دلنوشته های سوگلی

پر از حرفای تازه

سلام عشقای من

عیدتون مبارک...ایشا الله تو ماه رمضون همه حاجتاشون رو گرفته باشند و سرنوشت خوبی براشون نوشته شده  باشه...

خیلی خیلی بابت تاخیرم شرمنده به خدا اصلا نت دم دستم نبود و خودم مث مهتادا از بدن درد رو به انقراض بودم...

امروز که اومدم وب رو اپ کنم یه عالم نوشتم و خط اخر بودم که از شانس گل و بلبلم شارژ لپ تاپم  تموم شد و خاموش شد و همه پرید!

منم پر رو تر از این حرفام و دوباره اومدم که بنویسم...

این مدت خدارو شکر روحیه ام خیلی عالی شده ماشا الله و حالا از مواقعی که خر درونم گازم میگیره و اعصابم داغون میشه و هیچ جوره هم اروم نمیشم اگر فاکتور بگیریم بقیه روزاش رو خیلی دوست دارم و اصلا فکرشو نمیکردم در عرض دو ماه بشم همون سوگل سابق با کلی ارامش که قبلا حسش نکرده بودم...از اولم گفتم نمیذارم یه ادمه بی لیاقت منو داغون کنه چون لیاقت من بیشتر از این حرفاست...دنیا که عوض نشده فقط یه انگل گورشو گم کرده رفته....

اون هفته طی یک عمل انتحاری رفتم موهامو صدفی براق کردم و عجب چیزی شد!هر کی میبینه میگه تاحالا موهات به این قشنگی نبوده!کوتاه ترشم کردم و روهاشو خرد کردم و خیلیییییی عالی شد!کارم تا 9 شب طول کشید و متاسفانه به کاشت مژه نرسیدم!فعلا کرمم رو مژه هاس :))) کارت مامانم همراهم بود و دل شیر پیدا کرده بودم خخخخ

شب که رسیدم خونه بابام عخش کرد با موهام گفت چه جیگلی شدی بی شرف خخخخ

خلاصه خیلی حال کردم و دیگه میذارم همین رنگ بمونه....اون هفته به مهمونی و خونه مامان بزرگ رفتن و 5 شنبه هم خونه خاله فرشته رفتن گذشت و خدارو شکر عالی بود!شب جمعه افطاری خونه خاله دعوت داشتیم و کتلت و کشک و بادمجون و خورشت کرفس و زرشک پلو زدیم بر بدن و شب هم تولد شوهر خاله بزرگه بود و بساط کادو و عکس و مکس و کیک ردیف بود....

یکشنبه هم تولد مامانم بود و میخواستم کادو واسش تبلت بخرم ولی پشیمون شدم و نقدی بهش حال دادم و شب وقتی اومدم خونه سر راه کیک تفلد و شمع هم خریدم و یکی از دوستای گلمممم واسه مامان کادو فرستاده بود و به همراه کادو دوسی و کادوی خودم مامان رو ذوق ملگ کردم و بابامم که از قبل باهاش خشکه حساب کرده بود و کلی حال کرد...

همه یه طرف من مرده ی اون کیک تقلدش بودم بد فاز داد خیلییییییییی چسبید :)

این هفته ای که گذشت با هانی اینا پارک و رستوران رفتیم و تجربه ی خوبی بود دوست داشتم خعلیییییی....یکی دو روزشم با دوست مامانم ددر دودور رفتیم و در کل خونه ننشستیم و سرمون گرم بود...

امروزم خاله دعوتمون کرد لواسون و منم با کلههههه اومدم اینجا تا بتونم وب رو اپ کنم...شرمنده خیلی این سری دیر اومدم ولی به خدا هر کاری کردم نشد بیام نت ...5 شنبه با یه امیدی رفتم خونه خاله فرشته اما دیدم نتشون قطعه و میخوان با یه شرکت دیگه قرارداد ببندند واسه نت!

ایشا الله تا یکی دو هفته دیگه بساط نت و کارم درست بشه و بتونم هر روز در خدمتتون باشم...

در مورد کار قانونی مون هم چند وقت پیش داور معرفی کردیم به دادگاه و یه دادگاه دیگه هم 20 مرداد واسه یه موضوع دیگه داریم و بعدشم یه خبرای دیگه که فهلا تو فضای مجازی نمیتونم عنوان کنم...

امروز قبل از اینکه بیام خونه خاله با پروشات صحبت کردم و واقعا بهم ریختم....یه خبری شنیدم که لال شدم...تو ذهنم امادگی شنیدن این خبر رو داشتم اما تا حرف زدم و صداشو شنیدم داغون شدم و در حین صحبت کردن ذهنم قفل شده بود وقتی تل رو قطع کردم روانی بودم به خدا....الهی دورت بگردم با تمومه وجودم درکت میکنم و فقط از خدا میخوام دوبرابر ارامشی که من داشتم و دارم رو به تو بده تا آروم بشی و مث قبل صدای پر انرژیت رو بشنوم عشقم...دلم نمیخواد صورت به اون خشگلی پر اشک باشه الهی بمیرم واسه اشکات ....دوستای گلم تو رو خدا با دلهای پاکتون واسه پروشات عزیزم دعا کنید فقط خدا دلش رو قرص کنه و بهش آرامش بده...ممنونم از همتون...

راستی یادم رفت بگم تو این یه ماه آینده هم عقد کنون دختر عمومه هم عروسی دختر دایی و هم دختر خاله دوباره داره میاد ایران و شاید یه مسافرت توپ دست جمعی بریم...دلم روشنه تو این یکی دو ماهه خیلی انرژی های + تو زندگیم دارم...

*شرمنده همه دوستانی هستم که درخواست شماره تل کردند و هنوز شماره بهشون ندادم..به خدا فقط خط ثابت واسه اتاقم دارم که اونم بیشتر مواقع خونه نیستم...میخوام 912 بخرم و حتما شماره رو واستون اس میکنم...بی نهایت دوستتون دارمممم

**عزیزای دلم اکثره کامنت ها رو جواب دادم و فقط چون فرصتم خیلی کم بود چندین کامنت بدون جواب تایید شد ولی به خدا بدون هیچ نیتی بود فقط به خاطر نبود اینترنت 400 تا کامنت تایید نشده بود به خاطر همین نشد همه رو با جواب تایید کنم ولی تک تکشون رو خوندم...از دوستانی که کامنتشون بی جواب تایید شد خیلی عذر میخوام...از همه دوستای گلم که با دعا کردن و محبتاشون بهم انرژی میدند خیلییییی ممنونم ایشا الله این همه لطفتون رو بتونم جبران کنم...

پنجشنبه 9 مرداد1393| 20:5 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

شرمنده روی ماهتونم میدونم بد قولی کردم ولی به خدا اصلا دسترسی به نت نداشتم و چون ماه رمضون هم هست نمیشه واسه یه نت مزاحم اینو و اون شد مخصوصا خونه ی خاله بزرگه چون روزه میگیرن پذیرایی از مهمون سخته و با اینکه هر روز زنگ میزنن دعوتمون میکنن ولی ما خودمون حواسمون هست مزاحمشون نشیم!

الان که دارم وب رو آپ میکنم تازه از امامزاده صالح اومدم هم حالم واسه گرمیه هوا بده و سرگیجه شدید دارم هم یه حس سبک شدن!چه قدر قشنگ امروز که روز تولد امام حسن بود دعوت شدم واسه پابوس امامزاده صالح...

هر هفته میرم امامزاده صالح و هفته پیش هم رفتم یه حالی به خودم دادم و باز پریشب خواب مامان بزرگم رو دیدم و قسمت شد برم زیارت...

پریشب یه دوستی ازم عکس خواست و منم رفتم سر کامپیوتر و دنبال عکس بودم که چشمم به عکسای خونم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد فقط اینقدر یواشکی تو اتاق زار زدم دیدم قلبم داره از درد میترکه!قبلشم با اهنگ ماه عسل آبغوره گرفته بودم و حسابی بهم ریخته بودم...

شبش که بر عکس شبهای دیگه زودتر خوابیدم خواب دیدم تو یه جایی هستیم مث دفتره همون وکیلی که گرفتم!من داشتم با بابای نوید بحث میکردم و اعصابم ریخته بود به هم اومدم تو دفتر بغل دست عزیزم(مامانه مامانم که فوت شده)نشستم و عزیز هم همین طوری نگاه میکرد!نوید و دایی و چند تا دیگه دور هم نشسته بودن داشتن پچ پچ میکردند و منم یهو زدم زیر گریه و به مامان بزرگم گفتم عزیز تو اون دنیا به خدا نزدیک تری تا ما تو رو خدا دعام کن!عزیز نگاهم کرد گفت نمک نذر فاطمه زهرا کن کارات درست میشه گریه نکن!بعد که اومدم از دفتر بیرون یه سگ بود همش پارس میکرد و نمیدونم سگ تعبیرش چی بود ولی حرف عزیزم خیلییییی آرومم کرد...

دقیقا همون شب مامانمم خواب دیده بود با مامان بزرگم و چند نفر دیگه که همگی خانوم بودند میان خونه من و نوید هم هی بهشون خوش امد میگفته ولی اونا اصلا جوابش رو نمیدادن!یکی از همون خانوما که دوستمون هم هست سیده و اصلا جواب نوید رو نمیداده!بعد که مامان اینا میان تو من بهشون غذا و نذری میدم و مامان اینا هم همگی تو خونمون نماز جماعت میخونند!خیلیییییی خوابای خوبی دیده بودیم و از اینکه خدا حواسش به من هست خیلی اروم تر شدم...

امروزم که رفتم امامزاده صالح اولا یه هدیه ی خیلی خشگل از دوستم گرفتم و حالا عکسش رو واستون میذارم...خیلییییی غیر منتظره بود و سورپرایز شدم!منم جبران کردم و تو همون پاساژ قائم از خجالتش در اومدم...

بعدش رفتیم امامزاده صالح و تا وارد شدم یه خانومی بهم عیدی شکلات داد و بعدش که زیارت کردم چون نذر 500 تا صلوات هم داشتم اومدم نشستم پیش یه خانومی که داشت نماز میخوند!غلغله بود و چون نزدیک نماز ظهر هم بود خیلیییییی جمعیت زیاد بود....به خانومه گفتم میتونم تسبیحتون رو بردارم صلوات بفرستم؟گفت بلهههه عزیزم تا نمازم رو میخونم نذرت رو ادا کن...منم 300 تا صلوات فرستادم و نمازش که تموم شد تسبیحش رو دادم و اونم از تو کیفش یه صلوات شمار نو در اورد و بهم گفت مال خودت واسه منم دعا کن!سرم رو بالا گرفتم تا تشکر کنم از خجالتم روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم!بهم گفت اخیییییی ماشا الله چه قدرم خشگلی و خجالتی :)))) یهنی احترام تپونمون کرد خفن...ازش تشکر کردم و داشتم صلواتم رو میفرستادم یهو یه خانومه اومد جلوم نشست و برگشت یه تسبیح مشکی بهم داد و گفت این تسبیح واسه شما!همون خانومه بغل دستم گفت ببین چه قدر خدا دوستت داره یه نذر صلوات کردی ببین چه قدر واست تسبیح و صلوات شمار میرسه!خخخخخ

خدارو شکر نذرم رو ادا کردم و نمک هم نذر حضرت فاطمه خریدم دادم به مردم و بعدشم با دوستم یه کم نشستیم صحبت کردیم تا مامانم از دندون پزشکی اومد دنبالم و اومدیم خونه خاله...

تا رسیدم اومدم وبلاگ رو آپ کنم و بعدش پسر خالم منو ببره پیش شادی ناخنم رو درست کنم و یه سری هم به خونه بزنم و برگردیم دنباله مامانم و بریم بوستان!

جواب دادگاهمون هم به صورت فرمالیته قاضی گفت داور معرفی کنیم و وکیل منم داور منو به دادگاه معرفی کرد و اونا هم احتمالا داییش رو معرفی میکنند به عنوان داور!قاضی فکر میکنه با این کارا و نا مردی هایی که در حقم شده راه برگشتی وجود داره که بهمون داور معرفی میکنه...

من میدونم مطمئنم به این ماه عزیز قسم میخورم که یقین دارم همون خدایی که اینقدر هوامو داره انچنان تقاصی از نوید و خانوادش و باعث و بانی این مشکلات پس میگیره که خودم میام مینویسم و یه درس عبرتی باشه واسه ادم هایی که فک میکنند این دنیا حساب و کتابی نداره و چشماشون رو میبینند و خیلی قشنگ حق رو نا حق میکنند...مطمئنم نوید هر چی با کلک و نامردی پول گرفت و رو قران زد که واسه مریضی مامانم میخوام اخر سر همه این دروغا و کلک ها و حروم خوری ها چرک و خون میشه و سر باز میکنه و از تنشون میزنه بیرون....چه قدر الکی قسم خورد به خونه خدایی که رفتم پولارو واسه فنر گذاشتنه قلب مامانم میخوام و پول نداره کمکش کن...کمکش کردم و دو ماه بعد گفت ام اس گرفته و هفته ای 600 پول آمپولاش هست!اسم امپولش رو گفت ربیف هست و منم سرچ کردم دیدم درست میگه نمیدونستم رفته اسم گرونترین امپول رو از داروخانه پرسیده که تحویل من بده!اخریا میگفت عیدی و پول تولدت رو بده مامانم باید دارو واسه آلزایمر بخره!اینو که شک کردم دیگه بعد تولد کمکی نکردم و این شد که ذات اصلیش رو نشون داد!

به خدا یه خوابایی واسشون میبینم که مطمئنم خدا بدترین جواب رو قراره بهشون بده...حالا هی بتازونن ببینن به چی میرسند...یه زمانی میرسه که هر چی خونه و ماشین هست بفروشند تا با پولش سلامتی و عمر عزیزانشون رو بخرند اما هر چی پول بدند درمانی واسه درداشون نبینند...تا عمر داره آه من بدرقه ثانیه ثانیه زندگیشه و ایشا الله که خیری توش نمیبینه....

من هم کم کم دارم کارامو جمع و جور میکنم تا اگه خدا خواست برم سرکار و از روزمرگی خلاص بشم...تو دفتر بیمه بهم پیشنهاد کار شد و گفتن اگه به کسی مطمئنی به ما معرفیش کن که یه گروه بشید واسه بستن قرارداد بیمه ها و منم مثلا بشم  مدیر فروش!این ده روزه که اینقدر واسه پ ر ی .... حالم خراب بود و عصبی بودم اصلا فرصت نشد فک کنم و خبر رو بهشون بدم ....اگه شما هم دوست داشتید بهم خبر بدید تا معرفیتون کنم...بیمه از این تازه کارا نیستا اتفاقا وابسته به یکی از بانک ها هست و خیلی هم عالیه...حالا ببینیم خدا چی میخواد ....خوبیش اینه که به جز مدیر عاملش همه پرسنلش خانوم هستن و جو خوبی داره!

کامنت ها رو همه شون رو خوندم و خیلی خیلی ممنونم از همراهی و محبت دوستای گلم...به خدا یه ربع بیشتر فرصت ندارم و باید برم دنباله کارام ایشا الله اگه شد 5 شنبه میرم خونه خاله فرشته و هم وب رو اپ میکنم و هم جواب 300 تا کامنت تایید نشده رو میدم...خیلی خیلی دوستتون دارمممم

*شرمنده همه دوستایی هستم که جواب اس ام اس هاشون رو نتونستم بدم!دلیلش تانگو نصب کردن بود که اینطوری شد!هر اس ام اسی که میاد یکراست میره تو تانگو و من دیگه توی اینباکس نمیتونم ببینمش...در اولین فرصت جواب تمومه اس ام اس ها رو میدم و از خجالتتون در میام عشقای من...

تو این شب ها و روزهای عزیز سر افطار و دعاهای سحر تو رو خدا منو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارید...محتاج دعاهاتونم

یکشنبه 22 تیر1393| 16:25 |سوگلی|

سلامی دوباره خدمت دوستای محترم وبلاگیم خخخ حال میکنید چه مودب شدم؟

ثانیه های اخره که نت دارم و اومدم یه دلی از عزا در بیارم...از تمومه دوستای گلم که پست قبل لطف کرده بودن و کامنت داده بودند تشکر میکنم کلییییییی محبت کردید عشقای من...

خیلیییی سوال کرده بودند رنگ مو و مارکش چیه؟من قبل از اینکه این رنگ رو بذارم موهام رو آلبالویی شماره 7 کردم!با توجه به اینکه زیرش همه دلکره بود با شماره 7 آلبالویی روشن شد و خیلیم ناناس شد اما کاور نکردم و بعد 4 بار حموم دکلره های زیرش شد صورتی و اتفاقا خیلیم شیک شد اما تو خیابون یه کم ضایع بودم!منم که حساس خخخخ!

این سری شماره 7.5 از سری جی رنگ موی پرستیژ رو زدم بی نهایت شیک و خوشرنگ شد...یه قهوه ای قرمز ناناس شد و مش های زیرشم بعد حموم تقریبا مث هایلایت شد...خلاصه رنگ شیکیه دوست داشتید تست کنید ایشا الله رنگی که دوست دارید بشه...رنگ موی بس و پرستیژ قهوه ای های قشنگی داره....قیمت پرستیژ هفت هشت هزار تومنه ولی بس تقریبا دو برابره فک کنم 18 هزار شده...دقیق نمیدونم!

