بکشه!منم برنامه نداشتم دیگه نت نیام و خیلی ساده شرایطی پیش اومد که دو هفته نتونستم بیام حتی به بلاگم سر بزنم!

سه شنبه هفته ی پیش همون روزی که برف شدید اومد یادتونه؟همون روز وقتی بیدار شدم دیدم دمه خونمون از برف پر شده و مه هم بود و خلاصهههه خیلی شدید بود و هر چی هم به نوید اصرار کردم نرو بیرون شب نمیتونی از این سر بالایی بیای بالا گفت نع کارم مهمه نمیشه به تاخیر بیفته!

بعدشم گفت شب تا دیر وقت بیرونم تو هم اماده شو برو خونه مامانت تا شب تنها نمون!منم از ترس اینکه تو این محلمون که از همه جا بیشتر برف میاد گیر نکنم اماده شدم و نوید منو گذاشت میدون پونک و رفت دنباله کاراش!

نیم ساعت صبر کردم تا ماشینای خطی رسالت اومدند و سوار شدم!یهنی داشتم قندیل می بستم....

تا وارد ماشین شدم جلو نشستم و خیلی ریلکس کفشامم در اوردم وپاهامو گذاشتم جلوی بخاری تا گرم بشه چون بی حس شده بود...

دو ساعت تو راه بودم تا رسیدم تهرانپارس و بابام اومد فلکه اول دنبالم....بعدش رفتیم در مغازه بابا و یهو ویرم گرفت یه سری وسایل بردارم و ست اشپزخونه رو به کلی تغییر بدم و همه وسایل رو آبی فیروزه ای بکنم!دیگه از ست سرخابی خسته شدم....

یه کیسه پر از دستمال اشپزخونه و سینی و جا قاشق چنگال فیروزه ای گرفته تا جا شکری و سبد و آبکش و کاسه های آبی!به روح و روانم حال دادم اساسی...عاقا چشمتون روز بدنبینه از همون روز گیرم افتاد رو وسایل آبی!تو این مدت خودم رو جررررر دادم بسگی دنباله چیزای تزئینی فیروزه ای گشتم!

اون روز هم رفتم خونه مامانم و هانی اینا هم دعوت بودند...تا عصر خونه بودیم و بعدش هانی گفت یه جایی سراغ دارم با ما آشناست و هر چی بخری کلی بهت تخفیف میده و هفتگی پولش رو میگیره!گفتم من تازه از قسط فرنوش و رو تختیا راحت شدم میترسم ریسک کنم!گفت حالا بیا جنساشو ببین اصن شاید چیزی نپسندیدی!گفتم تو یه در صد فک کن من چیزی خوشم نیاد!

خلاصه با یه بد بختی از رمپ پارکینگ مامان اینا اومدم بالا چون برف نشسته بود خفن!البته تهرانپارس نسبت به سمت خونه ی ما اصن برفی نمیومد!صبح دمه خونمون رو دیده بودم وحشت کرده بودم بسگی برف نشسته بود و انگار کولاک میخواست بشه...

رفتیم مغازه ی دوست هانی و یه ست 4 نفره ظرف غذا خوری و فنجون و پیش دستی برداشتم خیلی ناناس!خودش سفید بود و دورش پر از گلای قهوه ای و آبی فیروزه ای!اصن یه لحظه عاشخش شدم و خر شدم...

یه ظرف میوه خوری هم برداشتم و مامانه فلک زده ی من خجالتم داد و حساب کرد و منم واسه اینکه اونجا یه حسابی داشته باشم 50 تومنش رو نگه داشتم و گفتم تو حساب بذاره تا بعدا بهش پولش رو بدم...

بعد از اونجا هم رفتیم دنباله مامان بزرگم و رفتیم خونه مامانم....تا شب با این باربد زلزله سرگرم بودیم و ساعت 9 هم عمه گلزار و مهدی و بابام اومدند و ساعت 10 نیم هم نوید رسید و خدارو شکر خیلی هم خوش گذشت چون این باربده نسناس گیر داده بود همه باهاش برقصند و ما هم که چایی معطل قند رفتیم وسط و مدل جواتی باهاش رقصیدیم...

شب هم به دلیل اینکه برف شدید شده بود و مطمئن بودیم دمه خونمون برف بدتره مجبور شدیم بمونیم...عاقا موندن همانا و تا یه هفته پلاس شدن همان!اصن جنبه زیر خط فقر....

روز بعدش که برف شدید تر شد و اصن نشد برم خونه ولی نوید نباید فاصله بین کاراش میفتاد و ناچارا هر روز میومد سمت غرب و منم تا وقتی برگرده از استرس پدرم در میومد!

من نمیدونم چه طلسمی بود هر موقعی میخواستیم بیایم یه چیزی پیش میومد و شب تو خونه مامان اینا موندگار میشدیم!دو سه روز اول واسه برف زیاده دمه خونمون بود که میترسیدیم تو کوچه لیز بازار باشه ولی چند روز بعدشم واسه این بود که همش بساط ولگردی جور میشد!

روز دوم که خونه مامان بزرگم بودیم تا شب!ناهار هم کلم پلو درست کرده بود بسیووووور خوشمزه!شب هم بابام شام خرید و اورد خوردیم و ساعت 12 هم اومدیم خونه...

روز سوم خونه هانی دعوت بودیم و عصری رفتیم خونشون و تا 12 شب هم اونجا بودیم و خوش گذشت....

روز چهارم که جمعه بود با برو بچ رفتیم میدون شوش و از صبح تا عصر خودمون رو کشتیم بسگی راه رفتیم...جنسا همه زیر قیمت و همه چی این حراجیا اورده بودند و انصافا بعضی جنساشون هم خیلی شیک و قیمت عالی بود!دست هر کدوممون یه سری کیسه و جنس بود انگار فردا سال تحویله!دیگه اخر سر دیدیم دستمون داره میشکنه یه گاری اجاره کردیم اونم عینه گوشت قربونی دنبالمون میومد!خدایی هم خسته کننده بود هم خیلی با مزه بود...((راستی اینو یادم رفت بگم دو شنبه هم رفتیم بازار و با نوید و مامانم و گلزار خیلی خوش گذشت!تو تیمچه چه قدر چرخیدیم و حال داد!یه سری خرید کردیم و گلزارم واسه هانی پرده خرید و بعدش رفتیم مسلم ته چین و باقالی پلو خوردیم و چه قدر اونجا از دست گلناز خندیدیم!تا دید ما بازاریم بسگی شکمو هستش از قلهک با مترو اومد بازار تا از مسلم ته چین بخره و بخوره و باز برگرده خونشون!ادم به این بیکاری دیده بودید؟چه قدر با گلزار مسخره اش کردیم :)) ))

دیگه تا ساعت 2 اونجا بودیم و ساعت 3 هم رسیدیم دمه خونمون رفتیم کباب خریدیم و اومدیم خونه خوردیم و بی هوش شدیم تا ساعت 6...

بعدش از صدای در بیدار شدم دیدم نوید اومده خونه!از بعد ناهار رفته بود بیرون و دو سه ساعته برگشت خونه....

یکی دو ساعت هم همین طوری پای تی وی ولو بودم و بعدش منه پر رو اماده شدم با نوید رفتیم دلاوران تا 10 شب جلون میدادم!هوا خعلی سرد بود ولی با این حال چشم سفید تر از این حرفام و پدر خودم و نوید در اومد بسگی این مغازه اون مغازه سرک کشیدیم...

بعدشم اومدیم خونه مامانم و شام دمپختک خوردیم و 12 هم خسبیدیم...حالا این وسط نیت های شوم نوید یه طرف مقاومت های سر سختانه ی من واسه حفظ ابرو یه طرف این مامان بابای من عینه دزدگیر بودند اصن تکون میخوردم میومدند بالا سرم میگفتند چیزیت شده؟چیه؟سرما خوردی؟اصن یه وضی بود...

اخر یه شبش رو پیچوندیم و البته چون بنده نماز میخونم و به خاطر بوق نمیتونم از نماز صبحم صرف نظر کنم چون حال و هوای توپی بهم میده فقط نوید رو به نیت شومش رسوندم و از یه ترفندایی استفاده کردم تا خودم درگیر موضوع نشم و بتونم به نمازم برسم!خعلی ضایعس ادم نصف شب بره صدای شیر اب رو در بیاره و دوش بگیره!واسه همین یه استغفرلله گفتیم و کارای بوقی که به خودم لطمه بزنه انجام ندادم!بهله اینجوریاس..تسبیح من کو؟؟؟؟؟؟

شنبه هم از صبح گلی اومد خونه مامانم و ناهار هم خورشت کرفس خوردیم و عصر هم رفتیم هفت حوض...خیلی اون شب رو دوست داشتم چون گلی پایه بود و خوش گذشت...اخر سر رفتیم کباب ترکی پرسی خریدیم و تو مغازه زدیم بر بدن و گلی و مامانم قارچ سوخاری و سیب زمینی خوردند و همه کباب ترکی موند بیخ ریش خودم و منم واسه نوید لقمه گرفتم و اوردم بخوره...خیلی تو ساندویچیه خوش گذشت بسگی چرت و پرت گفتیم و مسخره بازی در اوردیم...

بعد از اونجا هم رفتیم دنباله بابام و اومدیم خونه....گلی ساعت 11 رفت خونشون و منم میخواستم برگردم ولی گلزار گیر داده بود یکشنبه بیا خونه مامان بزرگ میخوایم بساط آبگوشت خوری راه بندازیم واسه همین باز هم موندگار شدم...

یکشنبه خونه مامان بزرگم بودیم و تا عصر با گلزار و مامان بزرگم تنها بودیم و ساعت 6 هم هانی اومد و بساط عصرونه اماده کردند و نشستند نون بربری تازه و پنیر تبریز و سبزی و خامه اوردند و زدند تو رگ آما من چون حساسیت به پنیر دارم نخوردم و یه چند تا لقمه نون و خامه خوردم ولی این باربد سرویسم کرد بسگی اذیتم کرد...همه جارو خامه ریخته بود و منم بد وجود اصن کوفتم شد...

تا شب اونجا پلاس بودیم و بعدشم اومدیم خونه و چون نوید خسته بود شب هم باز موندگار شدیم....

دوشنبه هم از صبح اماده شدیم و نوید مارو گذاشت دمه خونه  گلی و خودش رفت به کاراش برسه...یهنی شما ببینید ولگردی تا چه حد؟هر روز بی خودی برنامه میذاشتیم واسه ولگردی...

خونه گلی هم خوش گذشت و عصر هم رفتیم بوستان گلی ترشی خرید و یه گشتی هم تو شهروند زدیم و اسنک و ذرت هم خوردیم و یه دو سه ساعتی ولو بودیم...بعدشم ماشین گرفتیم مارو رسوند دمه خونه گلی....

وقتی رسیدیم مامانم و گلی رفتند تو اشپزخونه و واسه شام ماکارونی درست کردند و منم نمازم رو خوندم ولی نشسته!به قدری پاهام درد میکرد اصلا نمیشد تکون بدم...مامانم اینا چه قدر مسخرم کردند و بهم گفتند عینه پیرزنا نماز میخونی....

شب هم تا دیر وقت اونجا بودیم و نویدم تو ستارخان کار داشت و چون دیر میرسید گفت شامم رو بیار خونه...مامانم اینا منو گذاشتند دمه خونه و نوید هم همزمان رسید و خلاصه طلسم شکسته شد و ما برگشتیم خونمون...

تا در خونه رو باز کردم دیدم هی وایه من نوید هر بار که خرید میکردم و میدادم واسم بیاره خونه همه رو گذاشته جلوی در و خونه به کلی بهم ریخته بود...

اون شب بعد یه هفته دوری دقیقا مشخصه چی پیش اومد واسه همین قابل عرض نیست و سه شنبه هم از صبح تا 9 شب زیر و روی خونه رو سابیدم تا شد عینه خونه ادمیزاد!پر خاک و کثیفی بود و حالم از ریخت خونه بهم خورد...فقط 4 سری لباس شستم و چه قدر زمینا رو سابیدم...داغون شدم رفت...

کارم که تموم شد رفتم دوش گرفتم و نمازم رو خوندم و بزک دوزکم رو کردم تا نوید اومد و شام رفتیم بابی ساندز و خیلی فاز داد چون هم خسته بودم هم گشنه فقط تنها چیزی که میتونست حال منو جا بیاره یه غذای گرم و اماده بود...رفت و برگشت هم تو ماشین ولو شدم و اهنگای قدیمی م ه س ت ی رو گوش دادم و اصن جوووون گرفتم بسگی عاشقه اهنگا و صداشم....

ساعت 12 نیم هم اومدیم خونه و خسبیدیم و دیروز هم میخواستم خونه بمونم و به کارای فرهنگیم رسیدگی کنم آما گلی گفت وقت دکتر دارم بیا خونمون با آژانس بریم خونه مامانت و عصر هم برم دکتر!مشنگ خونشون جنت آباده ولی از دکتر چشمی که فلکه دومه تهرانپارسه وقت ویزیت میگیره!