بهدشم بوخودا من کرم به پوستم نمیزنم و همین طوری رنگ پوستم خیلیی روشنه...سعی کنید تابستون و زمستون عینک افتابی بزنید تا پوستتون خراب نشه مخصوصا دور چشماتون...واسه مامانم یه کرم دور چشم خریدم خیلی عالی بود مارکش اوریاژ و خیلیم توپه خداییش...واسه خودمم کرم ضد تیرگی بدن فیس دوکس خریدم با دو سه ماه استفاده واقعا نتیجش رو میبینید ولی به صورت چیزی نمیزنم....چند روز پیش ها یکی از دوستان محبت کردند و تو لاین بهم فرمودند:توله سگ تو شب ها تو وایتکس میخوابی اینقدر پوستت سفیده؟یهنی از خدا میخوام به راه راست هدایتش کنه با نیم خط زد منو ترکوند بی شلف :))))من نمیدونم با این همه الطاف چیکار کنم؟؟؟؟

این دو روزه خونه خالم بودم و با پسر خاله هام و دختر خالم خیلی خوش گذشت...البته اصرار دارن منه سی ریش چند روز خونشون باشم تا مامان بابام بعد 2 ماه یه کم با هم خلوت کنن اما من نمیذالم!شب ها تا ساعت 3 بالا سرشون نگهبانی میدم خخخخخ!چه دلیلی داره من مجرد و بی بوق باشم و ننه فاطی تو 50 سالگی تیریپ بوقکی برداره؟والا

دیشب با حمید (پسر خالم) و طناز و مامانم رفتیم میلاد نور و یه دوری زدیم و منم یه لباس گیپور که کلش توریه خریدم خیلیم قیمتش خوب بود خدایی جنساشون به جز مانتوها قیمتاش بدک نیست...میخواستم سرخابی بخرم ولی طناز گفت گلبهی ملیح تره!منم که مچاله رفاقت به حرفش گوش دادم و گلبهی خریدم...

بعدش رفتیم دمه خونه اون یکی خالم ماشینو بداشتیم یه دوری زدیم و خرید کردیم و ماشین رو گذاشتیم دمه خونه و 4 تایی برگشتیم خونه خاله فرشته...

تا رسیدم رفتم لباسم رو پوشیدم و ذوق ملگ شدم خیلییییی تو تن خشجل بود...زود برید بخریدا فروشگاه سون تو میلاد...سرخابی و سفید و زرشکی هم داشت...خخخخخخ حال میکنید چه وسوسه میکنم؟

دیگهههه بعدشم شام لوبیا پلو زدیم و ساعت 12 به بعد هم من و پسر خاله ها نشستیم پای تی وی و چیپس و ماست زدیم و فوتبال دیدیم بقیه هم غش کرده بودن از خستگی...دیشب حمید بهم میگه اخر سر تو انگشتات قطع میشه بسگی چیزی تایپ میکنی...اخه چه قدر حرف داری از صبح تا شب داری چیزی مینویسی؟:))))

ساعت 3 هم خوابیدیم و امروزم خونه موندیم فلافل و اش جو درست کردیم زدیم بر بدن و ظهر به بعد هم همش پای تل بودم و اخر سر پای فک زدن خوابم برد :))) مامانم داد میزد میگفت بچه مردی از مخابرات بیا بیرون...

الانم بیدار شدم جواب کامنت ها رو دادم و بعدشم چسان فسان بکنم و بریم خونه...راستیییییییی جمعه شب تولد باربد دعوتیم و 70 نفر مهمون هستن حالا موندم چی بپوشم اصن برم یا نرم؟نمیدونم هنوز درگیرم با خودم...

امروز ظهرم وکیل عن اقا به موبایل مامانم زنگ زد و مث اینکه نوید شماره مامانم رو داده بود...گفتش خانوم نصیری هر چی به موبایلتون زنگ میزنم در دسترس نیستید!گفتم خط هام رو عوض کردم که کسی باهام تماس نگیره!خیلی شیک تر زدم به حال و حولش...

بعدش گفت 14 تیر وقت دادگاهتونه هنوزم نمیخواید توافق کنید؟گفتم نه من میخوام زندگی کنم!گفت خوب اینطوری دو سال طول میکشه تا مراحل طلاق انجام بشه!گفتم شما که حق الوکاله میگیری نگران چی هستی؟گفت بله درست میگی گفتم پس نگران من نباش تا دو سال طولش میدم تا هر ماه نفقه هم بگیرم و خسارت هایی که بهم زده جبران بشه!گفت واسه خودت سخته دو سال باید بری و بیای!گفتم مشکلی نیست 3 تا پرونده دیگم هست اینو رضایت بدم واسه بقیه باید برم!

گفت اینا که کل مهریه رو نمیدن!گفتم غلط کردن من اینقدر صب کردم تا خودش بره تقتضای طلاق بکنه چون من میرفتم باید 110 تا سکه میگرفتم حالا که خودش رفت باید 214 تا سکه و 7 میلیون اجرت المثل با خسارت های تو دادگاه رو بده!

گفت بیا با 60 70 میلیون توافق کن خودت رو اذیت نکن!گفتم من زیر 200 میلیون توافق تو کارم نیست!

گفت سختت نیست دو سال طول بکشه؟گفتم مث اینکه نگران منی باشه من یه وکیل میگیرم چون یه دست نوشته از نوید دارم که پارسال توش نوشته بود در قبال انجام مراحل طلاق همه هزینه های وکیل رو تقبل میکنم و کل مهریه رو هم میدم!امضا کرده و دو تا شاهدم پشتش رو امضا کردن منم رفتم دادگاه حقوقیش کردم و الان یه وکیل خفن میگیرم 20 میلیون و خودم پرداختش میکنم و روز دادگاه با برگه ی حقوقیم این مبلغ رو نوید بهم بدهکار میشه!اونو میخواید چیکار کنید؟خخخخ

خلاصه قرار شد خبر بده 200 میلیون پول نقد بهم میدن یا دو سال طولش بدم؟بهشم گفتم زمان واسم مهم نیست من خونه بابام مث هتل شده واسم...والا

حالا این وسط من بخوام شوووهر کنم چه غلطی بکنم؟خخخخخ اشکال نداره صب خواهیم کرد :)))) ما سنگر رو خالی نمیذاریم :)))

به هیچ عنوان کوتاه نمیام و چند تا وکیل هم دارم که دارن راهنماییم میکنند...در یک صورت قضیه رو فیصله میدم که حق و حقوق رو کامل تو چک روز بهم بدن و بعدش میرم توافقی جدا میشم...

وکیله نزدیک بود جرم بده تا میومد حرف بزنه جوابشو میدادم هی میگفت خوب تو داری همش حرف میزنی بذار تا اخر حرفمو بگم!گفتم تو وکیل نویدی از اون پول میگیری پس چیزی نمیگی که به نفع من باشه!

بهشم گفتم بعد 2 سال هم بخواد قسط بندی بکنه بازم اشکالی نداره چون پیش قسطش 100 میلیونه و بقیه اش ماهی یه سکه هم باشه مشکلی ندارم..بعدشم گفتم واسه یه ادم ک و ن گشادی که کار نمیکنه خیلی زور داره ماهی حتی یه ربع سکه بیاد دمه در خونه بده و بره اونم با وضع قیمت سکه که همش بالا پایین میشه...

خلاصههه کم نمیارم چون هم خدا باهامه و هم خانوادم هم دعای دوستای ماهم...خیلی خیلی دعام کنید عشقای من...دوستتون دارمممممم

*عزیزای دلم فرصت نشد کامنت دو پست قبل رو جواب بدم عذرخواهی میکنم قول میدم دفعه بعد همشون رو با جواب تایید کنم...بووووووس

سه شنبه 3 تیر1393| 18:45 |سوگلی|

سلام عشقای من

شرمنده بد قولی کردم و اخر هفته وب رو آپ نکردم!طبق برنامه ای که چیده بودم پیش نرفتیم و خونه بودیم!

هفته پیش همش خونه مامان بزرگم بودیم چون بابا بزرگم سی سی یو موندگار شده بود و ما پیش مامان بزرگم موندیم تا تنها نباشه....

یه روزشم رفتیم بیمارستان ایرانمهر و از بابا بزرگم ملاقات کردیم و بعدشم رفتیم سیدخندان رنگ موی جدید خریدم و اومدیم خونه مامان بزرگم موهامو رنگ کردم و شبشم هانی اینا اومدن خونه مامان بزرگم و شب تا دیر وقت با هم بودیم...

تا 5 شنبه شب خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش اومدیم خونمون و جمعه هم تا عصر خونمون بودیم و درگیر سنگ کلیه مامانم بودیم!چند سری دکتر بردمش و سرمم وصل کردیم تا سنگش دفع بشه آما سنگش از خودشم لجباز تره طفلک!

عصری رفتیم فلکه اول هواخوری کردیم و ساعت 9 هم هانی اینا اومدن دنبالمون و رفتیم همبرگر زدیم بر بدن و بعدشم رفتیم فشم...

بی نهایت حال داد و تا 12 نیم قلیون کشیدیم و با باربد بازی کردیم و کلییییی کیف داد...نزدیکای 1 رسیدیم خونه و منم تا 4 بیدار بودم و مشغوله کرم ریزی به بچه های لاین!

دیروز هم تا عصری خونه بودیم و بعدش رفتیم یه کیف گلدار صورتی با یه صندل سرخابی و یه شال طلایی مشکی خریدم و فقط مونده یه مانتوی خشجل که ست تابستونم درست بشه...چند هفتس دنبال مانتوام ولی اونی که تو ذهنمه پیدا نمیکنم!

امروزم اومدیم خونه خاله کوچیکم و از ظهر تو سر و کله دختر خالم و پسر خاله هام میزنیم!شاید فردا بریم امامزاده داوود و یه کار قانونی دارم و اگه تا ساعت 11 کارم تموم بشه و برم زیارت حتما دعاگوتون هستم...

دوستانی که شماره ثابت منو دارن خوشحال میشم تو لاین گپ بزنیم...

راستی اصلا خبری از اون حیوون صفت نیست و خدارو شکر به این شرایط عادت کردم و به زودی خونمون هم عوض میشه و کلا از شر یه سری از خاطرات راحت میشم...آدم به هر چیزی عادت میکنه واقعا تنها چیزی که چاره نداره بیماری و زبونم لال مرگه!

بازم میام وب رو اپ میکنم و از روزایی که داره میگذره مینویسم و دعا کنید با خبرای خوب برگردم!این چند وقته باید یه برنامه ای بچینم برم ورزش و پیاده روی بسگی تو این مدت بهم رسیدن و چیزی تو حلقم کردن دو سه کیلویی تپل شدم و وزن از دست رفته دوباره برگشت :)))) اون موقع ها همش کار خونه میکردم و کالری می سوزوندم ولی الان کلا واسه خودم دارم میچرخم و دست به سیاه سفید نمیزنم!عکسم رو تو وایبر و لاین گذاشتم همه دوستام و معلمای دبیرستانم که باهاشون رابطه داشتم گفتن اوخیش دلمون وا شد خیلی وقت بود تو رو اینطوری ندیده بودیم ماشا الله جوووون تر شدی و رنگ موهات خیلی بهت میاد!منم که کلی خر کیف شدم...خخخخخ

**عکس رنگ موی جدید رو توی ادامه مطلب گذاشتم :)

*جواب کامنت ها رو فردا میدم و بعدشم تایید میکنم دوستای گلم...ممنونم از همه محبت هاتون عزیزای دلم...

*پروشات در به در اون  بی شرف از تایلند برنگشت؟:)))) اه اه اه حسم پرید داغونم کردی با این گشادیت!خخخ




ادامــﮧ مطلب
یکشنبه 1 تیر1393| 23:21 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

امروزم گفتم تا دسترسی به نت دارم بیام یه حال و حولی با دوستام بکنم و عخشش کنم!

دیشب خیلی دیر خوابم برد و صبحم مامانم میخواست سنگ دفع کنه و درد این چند روزش شدید تر شده بود و به خودش میپیچید!زود بیدار شدم و بعد صبحونه بردیمش بیمارستان و سونوگرافی کردند...2تا سنگ داشت و کلی دارو گرفتیم تا بیاریمش خونه بهش بدیم شاید فرجی شد و تونست راحت دفع کنه....

بعد دکتر باز اومدیم خونه و ناهار فسنجون خوردیم و بعدش اومدم کامنت های پست قبلی رو جواب دادم و قبلیا رو هم تایید کردم...چیزی جز محبت و لطف و انرژی + توی کامنت ها نیست و واقعا با خوندنشون اروم میشم...ممنونم از همه دوستای عزیزمممم

از دیروز مهمونیم و جایی که هستم بسیووووور عالی و خنکه و امشب بر میگردم...دیشب با اطرافیانم خیلی خوش گذشت و تو بالکن نشسته بودیم فضای رو به رو مونم خیلییییی عالی بود و کلی انرژی گرفتم...امروز با اینکه اکثرا روزه بودن ولی واسه ما سنگ تموم گذاشتند و خیلی زحمت کشیدند...خدا الهی خیرشون بده واقعا تو این شرایط آدم دوستان و اطرافیانش رو میشناسه...

یه حس خوبی به این هفته ای که داره میاد دارم ایشا الله همه چی خوب پیش بره...از صبح خودمو کشتم بسگی اهنگ وب و این اهنگ جدید تتلو رو گوش دادم!یهنی یه ماهه کارم گوش دادم به این اهنگه چون دقیقا واسه حاله منه...خیلیییییی توپه دوست داشتید دانلود کنید اینم لینکش :http://www.ahangestan.in/12410_download-music-amir-tataloo-i-let-myself-be.html/

دوستتون دارمممم ممنونم بابت تبریکای عیدتون :-*

پست قبلی رو هم دیروز نوشتم عخشای من...

جمعه 23 خرداد1393| 14:31 |سوگلی|

سلام دوستای مهربونم...

باز آخر هفته شد و به وصال نت رسیدم!اون هفته خونه خاله هام خیلی خوش گذشت و سرگرم بودم...روز بعدش خونه خاله زهره بودیم و ناهار هم ماکارونی و میرزا قاسمی زدیم بر بدن و ظهرم بعد ناهار تا عصر ماشین شوهر خاله رو برداشتیم و با پسرخاله ها و دختر خاله ها رفتیم ددر دودور....رفتیم بنزین زدیم و بعدش پسر خالم بردمون میدون کاج و بهمون بستنی داد و خلاصه تا عصری بسیوووور بهم خوش گذشت....

وقتی اومدیم خونه تا شب تو نت بودم و شبم سوسیس سیب زمینی زدیم بر بدن و تا دیر وقت بیدار بودیم...پسر خاله ی بی شرفم شب که از بیرون اومد دید زیاد حالم اوکی نیست اومد یه لیوان دلستر بهم داد تا مثلا کوفت کنم ولی چیز دیگه ای توش بود و.....!خخخخخ

کم مونده بود بزنم بترکونمش خالم کلی سرش جیغ و ویغ کرد و نزدیک بود بترکونتش...

تا 5 شنبه شب خونه خاله بودیم و بعدشم اومدیم خونه و شبشم مث همه شب های تعظیلات روانی بودم و نتونستم شام بخورم و رفتم بخوابم و خیلییییی بغض داشتم یهو دوست گلمممم اس داد گفت تو جمکرانم اومدم شکایت نوید رو به امام زمان بکنم و دعات بکنم!بعدشم زنگ زد از تو جمکران و کلییییی با هم گریه کردیم...الهی بمیرم کلی اذیتش کردم تا خودم اروم شدم...

تو این هفته که گذشت اکثرا خونه بودم و فقظ یکشنبه رفتیم امامزاده صالح و خیلی حالم بهتر شد....تو بازارشم ساق و یه سری وسایل گرفتیم و اومدیم خونه...

خدارو شکر همه چی ساکن و ثابت داره میگذره و فقط یه خواهشی از اقایون وبلاگی دارم!من رو حساب اینکه دوستای خانوم بهم دسترسی داشته باشن و با هم رابطه داشته باشیم شماره تلم رو تو وب گذاشتم و یه سری از اقایون وبلاگ هم لطف کردند و ابراز محبت کردند و تو این دوران سخت با دعاهاشون خیلی کمک کردند ولی اقایونی که تشریف میارن تو وبلاگ و کامنت های محبت آمیز و راحت میذارند ازشون خواهش میکنم یه کم رسمی تر کامنت بذارند چون فعلا اقا بالا سر نداریم بی صاحاب که نیستیم اینقدرررر راحت و احساسی برخورد میشه!والا بوخودا

شرمنده همه دوستانی هستم که اس دادن و هنوز نتونستم جواب بدم به خدا فرصتم خیلی کم بوده و یه جورایی مشغول بودم تا فردا همه اس ها رو جواب میدم و از خجالتتون در میام...موقع هایی که خونه نیستم و مشغول رفت و امد تو اداراتم گوشیم دست یک موجوده خبیثیه که از خودم تنبل تره و جواب نمیده فقط خط دستشه که کسی تماس گرفت بهم اطلاع بده اخه بخوام با خودم تو ادارات ببرم روزی صد بار باید خاموش روشنش کنم...

پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم و ایشا الله همه حاجتاشون رو بگیرند و گره از کارشون باز بشه...فردا اولین سالگرد ازدواجمون هست که بدون دغدغه و جدا ازش دارم میگذرونم...واسم خیلی سخته نه از دوریش واسه حماقتی که 7 سال پیش کردم و نتیجه محبت ها و سرویس دادن ها به یه موجود گربه صفت این شد که دارید میبینید...بازم خدا هر کاری میکنه یه جای شکر باقی میذاره تا به اینده امیدوارم باشیم!بازم خدارو هزاران بار شکر خانوادم و دوستام کنارم هستند تا آخرای زهر این رابطه هم از تنم بیرون بره و بشم همون سوگل سابق!الانم همون سوگلم ولی بعضی اوقات مخصوصا شب ها خر درونم اکتیو میشه و پدرم رو در میاره!

راستییییی این هفته احضاریه دادگاه هم به دستم رسید و دیدم وکیلشون تقاضای طلاق رو به دادگاه داده و واسه منم نامه اش اومد...واسه تیر دادگاه واسه جدایی مون داریم و زیاد برنامه هام رو نمیتونم بنویسم چون همه فامیل ادرس وبم رو دارن و میان میخونند و پیش پیش کار انجام میدن!!!!!!!من همون سوگلی هستم که 3 سال اومد در خونمون و رفت تا بابام رو راضی کنه اجازه بده عروسی کنیم حالا اینقدر جام تو زندگیش تنگ شده که خودش میره تقاضا میده!اگه فکرشو بکنیم و منطقی باشیم میبینیم از همه لحاظ به نفع منه چه قانونی چه احساسی!چه قدر میتونستم قانع باشم و بیکاری شو ببینم و اخلاقای بچه گونه رو تحمل کنم؟از اولم باید میدونستم کسی که راحت مادرش رو رها میکنه یک روز هم واسه یکی دیگه چه زن چه مرد منو با بی غیرتی تمام میذاره به امان خدا!موشکولی نداره تا یه مدت که زمان خیلی زیادی هم نیست تفاوت زندگی هامون رو حس میکنید و متوجه میشید عدالت خدا جواب نامردی ها و کثیفی ها رو چطوری میده...

اما من میدونم سال دیگه این موقع تو اوجم با کسی که لیاقت عشق و محبت صادقانه و خاصانه رو داشته باشه....به زودی میخوام کلاس تاتو برم و یه کسب و کار توپ هم راه بندازم و خاله بزرگمم پیشنهاد داد یه مزون کوشولو راه بندازیم و بریم ترکیه جنس بیاریم!نمیدونم این کار رو شروع کنم یا برم اداره دولتی با کمک خالم!همشون میگن پول تو ارایشگریه حالا تا منه گشاد رو اسلوموشن کارامو انجام بدم کلی زمان میبره ولی دوست دارم برم تو کار تاتو و گریم چون تنوعه و به قول خالم محیط ارایشگاه خیلی شاد و پر انرژیه!

خلاصه کلی التماس دعا دارم عشقای من...دوستتون دارممم..ایشا الله با خبرای خوب بر میگردم!منم فهلا در حال مهاجرت به اینور اونور هستم و تا فردا شبم نت دارم و کامنت های دوستای عزیزم رو میخونم...

 

پنجشنبه 22 خرداد1393| 18:56 |سوگلی|

سلام دوستای مهربونم

بعد از سه روز اومدم جایی که نت باشه...هر کاری کردیم خونه مامانم نت وصل نشد چون طبقه اول هستند و اصلا انتن نمیده...

تو این چند روز اصن من شوکه شدم!از این همه محبت و مهربونی که خالصانه به دوست مجازیتون هدیه میکنید....از روزی که شماره موبایلم رو توی نت گذاشتم تا به همین لحظه به قران یکسره دارم جواب اس ام اس و تل میدم!اصلا این محبت ها تمومی نداره....همه فامیلم موندن که این مگه کیه که اینقدر دوستاش بهش محبت میکنند؟یه کلمه گفتم شارژ ندارم جواب اس ام اس هاتون رو بدم از همون لحظه فقط میبینم ایرانسل بهم اس ام اس میده که اعتبارتون 1000 تومن 2000 و ..... افزایش یافت...بعد میبینم دوستام هر کدومشون واسه من شارز فرستادند تا بتونم اس ام اس هاشون رو جواب بدم و باهاشون در ارتباط باشم....مریم عزیزم نمیدونم بابت لطفی که بهم کردی چطوری ازت تشکر کنم؟فقط از خدا میخوام هیچ وقت همچین شرایطی رو تجربه نکنید...

یه چیزی بگم شاید خیلی خنده دار به نظر برسه ولی از همون شب من پشت تل وقتی بچه ها زنگ میزدند تا میومدم صحبت کنم میزدند زیر گریههههه به قران دلم واسشون ریش میشد و دلداریشون میدادم!خودشون میگفتند سوگل فکر کنم بر عکس شده ها...

چه قدر از دوستای گلم گوشی رو گرفتند و با فاطی صحبت کردند...آزاده ی مهربونم که چه قدر لطف داشت و من و مامانم رو دعوت به خونه شون و پارک آبی کرد!عاشقتممم چه قدر شب اول از دست حرفات روحیه ام عوض شد و اروم شدم...

از تک تکتون ممنونم به خدا نمیدونم چه کار خوبی تو زندگیم کردم که این همه دوست خوب دارم و از فامیل بهم نزدیک ترند؟تو خونه نشسته بودم و همین طوری اس ام اس واسم میومد و دلداری میدادند....چه قدر تو این چند شب واسم نذر کردند و تو حرم حضرت معصومه و حضرت دانیال و حرم امام رضا دعام کردند....چه قدر صلوات و دعا سر نماز؟شب 15 رجب چه قدر ختم و یاسین واسم خونده شد؟چه قدر سر این اس ام اس ها من اشک ریختم نه واسه رفتن اون بی پدره حیوون!گریه ی خوشحالی که این همه دعاگو دارم و حتی اگه خدا صدای منو نشنوه بالاخره بین این همه دوست یکی دعاهاش مستجاب میشه...مگه میشه کسی با زبون روزه واسم بره حرم و جلوی حرم نماز بخونه و خدا حاجتش رو نده؟

نوید الهی به زمین گرم بخوری میدونم میای وبم رو میخونی!ایشا الله خدا تقاص اشک های دوستام رو ازت بگیره...چه قدر با اعصاب ما و یه ایران بازی کردی؟

چه قدر پروشات حالش بد بود و همین طوری گریه و از ناراحتی سرش گیج رفته بود و تو محل کارش حالش بد شده بود...تو خواب از اعصاب داغون دوستام میپریدند و تیک عصبی گرفته بودند...الهی خدا جوابت رو بده که باعث شدی خیلی از دوستام واسه اولین بار که بهم زنگ زده بودند فقط صدای گریه شون رو بشنوم ... هی میپرسیدند سوگل بگو جون مامانم راست میگم....با گریه میگفتند سوگل چه شد اخه؟ما تو شوکیم اخه چی به سرت اومد؟واسه اولین بار عوض اینکه با دوستام صحبت میکنم بگیم بخندیم فقط نفرین و زاری بود!خاک تو سرت که اینقدر پستی یه ایران دارند نفرینت میکنند!

الهی قربونه همتون بشم به خدا جونمو واستون میدم بسگی دوستون دارم...از اول همه تون رو دوست داشتم اما این قضیه که پیش اومد اسم تک تکتون جلو نظرم هست و بیشتر از خانوادم به وجودتون وابسته ام...

اما از خودم بگم که خدارو شکر خیلی با صحبت ها و نصیحت های بچه ها آروم شدم و تصمیم گرفتم یه یا علی بگم و مثل همیشه قوی باشم!هیچ کس نمیتونه من رو خرد کنه من یه اینده ای میسازم که اون آت و اشغالا جلوم زانو بزنند...

اول از همه ظاهرم رو درست کردم و دست از شلختگی که دو هفته همراهم بود برداشتم...موهام رو رنگ کردم و ابروهام رو صفا دادم و از عزاداری واسه اون کصافط در اومدم...

این چند روز دو سه جا مهمونی و خرید رفتم...خانوادم همه جوره خدارو شکر دارن ساپورتم میکنند و مامانم که نمیذاره دست به سیاه سفید بزنم و خونشون مث هتل شده واسه من!طفلکا تا میوه هم واسم پوست میگیرند و به زور تو حلقم میکنند و میگن بخور جووون بگیری پوستت خراب میشه تازه تو 25 سالت تموم شده باید تر گل ورگل باشی و خوب بخوری و خوب بگردی!

تصمیم دارم کارام که یه کم سر و سامون گرفت اول از همه یه خونه بگیرم و وسایلام رو از اون سگ دونی بیارم بیرون و مستقل بشم....

بعدشم یه جا پیدا کنم برم سر کار و اگرم گشادی اجازه داد درسم رو ادامه بدم...به مامانم با یه اعتماد به سقف کاذب میگم مامان تا یه سال اسم شوهر رو نیاری من آنتی مرد شدم!میگه گمشوووو ببینم چه قدر تو عشق حمالی هستی میخوای 1 سال فقط بی شوهر بمونی؟برو پی عشق و حالت ننه ....با دوستات برو مسافرت و خوش بگذرون!حالا هر کدومتون مایلید بیاید یه مسافرت با هم بریم :)))) دلش خوشه این ننه فاطی...

یادتونه ماه پیش چه خوابی دیدم؟همون که یه گوله موی سیاه از سینم اومد بیرون و بعدشم شیر اومد...نوید تعبیر اون خواب بود!مث یه غذه سرطانی از توی قلبم از توی سینم اومد بیرون و بعد از رفتنشم شادی و برکت بهم برمیگرده...مطمئنم!

من تو صحبتایی که با بچه ها کردم یه قولی بهشون دادم که فقط دعا کنید کارا اوکی بشه و با یه خبر توپ بیام وب رو اپ کنم و اون شب یه جشن تو وبلاگ میگیریم تلافی این همه ناراحتی و اشک....

خدارو شکر تو فامیل هم از شوک بیرون اومدند و ارومند فقط این وسط یکی بیاد این هانی رو جمع کنه...4 شنبه شب رفتیم فلکه اول مامان هانی و خودش با باربد تو فلکه بودند و تا منو دید یهو بغلم کرد زد زیر گریه!همه هنگ کرده بودند دور از جون انگار یکی مرده!البته اون عوضی واسه همه مون مرده اما ارزش اشک ریختن نداره که....کلی ارومش کردم و گفتم نگران من نباش از پس کارام بر میام با این تفاوت که دیگه یه انگلی کنارم نیست  بخوام تا حتی خوردن و خوابیدن و ر ی د ن ش رو بهش تذکر بدم...راحته راحت بدون عصبی شدن....

 

*تا وقتی نت دار بشم از طریق همون اس ام اس خوشحال میشم باهاتون در ارتباط بشم...بازم التماس دعا فراووون

جمعه 26 اردیبهشت1393| 16:7 |سوگلی|

دوستای گلممممم ممنونم از همه ابراز محبت و همدردیتون....فقط امیدم بعد خدا و فامیل به دعای شماست چون میدونم بالاخره خدا جواب دعای دوستام رو میده و ارامش رو بهم بر میگردونه....

یه کم از بار کامنت ها کم بشه میام و بقیه داستان رو مینویسم....تا الان همه رو جواب دادم و میترسم کامنتی بی جواب بمونه...

فقط شرمندم از اینکه با این پست و خبرم ناراحتتون کردم...

من زیاد دسترسی به نت ندارم شاید شماره موبایلم رو عمومی واستون گذاشتم اما اونطوری هم با اس ام اس روزی یه عالم شارژ میخوام تا بتونم جواب محبتای تک تک دوستام رو بدم...

احتمالا شماره رو میذارم تا اینطوری در ارتباط باشیم...تو پست بعدی در این مورد صحبت میکنیم عزیزای دلم...

دوستای خشگلم که کامنت خصوصی دادید خیلی خیلی از لطفتون ممنونم...به یکی دو نفر که کامنت خصوصی داده بودند واسه سوال میل فرستادم اگه جواب بدند ممنون میشم...

سه شنبه 23 اردیبهشت1393| 15:35 |سوگلی

سلام دوستای گلم...

بعد از مدت ها اومدم با کلی خبرای بد!خبرایی که شاید تا پارسال یک در صد هم فکرشو نمیکردم تو این وبلاگ واسه دوستام بنویسم اما ناچارا امشب یه کم حالم بهتر شد تا بیام یه خبر به همگی بدم!میدونم صد در صد همه تو شوک میرید چون خودمم با اینکه شاهد این ماجراها بودم ولی هنوز تو شوکم!اما خدارو شکر میکنم کابوس هام تموم شد و آزاد شدم!

من و نوید بالاخره بعد از یه سال زندگی نکبت باری که سر دوربین ها داشتیم از هم جدا شدیم!یه جدایی پر سر و صدا که هنوز سر و صداها کم نشده و شدتش داره گوش خودم رو کر میکنه....

نوشتنش سخته صد بار اومدم بنویسم ولی اشک نذاشت..کی فکرشو میکرد زندگی قشنگی که این همه میومدند میگفتند خوش به حالت چه خوشبختی به اینجاها کشیده بشه؟اما شد...تقصیر من نبود و از همون پارسال با امید خودم رو گول زدم اما دیگه موندن تو زندگیه پر دروغ و پر از حقه داشت روانیم میکرد...

یه سال تموم نوید اومد دستش رو گذاشت رو قران و گفت مادرم مریضه و ام اس گرفته باید واسه خرج آمپولش کمکش کنیم!منم فقط به خاطر ثواب و نیت پاکی که داشتم از همه طلاهام گذشتم...از تبلت و وسایلی که تو وبلاگ واسه حراج گذاشته بودم گذشتم...فقط به خاطر یه دعا....خیلی قشنگ جواب ثواب هام رو گرفتم چون اصلا بیماری وجود نداشت و آقا میلیون ها تومن به دروغ به جیب زد و خرج ........ کرد!

به دروغ واسه عمل مادرش ام وی ام 315 منو که 40 تومن خریده بودم فروخت 30 میلیون و از اون پول حتی یه روسری به من نرسید!

بعدش اومد پرایدش رو به بابام فروخت و 12 میلیون گرفت و گفت به نامت میکنم و ماه ها الکی وعده داد و به نامش نکرد اخر سر هفته پیش به بهونه ی اینکه به ماشین احتیاج دارم و میخوام مادرم رو ببرم بانک ماشین رو از بابام قرض گرفت و دیگه نه ماشین رو دیدم نه خود کثیفش رو!

بعد از اینکه پراید و ام وی ام رو فروخت یه 206 دست دوم خرید و اونم دو هفته پیش فروخت و الکی اومد گفت میخوام 15 اردیبهشت یه ماشین دیگه بخرم و اخر سر ماشین بابام رو بالا کشید....

روز معلم یه دستبند خریده بودم 2میلیون روز اخر گفت بده به مامانم نشون بدم تا سرویسش رو پیدا کنه و واست بخره...اونم برداشت و برد...

تو شوکم نمیدونم یه ادم چطوری میتونه واسه خرج خانوم بازی و اعتیاد حتی از ظرفای جهاز زنش نگذره!

سه شنبه هفته پیش وقتی منو گذاشت میدون پونک با ماشین بابام رفت تا مثلا به کارای مادرش برسه...من اومدم خونه مامانم و تا عصری با هم تماس داشتیم و هر سری به دروغ میگفت فلان جا هستم!عصر هم طبق معمول هر هفته که میگفت عصرای روزای فرد ساعت 5 تا 9 شب کلاس هستم زنگ زد گفت رسیدم کلاس و خداحافظی کردیم!فقط بهش گفتم اومدم خرید چیزی میخوای واست بخرم؟گفت نع بعدا میریم خرید...تف تو ذات دروغگو و کثیفش...

ساعت 9 شب دیدم ازش خبری نیست بهش زنگ زدم دیدم موبایلش خاموشه!داشتم از نگرانی میمردم...ساعت 10 نیم مامانم دید دارم جون میدم بهم گفت ماشینمون رو که برده بیا با آژانس بریم بگردیم ببینیم زبونم لال تصادف نکرده باشه....رفتیم دمه کلاسش دیدیم کلاس نرفته...زنگ زدم استادش گفت 7 ماه بود کلاس نمیومد!مث اینکه پول کلاس که جلسه ای 200 بود رو نداشت....

رفتیم سمت خونه با مامان و بابام...تا وارد خونه شدیم دیدیم دقیقا همه چی زیر و رو هستش!اومده بود ست صوتی و تصویری و رس ی و ر رو که همه شو من سر جهاز خریده بودم رو برداشته بود برده بود +چندین سری وسایل با ارزش دیگه....

کفشا و همه چی وسط سالن ولو بود...رو میز اتاقش همه لباساش ولو بود و جوراب و لباس زیراش رو زمین ولو بود...تمومه میزش رو خالی کرده بود و ساعت های منم برده بود!دقیقا یه صحنه ی خوف آور که من از ترس لال بودم...