صبح اماده شدم نوید منو گذاشت دمه خونه گلی و دیر رسیدم آژانس منتظرم وایستاده بود...تو راه هم با دختر عمه به وسیله ی تانگووو تا خوده تهرانپارس ضرضر کردم و سره راننده آژانسه رفت بسگی فک زدیم...

تا رسیدیم مامانم ازمون پذیرایی کرد انگار از سفر برگشتیم!همچین ولو شده بودیم و مامانم شیرینی و چایی تو حلقمون میکرد ما هم خر کیف....

ناهار هم آلبالو پلو خوردیم و تا ساعت 4 هم خوابیدیم و بعدش مامان و گلی رو دمه مطب گذاشتم و رفتم بابام رو در مغازه رسوندم و بعدش برگشتم دمه مطب و نیم ساعت منتظر موندم تا کارشون تموم شد و اومدند...

بعد از دکتر هم گلی میخواست مامان بزرگم رو ببینه و منم سر خر رو کج کردم سمت خونه مامان بزرگم و تا 7 نیم اونجا بودیم و بعدش رفتیم از فلکه سوم سیر و سبزی و کرفس و کلم بروکلی و کاهو خریدیم و اومدیم تو ماشین گذاشتیم و رفتیم دنباله بابام و ساعت 9 هم برگشتیم خونه مامانم...

واسه شام سوسیس و کلم بروکلی سرخ کردم و تا ساعت 10 نیم منتظر شدیم تا نوید اومد و شاممون رو خوردیم و ساعت 12 هم اومدیم گلی رو گذاشتیم خونشون و خودمون هم اومدیم خونمون...

تا رسیدم از خستگی بی هوش شدم و صبح از از ساعت 8 بیدار شدم و نوید گفت امروز برو خونه مامانت اینا چون تا شب نیستم!گفتم امروز رو میخوام خونه بمونم به کارام برسم و یه عالم لباس تا نشده دارم!گفت هر طور راحتی حد اقل به مامانم بگو بیاد تا تنها نباشی!

زنگ زدم به مامانم گفتم بیا اینجا!اونم یه کم ناز کرد و بالاخره گفت باشه میام بذار کارامو بکنم تا ظهر میام!منم تا مامانم و بعدشم گلی نیومدند اومدم وبلاگ رو اپ کنم و بعدش برم به کارای خونه برسم...بازم شرمنده بابت تاخیر این دو هفته....بر میگردم و جواب کامنت های دوستای گلم رو میدم...

راستی یه سری اجناس فروشی هست کسی چیز خاصی لازم نداره؟ایشا الله اگه سرم خلوت شد تا شب عکس یه سری از وسایل رو میذارم تا ببینید...از سرویس اشپزخونه و ظرف و ظروف هست تا مبل و ......!

|پنجشنبه 24 بهمن1392| 11:32|سوگلی|



سلام عسیسای من...

بعد از چند روز تازه همین الان تونستم بیام با خیال راحت روز نوشت بنویسم...نمیدونم چرا اینقدر روزها کوتاه شده و کارا زیاد؟کی بشه بهار و تابستون بشه تا من یه کم عخش کنم...

یکشنبه مث همیشه اماده شدم و رفتم سمت تهرانپارس اونم با تاکسی!بنا بر دلایل شخصی تا یه مدت محدود ماشینم دست نویده و بعد از اونم قراره تغییر و تحولاتی پیش بیاد که از الان نمیگم چون معتقدم آدم کاری رو که هنوز انجام نداده نباید جار بزنه چون همش  گ و ز هواییه!

گلی هم یکشنبه میخواست بیاد خونه مامانم و گفت نوید بذارتت دمه خونمون و با اژانس بریم خونه مامانت ولی قبول نکردم و با تاکسی زودتر رفتم هفت حوض و کیفی بافتی که واسه خودم خریده بود رو به مامانم دادم بره رنگش رو عوض کنه....مامانم هر کاری کرد که عصر بریم گفتم نع تا گلی برسه ما هم به کارمون برسیم!

بعدش بابام مارو گذاشت خونه و یه ربع بعدشم گلی اومد...ناهار هم چون ویار رشته پلو داشتم مامانم زحمت کشیده بود و رشته پلو درست کرده بود تا خیر سرمون سر رشته ی کارا دستمون بیاد!

بعد ناهار هم واسه مامان اینا تو همشهری دنباله خونه گشتم و چند جایی هم تل زدم و شماره دادم تا بهمون خبر بدند...من نمیدونم چرا اکثره این املاکی ها و مشاورین املاکی دوست دارند لاس بزنند و خیلی صمیمی صحبت میکنند؟جدا فازشون چیه؟یکیشون ازم پرسید چند نفرید؟گفتم 2 نفر!گفت زوجید؟گفتم واسه مامانم میخوام!خودشو جر داد بسگی خندید و گفت شما و مامان زوجید؟گفتم باهوش من واسه خودم نمیخوام!مشنگ خیال کرده بود من و ننه فاطی هم ج ن س بازیم و میخوایم به عنوان زوج با هم زیر یه سقف باشیم...

بعد از تل نیم ساعت خوابیدم و بعدش اینقدر موبایل مامانم زنگ خورد خوابم کوفتم شد و به بنگاهی ها جواب دادم و چند تا آدرسم گرفتم...

ساعت 6 به همراه مامان و گلی رفتیم بیرون و یه جایی از خونه ها آدرسش خیلی داغون بود و مامانم خیلی ریلکس گفت من از این خیابونای اطراف نه بالاتر میرم نه اون ور تر پس سعی کنید جای خوب واسم گیر بیارید!فقطم در یه صورت راضیه بالاتر از این خونه بره کههههه یه واحد خوب تو شهرک امید گیر بیاره!جل الخالق...

واااااای یه خونه رفتیم ویلایی بود و یه زن و شوهر جوون(تازه عروس داماد بودند)زندگی میکردند و تا زنه در رو باز کرد خونشون بو نخود میداد!من که دمه در وایستادم و نرفتم تو و به زور گلی و مامان رو فرستادم!اینقدر سر این خونه با گلی اینا خندیدیم که تابلو شدیم جلو مردم...

بعد از اونجا هم رفتیم از فلکه سوم سیر تازه و رنگ غذا و کرفس و ادویه و نعناع جعفری و کلم بروکلی خریدم و مامان وگلی هم خریداشون رو کردند و بعدشم رفتم شامپو از داروخانه خریدم و تو همون جا دوست مامانم رو دیدیم و یه ربعی هم با اون فک زدیم و بعدشم اومدیم سوار ماشین شدیم...بابام ماشینش رو در اختیارمون گذاشته بود...

بعد از اونجا رفتیم دنباله بابام و تا مغازه رو جمع کنه منم یه دید تو مغازه زدم و دیدم آخخخ جووووون سرویسای قابلمه چدنی در استیل اورده!پرسیدم چنده؟گفت 350!گفتم با ما چند حساب میکنی؟گفت بردار ببر...گفتم نع تو دفترت حساب کن ببین قیمت اخرش چنده تا توی چند تا قسط بهت پولشو بدم!بیچاره تو عمل انجام شده قرار گرفت و رفت یه جعبه قابلمه اورد و بهم داد...خیلیییییییی بدم میاد قابلمه هام تفلونش خراب بشه!تابستون مارک ماتکس خریدم 380 تومن ولی سر دو ماه خراب شد و چون دو سری هم واسه خودم هم واسه مامانم خریده بودم زنگ زدیم و جیغ و ویغ کردیم آما ترتیب اثر داده نشد همین روزاس مامانم خونشون رو بریزه چون بد جوووووور قاط زده سر پوله قابلمه ها...

بعد از اینکه قابلمه ها رو گرفتم میخواستم دو مدل قالب ژله هم بپیچونم ولی خجالت کشیدم و گذاشتم واسه سری بعد!طفلکا با اینکه نزدیکه عیده و مث هر سال باید خیلی شلوغ باشه اما کارا کساده و تک و توک مشتری میاد...

بعد از اونجا بابام رو سوار کردیم و اومدیم خونه و واسه شام یه تابه پر از کلم بروکلی سرخ کردم و وقتی نوید اومد یه عالم کلم بروکلی و سالاد زدیم بر بدن و مامانمم حرصش گرفته بود چون همه رشته پلوهاش رو دستش باد کرد!اخه کی کلم بروکلی به این خوشمزگی رو ول میکنه برنج بخوره؟؟؟؟؟؟

شاممون که تموم شد یه کم تی وی دیدیم و بعدش اماده شدیم اومدیم سمت خونه و گلی رو رسوندیم و خودمون هم اومدیم خونه...تا رسیدیم چند تا قرص انداختم بالا و خوابیدم...

دوشنبه هم خیلییییی تکراری گذشت و به خاطر موشکولات ماهانه بی حال افتاده بودم و ناهارم نتونستم بخورم و نوید هم واسه خودش کباب خرید وناهارشو خورد...

بعدش یه سر رفت بیرون به کاراش برسه و موقع برگشت گفتم ضعف دارم یه کم کالباس بخر خالی بخورم تا شام درست کنم...

وقتی اومد دو تا پر کالباس خوردم و یه کم ولو شدم و ساعت 10 هم پاشدم خورشت کرفس گذاشتم و ساعت 11 نیم هم شاممون رو خوردیم...خورشت کرفس با نعناع جعفری بسیووووور بی مزه هستش و اصلا حال نکردم!خورشت کرفس فقط و فقط با سبزی قورمه و  کمی نعناع خشک بی نظیر میشه و کلی لعاب میندازه نه با نعناع جعفری!

بعد از شام هم خوابیدیم و دیروز هم بساط ولگردیمون جور شد!ساعت 10 نوید منو گذاشت دمه تاکسی های مترو صادقیه و خودش رفت به کارش برسه...

منم با مترو رفتم ایستگاه امام خمینی و با مامانم قرار گذاشتم به همراه عمه گلزار و خانوم دکی(دوستش همون خانومه که خیلی ماههه)رفتیم بازار!خیلییییییی خوش گذشت و تو بازار کفاشا و تیمچه کلی ول گشتیم و چه قدر هم شلوغ بود!از دمه عید بدتر بود و همه توی هم می لولیدند!

منم که رفته بودم رو دنده ی پول دوستی و هر چی هم میدیدم دلم ضعف میرفت اما دلم نمیومد چیزی بخرم فقط واسه نوید 4 تا پیژامه خشگل(چون رنگ هاش مشکی و نوک مدادی بود خیلی خوشم اومد مث این قدیمیا آبی و قهوه ای نبود)خریدم و بعدشم زردچوبه های خیلی خوبی داشت که یه بسته خریدم چون تازه از دمه خونه مامان خریده بودم  با یه جفت از این دستگیره هایی که به دسته قابلمه میذارند تا دست نسوزه!همین...

ولی چه چیزایی تیمچه داشت!از پرده های فوق العاده شیک داشت تا ظرف و ظروفی که من دیوووونه شدم وقتی طرحاشو دیدم!یه ست ظرف غذاخوری و سوپ خوری دیدم چه قدر شیک بود!پرسیدم چند؟گفت 1 میلیون و 200!خدایی اگه پول داشتم همه رو میدادم تا اون ست رو بگیرم بسگی خشجل بود!هر کی رد میشد میگفت وااااااای ظرفارو ببین چه قدر نازه!منم که هلاککککک شدم بسگی نگاش کردم...

یه ست کارد چنگال میوه خوری هم دیدم که خیلی خوشم اومد و قیمت کردم گفتند 6تاش میشه 360!همه دسته هاش نگینای براق داشت و خیلی مجلسی بود ولی اون قیمت نمی ارزید!کلا امسال بازار جنساش خیلی شیک ولی گرون بود....

بعد از کلی دید زدن مامانم پیراشکی خرید خوردیم و بعدش خانوم دکی پرده واسه اشپزخونش خرید و گلزارم واسه عروسش رو تختی و ملحفه سبز خرید تا بتونه ست سبز فسفری بزنه!

ساعت 1 هم با مترو برگشتیم سمت تهرانپارس و موقعی که وارد مترو شدیم گفتم گلزار خواهشا بریم واگن زنونه قسمت آقایون موقع شلوغی خیلی انگولک بازاره!وااااای مامانم یه راهی یاد داد واسه اینکه کسی اذیت نکنه من و خانوم دکتر پوکیدیم!زشتههه اینجا نمیشه گفت ولی دوست داشتم بگم خیلی راه حل توپیه!پدر تجربه بوسوزه...

گلزار گوش نداد و سوار واگن مردونه شدیم و اینقدر بلند بلند خندید و مردها هم که هلاک تا یه زن با موی بور و لاک قرمز میبینند میخواند همون جا با طرف.......!من که از ترسم نه ارایش درست حسابی داشتم تازه لاکمم مشکی بود و شالمم جلو ولی امان از دست این عمه خانومه من که خعلییییی راحته!

تو بازار همه دنبالش راه افتاده بود و یه پسره که ول کن نبود!عمه من 50 سالشه ولی پسره 30 ساله بود و گلزارم داشت بلند بلند با گوشیش حرف میزد و میخندید این پسره هم هی میگفت خانوم تو رو خدا شمارتو بهم میدی؟گلزارم عخش میکرد بی شرف...تو یه پرده فروشی مغازه داره اینقدر با گلزار شوخی کرد اخر گفت میای بریم واست گوشی بخرم؟گوشیت خیلی داغونهههههه!اینم که قند تو دلش آب میشد!من و مامانم چون خیلی تو بیرون جدی هستیم یه جورایی از اینکه جلب توجه میکرد معذب بودیم ولی به هر حال گذشت...نمیشه از مردا ایراد گرفت چون هر مردی تو هر کجای دنیا مخصوصا ایران ببینه یه زنی با ناز و عشوه و خنده صحبت میکنه و به اصطلاح لوند بازی در میاره دلش غش میره ماشا الله اقایونه بازاری هم با اینکه خیلی مومن هستند اما از این امر مستثنی نیستند!

تو مترو هم صدای خنده باعث شد همه مردها زوم باشند رو 4تا صندلی ما!من که از خجالت سرم تو لنگم بود ولی وقتی گلزار شکمه گنده ی یه مرد رو مسخره کرد و خوده یارو هم زد زیر خنده دیگه نتونستم جلو خندم رو بگیرم و سرم رو بردم پشت سر خانوم دکتر و غش کردم...

ساعت 2 هم رسیدیم مترو باقری و بابام اومد دنبالمون و مارو گذاشت خونه مامان بزرگم...مامان بزرگم ناهارمون رو رو میز گذاشت و دیدم ای داد بیداد دوباره خورشت کرفسه اونم با یه عالم گوشت گوسفندی!تا قاشق اول رو خوردم دیدم بوی گوسفند میده و به مامانم گفتم یه کم کرفس و آب خورشت بهم بده گوشت نمیخوام اصن!

ناهارمون رو خوردیم و بعدشم چایی و شیرینی و تخمه و میوه و شکلات واسمون اورد و یه کم با خانوم دکتر فک زدیم و چون چندین ساله کلاس های ف ر ا میره و یه پا م س ت ر هستش واسه خودش!یه کم در مورد این جور مسایل باهام صحبت کرد و گفت خصوصی بخوای در خدمتم!

بعدشم یه انرژی قوی بهم داد که تو گوشممم به شدت صدا میپیچید و خودشم سر نماز بود و اخر سر اومد بالا سرم گفت چشاتو باز نکن خ ر و ج ی شدید داری و صبر کن تموم بشه!بعد یه ده دقیقه تموم شد و ریلکس شدم و خوابم گرفت شدید!

تا اومدم چرت بزنم عمه گلنازم اومد و از سر و صدا نتونستم بخوابم و خانوم دکتر هم میخواست امپولای تقویتی به بابا بزرگ و مامان بزرگم بزنه و منم که فوضول بالا سرش وایستاده بودم تا یاد بگیرم...

تقریبا ساعت 6 همشون رفتند و فقط ما موندیم خونه مامان بزرگم و تا ساعت 8 حرفای بوقکی میزدیم!یهنی امار لنگ و پاچه ی زنای فامیل رو تو سیم ثانیه در اوردم!یه چیزی که واسم خیلی جالب بود این بود که فهمیدم پدر بزرگ عزیزه بنده تا 88 سالگی خیلی ریلکس بوق میزدند و الان 6   7 سالی هست که بی خیاله مادر بزرگم شدند!بعدش مامان بزرگم از شب عروسیش خاطره هاش رو میگفت که به اینجا رسید و گفت من 14 سالم بود و میترسیدم عروس بشم 1 ماه گریه میکردم آخر سر بابا بزرگت اینقدر منو زد و دو تا سیلی هم به گوشم زد و بعدش.......!مردای قدیمی دیکتاتوری بودند واسه خودشون...

یهنی خدا بهم رحم کرده همش تسبیح دستمه به هوای اینکه صلوات میفرستم دیگه صحبت نمیکنم که به غیبت کشیده بشه!یه روز منه نسناس تسبیح نبرده بودم تا خوده شب ضر زدم و غیبت کردم و مسخره بازی در اوردم...

دیگه گرمه صحبتای بوقی بودیم دیدیم بابام هانی و باربد رو اورد و تا 12 شب اینقدر این پدسگ رو چلوندم که خودم خسته شدم!وااااااااااای چه قدر کاراش با مزه اس دلم ضعف میره واسه کاراش!مامانش میخواست پوشکش رو عوض کنه بابام رفت بالا سرش شومبولش رو فوت میکرد تا خنک بشه این بی شرف عخش میکرد و پاهاش رو بالا میبرد و جهتش رو هی عوض میکرد تا بابام آق دایی و لای پاهاشم فوت کنه تا سوزشش خوب بشه!

چه رقصای زشت و کجی واسمون میکرد و خودشم دست میزد!ادای این پهلوون پنبه تو عمو پورنگ رو در میاورد و دستاشو بالا پایین میکرد!نسبت به نوه ی گلزار خیلی باهوش تر و بانمک تره ماشا الله...حالا دیشب گیر داده بود بهم میگفت لوگول!ارزو به دلم موند یه بچه اسمم رو درست تلفظ کنه...

رفته بود سر میز قاب عکس مامان بزرگم و عکس عروسی مارو بوس میکرد...الهی قفونش بلم اینقدر مهلبونه این پسل...

تا ساعت 10 باهاش سر و کله زدیم تا نوید اومد و شام شنیسل مرغ و فیله و سالاد زدیم بر بدن و بعدشم ظرفارو مامانم و هانی شستند و منم خشک کردم و مامان بزرگم جا به جا کرد...

تا ساعت 12 اونجا بودیم و خدارو شکر خوش گذشت...بعدشم اومدیم خونه و لالا....

امروزم ساعت 10 بیدار شدم و تا ساعت 1 جواب کامنت های دوستای عسیسم رو میدادم و بعدشم رفتم واسه ناهار ماکارونی درست کردم و ساعت 3 نیم ناهارمون رو خوردیم و یه کم جلوی تی وی ولو شدم و بعدشم یه سری به نت زدم و ساعت 8 هم رفتم چرت بزنم آما مث همیشه مامانم الکی تل زد و پریدم!

اومدم تو سالن تی وی رو روشن کردم و نوید هم رفت بیسکوئیت و بستنی خرید اورد و اول بستنی کیم زدیم بر بدن و بعدشم پاشدم واسه شام کلم بروکلی سرخ کردم و گذاشتم آب پز بشه و به همراه ماکارونی و کالباس اوردم سر میز!هر کدوممون یه چیزی خوردیم..نوید عاشق ماکارونیه اما من تا جایی که بتونم از زیر ماکارونی خوردن در میرم....

بعد شام هم تو شبکه استانی ایلام ساعت 10 نیم فیلم سه در چهار رو دیدیم و بعدشم نوید نشست فیلم سینمایی دید و منم وقتی با مامانم تل صحبت کردم و فوضولی هام رو کردم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بعدشم برم بخسبم...

............................................................................................

*بهترین آرایش ها در زندگی :
حقیقت برای لب ها
 بخشش برای چشم ها
 نیکوکاری برای دست ها
 لبخند برای صورت
عشق برای قلب


*زندگی به من آموخت همیشه منتظر حمله ی احتمالی کسی باشم که به اون محبت فراووان کردم!

|پنجشنبه 10 بهمن1392| 1:15|سوگلی|




سلام دوستای گلم...

چهارشنبه خونه ی عمه گلزارم دعوت بودیم و از یکشنبه که خونه مامان بزرگم بودیم تاکید کرده بود حتما چهارشنبه بیاید خونمون دور هم باشیم...

ما هم از اونجایی که خعلی خونسرد به کارامون میرسیم تازه ساعت 9 بیدار شدیم و تا کارامون رو بکنیم و نوید حموم بره و راه بیفتیم شد ساعت 12 نیم!

12 نیم رفتیم دنباله مامانم و چون ترافیک بود تازه 1 نیم رسیدیم دمه خونه مامانم و رفتیم از سر راه شیرینی خریدیم و رفتیم خونه عمه خانوم...

سیصد بار بهمون زنگ زدند کجایید مردیم از گشنگی!خو لا مصبا ساعت 12 نیم 1 وقت ناهار خوردنه؟ما خودمون خونه باشیم خعلیییییی زود ناهار بخوریم 2 نیم تا 3 هست ولی اینا کچلمون کردند بسگی زنگیدند!

رفتیم خونشون و دیدیم مامان بزرگم و عروسشم اونجا هستند...بابامم زودتر رفته بود ناهارشو بخوره تا بره بازار خرید بکنه...

تا رسیدیم میز ناهار چیده شده بود و یکراست رفتیم سراغه غذا....زرشک پلو و قورمه سبزی زحمت کشیده بود و آماده کرده بود...زیاد اهله زرشک پلو خوردن نیستم آما چون زرشک پلوی عمم خیلی شیرین بود خوشم اومد و زدم بر بدن...با غذاهای ترش اصلا حال نمیکنم...

بعد ناهار هم پسر عمم با بابام رفتند بازار و ما هم با نوه ی عمه بازی کردیم و نیم ساعت بعد از ما هم عمه گلناز اومد و ناهارشو خورد و نشستیم دور هم تخمه شکوندیم و تا جایی که جون داشتیم فک زدیم...

بعدشم عمه گلناز من و نوید رو برد تو اتاق و چشامون رو بستیم و خعلییییی توپ انرژی گرفتیم و از وجودمون هم یه چیزایی خارج شد که کلا سبکمون کرد...نوید از راه پاهاش و ی ر و س رو دفع کرد و من از راه گلو!وقتی انرژی میداد تو گلوم احساس خفگی داشتم و نفسم بند اومده بود..دست روی گلوم گذاشت و یه چیزایی گفت و از طریق عطسه و خمیازه از بدنم خارج شد و حالم خوب شد...اصن یه وضی بود....

نوید که خودشو از ترس خیس کرده بود بچم...هی میگفت یکی تو گوشم داره زوزه میکشه!عمم رفت به اونم یه تیریپ انرژی + داد و اول پاهاش خواب رفت و بعدشم یه کم پاهاش لرزید تا از بدنش خارج شد!اینگونه شد که بنده به مسایل صد در صد اعتقاد پیدا کردم ولی خودم آدمی نیستم که بخوام وارد این مسایل بشم چون فوق العاده ترسو و بز دلم!

بعدش نوید که خیلی ریلکس شده بود احساس خواب بهش دست داد و رفت خوابید منم تا عصری منگ بودم و رو مبل عمم ولو بودم...

تا ساعت 9 اونجا بودیم و خیلیم خوش گذشت...عمه گلناز و مامان بزرگم رفتند خونه و ما هم مامانم رو رسوندیم دمه مغازه و خودمون اومدیم سمت خونه...

از سر راه دنر کباب خریدیم و خوردیم و بعدشم که اومدیم خونه زود خوابیدیم چون نوید صبح بیرون کار داشت و باید زود بیدار میشد...

5 شنبه نوید ساعت 7 بیدار شد و رفت دوش گرفت و 9 رفت بیرون دنباله کاراش و منم تا ساعت 12  2 همینطوری بی هوش بودم و بیشتر از ده بار تل زنگ خورد و جواب دادم و باز تا قطع میکردم خوابم میبرد...

ظهر پاشدم یه کم هله هوله خوردم تا سیر بشم ولی دیدم منه شکمو با این چیزا گول نمیخورم!وقتی دیدم نوید داره تو رستوران کباب برگ میخوره منم هوسم شد و کباب سفارش دادم اوردند و زدم بر بدن...

همیشه وقتی تنها هستم نمیتونم غذا بخورم مخصوصا اگه از بیرون بخوام سفارش بدم!انگاز اصن به دلم نمیچسبه...ولی این سری نمیدونم چی شد که دل رو به دریا زدم و واسه خودم غذا گرفتم...

بعد ناهار هم از ساعت 4 تا 5 گلی زنگ زد و غیبت پشت غیبت از عمه ها و مامان بزرگم!منم ناچارا گوش کردم و یه کم دلداریش دادم و بعد 1 ساعت فک زدن بالاخره قطع کرد و منم سر درد گرفته بودم و میخواستم استراحت کنم که مامانم زنگ زد...

گفتم از فرشته چه خبر؟زنگ نزد بگه بیاید بریم خیابون جی خرید کنیم؟گفت با امیر بحثش شده و ناراحت بود....تل رو قطع کرد و زنگ زدم به فرشته...گفتم الکی غصه نخور اماده شو بریم هفت حوض و بعدشم بریم خونه مامانم!

اول فکر کرد ماشین دارم وقتی بهش گفتم ماشین دست نویده یه کم دو دل بود بریم بیرون ولی بعدش راضی شد و ساعت 6 نیم تو میدون صنعت باهاش قرار گذاشتم...