رفتیم از همسایه ها سوال پرسیدیم یکیشون گفت امروز ساعت 3 نوید رو با یه اقایی تو کوچه دیدیم!یکی دیگه هم گفت ماشینشون تا نزدیکای 7 تو پارکینگ بود!

بلههههه اقا نوید ساده و پاک ما لیاقت یه زندگی مرتب و شیک رو نداشت!نمیدونم کدوم خراب شده ای رو به این زندگی که همه ارزوش رو داشتند ترجیح داد...حتما به این احمق مامانش وعده ی یه ماشین مدل بالا رو داده بود تا اینطوری تر بزنه به زندگیش!مطمئنم منو به یه ماشین فروخت چون عقده ی ماشین مدل بالا رو داشت!

نمیدونم چه عشقی بالا تر از عشق من بود که اسیرش کرد..فقط میدونم واسش خیلی زیاد بود...

بالاش اوردم با تمام وجود!ادم استفراغ خودش رو دیگه نمیخوره!برای همیشه واسه من مرد....تو این یه هفته پوست انداختم تا تونستم عشقش رو از دلم بیرون کنم...همش با خودم میگفتم چرا با من اینکارو کرد؟اینکه تا روز اخر صبحش بغلم کرده بود و همش باهام شوخی میکرد؟

یه سال تموم اومد از پدرش بد گفت و پیغامای الکی میگفت تا از باباش متنفرم بشم و به باباهه زنگ نزنم و نقشه هاشون لو بره!چون باباش اطلاع کامل داشت از اینکه مادره مریضه یا نه!با کمک و راهنمایی های مادرش خیلی شیک رید به زندگیش...

میدونم...مطمئنم...مث روز واسم روشنه یه روز آش و لاش و پشیمون برمیگرده سمت من..اون موقع همه چیش رو از دست داده حتی خانوادش رو...اما اون روز سوگلی وجود نداره قبولش کنه و مث قبل خامش بشه...میدونم تقاص کاراش رو پس میده چون نیت من خیر بود و نیت اونا کثیف بود....

از خانوادم بگم که همشون کلا بهم ریختند!بابا بزرگم که رو به سکتس!مادر بزرگم فقط کارش گریه هستش!عمه ها و خاله ها فقط میان دورمون و همین طوری اشک میریزند!همه هنگ کردند فقط میگند باورمون نمیشه نوید به این سادگی این کارارو کرده؟اصن بهش نمیومد اینقدر لجن باشه...درست میگند اخه خیلی قشنگ ظاهر سازی میکرد!

این چند روزه یه ثانیه نذاشتند تنها بمونم و فقط کارشون رسیدگی به منه..حالا قدر خانواده ی مهربونم رو میدونم...کسانی که پا به پای من زار زدند و نفرین کردند...کسانی که شب ها که خوابم نمیبرد تا صبح ارومم میکردند....داغونم ولی خدارو شکر میکنم تا بچه ای بیچاره نشد همه چی تموم شد چون اگرم بچه میومد اینقدر لاشی بود که بچه شو نا دیده بگیره و گورش رو گم کنه و بره...ادمی که حتی حاضر باشه زنش رو بفروشه مشخصه رحمی به بچش نخواهد داشت!فقط میتونم بگم نوید خودش رو بدبخت کرد چون بعدا میفهمه چه زن و زندگی رو به فنا داده...واقعا واسش زیاد بودم واسه همین نتونست هضمم کنه...

از بقیه چیزا فعلا نمیتونم صحبتی بکنم تا بعدا بیام کامل وبلاگ رو آپ کنم....حالا این مدت چه خوابایی فک و فامیل واسه من دیدند!یکی تو نخ کارای منه تا چند وقت دیگه برم پیش داییم آلمان زندگی کنم تا دیگه نوید حتی سایه مو نتونه ببینه...فقط میگند کسی که لیاقت یه تک دختر به این خونه داری و تمیزی رو نداره حتی نباید دیگه صداش رو بشنوه!

پسر عمه ها به شدت غیرتی شدند سر دوربین....به شدت مراقب من و مامانم اینا هستند و اصلا نمیذارن آب تو دلمون تکون بخوره...

دیروز سر چرت و پرتای عمه گلی و عروسش بعد از چند روز خنده تو صورتم اومد اونم سر چی؟عمه ی سر خوش من غذا نمیخورد و بهش میگفتیم بیا غذا بخور میگفت نه من نمیذارم از ایران بری میخوام شوهرت بدم!از حالا واسه عروسیت دارم لاغر میکنم!حالا این وسط یه چند نفری یادشون افتاده اقای نصیری یه دختری داره که پسرشون رو میتونه خوشبخت کنه!خیال میکنن بی اشتهاییم واسه اینه که رژیم دارم اما نمیدونند این بغضی که دارم حتی به زور میتونم آب بخورم....

خیال میکنند دیگه سوگل اینقدر جووووون داره کون برداری یه مرد دیگه رو بکنه!عشق یه مرد بی چشم و روی دیگه بشه و از صبح تا شب عینه خدمتکار بهش سرویس بده...همین عتیقه واسه هفتاد و هفت پشتم بسه...میخوام واسه خودم باشم و آزاد باشم....میخوام فقط به فکر عشق و حالم باشم...میخوام به دور از هر غصه ای تنها دغدغم مث دوران قبل عروسیم تیپ و قر و فرم باشه!هنوووز جوونم و 25 سال سنی نیست که واسه یه ادم بی چشم و رو اشک بریزم...

از تمومه دوستانی که این مدت بهم تل زدند عذرخواهی میکنم چون در شرایطی نبودم بتونم صحبت کنم و یه جاهایی هم بودم که ناچارا باید گوشیم رو خاموش میکردم...تل خونه هم که سمتش نمیرم چون کلا رو صدای تل خونه حساسم و بهم میریزم!

ایشا الله در اولین فرصت عنوان و مطالب وبلاگ عوض میشه و نمیخوام از گذشته چیزی باشه تا واسم اون زندگیه مزخرف رو یاد اوری کنه...

در حال جا به جایی هستم و نمیدونم خونه ی جدیدم کدوم منطقه باشه واسه همین نت ندارم و با گوشی کامنت ها رو چک میکنم...الان جایی هستم که خدارو شکر نت دارم واسه همین دارم واسه خودم جلون میدم...کامنت ها خونده میشه اما فکر نمیکنم الان وقت جواب دادنش رو داشته باشم..ایشا الله تو این چند روز کامنت ها رو جواب میدم اگرم وقت نشد فقط تایید میکنم ولی مطمئن باشید نظرای قشنگتون رو میخونم...فقط امشب که شب عیده دعام کنید چون به شدت محتاج دعای تک تکتونم...

*بچه ها تو رو به این شب عزیز همتون باعث و بانی این جدایی رو نفرین کنید تا یه کم آروم بشم...به جونه پدر و مادرم شوخی نکردم واقعیت رو نوشتم چرا فکر میکنید الکی گفتم؟اخه چه ادمه حتی دیووونه ای دلش میاد از جدایی بنویسه اونم به دروغ؟

تو رو خدا همتون با هم نفرین کنید باعث و بانی خراب شدن زندگیم رو!من تا تقاص پس دادن اینارو نبینم آروم نمیشم...بعد یه سال نمیتونم صبر کنم فقط میخوام شاهد تقاص پس دادنشون باشم...حتی دلم نمیاد نوید رو نفرین کنم اما ......

*تو رو خدا اینطوری کامنت نذارید دارم میمیرم از گریه...شماها که غریبه اید اینطوری شدید پس بدونید حال من چیه؟همه خوابند من فقط نشستم دارم زار میزنم....

چند شب پیش شام کباب واسم خریدند به دلم اویزون بود هی میگفتم نوید چی داره میخوره الان؟اخه عاشق کباب بود....به جا شام فقط خفه خون خوردم...

امشبم کتلت به زور بهم دادند بخورم اما نمیتونم...فکر یه ثانیه رهام نمیکنه....روانیم امشب...شب عیده قاط زدم باز...من که همش به اطرافیانم کمک میکردم و مامان بابام همش دعام میکردند این شد روزگارم!فقط موندم اونا چطوری میخوان جواب خدارو بدند؟

دوشنبه 22 اردیبهشت1393| 23:11 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

بعد از یه هفته قسمت شد و تونستم یه سر بیام وبلاگ رو آباد کنم!اینقدر روزا زود میگذره وقتی به خودمون میایم میبینیم یهو 10 روزه گذشته و ما متوجه گذر زمان نشدیم.....

تو هفته ای که گذشت از اول هفته یه کم کسالت داشتم و شنبه صبح رفتم دکتر واسه حساسیتم...معاینه کرد و بهم آمپول داد و چند سری آزمایش هم نوشت!البته حساسیتم با فصل بهار شدت گرفته بود و با امپول التهابش کم شد و اصلا ربطی به آزمایش نداشت اما نوید به دکتر گیر داد واسه کل بدنش آزمایش بنویسید یه چکاپ کلی بشه چون خیلی وقت بود کل بدن رو ازمایش نداده بودم...

همه نوع تستی رو نوشت و بعدش رفتیم امپول گرفتیم و سر صبح نوش جان کردیم و بعدشم وقت ناخن داشتم نوید منو گذاشت پیش شادی و خودش رفت...

تا ساعت 2 اونجا بودم و دختر خالم 200 هزار تومن ازشون طلب داشت چون جنس مرجوع کرده بود و تا شیما منو دید تو رو درواسی موند و پول دختر خالم رو به من داد!منم خیلی ریلکس امانت داری کردم و 50 تومن از رو پولش برداشتم و دو تا لگ خریدم...

نوید ساعت 2 اومد دنبالم و منو گذاشت خونه و خودشم رفت نیم ساعت بعد اومد...دیگه تا شب خونه بودیم و...اینقدر تو این هفته سرم شلوغ بوده یادم نمیاد شام چی خوردیم و بیرون بودیم یا خونه؟خیلی عجیبه...

یکشنبه هم صبح رفتم خونه مامانم ولی به قدری حالم بد بود و حالت تهوع داشتم همین جوری افتاده بودم و مامانم هر کاری کرد بیرونم نرفتم و خونه موندگار شدیم تا نوید ساعت 9 اومد دنبالم و دیگه شام نموندیم و اومدیم خونه...

شبم زود خوابیدم و روز بعدشم حالم همون جوری بود و یه سری موشکولات دیگه هم بهش اضافه شده بود...به جز یکشنبه دیگه خونه مامانم نرفتم و خونه بودم....نوید هر کاری کرد گفت 5 شنبه تنها خونه نمون اما اصلا حالم رو به راه نبود و بازم حالت تهوع داشتم و زیر دلم تیر میکشید....یهنی این علایم داغونم تو حلقتون هیچیم به ادمیزاد نرفته....

کل هفته الکی گذشت و خیر سرم مثلا میخواستم جایی که شادی بهم معرفی کرده بود واسه ارایشگاه برم صحبت کنم!البته صحبتای تلفنی شده و دوست شادی بهم گفت ما یکی رو میخوایم واسه میکاپ بیاد پیشمون!واسه 2 ماه دیگه که بنایی ارایشگاه تموم شد استارت کار رو بزنیم!منم گفتم باید مشورت کنم بعدا خبرشو میدم...حضوری نشد برم صحبت کنم اما خبر تلفنیش رو دادم...

دیگهههه چیز خاصی از هفته پیش یادم نمیاد...دو روزشو که اخر هفته بود عصرش با نوید رفتیم بوستان و بعدشم اریاشهر...شبشم با مامان اینا رفتیم شام بیرون و خدارو شکر خوش گذشت...

5 شنبه شب هم کلی واسه خودم حال کردم و اعمال شب لیله الرغائب رو انجام دادم و 1000 تا صلواتم رو فرستادم و خسبیدم...تا صبحش چه خوابای قشنگی دیدم...همه خوابم در مورد همون 1000 تا صلوات بود انگار بقیه شو ثواب نکرده بودم :)))

دیروز هم طبق معمول هر هفته مامان اینا اومدند خونمون و ناهار هم سبزی پلو با ماهی درست کردم زدیم بر بدن و ساعت 6 هم کارامون رو کردیم رفتیم خونه دختر خالم تا هم امانتیش رو بهش بدم هم بازدید عیدشون رو پس بدیم...شوهرش تو شهر دیگه میره دانشگاه و تدریس میکنه واسه همین دیروز تنها فرصتی بود که شوهرش تهران بود و میتونستیم بریم...

خاله های دیگمم بودند و تا ساعت 9 اونجا بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت...خاله بزرگه واسه ویزای امریکاش رفته بود ترکیه و از اونجا واسمون سوغاتی اورده بود و کلی ذوق ملگ شدم....یه مسقطی هایی اورده بود طعمش انار بود ولی توش پر از پسته و بادوم...یهنییییی با روح و روان ادم بازی میکنه این مسقطیه!خیلیییییییییییی دوست داشتم...نسلش رو دارم منقرض میکنم!

بعد از اونجا قرار بود با دختر خالم بریم پارک قیطریه پیاده روی کنیم اما بابام ساز مخالف زد و گفت الان جای پارک نیست!

خلاصه ساعت 9 اومدیم بیرون و از خاله های دیگه جدا شدیم و بابام شام بردمون مرغ سوخاری بهمون داد و بعدشم ساعت 10 نیم برگشتیم خونه...

تا 12 بیدار بودیم و بعدشم رفتیم خسبیدیم...امروزم از صبح نوید بیرون کار داشت و پاشدم چایی شو دم کردم و خودشم رفت حموم و صبحونش رو خورد و رفت بیرون....

منم یه کم استراحت کردم و بعدشم پای تی وی بودم و تا عصری سرگرم بودم و نویدم ساعت 6 اومد خونه و ناهارمون رو خوردیم و بعدشم اومدم روز نوشتم رو بنویسم...البته کار ما از روز نوشت گذشته و داره به هفته نوشت و ماه نوشت میرسه....قول میدم تا یکی دو هفته دیگه زرنگ بشم و تند تند اپ کنم....ببخشید نگرانتون کردم و از همه دوستای مهربونی که با اس ام اس و وایبر و لاین و کامنت جویای حالم بودند ممنونم .... کلی شرمندم کردید دوستای گلممم...این سری کامنت ها رو همه رو خوندم ولی بی جواب تایید کردم ایشا الله این سری جبران میکنم...چون تعدادشون زیاد بود نشد با جواب همه تایید بشند...


دانلود اهنگ وبلاگ (علی فانی)

شنبه 13 اردیبهشت1393| 21:8 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

نمیدونم این یه هفته ای که گذشته رو از کجا شروع کنم؟اصن همچین داغونه این اهنگ جدید وبلاگمم رفتم تو حس حسابی!حتما واسه یکبارم که شده گوش کنید...خدایییییی حرفای دله خودمونه...روزی صد بار همینارو با خودمون تکرار میکنیم اما این به حالت اهنگ خونده و بسیووووور زیباست...من که بی اختیار اشکم میاد وقتی اولش رو گوش میکنم!نداری گدایی به رسواییه من...نداری مریضی به بد حالیه من...نداری غلامی به تنهاییه من!هی وایه من چه قدرررررررر قشنگه

خو تا باز آبغوره نگرفتم بریم سراغه روز نوشت....یکشنبه صبح رفتم حموم و اماده شدم برم خونه مامانم...قرار بود واسه روز مادر برم خونه مامانم آما برنامه برعکس شد و مامانم گفت ناهار همه خونه مامان بزرگت دعوتیم!

رفتم دمه خونه مامانم و با هم رفتیم واسه مامان بزرگم لباس و روسری خریدیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم خونه مامان بزرگم...

مامانم چون میدونه از جای شلوغ بدم میاد الکی بهم گفت فقط عمه گلزار و گلناز اونجان بیا بریم آما تا رفتم دیدم عمه گلناز و هانی و بعدشم گلزار هستند و ساعت 1 هم زن عموی بزرگم با 3 تا دخترش اومدند!موقع ناهار هم پسر عمم و عموم و بابا....نوه ی گلزار و باربد هم که واسه یه شهر بس هستند اینقدر که شلوغ میکنند...

خلاصه دور هم بودیم و ناهار هم مامان بزرگم با اون پاهای خیک بادش و با دردی که داره طفلک کلی زحمت کشیده بود و باقالی پلو درست کرده بود...

همه چی مرتب و خوب بود یهو سر سفره گلزار گفت یه کم ته دیگ واسه گلی هم بذارید تو راهه داره میاد!همین حرف کافی بود یهو دعوایی بشه خفن بین مهدی و گلزار!

گلی چون عروسی مهدی نرفته و بعدشم هر سری به هانی تیکه انداخته و هر جا هم نشسته گفته از هانی متنفرم دیگه مهدی چشم نداره خواهرشو ببینه....یهو تا فهمید با داد به هانی گفت هانی بکن بریم از اینجا گلیه عن تو راهه!مامان بزرگم گفت شاید هانی دوست داشته باشه بمونه چیکارش داری؟گفت هانی غلط کرده بدون اجازه من جایی بمونه!نمیخوام چشمم به صورت اون گلیه کصافط بیفته حالم ازش بهم میخوره....باربد یهو گفت بابا آب..مهدی داد زد آب و زهر مار هانی زود اماده شید بریم آب بیا خونه بهش بده...