سریع کارامو کردم و با تاکسی رفتم میدون صنعت...واسه افلین بار بود تو هوای تاریک تنهایی میرفتم بیرون...همیشه وقتی ماشین دستم باشه حتی 10 شب هم باشه تنهایی میتونم بیرون برم ولی تنهایی بدون ماشین خعلییییی میترسم...

خدارو شکر سر موقع رسیدم میدون صنعت و با طناز و خاله فرشته سوار ماشینای رسالت شدیم و به مامانمم زنگ زدیم بیاد سر سرسبز تا یه دوری بزنیم...

یه کم تو هفت حوض گشتیم و خاله فرشته پیراشکی و ذرت واسمون خرید و زدیم بر بدن و بعدشم مغازه ها رو دید زدیم و منم یه کم خرت و پرت خریدم و خاله فرشته هم لباس مجلسی و لباس خونه واسه خودش و طناز خرید و تا ساعت 9 ولو بودیم تا بابام اومد دنبالمون...

تو هفت حوض که بودیم به مامانم گفتم یه زنگ بزن به امیر دعوتش کن شام بیاد اونجا...خاله و امیر با هم دعواشون شده ما که نباید دخالت کنیم زشته زنگ بزن دعوتش کن که ما هم رومون بشه بریم خونشون...دعوای زن و شوووووهر فقط و فقط به خودشون مربوطه حالا بماند بعضی از فردا نقش دسته خر تو زندگی زوج ها ایفا میکنند و همش نمک رو زخم زن و شوهر میپاشند ولی آدمه با شعور باید اینو بفهمه که روابط زن و شوهر خصوصی ترین چیزیه که تو زندگیشون هست کسی نباید به خودش اجازه بده فوضولی کنه!البته مامانه من طفلک دخالتی نکرد فقط میترسید زنگ بزنه به امیر دعوتش کنه و فرشته ناراحت بشه...

اخر سر زنگ زد دعوتشون کرد و حالا این وسط خاله فرشته گیر داده بود ته چین درست کنید!بابام رفت فیله خرید و وسایل سالاد رو هم خرید و اورد خونه...

مامانم برنج ساده رو گذاشت نیم پز بشه و منم مرغارو سرخ کردم و نگینی خرد کردم و با ماست و زعفرون و تخم مرغ هم زدم و بعدشم برنج رو بهش اضافه کردم و ته چین رو دم کرد...وقتی آماده شد و برگردوندم تو دیس چه قدررررر عالی شده بود...روش که ته دیگ برشته و خوشرنگ بسته بود و خودشم خدارو شکر مغز پخت و خیلی خوش طمع شده بود....همه خیلی تعریف کردند و اعتماد به سقفم رو زیاد کردند...

بعد شام هم پای سیب و چایی اوردیم خوردند و میخواستیم شب هم اونجا بمونیم تا صبح بریم حلیم بخوریم و ظهر هم بریم لواسون کباب بزنیم آما امیر گفت شب میرم خونه و نوید هم گیر داد به تخت خودمون عادت دارم..اینطوری شد که تر زدند به برنامه هامون...

ساعت 1 اومدیم خونه و خسبیدیم و دیروز هم ساعت 11 بیدار شدم و به کارای خونه رسیدم...خیلیییییی کار سرم ریخته بود و تا ساعت 1 نیم کلی لباس شستم و قبلی ها رو تا کردم و جارو و گردگیری و تی و کارای اشپزخونه داشتم و با این دل درد و کمر درد دیگه داشتم هلاک میشدم...

مثلا قرار بود جمعه خونه فرشته باشیم ولی کمر درد شدید داشت و برنامه کنسل شد آما همش با مامانم تماس میگرفت که من حالم خوبه بیاید خونمون و طناز هم به من زنگ زد و گفت ناهار بیاید اینجا ولی مامانم گفت بیخیال فرشته زیاد مایل نیست!

منم گفتم نویدم کار داره خونه نمیایم خونه فرشته!مامان اینا هم قرار بود سالاد و ته چین شب قبل رو بیارند گرم کنیم و بخوریم ولی فرشته بعد از 6   7  بار زنگ زدن به خونه ی ما اخر با یه لبخند ملیح گفت میشه خونتون بیایم دور هم باشیم؟گفتم تشریف بیارید!چی میتونستم بگم؟بگم نه؟

یه کمی بهم برخورد چون خورشت کرفس درست کرده بود و گفت میارم ظهر بخوریم ولی برنجش رو تو بذار من موهامو رنگ کردم باید برم حموم!میخواستم بهش بگم شما که هی میگید ناهار بیاید اونجا یه برنج ساده هم زورتون اومده بود درست کنید؟

وقتی مامانم اینا رسیدند بهش گفتم خاله فرشته هم تنبله هم دوست داره رفت و آمد بکنه...این دو تا با هم جور در نمیاد...

چون هر دقیقه زنگ میزدند و هی بیا و نیا و ما میایم و شما بیاید در اوردند از صدای زنگ تلفن تا عصری سر درد دااشتم و کلافه بودم....

ساعت 3 اومدند خونمون و خورشت کرفسشم اورده بود و تابلو بود این مقدار غذا واسه خودشون که 4 نفر هستند بسه نه واسه 8 نفر...همه ی اون زنگ زدنا تعارفای چرت بود...

سر سفره چند تا تیکه تمیز مامانم بهش انداخت و اخر گفت تحمله مهمون نداری؟فرشته هم با شوخی جواب داد ولی همین که متوجه شد بهمون بر خورده کافی بود...تا اسم مهمون میاد همش چسناله میکنه ولی تا میخواد بره مهمونی عینه ببر بنگال حسابی میتازونه...

بعد ناهار هم واسشون چایی و شیرینی برنجی که واسمون اورده بودند رو اوردم خوردند و بعدشم میوه و تخمه اوردم زدند بر بدن...

قرص ماشین ظرفشویی تموم شده بود و با یه بدبختی این همه ظرف رو خودم شستم و هر کدومشونم اومدند کمکم کنند گفتم نه دورم خلوت باشه راحت ترم...اخه اون طوری آب به این طرف اون طرف می ریزند و بدتر اعصابم خورد میشه...

بعد ظرف شستن هم اومدم میوه خوردم و بعدشم من و بابا و امیر خوابیدیم و نویدم نیم ساعت چرت زد ولی فرشته و مامانم و یاشار و طناز منو کشتند بسگی صدا کردند...امیر تو خواب با خودش حرف میزد و اینا غش میکردند...

وقتی بیدار شدم چایی تازه دم کردم و فیلم سینمایی هفت خط هم گذاشتم دیدند و خیلی با نمک بود و کلی سر گرم شدیم...

ساعت 8 نیم هم چون نوید پاساژ گلدیس کار داشت ما هم اماده شدیم بریم یه دور بزنیم...بابا و امیر و یاشار هم خونه موندند و ما هم رفتیم دنباله الواتی....

ماشینو تو آیت الله کاشانی پارک کردم و رفتیم پاساژ یه دوری زدیم و تا به خودمون اومدیم دیدیم ساعت 10 شد!مث فرفره اومدیم بیرون و میخواستیم بریم دولپی شام بخریم ولی خیلی شلوغ بود واسه همین اومدیم از دمه خونمون سوسیس بندری و فلافل و فیله مرغ و گوشت و سیب زمینی خریدیم اومدیم خونه....

شام مهمونه امیر بودیم و کلی احترام تپون شدیم...چون ماله مفت بود بسیوووووور چسبید و نوش جان کردیم...

تا ساعت 11 مهمونامون خونمون بودند و بعدشم فلنگ رو بستند و رفتند...منم در حالت منگی بودم و تا رفتند همه کارارو ول کردم و رفتیم خوابیدم...

نوید بعد نیم ساعت اومد بخوابه که کرمش گرفت ولی اصلا به روی مبارک نیاوردم و طفلک خیت شد و خسبید...حس سسکیش خشکید بچه....

امروزم یه دور ساعت 7 بیدار شدم و اومدم میوه خوردم(توجه کردید هیچ کاریم زمان مشخصی نداره؟مثلا نصف شب صبحونه میخورم سر صبح میوه!شاسگولیم واسه خودم)....

بعدش دوباره رفتم خوابیدم تا ساعت 12...بیدار که شدم با مامانم صحبت کردم و دیدم هی وایه من بین هانی و گلی و گلزار و مامان بزرگم چه دعوایی شده و مادر هانی هم چون اهله جرررر دادنه زنگ زده به مامان بزرگم!هانی 33   34 سالشه نمیدونم چرا عینه دختر بچه ها مشکلات زندگیش رو به مامانش میده تا واسش حل کنه؟والا ما هر کی هر گوه بازی سرمون در اورد جیکمون در نیومد حالا این دخترا رو تا بهشون میگی بالا چشمت ابروهه جد اندر جدشون زنگ میزنند به فامیل شوهر و تا به غلط کردم نندازن ول نمیکنند!بعضی وقتا حس میکنم چه قدر خرم!!!! واسه بعضی افراد آدم نباید آبروداری بکنه!کی چی بشه؟همه بگند آقای فلانی عجب مردیه؟یا بگند فلان خانوم عجب خانومه خوبیه؟آبروداری واسه یه سری افراد که تر زدند به آبروم کار درستی نبود به نظرم حماقت محض بود...

حالا موضوع از این قرار بود که هانی همه رو سه شنبه دعوت میکنه خونشون به جز ما و گلی رو!گلی روز چهارشنبه به مامان بزرگم گله گی میکنه که چرا منو دعوت نکرد؟چرا با من خوب نیست؟مامان بزرگمم میگه خوب تو هم که از اون دل خوشی نداری چرا توقع داری دعوتت کنه؟گلی هم میگه اره ازش بدم میاد!اصن آدم حسابش نمیکنم و یه ریز به هانی فحش میده و ......!

حالا مث اینکه گلناز میره میذاره کف دست مهدی و مهدی هم فوضوووووول میره به زنش میگه و هانی هم به مامانش!مامانشم که زنگ میزنه به مامان بزرگم و .....!یه کلاغ چهل کلاغ که میگند اینه...

خلاصه بساطی داریم با این خاندان...همینههههه که میگم ادم باید تو حاشیه باشه تا سر زبونا نباشه...

بعد تل هم اومدم ناهارمون رو گرم کردم چون نوید گشنش بود و میخواست ناهارشو زود بخوره....بعد ناهار هم یه کم فک زدیم و تی وی دیدیم و بعدشم رفتم سراغه کاره خیر...جا خیرین محترم خالی بسیوووور فاز داد!

بعد از ثواب اماده شدیم سریع رفتیم بوستان انگار دنبالمون کرده بودند...چند تا چیزی میخواستم که دیدم ولی نپسندیدم و به نظرم خعلی خشجل نبود...قرار شد برم تهرانپارس ببینم چیزی که تو ذهنمه رو داره یا نه؟

بعد از بوستان اومدیم خونه و نوید منو گذاشت دمه در و خودش رفت اریا شهر گوشیش رو رجیستر کنه و بعدشم ماهی بخره و بیاره تا واسه شب سبزی پلو با ماهی درست کنم....

الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و نویدم نزدیک خونست داره ماهی ها رو میاره و برم سر وقت اشپزی و نظافت...

شب اگه کارم زود تموم شد میام کامنت ها رو تایید میکنم عسیسای من....

........................................................................................

*بــه ازاء هــر دقيقـه عصبانــيت
شـصـت ثانيـه شــادی را از دست می دهــيد!!!


*گاهی لازم است زندگی مان کاملا زیر و رو شود

 تغییر کند و از نو چیده شود

 تا ما را به جائی برساند که

 شایسته اش هستیم
....

|شنبه 5 بهمن1392| 20:52|سوگلی|



سلام عزیزای دلم

دیروز مثلا میخواستم زود بیدار بشم و به یه سری از کارام برسم آما پدر گشادی بوسوزه که همه گیر شدهsmile emoticon kolobok....

ساعت 11 بیدار شدم و اماده شدیم رفتیم بوستان نوید میخواست گوشیشو با یه گوشی دیگه عوض کنه و ویندوز فون بخره...

طی یه تحقیق چند روزه و با توجه به مقالاتی که نوید توی مجله کامپیوتری خوند به این نتیجه رسیدیم گوشی لومیای نوکیا بهترین گزینه هستش!

فقط مشکلمون این بود که موبایل فروشی ها 99% گوشی های آندروئید داشتند و اگه میخواستیم باید سفارش میدادیم بیارند..مدلش اونجا نبود که از نزدیک ببینیم...

سفارش دادیم واسه عصر بیارند و بعدشم رفتیم یه دوری زدیم و نوید زحمت کشید و عیدی روز قبل رو که فرصت نکرده بود بره بخره خرید و کلی سورپرایزم کرد چون تنها کادویی که میتونه نیش منو تا بناگوش باز کنه همون کادو بود که عسکش رو واستون میذارم بهدا....

بعد از بوستان هم رفتیم واسه ناهارمون ته چین خریدیم و اومدیم خونه خوردیم و بعدش نوید اتاق تکونی کرد و دو سه ساعتی داشتم کمکش میکردم تا کارای اتاقش تموم بشه....

ساعت 5 کارا تموم شد و من رفتم رو تخت ولو شدم و نویدم اماده شد رفت بیرون تا هم گوشیش رو تحویل بگیره هم چند تا چیزی که میخواست بخره...

منم تا ساعت 7خوابیدم و با صدای زنگ تل بیدار شدم دیدم نویده...گفتش یادم رفت وسایل گوشی قبلی رو ببرم واسه فروش الان میام خونه کیسه رو بذار تو اسانسور بیاد پایین بردارمشون...

منم کیسه وسایلاش رو به همراه یه رانی آناناس تگری گذاشتم تو اسانسور و وقتی اومد برداشتشون و رفت...

منم تا 11 شب که نوید بیاد خونه رو جارو زدم و تی کشیدم و گردگیری کردم و چند سری لباس هم شستم و بعدشم نشستم جلوی تی وی تا نوید رسید...

شاممون رو خوردیم و بعدشم کانتکت گوشیش رو درست کردیم و شماره های مهم رو سیو کرد و ساعت 1 هم رفتیم خوابیدیم...

امروزم ساعت 9 بیدار شدم و رفتم حموم و اخرای حموم هم نوید اومد و تند تند دوش گرفت و با هم اماده شدیم و رفتیم بیرون...

نوید رفت دنباله کاراش و منم میدون پونک گذاشت و با تاکسی رفتم رسالت و تهرانپارس...خدایی تو این تاکسی نشستن هم صفایی داره ها...اعتراف میکنم عاشق اون تاکسی هایی هستم که اهنگ های داغون و خز رو بلند میکنند و با ولوووووم بالا ویراژ میدند...اصن یه حالی میده که نگووووو....

تو تاکسی ها و خیابونا انگار زندگی جریان داره...وقتی با ماشین شخصی میری بیرون انگار همه فکرها و مشکلات پشت رول به ذهنت هجوم میارند و گاهی موقع ها خیابونایی که میخوای بری هم رد میکنی و تازه میفهمی چه قدر فکرت مشغول بوده...

ساعت 12 رسیدم سر خیابون مامان اینا و با مامانم قرار گذاشتم بیاد بیرون و بریم مغازه ی دوستش...وای وقتی وارد مغازه دوستش شدم دیدم هر طرف رو نگاه میکنم از یه چیزی خوشم میاد!حالا مامانم تازه حسابم رو درست کرده بود و تموم شده بود ولی باز کودک درونم عن بازی در اورد و پول رو دست ننه فاطی گذاشتمsmilie_girl_099.gif...

بیخودی 5 تا ش و ر ت خیلی خشجل و س س ک ی برداشتم(مشکی..پلنگی...سرخابی...ابی...صورتی)با یه ست لباس ز ی ر...بعدشم دو تا تونیک واسه مهمونی خریدم هر دوتاشم روش عسک پلنگ داره(امشب نوید که خریدامو دید پرسید چرا هر دو تا لباس پلنگی؟گفتم بسگی این چند روزه وحشی بودم یه لباس خریدم وقتی میپوشم بگرخی )و یه کلیپس و یه شلوار تتوووو....شلوارشو نمیخواسم بگیرم ولی وقتی دیدم پاساژ سپید داره همون شلوار رو 250 میده ولی این زیر 100 میده وسوسه شدم که شبیخون به ویترینش بزنم...تازه خیلی پول دنبالم بود مامانمم تشویق میکردم خرید کنه...اونم گول خورد و یه  چهار تیکه چیزی واسه خودش خرید....

بعدشم یه کم تو مغازش نشستیم و در مورد ف....ا........ صحبت کردیم و به قول خودش مارو تو  ......+ خودش برد تا ...... منفی روی ما تاثیر نداشته باشه و قرار شد از یکشنبه که ترم 1 شروع میشه تا 8 ترم منم برم کلاس ....حالا دو دلم نمیدونم برم یا نه؟

از خیلیا شنیدم که خوبه و ریلکس میشند...

من به شخصه به جادو اعتقادی ندارم!سر کتاب و این جور مسایل رو کنجکاوی میکنم اما جادو اعتقادی ندارم...همیشه به خودم میگم اخه چه قدرتی بالاتر از خدا وجود داره؟اگه جادویی وجود داشته باشه پس استغفرلله خدا چیکارست؟واسه همین فکر کردن به جادو رو نوعی کفر ورزیدن میدونم آما اینایی که ....... میرند جادو رو انکار نمیکنند فقط راهه مقابله با جادو شدن و از بین بردن.....آموزش میدند...اصن امروز یه حرفایی میزد که من هنگ کرده بودم...

به نوید میگم به جادو اعتقاد داری؟یکبار میگه بله کاملا وجود داره ولی بعضی وقتا واسه اینکه بگه خرافاتی نیستم میگه نه بابا اصلا وجود نداره!جالبه هر موقع کارش گیر میکنه میگه ای بابا یه پدسگی منو طلسم کرده ها!منم همچین موقعی بهش میگم بیا بشاشم تو کاسه بریز رو سرت چند بار بگوووو هر کی کرده آطل من میکنم باطل!یوهاهاها

یهنی تا اینو میگم دلش میخواد بزنه منو بترکونه...خلاصه اینجانب بانو گشادیان از یکشنبه دانشجوی فرادرمانی خواهم شد خواننده های خاموشی که از این به بعد دزدکی بیان بخونند و برند شب ها جادوشون میکنم تا دیگه سیستمشون روشن نشه و در ابعاد وسیع تر بوق دونیشون رو طلسم میکنم!نخند این تهدید رو جدی بگیر یکی حرفم رو شوخی گرفت تا یه ماه شاش بند شد و موقع بوق زدن غش میکرد...

تا ساعت 2 مغازه دوست مامان بودیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم میوه خریدیم و اومدیم خونه....ناهارمون رو خوردیم و جا همگی خالی خورشت به خیلی بهم فاز داد....

بعد ناهار هم یه کم کرم ریختم و لباسارو پرو کردم و اینقدر رفتم و اومدم تا بابام از صدای خش خش در بیدار شد و رفت مغازه بعدش منم کرمم خوابید و تا ساعت 6 بی هوش شدم...

ساعت 6 بیدار شدم و با نوید صحبت کردم و بعدشم با تارت و کمپوت آناناس از خودم پذیرایی کردم هر کی ندونه خیال میکنه سو تغذیه دارم که این همه چیزای شیرین کوفت میکنم...

ساعت نزدیکای 7 هم اماده شدیم رفتیم هفت حوض مامانم میخواست یه حلقه بخره و رفتیم انتخاب کردم واسش و خرید و بعدش داد واسش تنگش کنند(اخ اخ امشب چه قدر اذیتش کردم سر حلقه!اومده بودیم خونه یواشکی بغله گوشش میگفتم امشب واست حلقه انتخاب کردم و دستت کردم حالا از امشب نومزده منی باید بوق بزنیم..مامانم که هر چی فحش در توانش بود از من دریغ نکرد و در اخر هم گفت گمشوووووو چندشه لزج) و تو اون نیم ساعت هم یه دور تو هفت حوض زدیم و بعدش ننه فاطی واشرش شل شد و رفتیم تو میدون دستشویی....من تو میدون وایستاده بودم و مامانم رفت پایین...داشتم به اون کارگری که دمه در دستشویی نشسته بود تو سرما نگاه میکردم....اینقدر دلم واسش سوخت که داشت اشکم در میومد از ترس ریمل احساساتم رو کنترل کردمsmilie_girl_110.gif...

مامانم از پله های دستشویی اومد بالا و یه صد تومنی داد دست یارو!گفتم کم نیاری این همه خرج میکنی اخه 100 تومن هم شد پول؟گفت اصن هیچکس بهش پول نمیداد!گفتم شما چرا کم دادی؟گفت یه ش ا ش ی د ن مگه لیتری چنده؟گفتم لیتری حساب نکن ننه یه 5000 تومنی بده بهش بدم گناه داره...به زور از تو کیفش که داده بود دستم 5000 تومن برداشتم و 1000 تومن هم خودم بهش اضافه کردم و رفتم دادم به کارگره اینقدر خوشحال شد که حد نداره....

وقتی اومد مامانم گفت تو این دوره زمونه ش ا ش ی دن هم خرج داره اصن تو غلط کردی پولمو برداشتی دادی به یاروsmile emoticon kolobok!گفتم حقت بود این یارو در مستراح رو واست باز نمیکرد با مثانه پر تو این سرما به خودت میپیچیدی و آخر سر مجبور بودی بری تنبونت رو در بیاری و سر فواره ها بشینی و جلو همه ماشینا قضای حاجت بکنی...بد مصب همش میخواد مفتی تانکرش رو خالی بکنه...

خلاصه سر این کار کلی فحش شنیدم اما کاملا ارزشش رو داشت و از کارم به شدت راضی بودم...اگه خودم پول داشتم که 10 تومن بهش میدادم به جای صدقه های تو خونمون...

تا ساعت 9 تو هفت حوض ولو بودیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم خونه و نیم ساعت بعدشم نوید اومد...

شاممون رو خوردیم و تا ساعت 11 پای تی وی بودیم و بعدش چایی و کیک خوردیم و اومدیم خونه....

تو ماشین که نشستم فلش مموری که داده بودم این گیم نت و کافی نت رو به رو خونه مامان واسم اهنگ های قدیمی رو بریزه گذاشتم تو دستگاه و دیدم 1460 تا اهنگ واسم ریخته...یهنی خر کیف شدما...

10 تا اهنگش رو نصفه نیمه رسیدیم گوش کنیم ولی چه قدر خاطرات قدیم با این اهنگا واسم زنده شد...عاشق اهنگای قدیمیم اصن حال میام وقتی گوش میکنم....این آهنگای جدید و رپ اخه فازشون چیه؟همشون دارند ناله میکنند و نا امیدند!به خدا اهنگای جدید رو گوش میدم احساس میکنم یکی اومده بهم نارو زده در رفته و حس افسردگی همه وجودم رو میگیره.در حالت فجیع تر ادم احساس میکنه خفاش شب دزدیدتش و بهش ت ج ا و ز کرده و تو خرابه ول شده!اخه لا مصبا اهنگاتون رو درست بخونید پوکیدیم بابا....

راستی عخشای من میخواستم عکس بذارم ولی دیدم عکسای قبلیم اصن هیچ ربطی به پستای الانم نداره!مثلا عکس خونه ی خالم تو لواسون بود که شب اخر با دختر خالم گرفته بودیم ولی دیدم واسه یکی دو ماه پیش و اصن فاز نمیده....گذاشتم یه چند تا عکس جدید بگیرم و بذارم واستون....

*فریای گلم اینترنتتون وصل شد؟ایشا الله به زودی نت وصل بشه و بتونی بیای بهمون سر بزنی...جات حسابی خالیه دوستم...

|چهارشنبه 2 بهمن1392| 1:42|سوگلی|



سلام دوستای گلم....

بعد از 4 روز تنبلی بالاخره برگشتم تا هم روز نوشتم رو بنویسم هم بگم که بعد از چند ماه آقا نوید قدم رنجه فرمودند و منت بر سر بنده ی حقیر گذاشتند و اومدند کامپیوترم رو درست کردند تا بتونم عسک بذارم براتون....

از 5 شنبه بگم براتون که علیرغم میلم رفتم تهرانپارس چون نوید بیرون کار داشت و گفت تو هم برو بیرون تا تنها خونه نباشی!تهرانپارس رو دوست دارم اما وقتی کار خونه زیاد داشته باشم همش فکرم تو خونست و نمیتونم ریلکس باشم....

پاشدم رفتم تهرانپارس و با مامانم رفتیم در مغازه و از بابا ریموت رو گرفتیم و سر راه هم واسه ناهار ماهی گرفتیم و دوباره سبزی پلو با ماهی زدیم بر بدن...منم که عاشق ماهی قزل آلا اصلا به روی مبارک نیاوردم روز قبلش ماهی خوردیم....

اومدیم خونه و مامانم ناهار رو درست کرد و وقتی بابام اومد ناهارمون رو خوردیم و بعدشم تا ساعت 5 ولو شدم...

عصری هم بدون ماشین رفتیم سمت هفت حوض و بسیووووور حال داد!دلم لک زده بود واسه روزی که مث دورانه مجردی با مامانم شال و کلاه بکنم و بریم هفت حوض پی مسخره بازیمون....هر کاری کرد گفت ماشین بیار گفتم نعععع خیابونا شلوغه حوصله ندارم دنباله جا پارک بگردم...

تا ساعت 8 نیم هفت حوض بودیم و پیاده روی هم کردیم و بعدشم تو شلوغیه خفنه خیابونا خودمون رو رسوندیم دمه مغازه بابا و دیدیم  هانی و باربد اونجان!یه کم با بچه بازی کردم و چلوندمش تا مغازه رو بستند و اومدیم خونه....

تا رسیدیم خونه دیدیم نوید تو پارکینگ منتظرمون وایستاده!یه ربعی زودتر از ما رسیده بود....رفتیم بالا شاممون رو خوردیم و تا 12 اونجا بودیم و بعدشم اومدیم خونه و خسبیدیم....