گلزارم از اونجایی که همیشه نخود هر آشه یهو گفت چته مهدی؟حالا چرا شلوغش میکنی؟میخوای بری هرییییی چرا جو سازی میکنی؟بابامم طرفدار مهدی به گلزار گفت حق داره اصن تو چرا دخالت میکنی؟گلزار گفت تو چرا اینقدر دو رو هستی چطور وقتی گلی رو میبینی تحویلش میگیری؟بابام گفت دو رو نیستم!با گلی مشکلی ندارم اما مهدی مشکل داره و حقم با مهدی هست چون گلی تا تونسته از اینا بدگویی کرده و فقط ترررررر زده به حالشون!

دیگه مهدی با یه وضع بدی هانی اینا رو برد و منم زود تو ظرف سالاد و غذا ریختم دادم به هانی تا ببره خونه بخورند گشنه نمونند...

جو خیلی سنگین بود و مامان بزرگم از حرص فشارش رفت بالا و رو به سکته بود...مهدی هم از اون طرف هانی زنگ زد حالش بده و عصبیه....سر گلی همه تر زده شد به حالمون و اخر هم فهمیدیم خونه مونده و نیومده!

تا عصری با دختر عموها صحبت کردیم و دختر عمویی که پارسال عروسیش بود گفت سه تا کوچه فاصلمون هست چرا نمیای خونمون؟گفتم من یاد ندارم شما پا تختیه من اومده باشی به همین دلیل من خونه شما نمیام!گفت خو یادمه بد برخورد کردیم اما حالا که نزدیکیم بیا با هم بریم بدنسازی!

تو دلم گفتم من به گور هفت جد و آبادم میخندم با تو ارتباط داشته باشم...یه سال با هم تو مدرسه همکلاس شدیم پدرمو جلو چشمم اورد بسگی حسودی میکرد!یه خودنویس جدید میخریدم میرفت خونه عموم رو بیچاره میکرد تا واسش عینه همون خودنویس رو بخره...حوصله چشم و هم چشمی بازیاش رو ندارم...

همین الانش با جاریش دشمن خونینه سر چی؟سر اینکه جاری جدیده تو شهرک غرب خونه واسش خریدند واسه این تو پونک!با اینکه هر دو تا 60 متره اما این سر منطقه خونه هاشون با همشون دشمنی داره....

بعد ناهار نشسته بودم داشتم تی وی میدیدیم یهو دیدم پرید به دستم گفت حلقه خشگلی داره جواهره؟گفتم پ ن پ تیتانیومه!از دستم در اورد و اون یکی حلقه ای هم که تو شستم میکنم گفت اینو که داشتی این یکی رو چرا دوباره خریدی؟گفتم اون تنگم شده و ترجیح دادم تو شستم بندازم موشکولیه؟گفت اینو کی خریدی؟گفتم این کادو بوده...خلاصه سرویسم کرد بسگی سوال پرسید و ادرس جایی که خریده شده رو پرسید و بعدشم واسه اینکه کم نیاره گفت منم یه گردنبند خیلی بزرگ دیدم پویا گفته واسم میخره چون خیلی گرونه نشده تا الان بخریم دعا کن تموم نشه دق میکنم از غصه!عجب....

بعدشم کادوهای مامان بزرگم رو باز کردیم و گلناز یه کیف چرم واسش خریده بود و گلزار و گلی نفری 50 داده بودند و زن عموم یه روسری سرمه ای و مامانمم که لباس رو داد و بعدشم روسری رو داد و گفت سوگل خریده!منم با خنده گفتم مامان بزرگ دروغ میگه من کادو نخریدم!

بعد مامانم جر داد که چرا خیت کردی؟گفتم چون بدم میاد الکی پاچه خواری کنم وقتی واسه کسی وقت و پول نذاشتم تا کادو بگیرم چرا باید از صدقه سر شما خودم رو عزیز نشون بدم؟از ظاهر سازی بدم میاد...

ساعت 5 زن عموم اینا رفتند و بعدش بابام رفت هانی اینا رو به زور اورد و تا اونا برسند ما هم اماده شدیم و دو ماشین شدیم و رفتیم پارک پلیس...

این دو تا انچوچک خودشون رو کشتند بسگی شیطونی کردند..همه ماچشون میکردند بسگی توپول و با مزند!داشتم باربد و الیسا رو با الاکلنگ بازی میدادم دو تا زن که رو به روم نشسته بودند گفتند خانوم دو قلو هستند؟گفتم نه 6 ماه فرقشونه!یکیشون گفت خانوم ماشاالله چه جراتی داشتی پشت سر هم بچه اوردی!چرا جلوگیری نکردی؟اه اه اه اه اه حالم از این سواله چندش بهم میخوره!گفتم خانوم به من میاد 2تا توله داشته باشم؟کی میتونه به فاصله 6 ماه بچه بیاره؟یعنی من کوچیکه رو تو 6 ماهگی ترکیدم؟حرفا میزنیا....بعضیا عقلشون تو پایین تنشونه والا بوخودا...

دیگه کمرم خم مونده بود بسگی این باربد پدسگ سنگینه...بلد نبود از وسایل بازی استفاده کنه و باید بلندش میکردیم رو سر سره میذاشتیم...پدرم در اومد!یه کم بازی کرد و بعدشم مث چی پفک و چیپس و یخ در بهشت خوردند و کالری سوخته شده رو نابود کردند رفت...

گلزار و گلناز با هم رفتن خونه گلزار و من و مامان بزرگم و مامانم و هانی اومدیم در مغازه و چند تا جنس میخواستم برداشتم و بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگم وقتی نوید اومد بابام رفت مرغ سوخاری و ساندویچ خرید اورد خوردیم و نویدم یه کم مرغ خورد ولی هوسه باقالی پلو ظهر رو کرده بود و منم واسش کنار گذاشته بودم داغ کردم باقالی پلو زد بر بدن و ساعت 11 نیم هم اومدیم خونه و غش کردیم از خستگی...

در مورد کادوی روز زن هم سورپرایز شدم فهلا فقط گلش رو میگم که جلوی داشبورد واسم گذاشته بود و اون اصلیه رو هم بعدا عسکشو میذارم...منم به مامانم کادوی نقدی دادم تا هر چی دوست داره خودش بره بخره...

دوشنبه هم تا عصری خونه بودیم و ناهار هم کرفس خوردیم و عصری هم رفتیم سمت اریاشهر کار داشتیم و بعدشم رفتیم بوستان و ساعت 10 نیم هم رفتیم شام کباب خریدیم و اومدیم خونه زدیم بر بدن...

بعد از شام که خسبیدیم و 3 شنبه هم طبق معمول نوید منو گذاشت سر خیابون تا برم سوار ماشینای پونک و رسالت بشم و برم تهرانپارس...

سر راه با مامانم هفت حوض قرار گذاشتم تا بریم واسه نوید تیشرت بخریم...شب قبلش گیر داده بود به تیپ اسپرت و بهش قول داده بودم چند تا تیشرت توپ واسش بخرم...رفتم 3تا تیشرت خیلی ناناس واسش خریدم و مامانمم 4 تا تیشرت خرید تا حسابی ذوق ملگ بشه و تا اخر تابستون بیمه باشه از لباس تابستونی...

بعد از هفت حوض رفتیم ماهی تازه خریدیم و رفتیم خونه مامانم سبزی پلو درست کرد ولی من گشنم بود و غذای روز قبلشون که خورشت هویج و لوبیا بود خوردم و سیر شدم و کلی هم فحش تپون شدم چون ماهیاش رو دستش باد کرد...

بعد ناهار هم خوابیدم تا ساعت 5 و بعدشم با نوید صحبت کردم و اماده شدیم رفتیم پی الواتی...اول رفتیم مغازه دوست مامانم یه تاپ خریدم پشتش همه بازه و توریه خیلی ناناسه...میخواستم چند رنگ بردارم دیدم دونه ای 35 هزار تومنه مامانم گناه داره یهو 100 خرده ای پیاده بشه..فقط مشکی خریدم و خیلیم ذوقشو داشتم زود بیام خونه بپوشم چون عاشق این مدل های سخسیم...

بعد از اونجا رفتیم فلکه اول مامانم کفش میخواست ولی چیزی نپسندید و ساعت 8 بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه...مامان بابام سر یه چیز بیخود بحثشون شد و مامانم سوئیچ رو داد بهم گفت برو بده به بابات و با تاکسی بریم خونه...هر چی بهش گفتم عصبی تر میشه گفت به جهنم منم عصبیم!

خدا قسمت نکنه واقعا اعصاب و روانه ادم بهم میریزه وقتی پدر و مادرش دعوا میکنند...الهی بگردم اون بچه هایی که همش شاهد دعواهای پدر و مادرشونند چی میکشند...من تو تنم میلرزید با اینکه دعوای خیلی ساده ای هم بود ولی من از شدت استرس کهیر زدم وحشتناک!

مامانم خیلی لجبازه تو تاکسی هر چی گفتم بابا قاط میزنه گوش نکرد برگردیم مغازه و به بابام زنگ زدم ما نزدیک خونه ایم گفت مگه تو نگفتی داریم میریم عطاری؟چرا سر از خونه در اوردید؟گفتم دیگههههه مامان گفت!گفتش همین؟همین دیگه؟مامان گفت؟

یهنی قلبم داشت میومد تو دهنم...نمیدونید چه قدر با مامانه لجبازم صحبت کردم بابامم نصیحت کردم تا وقتی بابام اومد خونه شر نشه...خودم اعصاب بحث ندارم حالا این دو تا رو باید اروم میکردم...

بابام وقتی اومد تا دید من خودم حالم بده هیچی نگفت و منت ننه فاطی هم کشید و خیلی ساده با هم اشتی کردند اما من کهیر زده بودم قد پرتقال!

از ترسشون هی بهم عناب و تمرهندی میدادند تا التهاب بدنم کم بشه...نوید که اومد زود شام خوردیم و کارامو کردم بریم خونمون...سر راه هم اهنگ گوش دادیم و رفتیم ابمیوه خوردیم خدارو شکر یه کم ریلکس شدم...

دیروز هم به خاطر اینکه همش باید خوراکیای خنک میخوردم تا سردیم بشه همش بیحال بودم و این فصلم که کلا بی حسم این دو تا مشکل(حساسیت و فصل بهار)دست به دست هم داده تا گشادیم به درجه اخر برسه و همین طوری رو تخت بیفتم...

ساعت 12 بیدار شدم و یه کم تو نت بودم و دیدم اصن نمیتونم رو پای خودم وایستم رفتم رو کاناپه تو وایبر با دوستام صحبت کردیم و واسه ناهار هم نوید زرشک پلو و کباب تابه ای زنگ زد اوردند و ناهار خوردیم و یه کم خوابیدیم و عصری هم کوزت بازی در اوردم و خونه رو جارو زدم و کاور تخت و رو بالشتیا رو باز کردم شستم و دو سری لباس شستم و ظرف شستم و واسه شام هم ماکارونی درست کردم و ساعت 11 شاممون خوردیم و یه کم تو نت بودم و بعدش رفتیم کرم بهم ریختیم و نمیدونم ساعت چند بود بی هوش شدیم...

امروزم قرار بود برم پیش شادی ولی دیشب ساعت 12 زنگ زد و کنسل کرد...صبح 11 بیدار شدم و تی وی دیدم و نت هم اومدم وبگردی کردم و بعدشم ناهار خوردم و با آتی جون صحبت کردم البته قبلشم با پروشات نسناس(لهت میکنم مثلا قرار بود اون ارباب رجوع (مرتیکه)رفت بزنگی؟)و با فریای عزیزم صحبت کردم و یه حال و حولی پرسیدم و خیالم راحت شد که حاله دوستام خوبه...

بعدشم با آتی فک زدم و ساعت 3 هم رفتم یه کم به فکم استراحت دادم و عصری هم تا وقتی که نوید میاد خونه رو تی زدم و گردگیری کردم و لباس شستم و ظرفارو شستم و کلیییییی خونه رو سابیدم فقط موند سرویس بهداشتی که اونم فردا ایشا الله اگه زنده بودم به کوزت بازیم ادامه میدم...

نوید امشب ساعت 10 اومد و شاممون رو که کباب ترکی بود خوردیم و بعد شام هم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بعدش بریم بخوابیم...

امروز عصری دختر خالم زنگ زد دعوتم کرد برم خونشون!گفت خاله فرشته و مامانت دارند میان اینجا بریم پارک قیطریه یه دوری هم بزنیم!گفتم من تا اماده بشم و برسم اونجا شده 7 نیم!تا 8 نیم باید اونجا باشم و بعدش برم تجریش و بیام پونک که نوید میرسه خونه من تا اون موقع خونه باشم!فقط واسه 1 ساعت این همه راه رو بیام؟؟البته نوید گفت برو من میام دنبالت ولی دیدم اصن هیچ رقمه راه نداره برم واسه همین مهمونی امروزمم کنسل کردم...اینم از هفته نوشت ما!

جمعه 5 اردیبهشت1393| 0:10 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

سه شنبه صبح طبق معمول همیشه کارامو کردم و نوید منو گذاشت سر خیابون و رفتم خونه مامانم و نویدم رفت پی کاراش...

ساعت 12 رسیدم خونه مامانم و یه کم از این در اون در فک زدیم و بعدشم بابام اومد و ناهارمون رو خوردیم...بعد ناهار هم غش کردم تا ساعت 5 و با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم و با نوید صحبت کردم...

عصری هم تا فلکه اول با مامانم پیاده روی کردیم و بعدش بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه!مامان بزرگمم مث همیشه تو ماشین عموم نشسته بود و بیرون رو تماشا میکرد...

تا ساعت 9 در مغازه بودیم و بعدش رفتیم در خونه مامان بزرگم بهمون کوفته داد و اومدیم خونه...ظهرم 3 تا کوفته داده بود و واسه نویدم دو تا کنار گذاشتم چون خیلی کوفته دوست داره آما تا خورد گفت دوست ندارم کوفته های تو رو خوشم میاد!دلیلشم این بود مامان بزرگم به گفته ی خودش یادش رفته بود ادویه و رب بزنه به خاطر همین یه کمی بی مزه شده بود و فقط بوی سبزی میداد...

نوید ساعت 9 نیم اومد خونه و شاممون رو که همون کوفته با جوجه کباب بود خوردیم و زود هم اماده شدم و به نوید گفتم بریم خونه چون گرمم بود و میخواستم بیام خونه با لباس باز واسه خودم رژه برم...تا هوا گرم میشه فقط عشقه خونه رو دارم که راحت ولو بشم با هر لباسیکه عخشم میکشه...

چهارشنبه هم تا شب خونه بودیم و زهرا اس ام اس داده بود شب خونه مستاجر بابای نوید بریم عید دیدنی!زیاد باهاشون حال نمیکنم به خاطر اینکه یه سری وسایل رو قبل عید که واسه فروش گذاشته بودم اینا اومدند و گفتند ما میخوایم!یه عالمه بلور و ظرف چینی که 2 تا سرویس کامل بود +پرده ی نو نو که واسه اتاق بود+کتابخونه نوید+یه سری ملحفه های نو و سجاده+3تا فرش و کلییییییی چیز میز رو اومدند برداشتند و دو روز بعدش زنش اومد 200 تومن دمه در داد!گفتم اینا واسه کدوم وسایل هست؟خیلییییییی ریلکس گفت واسه همش!گفتم اشتباه حساب کردید فقط یه کتابخونش 150 بود روی هم نزدیک 800 تومن وسیله برداشتید!حالا سمساری اومده بود همه رو ازم بخره این ردش کرد و گفت من میخوام همش رو!

حالا دو روز مونده به عید زد زیر همه چیز و گفت من پول ندارم و ورشکست شدم و فلان!گفتم من متاسفم از اینکه پولتون رو خوردند اما من واقعا از سر بی خیالی وسایلم رو نذاشتم واسه فروش واسه ریال به ریالش برنامه دارم و قراره وسایل جدید بیارند و من روی این پول حساب کردم!

دیدم میخواد فس فس کنه و نهایتا همه رو 250 برداره منم اعصابه سر و کله و چک و چونه ندارم به بابام گفتم بابام گفت مگه من دزدی کردم و واست جهیزیه خریدم؟غلط میکنه سرویس چینی که 500 پولشو دادم میخواد بزنه تو رگ!شب همه رو میام میبرم پول نقد بهت میدم...

شب خیلییییی شیک بابام اومد وسایلم رو ازشون گرفت و پول نقد داد دستم و خلاص!خیال کردند ادم وقتی جنس دست دوم میفروشه باید مفت بده بره...کتابخونه ای که یه ساله خریداری شده میخواد 50 تومن پولش رو بده!اخر سر کتابخونه رو پس نداد و گفت میخوام و به زور ازش 100 هزار گرفتم و بهشم تاکید کردم پول دستش اومد باید بقیه شو بده!

این قدر بی چشم و رو هستش کلیییییییی وسایل نو و مجانی بهش داده بودم ولی خیلی ریلکس منکر همش شد و میخواست بزنه تو سر مال!تا دید بابام اومده سرویس چینی ها رو ببره از لجش تموم اون رو تختی و ملحفه و سجاده و پرده ای که مجانی بهش داده بود رو پس داد!به یه ورم...