جمعه از صبح زود استرس تمیز کردنه خونه رو داشتم و اصن نتونستم خوابه راحت بکنم چون بی نهایت خونه بهم ریخته و هپلی بود!یه هفته ای میشد زیر و روی خونه رو اونجوری که دلم میخواست نسابیده بودم....

ساعت 9 نیم بیدار شدم و استارت کوزتینگ رو زدم...اول دو سری لباس شستم و پهن کردم بعدش رفتم لباسایی که خشک شده بود رو تا کردم و جا به جاشون کردم....

بعدش اومدم خونه رو گردگیری کردم و نویدم بعد از صبحونه واسم جارو زد و منم سرویس بهداشتی ها رو شستم و تی زدم و بعدشم یکی دو ساعت تو اشپزخونه رژه میرفتم!

با مامانم که صحبت میکردم بهم گفت خاله فرشته بهم زنگ زده گفته میخواین برید خونه سوگل؟منم گفتم شاید!یه جورایی دلش میخواست بیاد خونتون...گفتم بهش زنگ میزنم و دعوتش میکنم...

تازه ساعت 1 نیم بهش زنگ زدم و دیدم ناهار درست نکرده!دعوتش کردم و با یه کم تعارف راضی شد بیان....

بابام واسه ناهار کباب کوبیده و جوجه خریده بود و منم برنج و سالاد و مخلفات رو رو به راه کردم تا ساعت 3 که مهمونام رسیدند....فقط یاشار مونده بود خونه فوتبال تماشا بکنه...

دور هم خیلی خوش گذشت و زیاد سر به سر هم گذاشتیم و فیلم ضد گلوله رو هم نگاه کردیم و ساعت 8 هم اماده شدیم بریم اریا شهر بگردیم ولی اکثره پاساژاش بسته بودند و خیت شدیم...

از باکری اومدیم سمت خونه و نزدیک که شدیم زنگ زدم به موبایل مامانم(تو ماشین امیر اینا بود فقط بابام تو ماشین ما بود)بهش گفتم به فرشته اینا بگو شام چی دوست دارند؟کلی تعارف کردند که میفتی تو زحمت و.....!خیلی ته چینای منو دوست دارند و به یاشار هم زنگ زدند گفتند میای خونه سوگل بیایم دنبالت؟اونم گفته بود سوگل اگه ته چین دارهههه میام!به شوخی گفته بود اما میدونستم خیلی دوست داره....

یه کم که دو دو تا چارتا کردم دیدم الان یه ماست بزرگ و فیله مرغ و زعفرون لازم دارم و یه 30 هزار تومنی باید پیاده بشم واسه همین وقتی فرشته اینا رفتند دنباله یاشار من اومدم خونه و واسه شام لوبیا پلو درست کردم و از شانسم همشونم لوبیا پلو خیلی دوست داشتند....

سر شام هم کلی چرت و پرت گفتیم و خوش گذشت...بعد شام هم از دسرهای ظهر (پودینگ نارگیل و سیب و دارچین و کرم کارامل)اوردم خوردند و رووووووشن شدند...

البته فرشته ظهر که اومد واسمون یه جعبه شیرینی و کیک اورد شبم که برگشت خونمون یه پاکت تخمه و یه جعبه شکلات خریده بود...

بعد شام چایی و شیرینی هم اوردند خوردند و تا ساعت 12 نیم خونمون بودند....وقتیم که رفتند ظرفارو تو ماشین گذاشتم و بی هوش شدم....

دیروز یکی از روزای تخماتیک بود و چون نزدیک پ ر ی.... بود یه پارچه سگ بودم واسه خودم....از سر ظهر اعصاب مصاب ضعیف و یه پخ میکردند اشکم در میومد....

تا عصری با این حال زار گذشت و دو سه باری هم به پاچه هم پیچیدیم و جدا جدا ناهارمون رو خوردیم و عصری هم واسه تقویت روحیه رفتیم پاساژ کیمیا تو اریاشهر یه چرخی زدیم ولی رو مود نبودم و زود اومدم بیرون و میخواستم برگردم خونه ولی نوید گیر داد بریم بوستان من کار دارم...

تا ساعت 10 بوستان بودیم و گشتیم و شام هم به توافق رسیدیم بریم دربند!رفتیم شام خوردیم و ساعت 12 هم برگشتیم خونه و دو تا آرامبخش زدیم تو رگ تا آروم بخوابیم....

اصن دیروز واسم روز خوبی نبود و با اینکه شب بله برون دختر عموم دعوت بودم نوید هر کاری کرد هر چی اصرار کرد دیدم در توانم نیست برم جایی که شلوغه!با هزار بدبختی و بحث اضافه نوید رو راضی کردم که به خاطر چند دلیل نریم بله برون!یکی اینکه تو مراسم بله برون بیشتر بزرگای فامیل هستند نه زن و شوهرای کم سن و سال!بعدشم ریشه های موهام در اومده بود و موهام سه رنگ شده بود و خیلی ضایع بود اگه میرفتم!یکی دیگه هم این بود که لباسی که مناسب مهمونی اینطوری باشه نداشتم!از همه مهمترررر هم اعصاب شلوغی و بزن برقص نداشتم و نویدم خودشو پاره پوره کرد بسگی گیر داد ولی اخر سر به هوای بیرون رفتن و شام خوردند بی خیال شد....

امروز هم ساعت 11 بیدار شدم و زنگ زدم به مامانم دیدم خونه مامان بزرگم رفته کمک تا خرابکاریای مهمونی دیشب رو تمیز کنند...عمه گلزار و زن عموم هم اونجا بودند و خونه رو مث حالت اول درستش کردند....

وقتی با مامانم صحبت کردم گفت دارم ماکارونی درست کنم اماده بشید بیاید اینجا کیک هم واستون کنار گذاشتیم....

اولش مخالفت کردم ولی دقیقه نود با نوید به نتیجه رسیدیم و من ابروهامو تمیز کردم و صورتمو صفا دادم و بزک دوزک کردم و نویدم رفت حموم و ساعت 3 هم رفتیم خونه مامان بزرگم...

همشون خواب بودند و تا رسیدیم بیدار شدند و ناهارمون رو دادند و بعدشم کیک و چایی زدیم بر بدن و بعدشم با میوه پذیرایی کردند و کلی احترام تپون شدیم...

عصری هم رفتیم پاساژ سپید با مامان بزرگم و گلزار و مامانم و نوید یه دوری زدیم و بعدشم مامان بزرگم و گلزار رو رسوندیم و میخواستیم برگردیم خونه ولی نوید به بابام گفت بیاید بریم کنتاکی بخوریم!بابا هر چی اصرار کرد خیابونا شلوغه و بیاید خونه واستون غذا بخرم نوید گوش نداد و دو ماشینه رفتیم کنتاکی خوردیم و اونا رفتند خونشون و ما هم ساعت 9 نیم برگشتیم خونه....

تا ساعت 11 داشتم بفرمایید ش ا م رو میدیدم و بعدشم یه کم از تخمه شکوندم از رو بیکاری و الانم اومدم وب رو آپ کنم و بعدشم برم لالا...

تا فردا هم عسک میذارم و هم جواب کامنتها رو میدم و تایید میکنم...

|دوشنبه 30 دی1392| 0:8|سوگلی|



سلام عخشای من

امروز طبق قراری که با نوید گذاشته بودم زود بیدار شدیم و رفتیم یه جای خوف (سکرت بماند تا بهدا تو همون پست سکرت توضیح بدم اوکی؟) و کارامون رو انجام دادیم و خعلییییی توپ برگشتیمsmilie_girl_096.gif....

بعدش رفتیم بوستان تا واسه نوید پالتو ببینیم و به سلیقه ی من یکی رو انتخاب کنه...یه پالتو کشمیری انتخاب کردم و بی نهایت خشگل بود...البته فهلا در حد انتخاب مونده و تا به مرحله ی خرید برسه طول میکشه....

بعدشم رفتیم فروشگاه شهروند و چند نوع پودر دسر برداشتم تا بیام خونه و سر صبررررر چند نوع دسر و کرم کارامل درست کنم تا توی ایام هفته موشکوله بی دسری نداشته باشیمsmilie_girl_122.gif....

من سرگرم انتخاب دسر بودم و واسه نوید هم یه رانی پرتقال خریده بودم تا یه گوشه بخوره و سرگرم بشه....یه پیرزنه اومد بغل دستم گفت خانوم دخترم تو خونه مریضه پول ندارم واسش شیر بخرم بهم کمک میکنی؟یه نگاهی به چادرش کردم گفتم نه خانوم شرمندم!چادرش از این پارچه های گرون بود و تابلو بود شغلش گدایی و تیغ زدنهsmilie_girl_073.gif....

نوید اومد جلوم و گفت چرا کمکش نکردی؟نمیگی گناه داره و دلش میشکنه؟گفتم برو بابا حوصله داری هر گدایی اومد جلو دستت که نباید کمک کنی!گفت به یه امیدی میان درخواست کمک میکنند به خاطر خدا کمکشون کن!بعدشم رفت به پیرزنه کمک کرد و اومد....

یهو یکی از پرسنل شهروند رفت دست پیرزنه رو گرفت و با داد گفت اینجا اومدی گدایی کنی دوباره؟پیرزنه یه گریه ای میکرد که دلم یه لحظه سوخت واسش ولی وقتی کیفش رو باز کرد فهمیدیم نع بابا توش پر هزاریه و کلی خرید از بیرون کرده بودsmile emoticon kolobok!

میخواستند ببرنش حراست ولی اینقدر جیغ و گریه کرد که بخشیدنش!بعد اومد رو به نوید همون خانوم پرسنل گفت به این جور افراد کمک نکنید این خانوم خیلیم پولداره و روزی 500 تومن درامد داره!بار اولش نیست مچش رو میگیریم دیدید تو کیفش چه قدر وسایل خونه و جای دستکش دمه سینک و کلی وسیله گرون بود؟نوید گفت دزد بود یعنی؟گفت نمیخوام ذهنیتتون رو از کمکی که کردید خراب کنم شما فکر کن در راه خدا کمک کردی ولی دیگه به این جور افراد رحم نکنیدsmilie_girl_091.gif!

به نوید گفتم گدا پروری میکنی تو که داری به موسسه کمک میکنی دیگه این ساپورت کردنات چه صیغه ایه؟بازم حرف خودش رو زد و گفت واسه صدقه دادم!گفتم واسه صدقه 1000 تومنی میدند نهایتا نه بیشترررررررررsmile emoticon kolobok!

خلاصه کم مونده بود اون وسط همدیگه رو جر بدیم ولی زود کوتاه اومدیم و بحث نکردم!فقط بهش گفتم من صبحونه نخوردم دلم میخواست یه لیوان ذرت بخار پز بخرم دلم نیومد گفتم الان باید 5 تومن پیاده بشم اون وقت تو.......؟؟؟؟؟؟گفت تو با این ملاحظه کاریات اعصاب منو خرد میکنی الان عصبی شدم که چرا واسه خودت صبحونه نخریدیsmile emoticon kolobok؟گفتم نمیخواد اعصابت خرد بشه فقط بفهم به کی باید کمک کنی....

بعدشم از بوستان اومدیم بیرون و رفتیم از دمه خونه ماهی تازه خریدیم و اومدیم خونه و یه سبزی پلوی دبش با ماهی تازه درست کردم و زدیم بر بدن.smilie_girl_126.gif..بسیوووووور چسبید و بوی سیر لای سبزی پلو داغونم کرده بود و طی یه عمل انتحاری یه بشقاب پلو با ماهی و لیمو ترش تازه زدم بر بدن و حال اومدم....

بعد ناهار هم جلوی تی وی ولو شدم و تا ساعت 6 فیلم دیدم و بعدشم با نوید یه نیم ساعتی خوابیدیم و ساعت 7 هم اماده شدیم رفتیم همون جایی که صبح رفته بودیم و اون امانتی رو تحویل گرفتیم!بهلههههه تو خماری بمونید تا بهدا شفاف سازی بکنمsmilie_girl_119.gif...

بعد از اونجا هم برگشتیم خونه امانتی رو گذاشتیم و بعدشم رفتیم آبمیوه خوردیم و شام هم رفتیم تو میدون پونک از بهاران کباب ترکی خریدیم و دوباره نزدیک بود پاچه همدیگه رو بگیریم!

از ماشین پیاده شده یهو پسره اومده میگه آقا تو رو خدا ازم جوراب بخرید من مستاجرم و بچه دارم دستم رو رد نکنید!نوید زود اومد سمت شیشه ماشین و گفت ازش بخرم؟گفتم تو که جوراب داری!گفت گناه داره...گفتم بپرس چنده؟گفت 10 هزار تومن 3 جفت جوراب میدم!گفتم نه گرونه...پسره اومد گفت خانوم الهی پورشه بخری الهی صاحب خونه بشی تو رو خدا دستم رو رد نکن!حالا نویدم جلو پسره میگه دیدی چه دعایی کرد بهش 10 تومن بده دیگهsmilie_girl_093.gif!

پسره تا اجدادمون رو دعا کرد و مدام میگفت الهی صاحبخونه بشید و به درد من دچار نشید!بچه هام فلانن بچه هام بهمانن!تو دلم گفتم اخه مرتیکه ی بزززززززمجه وقتی میبینی در آمدت کمه مگه مجبوری این همه ک م ر بزنی و بچه بندازی بیرون؟والا ما واسه یه خرج زایمان و بیمارستان تاحالا ت*** نکردیم اقدام واسه بچه بکنیم اخه بعضیا رو چه حسابی تخم این توله جن ها رو میکارند؟ماشا الله تو کمرشون بمب کار گذاشتند؟تو تخمدونای زناشونم موتور!فرت و فرت بچه میندازند بیرون....خو نسناس پول نداری وسیله جلوگیری بخری خبرت یکی از بادکنک های تولد بچه هات رو بپیچون و یه نخ دورش ببند و بزن تو کار جلوگیری اخه این چه کاریهههههsmilie_girl_101.gif؟

خلاصه باز نوید منو تو امپاس قرار داد و وقتیم سوار ماشین شد گفت دیدی دعات کرد پورشه بخری؟گفتم با این کارایی که تو میکنی پیکان جوانان هم نمیتونیم بخریم چه برسه پورشه!والاsmile emoticon kolobok

بعدشم گوشه خیابون شاممون رو خوردیم و رفتیم شیر و پودر ماشین و نمک و انار خریدیمو ساعت 10 نیم هم برگشتیم خونه و تا یه ساعت داشتم جواب کامنت های دوستای گلم رو میدادم و بعدشم رفتم پودینگ سیب و دارچین...پودینگ نارگیل و کرم کارامل رو درست کردم و فردا هم ایشا الله اگه شد کیک انار درست کنم و تا آخر هفته ی دیگه خودم رو از دسر درست کردن معاف کنم و اماده تو یخچال داشته باشیمsmile emoticon kolobok....

الانم برگشتم سر نت تا روز نوشتم رو بنویسم و برم به سری لباس پهن کنم و بعدشم بخسبم...

|پنجشنبه 26 دی1392| 0:42|سوگلی|



سلام عزیزای دلم...

یکشنبه وقتی بیدار شدم زود چپیدم تو حموم و یه ساعتی واسه خودم صفا کردم و بعدشم نوید بهم ملحق شد و ده دقیقه بعدش اومدم بیرون و نشستم تا حسابی خشک بشم...

حوله هنوز دورم بود که دیدم خاله فرشته زنگ زد و گفت ای وای ببخشید سوگل خواب نبودی که؟گفتم نه باز شمارمو اشتباه گرفتی؟گفت اره میخواستم شماره ناهید خانوم رو بگیرم چون پیش شماره خیاطم مث شما اولش 44 هست همیشه این شماره رو اشتباه میگیرم حالا خواب نبودی که؟

گفتم نه خواب نبودم تازه از حموم اومده بودم....بعدش بهش گفتم امروز خدا بهت رحم کرد میخواستم با مامان بیام خونتون ولی مامان گفت وقت دندونپزشکی داری!

گفت نه پاشو بیا منتظرتم امروز دکتر نمیرم....هر چی گفتم نه مامان واسم باقالی پلو درست کرده گفت من بهش زنگ میزنم راضیش میکنم بیاد اینجا!

خلاصه تا من اماده بشم زنگ زد به مامانم و اصرار کرد و از اون طرف طناز هم گیر داده بود بیاید خونمون!بهش گفتم فردا طناز امتحان عربی داره بذار یه روز دیگهههه اما قبول نکرد!

من و نوید اماده شدیم و نوید رفت دنباله کاراش و منم رفتم میدون شهرک غرب دنباله مامانم و بعدشم با هم رفتیم شاهنگ شیرینی خریدیم و زنگ زدیم فرشته تا ریموت رو بزنه و ماشین رو بذارم تو پارکینگ!

یه اخلاق تخماتیکی که من دارم اینه که هر کجا میرم بدم میاد تو کوچه خیابون ماشین رو پارک کنم و تا یه جایی دعوت میشم میگم پارکینگ خالی دارید؟ریموت دمه دسته؟اصن کسی بهم بگه تو کوچه پارک کن انگار دارن بهم فحش سیستر میدن!

اون روز هم یاشار ریموت رو زد و خیلی پر رو و ریلکس رفتم جا ماشین امیر پارک کردم و رفتیم بالا....

تا فرشته رو دیدم گفتم تا تو باشی هر سری اشتباه شماره خونمون رو نگیری!یکبار که تو زحمت بیفتی دیگه حواست رو جمع میکنی!گفت من دیگه غلط میکنم به ناهید خانوم سفارش بدم...

سر این موضوع سر به سرش گذاشتیم و کلی شوخی کردیم و بعدشم ازمون پذیرایی کرد و ساعت 1 هم گفتم ارزو به دله به صاحابم موند یه روز بیام خونتون تو رو گازت غذا درست کرده باشی!واقعا هم همین طورههه ها هر روز واسه خودشونم از بیرون غذا میخره و سخت ترین غذایی که درست میکنه مرغ و دمپختکه!همش میگه کی حاله اشپزی داره؟؟؟؟

گفت واسه شبت شام میپرم الان منوی رستورانارو ببینید هر چی دوست دارید سفارش بدید!یهو هممون هوسه سمبوسه و فلافل هفت چنار رو کردیم و یاشار رفت واسمون خرید و اورد...غذای گرون سفارش ندادیم ولی الان پشیمون چرا حالی به حولش ندادم؟

سر غذا با یاشار بحث رستوران شد و گفت بیا یه رستوران باز کنیم سر یه سال پول پارو میکنیم!واااااااای سر رستوران باز کردن یه مسخره بازی شد که ترکیدیم از خنده!گفتم مامانم از این لباس کارتونی ها بپوشه و جلوی در رستوران برقصه و علی(پسر خالم) با وانت شرکت بره کاهو از میدون بیاره و خاله زهره هم چون همش در حال قربون صدقه رفتنه دور سرمون بگرده و بهمون روحیه بده و........!کل فامیل رو جلو چشممون اوردیم و غش کردیم....

بعدشم گفتم رو این تصمیمت فکر میکنم ببینم چی میشه چون فهلا رفتم رو موده کارای عروسی!یکی

از دوستان واسه دیزاین سفره عقد ازم درخواست کرد برم پیششون و بعدشم تصمیم گرفتم با یه کار خعلیییییی اقتصادی هر چی پول مول دارم و پول ماشین و همه چی رو یکی کنم و یه ماشین شاسی بلند بخرم و بدمش به همین موسسه و شبی 300 400 واسه هر عروسی کرایه بدم!چی بهتر از این؟هفته ای 2 شب هم ماشین رو کرایه بدم 600 700 دستم رو میگیره و در ماه کمه کم 2 میلیون و نیم در آمدم میشه...حتما واسه پول در اوردن که نباید خودمون رو تا سر حد مرگ جرررررر بدیم!فقط ریسک و یه کم فکر و جسارت میخواد...همین!همیشه میگن باید سخت ترین کارها رو به تنبل ترین ادم ها داد تا انجام بدند!چون اونا راحت ترین راه رو واسه انجام اون کار انتخاب میکنند!!!!

خلاصه بعد کلی فک زدن از سر میز بلند شدیم و اومدیم چایی شیرینی زدیم بر بدن و بی شرفااااااا دسر هم نداشتند!خو لا مصب یه کرم کارامل سر میز ناهار بیار چایی شیرینی هم شد دسر؟

بعدشم نشستیم تی وی دیدیم و تو نت پرسه زدیم تا خاله زهره هم اومد و از قم شوهرش سوهان اورده بود و داد زدیم بر بدن و حالشوو بردیم..خوبیش این بود که اصن شیرین نبود و دل رو نمیزد!

داشتم چایی سوهان میزدم بر بدن کهههه مهتاب زنگید و فک کنم 2 ساعتی با هم فک زدیم و نمودیم خودمون رو....

بعدشم اومدم تو هال و کلی فحش بارون شدم که فکت خسته نشد بسگییییییی حرف زدی؟بعدشم اصرار پشت اصرار که در مورد چی حرف میزدی؟منم یه بیلاخ چاقال نثار روحشون کردم و گفتم صحبتای خصوصی جایی درررررز پیدا نمیکنه مگه مال دوران خیار شور شاه هستید که میخواید ببینید پشت تل چه خبر بوده؟ای تو روحتون با طرز فکر فوضولتون...

بعدشم رفتیم ماشین رو برداشتم و گذاشتم بیرون تا امیر از راه برسه و لگنش رو پارک کنه...لگن که میگم بد بخت مزدا 3 داره ولی چون سر من زوره و مجبور شدم ماشینم رو بردارم بهش میگم لگن...

بعدش اومدم بالا و تا موقعی که بابام و نوید برسند پای تی وی بودیم و فرشته هم واسه شام زحمت بسیوووووور فراوون کشیده بود و باقالی پلو با مرغ و تن ماهی تدارک دیده بود...یهنی امیر رو ابرا بود و علنا بهم گفت امشب فرشتهههه کلی کالری سوزونده غذا درست کرده شبای دیگه حوصله این کارارو نداره....اونم تو اشپزخونه عشوه خرکی میومد که مثلا پر رو نشن و هر شب عادت به غذای سخت و برنجی نکنند!!!!

تو دلم گفتم این خانومایی که خیلی گشادند بر عکس همش شوهراشون کمک حالشون هستند و 2 دقیقه از بغله آق داییشون تکون نمیخورند ولی ما که روزی 20 بار واسه غذاهای سخت و جدید خود کشی میکنیم جوراب بو گندوی شوهرمون رو هم از بغل تخت خواب باید بر داریم!جالبه ها....گشاد هم نشدیم که ناز و چس داشته باشیم...

شاممون رو خوردیم و انصافا خیلی هم خوشمزه شده بود و سر شام هم کلی فرشته رو اذیت کردیم...بعدشم مامان اینا چایی خوردند و رفتند خونشون ولی نوید گیر داده بود باید پیام اضطراری ببینم و الان نمیام!گفتم طناز میخواد عربی بخونه بیا بریم....امیر گفت منم دوست دارم این برنامه رو ببینم بشینید با هم نگاه کنیم!

تا ساعت 12 اونجا بودیم و فرشته هم سر طناز واسه بار صدم جیغ زد که بره درس بخونه آما مگه بچه های این دوره از جیغ می ترسند؟

ساعت 12 اومدیم خونه و بعدشم خسبیدیم....

دیروز ساعت 10 نیم بیدار شدم و دیدم نوید زیاد اطرافم میچرخه زود دوزاریم افتاد یه ویاری چیزی داره!گفتم امرتون چیه که اینطوری موس موس میکنی؟گفت هوسه کوفته کردم....گفتم اش شلغم داریم!گفت غذای تازه میخوام...

یه بسته گوشت چرخکرده گذاشت بیرون تا یخش باز بشه و بعدشم کاراشو کرد رفت سبزی کوفته و سبزی خوردن و تخم مرغ و آلو بخره بیاره....

هر کجا رفته بود سبزی کوفته پیدا نکرده بود و وقتی برگشت دیدم با یه خروار سبزی از اینا که لای روزنامس خریده اورده جلو روم گذاشته!

یهنی میخواستم خودمو جرررر بدم با این همه سبزی کثیف و پر از گل!تا ساعت 2 نیم سبزی خوردن و سبزی کوفته پاک کردم و بعدشم خرد کردم و کوفته رو درست کردم و ساعت 5 هم ناهارشو اوردم خورد و خودمم یه کم آب کوفته خوردم چون خودش واسم خوب نبود...توش تخم مرغ داشت و واسم بد بود....

بعد ناهار هم یه کم استراحت کردم و تا شب هم پای تی وی بودم و ساعت 11 هم بعد بفرمایید ش ا م گفت اماده شو بریم بگردیم!

کارامو کردم رفتیم بابی ساندز ساندویچ و اش خوردیم و توی دربند هوا به شدت سرد بود و من از سرما نفسم بالا نمیومد!

بعد شام هم رفتیم بنزین زدیم و ساعت 1 اومدیم خونه و تا ساعت 2 نیم هم بیدار بودیم و بعدشم خسبیدیم...

امروزم ساعت 9 بیدار شدم و اماده شدم ساعت 11 نیم وقتی نوید رفت بیرون منم کوفته و اش برداشتم رفتم تهرانپارس...

مامانم رو سوار کردم رفتیم امور مشترکین یه خط جدید خریدم و بعدشم با ی ا ر ا ن ه ای که واریز شده بود رفتم لوازم آرایشی و یه ماتیک گلبهی و ر گونه همرنگ باهاش و یه پنکک و یه سایه پودری و یه اسپری ضد عرق واسه نوید خریدم و کرمم خوابید....خدایی اگه این ی ا ر ا ن ه ها واریز نمیشد من از بی لوازم آرایشی بدن درد میگرفتم....