وقتی اومد گفت شوهرم ورشکست شده و نصف مغازه رو گذاشتیم واسه فروش و تمومه خونه هامون هم فروختیم منم از سر دلسوزی چون میخواست واسه واسه دخترش خواستگار بیاد و روش نمیشد راشون بده خونشون یه سری وسایل دادم تا دستی به سر و گوش خونه بکشه آما دیدم در کمال پررویی برگشته به من میگه مگه به سمسار میخواستی چه قدر بفروشی؟؟؟

یه کناره مجانی بهش دادم از لجش اومده میگه آتیش سیگار روی فرش ریختید؟گفتم این کناره اول عروسیم فقط چند ماه استفاده شده کجا سیگار روش ریخته شده؟ایراد روی جنس مجانی میذارند مث ریگگگگگ!

خلاصه بسیوووور از کار بابام خوشم اومد تا به قول معروف کسی فکر نکنه میتونه با زرنگی در ما بماله و بره به ریشمونم بخنده...

حالا زهرا گیر داده بود بریم خونشون!منم دیدم اگه بگم نع فک میکنند دارم کلاس میذارم واسه همین قبول کردم و واسه ساعت 10 اماده شدیم تا بریم خونه همسایه طبقه 2...

البته قبلش نوید ویار سالاد الویه کرده بود و رفت سیب زمینی و کالباس خرید و منم تخم مرغ و نخود فرنگی و سیب زمینی رو گذاشتم بپره و مرغ هم آب پز کردم تا وقتی برگشتم مواد رو خرد کنم و شامش رو بدم...

تا ساعت 11 نیم اونجا بود و دیگه تا اومدیم شام رو درست کردیم و خوردیم شد ساعت 1....بعدشم تو نت بودیم و ساعت 3 هم خسبیدیم...

5 شنبه هم خونه بودیم و واسه ناهار هم سالاد الویه داشتیم و خیالم از غذا راحت بود...نمیدونم شما به تقویم نجومی سر و کار دارید یا نه؟من روزای قمر در عقرب رو به سال شمسی میبینم و دقیقا همون روزها از انجام بعضی از کارا دوری میکنم!خیلی خیلی مهمه بدونیم زمان قمر در عقرب کی هستش تا در اون چند روز مثلا معامله ای انجام ندیم یا عقد و عروسی نکنیم یا واسه بارداری اقدام نکنیم و خلاصه شروع به کار مهمی نکنیم!

منم تحت تاثیر این روزها که به شدت انرژی منفی زیادی داره 5 شنبه از صبح دپ بودم و فقط زار میزدم...نویدم عصری رفت بیرون و منم خونه تنها بودم و واسه خودم دیوونه بازی راه انداخته بودم...احساس خفگی و بغض شدید داشتم و نمیدونم از شدت گریه کی خوابم برد؟فقط نوید ساعت 8 نیم زنگ زد و بیدارم کرد...گفت دارم میام چیزی نمیخوای؟گفتم نع واسه شام چی میخوای؟گفت هر چی خانومم دلش میخواد!هر چی قربون صدقه میرفت و صحبت میکرد اصن نمیتونستم آروم بشم همین طوری معمولی تی وی هم میدیدم از چشام اشک میومدم!

بعد تل زود پاشدم واسه شام کوکو سبزی درست کردم و وقتی نوید اومد شاممون رو خوردیم و بعدشم پیشنهادای بی شرمانه بهم داد آما در کمال تعجب با مخالفت رو به رو شد!یهنی ببینین افسردگی در چه حد بود خوده نوید گرخید از جوابم...

شب هم زود خوابیدم و دقیقا ساعت2 خرده ای صبح 29 فروردین قمر در عقرب تموم شد و منم از جمعه صبح خیلییییییی آروم و خوب بودم...من نمیدونم انرژی های منفی چرا اینقدر روی من تاثیر میذاره؟حس ششم خیلی قوی دارم نمیدونم از اونه یا نع؟چون خیلی چیزا قبل از اینکه پیش بیاد من احساسشو دارم حس میکنم دلیلش همین باشه...

حالا سه شب هم بود پشت سر هم من و نوید خواب میدیدم...چند شب قبل نوید خواب دیده بود من دو تا پسر دوقلو زاییدم و حال هر 3تامونم خوب بود و همه چی هم ردیف بود....همش ازم میپرسید شیطون حامله ای؟گفتم دو روز نیست پ ری تموم شد اخه یه چیزی بگو با عقل جور در بیاد!

شب بعدش خواب دیدم تو اتاق خوابمون هستم مهمون هم واسم اومد(حالا اون مهمون خیلی خاص بودا همتونم میدونید کی بود)بعد من داشتم خودم رو مرتب میکردم یهو از سر سینه هام یه گوله موی مشکی اومد بیرون و بعدشم کلی شیررررر!شیر به قدری زیاد بود که همین طوری داشت میریخت و حتی روی اون مهمونمم ریخت!یهنی در این حد...

بعدش اون روز اومدم کامنت ها رو بخونم دیدم شیلا جونم همون شب خواب دیده من حامله ام و بچمم پسره...

دوباره مامانمم خواب بچه دیده بود و اصن نمیدونم تصمیم نگرفته این بچه کجاست که به خواب همه میاد!به یکی که تعبیر خواب میکنه خوابم رو گفتم و اونم گفت اون موی مشکی که از سینه هات اومده بیرون همون موی نوزادته!عجیبهههه خیلی چون اصن بهشم فکر نمیکردیما...بعدشم میگفت تعبیر نوزاد پسر یعنی در واقعیت نوزاده دختر خدا بهتون میده...

خلاصههه اینم از خواب ما...دیروز که جمعه بود ساعت 11 بیدار شدم و میخواستم قیمه ریزه درست کنم آما نوید هوس آبگوشت کرده بود...رفت گوشت آبگوشتی خرید و اورد داد درست کنم و خودشم رفت تو صف نونوایی...

منم خونه رو جارو زدم و تی و گردگیری هم کردم و ساعت 1 هم ناهارم رو بار گذاشتم و تا ساعت 2 نیم که مامان اینا برسند کلی کار کردم...نویدم یه ساعت تو صف نون سنگک بود و بالاخره قبل مامان اینا رسید...

مامان اینا وقتی اومدند دیدند بساط ذوق ملگی رو ردیف کردند!واسمون یه عالم میوه خریده بودند و واسه نویدم خرت و پرت و واسه منم دو تا مانتو که پشتش گیپوره و خیلیییییی جیجره!یه آبی کاربنی یکی هم مشکی....یه شلوار جین جذب و خیلیییییی سسکی هم مامانم خریده بود که تا پوشیدم گفتم خیلی چسبونه نمیخوام نوید و مامانم گفتند جذب مدههههه دیوونه اینقدر لباسای آزاد نپوش!منم تسلیم شد و تو ائینه دیدم خدایی شلوار جذب خیلی خشگله...منم که پاهام لاغره و از شانسم شلوار هر چی بپوشم اندازه ام میشه!از این لحاظ خر شانسی اوردم...

جالبه مامانم واسه خودش ست منو درست میکنه!مثلا مانتو کاربنی خریده میگه با اون کفش آبیه و شلوار جین خیلی شیک میشه تیپ آبی بزن!گفتم مامان اینقدر منو خجالت ندید من دوزار ندارم واسه روز مادر کادو بخرم شرمنده میشماااااا!گفت غلط میکنی واسم کادو بخری من همه چی دارم الکی پول هدر نده!اخیییییییییی عسیسم کلی خجالتم دادند...خدا الهی سایه هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاشون کم نکنه...آمین

بعد مراسم خر کیف شدن ناهارمون رو زدیم بر بدن و بعدشم بابام خوابید تا ساعت 6 و منم نیم ساعت چشام گرم شد اما با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم...

تا بیدار شدم واسشون بستنی و فالوده اوردم خوردند و میوه ها پوست گرفته بودم و اماده روی میز بود و خیالم از بابت میوه راحت بود هر کی میوه میخواست راحت و آسوده میوه شو میزد تو رگ...

ساعت 7 هم اماده شدیم رفتیم بوستان نوید کار داشت و منم ساعت مامانم رو که شیشه اش شکسته بود و واسه تعمیر داده بودم تحویل گرفتم و یه شیشه چسکی انداخته میگه 40 هزار تومن!یهنی دزد بازاریه ها...ساعت خودمم مث واسه مامانم شده بود دادم درست کنه اما بهش تاکید کردم زیاد بشه اصن نمیام ببرما!تهدیدش کردم اما با خنده گفت خانوم شما  دیگه چرا ماشا الله توپ تکونتون نمیده از مایه داری!تو دله خودم گفتم از وزن زیادمونه که کسی نمیتونه تکونمون بده ما بیشتر خ*** داریم تا مایه دار!راسته میگند بیرونمون مردم رو میسوزونه تومون خودمون رو...حکایت ماس!پارسال چند سری ازش ساعت خریدیم حالا فکر میکنه مثلا سهام دار دوقوز ابادیم!نمیدونه شیپیش تو جیبمون هلیکوپتری میزنه!

تا ساعت 9 بوستان بودیم و بعدشم اومدیم از دمه خونه سیب زمینی خریدیم و از داروخانه قرص ضد حساسیتم رو هم خریدم و از سوپریمون روغن و نوشابه هم خریدم و اومدیم خونه...واسه شام کتلت درست کردم و بعدشم برنجمم دم کردم و سالاد کاهو هم ننه فاطی درست کرد و یه ظرف هم سالاد الویه گذاشتم سر سفره هر کی دوست داشت بزنه بر بدن...

مامان اینا تا 11 پیشمون بودند و بعدشم حاضر شدند رفتند خونشون...ما هم تا 1 پای نت بودیم و بعدشم رفتیم بخسبیم که......!(این قسمت به دلیل شرم و حیای نویسنده(جون عمش)سانسور میگردد)

امروز تا ساعت 12 مث جنازه افتاده بودم و اصن تکون نمیخوردم!تا بیدار شدم دیدم نوید داره میره کرفس بخره تا واسه ناهار خورشت درست کنم...منم از فرصت استفاده کردم و نیم ساعتی که رفت خرید باز کپیدم و عخش کردم...

این زهرای جونین مرگ شده مگه میذاره راحت بخوابم؟از صبح یکریز تو حیاط خلوت وایمیسته پای تل غیبت میکنه و فک میزنه...سوژه امروزشون زن داداشش بود و چیا پشت سرش میگفت....ای لال بشی هیییییییی....

نوید که اومد خورشت کرفس رو درست کردم و برنج هم دم کردم و بعدشم مث خانمای خونه دار نشستم دو ساعت تموم از این سبزیای لای روزنامه پاک کردم اونم کجا؟دم پنجره با هوای بهاری...به به..یه بوی ریحونی تو اتاق پیچیده بود آدم عخش میکرد...

ساعت 3 نیم ناهارمون رو خوردیم و بعدشم اومدیم تو نت و عصری هم یه ساعت خوابیدیم و بعدش نوید نشست پای کارش و منم جانفشانی کردم و یه تیکه پارچه نویی که خیلی هم خشگل بود رو اتو کردم و توی یه جعبه کادویی گذاشتم تا به مادر جانش تقدیم کند...دلم نمیخواد دغدغه ای داشته باشه و غصه بخوره...بچم پارسال خیلی لاغر شده بود امسال از همون توی عید هم از لحاظ روحی هم غذایی بهش حسابی رسیدم تا هزار ماشا الله داره مث قبل میشه....هر غذایی هوس میکنه درست میکنم تا با اشتیاق بخوره و کنار غذاشم سیر و پیاز میذارم تا حسابی با اشتها بخوره و من عخش کنم...البته این پیاز خوردنا حس بوقی رو تشدید میکنه ها اما ما دم به تله نمیدیم!والا بوخودا...اخه پسلم لاغر میشه دوست دارم تپل باشه بچم...

شب هم یه سری ظرف توی ماشین ریختم و یه سری هم با دست شستم و بعدشم گوشت کوبیده و الویه اوردم با سالاد بزنه بر بدن یه کمی هم غذای ظهر رو اوردم آما نوید الویه شو با هیچی عوض نمیکنه و اصن نخورد خورشت کرفس رو!

بعد شام هم نشست پای تی وی و فیلم سینمایی دید و منم اومدم وبلاگ رو اپ کنم...

*شرمنده فرصت نشد کامنت ها رو جواب بدم ولی همشون رو خوندم...قول میدم با جواب زود تایید کنم...

                           

دوستای گلم خانومای خشگلم مامانای مهربونم روزتون مبارک ایشا الله همه دوستای گلی که دوست دارند مامان بشند تا سال دیگه به آرزوشون برسند و همگی روز به این زیبایی رو با هم جشن بگیریم...

منم امروز یه نذر کردم که دعا کنید تا سال دیگه همه چی اوکی بشه و حاجتم رو بگیرم...نذر کردم سال دیگه که حاجتم رو گرفتم یه مولودی به نیت حضرت فاطمه بگیرم و همه ی دوستای وبلاگی رو که میشناسم واسه مولودی دعوت کنم تا ایشا الله دوستامم همشون با دست پر از خونه ی ما برگردند خونشون...ایشا الله هممون حاجت روا بشیم امسال...


تقدیم به همه ی خانوما و دختر خانوما و مامانای مهربون:

این ویژگی توست که محشر باشی....

تا یک سر و گردن ز همه سر باشی....

این خواسته ی خداست دست تو که نیست....

تا فرشته ای بنام مادر باشی...


پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/


یکشنبه 31 فروردین1393| 2:6 |سوگلی|

سلام دوستای خشجلم...

شنبه بعد از اینکه روز نوشتم رو نوشتم نوید رو فرستادم رفت اداره برق و بعدشم زنگ زدم ببینم چه خبری میده یهو دیدم یه مرد گوشی رو برداشت!هی میگفتم نوید اونم میگفت بفرمایید...اومدم لهش کنم دیدم خیلی محترمانه میگه خانوم صاحب گوشی الان بانک بودند گوشی شون رو جلوی باجه جا گذاشتند!یهنی این حافظه ی نوید تو فرق سرم...

یه ربع بعد خودش زنگ زد و گفت عجله داشتم رفتم بانک سامان جلوی باجه گوشیم جا موند...چه قدر هم پرسنل بانک سامان و بانک پارسیان برخوردشون خوبه آدم عشق میکنه وقتی ازشون سوال میکنه....شمرده و آروم و با لحن مهربون جواب میدند...البته بانک پاسارگاد هم برخودشون بدک نیست!کلا بانک های خصوصی خیلی سرویس دهی عالی دارند...

خلاصه تا عصری تنها بودم و چرت هم زدم تا نوید اومد و چون دیر گوشت اورد مجبور شدیم ناهار تن ماهی و چیپس بزنیم بر بدن...

البته یه کم ساندویچ از شب قبل مونده بود من اونو زدم بر بدن آما نوید که عاشق تن ماهیه اصلا ساندویچ نخورد...

بعد از ناهار هم رفتیم رو تخت و کرم ریختیم و بعدشم خسبیدیم...نوید زودتر بیدار شد رفت یه دوش گرفت و منم وقتی بیدار شدم رفتم واسه شام لوبیا پلو درست کردم و اشپزخونه رو تمیز کردم و بعدشم شام خوردیم...

اومدم وسایل شام رو از تو سالن بذارم تو اشپزخونه یهو شیشه آب از دستم افتاد روی شیشه میز جلوی اشپزخونه و ریز ریز شد بسگیییییی محکم خورد!شانس اوردم خود شیشه میز نشکست مگرنه 100 تومن پیاده بودیم...

تا شیشه آب شکست نوید گفت چی شد؟گفتم هیچی عزیزم قضا و بلا بود..گفتم خودت شکستی قضا و بلا بود من میشکستم جیغت رو هوا بود که بی شرف مگه کوری جلو پات رو نمیبینی؟اینقدر با مزه ادای منو در اورد که غش کرده بودم از دستش...

دیگه بعد شکستن شیشه نشد برم تو اشپزخونه ترسیدم پاهام بریده بشه...نوید رفت جارو رو اورد ساعت 12 شب جلوی اشپزخونه رو یه جاروی توپ کردم ولی بازم احساس میکردم زیر مبلا کلی خرده شیشه پخش و پلا شده...

سفره رو که جمع کردم رفتیم تو نت و تا ساعت 3 هم بیدار بودیم و بعدشم خسبیدیمsmile emoticon kolobok...

دیروز ساعت 9 بیدار شدم و بزک دوزکم رو کردم و وقتی نوید از حموم اومد بیرون کاراشو کرد و من رو گذاشت سر خیابون تا برم تهرانپارس و خودشم رفت دنباله کاراش...

دیروز تیپ فیروزه ای زده بودم و یه شال مشکی یدک هم همراه خودم برده بودم چون احساس خفگی داشت بهم دست میداد!فکر میکردم چون رنگ شالم روشنه همه دارند منو میبینند!یه توهم داغونی زده بودم...فقط خدا خدا میکردم برسم خونه و شالم رو به مامانم پس بدم چون من آدمه رنگی پوشی نخواهم شدsmile emoticon kolobok!

ساعت 11 نیم رسیدم دمه خونه مامان و واسش پفک و کلوچه خریدم و رفتم خونشون..لوبیا پلو هم واسشون برده بودم آما دیدم واسه ناهار خورشت کرفس درست کرده...

تا بابام بیاد با پفک و هله هوله و میوه خودم رو سیر کردم و بعدشم خوابم برد تا وقتی بابام رسیدsmile emoticon kolobok....چون به لبنیات حساسیت دارم صبحونه نمیتونم بخورم و ساعت 12  1 نهایتا باید یه غذایی باشه تا بخورم مگرنه ضعف میکنم...

ناهارمون رو زدیم بر بدن و بعدشم مامانم سبزی قورمه و پلو و باقالی و لوبیایی که بابام واسه خونه خریده بود رو بسته کردی و تازه ناله هم میکرد ای وای خسته شدم!گفتم قربونت برم اینقدر کار میکنی داغون نشی!اخه نشستی وسط سالن چهار تا سبزی تو کیسه فریزر میریزی خسته میشی؟گفت خودت الان حال داری این کارارو بکنی و واسه تابستون فریزرت رو پر کنی؟دیدم انصافا من یه بستشم حوصله ندارم واسه همین به جای انتقاد خفهههه شدم تا با روحیه به کارش ادامه بدهsmile emoticon kolobok...

تا ساعت 5 بی هوش افتادم چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و همین طوری منگ بودم...بعدش با صدای مامانم بیدار شدم که داره غر میزنه پاشو بریم بیرون حوصلم سر رفت...

بیدار شدم کارامو کردم و شال مشکی هم انداختم و با یه روحیه خوف رفتیم بیرون...خانوم عینک افتابیش رو تو روسری فروشی جا گذاشته بود و دو ساعت رفتیم در مغازه وایستادیم تا خلوت شد و مامانم عینکش رو گرفت و بعدشم بابام اومد دنبالمون و رفتیم در مغازه نشستیم...

مامان بزرگمم تو ماشین بود و یه ساعتی تو ماشین بودیم تا بابام اومد من رو رسوند خیابون بهشتی تا نوید بیاد منو برداره بریم خونه...بازم خونه همسایه مون دعوت بودیم و ساعت 10 همگی باید میرفتیم خونشون...

نوید اومد دنبالم و بابام منو تحویل داد و خودشون برگشتند تهرانپارس...من و نویدم اومدیم خونه شاممون رو که مامانم داده بود(همون خورشت کرفس)خوردیم و بعدشم آماده شدیم رفتیم خونه زهرا...

وای قبل رفتن چه قدر سر قراری که با نوید گذاشته بودم خندیدیم...اخه زهرا خیلی دله هستش و هر سال وقتی میاد خونمون تا همه میوه ها و اجیل ها رو نخوره نمیره!این سری به نوید گفتم رفتیم خونشون هر چی جلوت بود بخور ببین خوبه آدم به اقتصاد خانوادشون ضرر بزنه؟تاکید کردم همه میوه هات هم بخور نویدم گفت پدرشون رو در میارم...

وای وقتی وارد خونشون شدیم چشمم به نوید میفتاد نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و ریسه میرفتم...اخرشم نه من نه نوید نتونستیم دله بازی در بیاریم...خدایی تو خونمون نیست اینکارا!

من که دو تا پسته خوردم اونم با اصرار زهرا و نویدم یه خیار!بعدشم گفت چرا میوه نمیخوری؟یه پرتقال پوست گرفتم نصفش رو دادم نوید خورد نصف دیگشم خودم!من نمیدونم چرا بعضیا تو مهمونی خودشون رو خفه میکنند؟جدا فازشون چیه؟نخورده بازی؟زرنگی؟گشنگی؟smile emoticon kolobok

مثلا زهرا تو خونه همسایه های دیگه و خونه ی ما هی میوه پوست میگرفت و به پسر و دختر و شوهرش میگفت بیاید بخورید!انگار مسابقه بود...اخرای مهمونی جلوشون پر از پوست میوه و اجیل....من بمیرم اینطوری نمیکنم که وقتی از خونه کسی رفتم بیرون بگند چه قدر نخوردس...لا مصب کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته!smile emoticon kolobok

تا 11 خونه زهرا بودیم و بعدشم با بقیه همسایه بلند شدیم اومدیم بیرون و سر یه سوتی شوهره زهرا چه قدر مسخرش کردیم!ایفون طبقه دومی قطع شده بود و شوهر زهرا چون کارای فنی میکنه داشت واسش توضیح میداد چیکار کنه تا ایفونش درست بشه...هی میگفت آیفون یه خار داره اون خارشو باید بگیری فلان بکنی!یهو گفتم آقا مصطفی اون خار آیفون رو به من نشان بده موخوام ببینم چه دوشواری داره که صداش در نمیاد؟موشکولش چیه؟

یهو دیدم همه ترکیدند از خنده...از خجالتش صداش در نیومد...موقع خداحافظی هم نوید گوشیش رو جا گذاشته بود و یهو مصطفی گفت واسه گوشیت یه کیف بخر ببند به کمربندت!گفتم نع خوب نیست..مصطفی گفت چیه از مری میفته؟گفتم نه اگه اون بشه تازه میشه مث شما فقط میترسم نتونه اولاد دار بشه!باید قبلش یه ازمایش بده به همه ثابت بشه مرده بعد اگه خواست از این کیفا ببنده عقیمم شد مهم نیستsmile emoticon kolobok...زهرا اینا غش کرده بودند و میگفتند فقط تو از پس اینا بر میای بسگی روشون زیاده!

خلاصه تا 11 خونه به قول قدیمیا همساده مون بودیم و بعدشم اومدیم یه کم وبگردی کردیم و ساعت 12 هم خوابیدیم...

امروزم ساعت 11 بیدار شدم و دیدم نوید داره اتاقش رو تمیز میکنه...یکی دو ساعت مشغول بود و بعدشم اماده شد بره ماهی و سبزی تازه بخره بیاره واسش سبزی پلو با ماهی درست کنم...

ساعت 2 برگشت و منم یه سبزی پلو با ماهی توپ درست کردم و چه بویی پیچید تو خونه!سبزیش پر از سیر بود و ادویه به ماهی هم زدم و وقتی داشت سرخ میشد از بوی غذا داشتم غش میکردم...بسیووووووور عالی شده بود و جاتون خالی با سیر ترشی عجیب فاز داد...

بعد از ناهار هم یه ساعت رفتم چرت زدم و وقتیم که بیدار شدم حبوبات گذاشتم اماده شد تا واسه شب آش رشته درست کنم..خیلی وقت بود هوس آش رشته کرده بودم و امروز نوید رو فرستادم سبزی تازه خرید و باهاش آش رشته ننه سوگل درست کردم...

وقتی نوید از حموم اومد بهش گفتم میخوای حلوا هم درست کنم؟گفت اره عالیهههه گفتم زعفرون نداریم گفت میرم میخرم...

خلاصه امروز کوزت بازی رو به اوج رسوندم و تا 11 شب تو اشپزخونه همه غلطی کردم!کلی ظرف شستم...اش رشته درست کردم و کلی پیاز داغ و سیب داغ و نعناع داغ اماده کردم...

بعدش ارد سفید تفت دادم و الک کردم و با گلاب توپی که از کاشون اورده بودم شربت گلاب درست کردم و توی حلوا ریختم و با هل و زعفرون بوی توپی گرفت...حدود 6 تا ظرف بزرگ شد و تزئینشم کلی طول کشیدsmile emoticon kolobok...

بعدشم سبزی ها رو بسته بندی کردم و گوشت چرخکرده و گوشت خورشتی هم بسته کردم و فریز کردم و ساعت 11 هم اش رو ریختم تو ظرف و نشستیم اش رشته زدیم بر بدن و خستگیم در رفت حسابی...

شام که تموم شد اشپزخونه رو تمیز کردم و ظرفایی که شسته بودم جا به جا کردم و بعدش اومدم جواب کامنت ها رو دادم و الانم اومدم وبلاگ رو آپ کنم...

....................................................................................................

*لطف بسيار بزرگى در حق خودمان ميكنيم ،رها كردن ادم هايي كه روحمان را مسموم ميكنند...


**عکسای خعلییییییی خوشمزه در ادامه ی مطلب :)




ادامــﮧ مطلب
سه شنبه 26 فروردین1393| 1:40 |سوگلی|

سلام عشقای من...

دیروز طبق معمول یکشنبه ها صبح زود بیدار شدم تا بزک دوزک بکنم و برم تهرانپارس...

نوید منو گذاشت سر خیابونمون و خودش رفت به کاراش برسه و منم رفتم میدون پونک و رسالت!بعدشم ماشینای تهرانپارس رو سوار شدم و رفتم سر قرار با ننه فاطی!

شب قبلش که لازانیا درست کرده بودم مامانم گفت بابا وقتی فهمید لازانیا دارید هوسش شد و امروز میخوام درست کنی واسمون!

رفتیم وسایل لازانیا رو خریدیم و بعدشم رفتیم خونه...مامانم گوشت رو سرخ کرده و بعدشم رفتم سراغه اشپزی!

یه لازانیای توپ درست کردم و وقتی بابام اومد ناهارمون رو زدیم بر بدن!یکی از مزیت های رشته های نیمه پز لازانیا اینه که خیلیییییی سبک و نازک هستند و راحت هضم میشند آما عیبشون اینه که 4   5  طبقه لازانیا هم که درست کنی بازم قطرش بسیوووووور کمه و خیلیییییییی سیر نمیشی!البته اینم بگما تو این همه رشته های لازانیا فقط زرماکارون و مانا خیلی عالیه از کیفیت رشته لازانیای تک اصلا راضی نیستم!خیلیییییی بدفرمه خوشم نمیاد....

خلاصه ناهارمون رو خوردیم و بعدشم یه چرتی زدیم و بابامم رفت در مغازه...ساعت 4 بیدار شدم و دیدم بابام تعمیرکار اورده تا فیش تی وی رو درست کنه!میز تی وی رو توی تغییر دکوراسیون خونه بد تکون داده بودیم و فیش توی تی وی شکسته بود...

تعمیر کار اومد فیش رو دید و گفت از طرف نمایندگی باید بیان درست کنند!یه کلمه فک زد و 5 تومن گرفت و تازه بابام برد رسوندش!یهنی کلمه ای 100 ضر زد...کار و کاسبی از این بهتر؟

بعد از اینکه بابام رفت رسوندش برگشت خونه و معجون زد بر بدن(فک کنم مراسم بوق در کار بود)و بعدشم مارو گذاشت دمه پاساژ پارسیان و خودش رفت مغازه...

رفتیم پاساژ یه دوری زدیم و بعدشم پیاده رفتیم تا فلکه اول و پاساژ سپید....یه مدت بود نوید گیر به بند شلوار داده بود!دیروز رفتم یکی واسش خریدم تا اقا تو تیپش تنوع بده....به نظرم با مزه اس البته بیشتر اقایونی که شکم هاشون بزرگه استفاده میکنند تا شلواری که تا زیر شکم بیشتر بالا نیومده از ک و ن شون نیفته پایین!

یه ساعتی تو پاساژ دور دور کردیم و دی جی فاطی رفت سی دی جدید خرید واسه تو ماشین و بعدشم بابام اومد دنبالمون و رفتیم مغازه...

مامانم رفت از سر خیابون واسمون شنیسل مرغ و فیله خرید و هله هوله و پفک هم خرید و اورد....بابامم زود مغازه رو جمع کرد تا منو برسونه سر قرار با نوید!

همه همسایه ها باهامون قرار گذاشته بودند یکشنبه شب ساعت یه ربع به 10 بریم خونه همسایه بالاییمون واسه همین تا نوید برسه تهرانپارس و منو برداره ببره خونه ساعت 11 میشد برای همین به بابام گفتم منو بذاره فلکه اول تا عباس آباد با تاکسی برم و بعدشم نوید سوارم بکنه آما رگ غیرتش باد کرد و گفت تاحالا شده زن یا دخترم رو گوشه خیابون ول کنم به امان خدا؟گفتم آره همین عصر دمه پاساژ پیادمون کردی رفتی!یهنییییی پر رو تر از من وجود خارجی نداره بوخودا...

مامانمم طفلک از قصابی شنیسل و فیله خریده بود تا شب بعد مهمونی سرخ کنیم بخوریم آما عینه آوار رو سرشون خراب شدیم و واسمون ساندویچ خریدند!

شاممون رو زدیم بر بدن و بعدشم با نوید ازشون جدا شدیم و اومدیم سمت غرب آما نوید وقتی سوار ماشین بابا شده بود تا شاممون رو بخوریم کیفش رو جا گذاشته بود و داشت خودش رو هلاک میکرد که چرا کیفم جا موند؟

سر موقع به مهمونی رسیدیم و تا 11 نیم خونه همسایه بودیم و خیلی هم ازمون پذیرایی کردند!دستشون درد نکنه...

مسقطی و کلوچه و گردو آویشن و کلی سوغات شیراز رو واسمون اوردند خوردیم تا با شهرشونم بیشتر اشنا بشیم...البته واسه خوده شیراز نیستند اقلیدیند!

بعد از مهمونی سریع سوار ماشین شدیم و ضبطم روشن کردیم و ولوووووم دادیم خفن!مث بز خودم رو رسوندم تهرانپارس و نوید رفت کیفش رو گرفت و دوباره برگشتیم خونه!ماشا الله اینقدر خرکی میرم رفت و برگشت و معطلی دم خونه مامانم روی هم شد 1 ساعت!

ساعت 12 نیم رسیدیم خونه و یه کم تو نت بودیم و بعدشم خسبیدیم...

امروز ساعت 10 نیم بیدار شدم و از صبح رو دنده پاچه گیری بودم!هم فصل بهاره هم نزدیک پ ری دیگهههه از خواب که بیدار شدم به زمین و زمان و بالا و پایین گیر میدادم!یه جورایی رو موج ع ن بازی بودم...

جالبه موقع هایی که اعصاب ندارم به نوید از قبل آلارم میدم!تا بهش میرسم میگم آقا جان امروز پرت به پرم گیر نکنه قاطیم...زود خودش میگه تیریپ پاچه گیریه امروز؟حالا امروز گیر داده بود این پ ر ی کوفتی چرا داره بازی در میاره؟چی شده؟چرا خبری نیست؟نکنه.......؟گفتم نترس بابا فصل بهاره هر سال داغون میشم تا افتخار بده...

تا یادم نرفته اینو بگم خیلی خفنه!دیروز تو تاکسی نوید زنگ زد و منم پشت نشسته بودم و دو تا مرد جوون بغل دستم بودند!تا گوشی رو جواب دادم نوید گفت مامان کجایی؟گفتم نزدیکه رسالتم پسرم...بعدش بهش گفتم پسر گلم تند رانندگی نکنیا یه وقت بلایی سرت میاد..جووونه مامانم آروم رانندگی کن!

یه لحظه دیدم مرد بغل دستم هنگ کرده انگار چوب قورت داده!همین طوری خیره شده بود...منم عینک زده بودم فکر میکرد نمیبینمش!اومده تو صورتم خیره شده بود ببینه اینی که داره میگه پسرم پسرم چند سالشه؟مونده بود چی بگه؟احتمالا داشت با خودش کلنجار میرفت این زنه بغل دستم خودش جنین بوده تو اون دوران حامله شده؟یا اول حامله بوده بعدا دست و پا در اورده؟یهنییییییی عشق میکردم وقتی دیدم شاسگول شده...مثلا فک کنید یه زنه 25 ساله یه پسره 30 ساله داشته باشه...هیهات

خلاصههههه امروزم یکی دوبار پرم به پر پسرم گیر کرد سر ناهار!گیر داده بود سبزی پلو با ماهی میخوام در صورتیکه تو یخچال هم شنیسل بود هم لازانیا..دوست نداشتم اسراف بشه....

وقتی دید عصبیم و چشم سمت راستم هی میزنه کوتاه اومد ولی تا تونست غر زد!وقتی چیزی هوس میکنه اگه نخوره انگار فحش عالم رو بهش دادند!لجش میگیره و هی غر میزنه...

منم اصلا بحث نکردم و ساعت 3 نیم ناهارشو اوردم خورد و بعدشم رفتیم خوابیدیم و بیدار که شدیم یه کم اجیل و کلوچه زدیم بر بدن(طبعم شور و شیرینه مث ادمیزاد نمیتونم اجیل بخورم حتما باید یه چیزی شیرین کنارش باشه)و بعدشم کارامو کردم و ساعت 8 رفتیم بوستان...

نوید رفت سلمونی موهاش رو کوتاه بکنه و منم یه کم چرخیدم و بعدش اومدم منتظر نوید نشستم!کلا عادت ندارم تنهایی بیرون برم و بگردم!میدونم اخلاقه خیلی بدیه اما هر کاری میکنم نمیتونم خودم تنهایی برم خرید کنم و بگردم!وقتیم میخوام برم تهرانپارس عینه ادم اهنی که از قبل بهش برنامه داده باشند صاف میرم سوار تاکسی خطی میشم تا برسم دمه خونه مامانم!انگار نه انگار واسه ی این قرن هستم!عینه عروس قدیمیا شدم من...