بعد از اونجا هم رفتیم مغازه دوست مامانم و ساعت 1 نیم برگشتیم خونه....ساعت 2 بابا اومد ناهارمون رو خوردیم و بعدشم تا ساعت 5 بی هوش شدم و وقتیم بیدار شدم کارامون رو کردیم رفتیم خونه مامان بزرگم!

بابام کچلمون کرد بسگی زنگ زد گفت باربد و هانی و عمه گلزار اونجا هستند شماها هم بیاید....خلاصه اماده شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ و جاتون خالی انچنان این باربد رو چلوندم که خودم حال اومدم....

ماشا الله اینقدر با مزه شده و کارای خنده دار میکنه که دلم ضعف میره واسش...به مامانم میگه باتی!به منم میگه لوگل!وااااااای عاشق طرز حرف زدنشم....امشب اینقدر بوسش کردم که خودش هر کار خنده داری میکرد واسه خودش دست میزد و میومد جلو صورتم تا بوسش کنم...امشب بهش چشمک زدن و فوت کردن رو یاد دادم....بهش گفتم بچه چشمک زدن یاد بگیر تا بزرگ شدی بتونی به دخترا چشمک بزنی و مخشون رو کار بگیری!بچه ی من با این مادر موتوشخص میخواد چی از آب در بیاد نمیدونم!والا

با هانی و مامان بزرگم یه کم فک زدیم و گلزار هم چون مهمون داشت زود رفت و دوستشم که اونجا بود یه کم باهاش صحبت کردیم و شوخی کردیم و بعدش شوهرش اومد دنبالش و رفتند....دوست گلزار اینقدر خونه مامان بزرگم اومده همه ماها میشناسیمش و خدایی چه زنه ماهی هم هست...هم مهربون هم دست و پا به خیر!

تا ساعت 9 که بابام اینا بیان این بچه سرویسمون کرد بسگی شیطونی کرد...خیلی جالبه از من یه چیزایی به ارث برده !خودم که فکر میکنم میبینم خیلی حرکاتش شبیهه منه!دقیقا به چیزایی که من حساسیت دارم اینم حساسیت داره!همون جوری که من میخندم اینم میخنده!دائم دستش تی و جارو و خاک اندازه و داره بازی میکنه...امروز اندازه یه ادم بزرگ سرامیکارو تی میکشید و خودش حال میکرد!عینه دختر عموش عشق حمالی داره قفونش بشم...

نوید هم ساعت 9 نیم اومد و شاممون رو که مث غذای ظهر (قرمه سبزی)بود زدیم بر بدن و یکی دو ساعت هم نشستیم دور هم و دیگه هانی رو به موت بود و نتونست تحمل کنه رفت یه ساعت خوابید!میگفت شب ها تا میام بخوابم شیر میخواد و باید پوشکش رو عوضش کنم!تو سه روز 7 8 ساعت خوابیده بود و از کمبود خواب روانی شده بود طفلک!

بعد شام یه کم با باباش و بابام بازی کرد و همه باتریشون تموم شد ولی این فنچ تازه رفت تی برداشت و دوباره فرشارو تی میکشید!

بعدشم رفت مامانش رو بیدار کرد و پوشکش رو نشونش داد تا مامانش ببره عوضش کنه!تو این سن قشنگ منظورش رو میفهمونه...سر ساعت 8 رفت جلوی در یخچال و مامانش رو صدا کرد تا یاداوری کنه وقت شامش هست!خیلییییییی با هوشه ماشا الله....

ساعت 11 نیم اماده شدیم و خدافظی کردیم و اومدیم بیرون دیدیم اینم دنبالمون اومد تا بابام ببره بگردونتش!عینه ادم بزرگا جلو نشست و بابام واسش کمربند بست و مامانه دیکتاتور من خودش از دست این وروجک رفت عقب نشست و از دست کارای این غش کرده بود...

ما هم اومدیم سمت خونمون و تا رسیدیم خریدایی که واسه نوید کرده بود رو بهش دادم و بعدش اومدم وبلاگ رو آپ کنم و برم بخوابم....

شرمنده کامنتاتون رو تایید نکردم...فردا همه رو با جواب تایید میکنم دوستای گلمممم.....

**ارزو جونم کامنت خصوصیت رو خوندم عزیزم...گلم چرا نیومدی جلو تا با هم آشنا بشیم؟خیلی دوست داشتم دوستم رو از نزدیک میدیدم...چرا خجالت کشیدی عزیزم؟؟؟؟؟اتفاقا دوباره این هفته میخوام بیام همون سی متری جی مامانم جا کفشی میخواد خدا کنه دوباره از اونجا رد بشی و این دفعه بیای همدیگه رو ببینیم....دقیقا درست هم گفتی من ماشینم رو جلوی کبابی سر اون کوچه ی مسجد پارک کرده بودم...درسته؟موقع برگشتن منو دیدی یا وقتی داشتیم وارد کوچه میشدیم؟اون شب با مامانم و نوید بودیم و فک کنم تو همون کوچه ی شما کار داشتیم :))) کلی سورپرایزم کردیااااا :)

|چهارشنبه 25 دی1392| 1:20|سوگلی|



سلام عسیسای من

5 شنبه نزدیکای ظهر بیدار شدم و زود رفتم تو فاز اشپزی چون نوید باید زود ناهارشو میخورد و به کاراش میرسید....

میخواستم قیمه ریزه درست کنم ولی نوید گیر داد به خورشت کدو بادمجون!رفت سبزی خوردن و بادمجون و کدو خرید و اورد درست کردم و ناهارشو زد بر بدن و بعدشم رفت حموم و اماده شد رفت بیرون....

منم دیگه تهرانپارس نرفتم و ترجیح دادم خونه بمونم....بی خوابی هم زده بود به سرم و فقط یه کم سر درد داشتم....

یه کم پای تی وی بودم و بعدشم با دوستام تو و ی چ ت و وایبر صحبت کردیم و بعدشم یه کم به خونه رسیدم و تمیزش کردم و نوید که تل زد گفت چی لازم داری؟گفتم 4  5  روزی هست میوه نداریم هوسه میوه کردم!موقعی که میوه هست اینقدر نمیریم سمتش تا میترکه وقتی نیست الکی هوسه همه نوع میوه ای میکنیم...

اومد از دمه خونه پرتقال تو سرخ که عاشخشمووو خرید و سیب و انار و خیار و نارنگی و شلغم هم خرید و بعدش رفت از فروشگاه رفاه فیله سوخاری خرید و اورد خونه...

دیگه از برنج خوردن خسته شده بودم دلم غذای سبک میخواست!یه چیز خعلییییییی جالب که تازگیا متوجه شدم اینه که همه چی میخورم و طب سوزنی هم نمیرم ولی وزنم کم شده و هر کی میبینه میگه صورتت خیلیییییی جمع و جور شده!وزنم از موقعی که طب نمیرم اصلا تغییری نکرده!ماه پیش 1 کیلو اضافه شد ولی این چند روزه خدارو شکر رو وزن ثابت موندم....

ماشا الله موشکوله خاصی تو زندگیم نیست ولی از تصمیمای مهم و ریسک و فکرای مختلف خسته شدم...یه آدمه مشنگ و کمال گرایی هستم که تا یه مهره بخوام تو زندگی تکون بدم خودمو جرررررر میدم بسگی فکر میکنم!

به همین دلیل از بس فسفر میسوزونم خیر سرممم وزنم زیاد نشده و از این بابت خعلی خر کیف شدم....

5 شنبه شب هم فیله سرخ کردم خوردیم و بعدشم رفتم رو مود کوزت بازی و یهو سفره پهن کردم و با یه سینی پر از انار نشستم وسط سالن و جلوی تی وی!حدود2 3 کیلو انار بود و به خاطر اینکه نوید از انار دون شده خوشش میاد نشستم همه رو دون کردم و دقیقه 2 ساعت و نیم مشغول بودم!یهنی پدر صاحاب این کمرم در اومد...

بعدشم میوه ها رو شستم و تو کشو یخچال گذاشتم و ساعت 3 هم رفتیم خوابیدیم....

جمعه هم ساعت 10 بیدار شدم چون دو تا کیسه بزرگ البالو از فریزر گذاشته بودم بیرون تا یخش باز بشه و واسه ناهار آلبالو پلو درست کنم....

تا 12 مشغوله هسته گرفتنه البالو ها بودم و بعدشم گوشت قلقلی درست کردم و ساعت 1 برنجمم دم کردم و خلاص شدم!البته از اشپزی خلاص شدم چون تا موقعی که مامان اینا برسند داشتم خونه رو جارو و تی و گردگیری میکردم...

مامان اینا ساعت 2 نیم رسیدند و واسمون شیرینی خامه ای هم اورده بودند...ناهارمون رو اوردم خوردیم و بعدشم میوه و چایی و شیرینی و انار دون شده اوردم تا هر کی هر چی خواست بزنه بر بدن...

مامان اینا تا 5 نیم خوابیدند و من و نویدم وسط سالن اینقدر بهم کرم ریختیم که از صدای جیغغغغ من بیدار شدند...

اومدند میوه هاشون رو خوردند و یه کم تی وی دیدند و بعدش اماده شدیم رفتیم خونه گلی واسه عیادت شوهرش...3 شنبه اون کلیه ای که کیست سرطانی داشت رو برداشته بودند و مامان اینا دو سه سری رفته بودند بیمارستان دیدنش...مامانم چهارشنبه از صبح پیش گلی بود و خیلیم اصرار کرد منم برم عیادت!با اینکه بیمارستان آتیه تا خونه ی ما 10 دقیقه هم فاصله نداره اما از ترس بیمارستان نتونستم برم عیادت...نمیدونم چه اخلاق گندیه که از دمه بیمارستان رد که میشم قلبم از جا میخواد در بیاد بسگی استرس دارم!

مامانم همیشه میگه این اخلاق داغونت رو ترک کن بعدا که خواستی بچه بیاری میخوای از ترس قبض روح بشی؟اتاق عمل که میبینم واویلاس....

خلاصههه رفتیم یه کیسه رانی اناناس خریدیم و رفتیم عیادت شوهر عمه..پدر بزرگم و پویا (پسر عمم) اونجا بودند و یه ربع بعد ما رفتند و ما هم تا ساعت 9 اونجا بودیم....

هر کاری کردند شام نموندیم و وقتیم اومدیم بیرون تصمیم گرفتیم بریم سندباد...رفتیم پیتزا خوردیم و ساعت 11 نیم هم برگشتیم خونه و مامان اینا از اون سمت رفتند خونشون...

وقتی رسیدم خونه دیدم فرشته اینا زنگ زدند که بیان خونمون آما متاسفانه نبودیم و نتونسته بودند بیان پیشمون...طناز حوصله ش سر رفته بود و میخواستند بیان دور هم باشیم....

تا رسیدیم زود رفتم خسبیدیم و امروزم از ساعت 10 بیدار بودم ولی از سرما همون لای پتو موندم و نویدم بیرون کار داشت و تا ساعت 4 خونه نبود....

ساعت 2 اومدم تو برش پیتزا خوردم چون باید قرص میخوردم و محبور بودم یه چیزی بخورم تا بلا سر معده نیاد...

نوید که اومد واسش از بیرون کباب برگ خریدم و چون گرون بود واسه خودم سفارش ندادم و آلبالو پلو اونم یه کم ته دیگ زدم بر بدن!البته ناخونکی هم به غذای نوید زدم ....یهنی این فردین بازیم تو حلقتون!زن به فداکاری من دیده بودید عایا؟؟؟؟

بعد از ناهار هم چون نوید خسته بود تاریکی دادیم و خوابیدیم...وقتیم بیدار شدیم پای تی وی بودیم و نویدم به کاراش رسید و ساعت 9 نیم هم گیر داد بریم حلیم بخوریم اما راضیش کردم واسه شام آش شلغم بذارم تا یه حالی به گلو و سینه بدیم....از دیشب احساس لرز داشتم و امروز پشت سر هم عطسه هم میکردم و خلاصه ترسیدم حالم بدتر بشه....

آش شلغم درست کردم و ساعت 10 نیم هم آش اوردم خوردیم و عجب فازی داد خدایی...یهنی بهترین آش تو این فصل همین آش شلغمه.....

بعد شام هم سی دی شوخی کردم رو گذاشتم یه کم دیدیم و زیاد به دلم نچسبید!شاید چون سری اول هستش زمان میبره تا بهش عادت کنیم و وقت واسه دیدنش بذاریم...نصف کاره خاموشش کردم و رفتم ظرفامون رو شستم و اشپزخونه رو هم تمیز کردم و یه سری لباس هم ریختم تو ماشین و تا شسته بشه اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بعدشم لباسارو پهن کنم و بریم بخسبیم....

...................................................................................................

*کسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند

 اما دستشان به ستاره ای نمی رسد
.
 .
 .
اما کسانی هستند که بی دعا

 با خدا دست می دهند....

|یکشنبه 22 دی1392| 1:55|سوگلی|