فک کنید از ساعت 8 نیم تا 10:20 منتظر نوید شدم و دیگه قاطی کردم و زنگ زدم!گفت الان میام ارایشگاه شلوغ بود!از یه طرف مامانمم زنگ زد و گفت با هانی اینا داریم میریم دربند شما هم بیاید!هر چی منتظر موندم دیدم نوید نیومد و دیگه پشت تل کم مونده بود خودمو پر پر کنم...

وقتی اومد گفت ببخشید طول کشید تقصیر اقا هوشیاره!گفتم تقصیر هر خری هست مهم نیست مهم اینه که ساعت 10 شب باید تنهایی تو پاساژ بشینم و همه نگاه کنند!

من تو ایران مخاف اینم که خانوما 10 به بعد شب تنهایی تو خیابون باشند چون واقعا اذیت میکنند!حالا تو بدترین کشور که تایلند هست (از لحاظ هیز بازی و اینکه 80 در صد اقایونی که وارد این کشور مخصوصا پاتایا میشند واسه س ک س هستش نه واسه جاذبه های توریستی)ساعت 3 صبح بری خرید و لب دریا هیچ کس بهت نگاه نمیکنه اما متاسفانه اینجا من به شخصه احساس امنیت نمیکنم!10 شب به بعد انگار یه جور بدی نگاه میکنند....

خلاصه قیافم عینه خروس جنگی بود و میخواستم برم سوار تاکسی بشم و برم خونه نوید خودش بیاد سوئیچ رو ازم بگیره و بعدا بیاد!خدارو شکر مرتیکه هوشیار زود کارش رو انجام داد و اومد...

این ارایشگاهه مردا چه قدر فیس و چ س داره؟من موهام فر و داغونه وقتی میرم موهام رو کوتاه کنم با براشینگ نیم ساعت طول میکشه آما این آرایشگاه مردها چندین قسمت داره لا مصب!یه اتاق واسه رنگ و مش...یه اتاق واسه ماساژ...یه اتاق واسه سولاریوم....یه اتاق واسه اپیلاسیون....قسمت اصلی هم واسه هیرکات و ابرو برداشتن اقایون..گریم داماد هم که خودش داستانیه!هر سری هم 50 هزار تومن از قرتی ها میگیرند تا یه ساعت کامل پوستشون رو ماساژ بدند و 4 نوع ماسک بذارند همراه با بخور اضافه!حالا ما که زنیم تو عمر نسناسمون جز پوست خیار چیزی به صورتمون نزدیم!والا بوخودا...دو سه روز دیگه نوار بهداشتی شاخدار واسه اقایون وارد بازار میشه همراه با سنسور!

خلاصه امشب دربند رفتنمون که مالیده شد و منم چون خسته و عصبی بود جایی دیگه نرفتم و فقط سر راه تخم مرغ و نون و نوشابه خریدیم اومدیم خونه تا واسه شام کوکو سیب زمینی درست کنم!

حالا از راه رسیدم نشستم یه کم گرم بشم و پتو دورمه اومده میگه زنگ بزنم از بیرون غذا بیارند؟گفتم من که نمیخورم!گفت اخه تا تو بخوای شام درست کنی میشه 12!گفتم تو بیابون گیر کردی؟خوب خودت رو سیر کن تا شام حاضر بشه!

چون دست و بالم درد میکنه خودش واسم سیب زمینی رنده کرد و کلییییی ذوق ملگم کرد..بعدشم کوکو ها رو درست کردم و نیم ساعته اماده شد و صداش کردم بیاد شامش رو بخوره تا منو نخوردههههه!

شامش رو خورد و گیر داد چرا تو نخوردی؟گفتم خوردم به خدا...گفت همش 2 تا؟گفتم نه 3 تا خوردم...گفت نه باید 4  5  تا بخوری!از این گیر تخمکی ها بود که بوی دعوا میداد...خوش پخ زد زیر خنده منم فهمیدم اسکاریسش در حاله حرکته بی خیال شدم و ختم به خیر شد...

بعد شام هم عینه دو تا وجود با فرهنگ اومدیم سراغه کارای فرهنگیمون و خدارو شکر تا به این لحظه همساده ای شاهد جر خوردنه ما دو تا نبوده...امید است تو این چند روز هیچ بنده ای به دست من جر نخورد و متقابلا جر هم ندهد!

*19 فروردین روز شمس الشموس که هممون به شرف شمس میشناسیم و شروع تقویم نجومی هم هست تفلده بنده ی حقیر هستش!نمیدونم حکایتش چیه که منم 19 فروردین متولد شدم!روز شرف شمس...یکی از اشناها میگفت این روز قمر در عقرب میشه و .....!یکی از دلایل لطافت اعصاب و روان من واسه متولد شدن تو همچین روزی هستش!بهلهههههه اینجوریاس...آدم متولد فروردین باشه اونم کی؟نوزدهم...چه شود...

از صبح که سر به فیس بوکم و  گوشیم زدم دیدم دوستای زیادی لطف کردند و بهم تولدم رو تبریک گفتند...نمیدونم چه طوری این همه محبت و مهربونی رو جبران کنم فقط امیدوارم تا هر روز یا هر سالی که نفس میکشم همچین دوستان گل و مهربونی رو در کنارم داشته باشم...بهترین هدیه واسه من ساختن این وبلاگ توسط نوید بود!روزی که این وب ساخته شد اصلا فکر نمیکردم این همه دوست که از صد تا فامیل واسم با ارزش تر هستند پیدا بشند و هر لحظه از زندگیم رو بهم امید بدند...تو این یه سال سختی که داشتم به خدا اگه دوستای تو وبلاگم نبودند قطعا دق میکردم!نه خواهری دارم نه برادری..به مامان بابام دلم نمیاد مشکلاتم رو بگم...فقط دوستایی از خواهر بهتر و نزدیک تر و از فامیل با ارزش تر در کنارم بودند که به خاطر وجودشون خدارو شکر میکنم چون میدونم هر کسی این سعادت و این نعمت رو تو زندگیش نداره که وقتی دلش گرفت کسانی باشند آرومش بکنند...دوستانی باشند تا به آینده امیدوارش بکنند...دوستانی باشند وقتی زیارت میرند یه یاد دوست حقیرشون باشند...دوستانی باشند که بهت افتخار بدند و باهات درد و دل کنند...چه نعمتی از این بیشتر؟نمیدونید چه عشقی میکنم وقتی میبینم خودم سرگرم زندگیم و کارای روزمره ام هستم اما اون طرف قضیه دوستانی رو دارم که تا چشمشون به حرم امام رضا میفته من جلو نظرشون میام؟چه ثروتی از این بالاتر که خودم تو خونه نشستم ولی دوستام تا یه مکان زیارتی میرند دعاگوم هستند؟اینی که الان هستم اول از لطف خداست بعدا از دعاهای دوستای گلم...امیدوارم همیشه تنتون سالم باشه و توی بند بند وجودتون خوشبختی و آرامش رو حس کنید...اینو بدونید تو گوشه ای از تهرانه به این بزرگی یه خواهره کوچیکی دارید که بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید دوستتون داره و فقط ارزوش اینه روزی برسه روی ماه تک تکتون رو ببینه....این بهترین هدیه واسه منه...

از دوستای گلم:

فریا...ریحانه...دابی....پروشات...اتوسا...فرنا...طیبه...فهمیه...

زهرا...سپیده...عسل..آتنا...آزاده...گلی..

دخترک استانه...فاطمه...مریم...الهام...مینا...صحرا...سارا...

سارا فروردین...نسیم...مژگان...ندا...حدیثه..دنیا...رها...صدیقه...

مهسا .... مریم و سارا از اصفهان...مهناز....افاق

مینا...mina....neda...بهارک...نادی....مارال...

narjes....کویین...مریمی...مریم السادات....

مامان امیر رضا...ناناس...سحر مامان آوا...نانی...

مامان حلما...fatemeh...ثریا...سوگول...

فرزانه 1....تینا....بریسا...جوجه تیغی...

نازنین جوون...مبینا بانو....حسنا بانو...مهتاب

عروووس خانوووم...neshat6....آفاق...سیما...حمیده

سلی...شکیبا...مسی...فرح...مامانی..نگار...

honey...عالی...شکوه....رویا...آسی...زهره...

مامان راحله...عاطفه...Milad...Mahshad...

مریم دانشجو...tarane...Hani...sнilaa...

آنی...ایرسا...بانوی خانه...azi...

فروغ...الهام 00....نجوا...فاطمی...گیلدا...

لیلا مامان طه...مامان یگانه...نیلوفر شمس...

ملیحه(مشهد)....رها...باران...ترمه...مهدیس...

صحرا...نوش آفرین...دنیا...یاس...مسافر...

star...سوری...مامان امیر وپرنی...آنا...

حمیده...سپیده مامان درسا...دینا..نهال..سمیه

ربکا ....هانی


بی نهایت ممنونم وتشکر میکنم از تبریکای قشنگتون...این گلها هم تقدیم به همه دوستای ماهم...

(اگر اسم دوستی از قلم افتاده عذرخواهی میکنم لطفا بهم بگه تا بیشتر از این شرمنده نشم...)

پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

سه شنبه 19 فروردین1393| 2:44 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

میبینم امروزی که گذشت همه مماخ ها آویزون بود و بعد این همه تعطیلی واقعا سخت بود سر کار رفتن!همیشه دوست دارم سر کار برم آما یه همچین روزایی قند تو دلم آب میشه وقتی ساعت 7 صبح مدام صدای آسانسور میاد و همه همسایه ها در حال رفت و امد هستند و من زیر پتو واسه خودم عخش میکنم...

بریم سراغ روز نوشتمون....

دیروز ساعت 11 بیدار شدم و واسه ناهار قیمه سیب زمینی درست کردم و نویدم رفت بیرون یه کاری داشت انجام داد و سر راه سیب زمینی خرید و تازه ساعت 4 اورد تا واسه ناهارمون سرخش کنمsmile emoticon kolobok...

تا ناهار اماده بشه کل خونه رو سابیدم تا اگه مهمونی خواست بیاد موشکولی نباشه!ساعت 5 نیم خیر سرمون اومدیم بخوابیم همسایه پایینی وسط خوابمون زنگ ایفون رو زد و گفت از سقفمون همین طوری داره آب میچکه فک کنم از لوله های شوفاژتون باشهsmile emoticon kolobok...

رفتم شیر اصلی رو بستم و اینقدر داغ بود انگشتم تاول زدsmile emoticon kolobok!نوید رو بیدار کردم رفت پایین سقفشون رو داد و وقتی برگشت گفت وقتی شیر شوفاژ رو بستی اب قطع شده آما سقفشون رو سوراخ کرده!گفتم خونه ای که از 7  8 سال بگذره یواش یواش این مشکلاتش شروع میشه!

حالا شانسمون هوا هم سرد شده و از دیشب داریم سگ لرز میزنیم...حوصله ی بنایی به هیچ وجه ندارم و دیگه کلا بیخیال شوفاژامون شدیم!ایشا الله واسه زمستون امسال بخاری برقی یا شومینه میزنیم و استفاده میکنیم...همیشه فک میکردم بخاری توی خونه خیلی تیپ خونه رو داغون میکنه آما حالا میبینم هر چی بخوام استفاده کنم خیلی بهتر از بنایی کردنه!والا

فک کن از دمه اتاق خواب رو بخوان بکنند تا جلوی در اتاق وسطی!هیهات...من دیگه مث پارسال و سال قبل جووونه کار کردن ندارم انگاری این سالی که گذشت همه انرژیم رو گرفت اصن در توانم نمیبینم بخوام حتی یه تغییر دکور ساده هم بدم...

خدارو شکر دیروز هیچ مهمونی نیومد چون به شدت کمر درد داشتم و نمیتونستم پذیرایی کنم...فقط شب ساعت 9 زهرا باهام قرار گذاشت و با همسایه طبقه پنجمی رفتیم خونه طبقه پایینی...هر سال عادت دارند دست جمعی میرند خونه همدیگه!من که کلا 10 نفر بیشتر صندلی و مبل ندارم بیش از حد مجاز کسی بریزه خونمون باید بره روی اپن بشینهsmile emoticon kolobok...

تا رفتیم خونه همسایه طبقه پنجمی هم اومد و اونجا با هم آشتی کردیم!البته من یه اخلاق بدی که دارم اینه که بی نهایت مغرورم!با همه میگم و میخندم اما اگه کسی اذیتم کنه و ازش کینه به دل بگیرم اصلا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم!

خیلی وقتا شده تو فک و فامیل بهم کرم ریختند و فکر کردن مث همیشه که میگم و میخندم این اذیتاشون رو هم زیر سیبیلی رد میکنم آما طوری شده خودشون اومدند عذرخواهی کردند و اشتی کردم آما هیچ موقع حسم مث قبل نمیشه!همیشه یه گوشه ی دلم از دستشون ناراحتمsmile emoticon kolobok!

همسایه مون هم فک نمیکرد اینطوری بخوام باهاش قهر کنم!خیلی با هم صمیمی بودیم همش با هم میرفتیم پارک ورزش میکردیم و صحبت میکردیم اما واسه کرم ریختن سر بناییمون دیگه گذاشتمش کنار...

زهرا خیلی موس موس میکرد واسه همین زیاد قهرمون طول نکشید و زنگ زد گفت حق داری اشتباه کردم...اما این همسایه بالایی مث خودم مغروره یا شایدم خجالت میکشید پیش قدم بشه!صد در صد حقم با من بود مگرنه من جرات عذرخواهی دارمsmile emoticon kolobok...

یادمه بعد بنایی پشت در خونه تو کوچه داشتند در مورد اسانسور با زهرا صحبت میکردند...نوید مسئوله آسانسوره و متاسفانه وسط بنایی اسانسور هم خراب شد و مدیر ساختمون مسافرت بود و ما هم خونمون بهم ریخته بود و همه وسایل وسط سالن بود و اصلا نمیدونستیم شماره تعمیر کار کجاست!

سه روز اسانسور خراب بود و یهو وقتی داشتم شیشه آشپزخونه رو تمیز میکردم دیدم این دو تا خانم دارند نوید نوید میکنند!میدونم کار بسیوووور زشتیه آما اون لحظه میخواستم ببینم پشت سر ما چه غلطی دارند میکنند و چی بهم میگند؟؟ایفون رو برداشتم و دیدم طبقه بالایی داره غیبت ما رو میکنهsmile emoticon kolobok!

چشمتون روز بد نبینه منم اعصابم واسه بنایی خورد بود و قبول دارم خیلی تند برخورد کردم اما حقشون بود چون از اون روز به بعد کسی واسه ما شاخ نشد تو ساختمون!

زنگ زدم به زهرا و در واحدمون هم باز گذاشتم تا صدامو همسایه بالایی هم بشنوه!خیلی حرفا به زهرا زدم و گفتم تو این مدت به جای اینکه یه لیوان چایی بهمون تعارف کنید فقط اومدید تیکه انداختید!این همه حسادت رو چه حسابیه؟ارث کسی رو خوردیم؟

خولاصه اینقدر جیغ و ویغ کردم و زهرا آرومم کرد ولی دری وری هام رو همسایه بالایی شنید و تا دیشب با هم قهر بودیم...

دیشب اولش که همدیگه رو دیدیم اصلا نذاشتم باهام رو بوسی کنه و فقط بهم دست دادیم!موقع صحبت کردنم من نگاه تو صورتش نمیکردم و فقط با زهرا صحبت کردم و بعدشم یه بحثی با اقایون شروع کردم و پشت کردم به خانومه همسایه و مشغوله صحبت شدیم...

اینم تو این فاصله رفت از خونشون اش دوغ اورد و به همسایه ها داد و به منم داد و تشکر کردم و خوردم!وقتی تموم شد با لبخند گفت خوشمزه بود سوگل خانوم؟گفتم بهلهههه دستتون درد نکنه!اینطوری شد که سر صحبت باز شد و اشتی کردیم!

یهنیییییییی جونم بره نمیذارم غرورم خرد بشه...تو زندگی چی داریم؟یه چ س غرور داریم اونم به ف ا ک بدیم؟محالهههه !!!!هر کسی باید عزت نفس داشته باشه ....آدمی که اشتباه میکنه باید جرات عذرخواهی داشته باشهsmile emoticon kolobok...

قرار بود زود از اونجا بیایم بریم خونه مامانم!همه خاله هام شام اونجا بودند و مامانم از عصر زنگ میزد میگفت منتظریم شما هم بیاید!خاله هام چون خیلی + هستند همین طوری صمم بکم میشینند و اصلا حرف نمیزنند واسه همین همیشه میگند سوگل باشه یه کم بخندیم!دلقک استخدام کردند...

منم که جلوی همشون حرفای ناموسی میزنم در حد تیم ملی!به من چه اونا با ادبند؟همینی که هستم لابد خوششون میاد که درخواست میکنند تو جمعشون باشم!من اگه بخوام به دل هر تیپ و سلیقه ای راه بیام که باید هزار چهره و رنگ عوض کنم...

فقط بعضی وقتا مث سیزده بدر که به زهره تیکه انداختم سر حاملگی و  موضوع لئو !خاله بزرگه از خنده سرخ شده بود و مث همیشه بهم گفت ای خفه بشیییییی سوگله بی حیاsmile emoticon kolobokا!

دیگه اینقدر با همسایه ها فک زدیم ساعت شد 10 نیم و نشد خونه مامانم بریم..وقتی از خونه همسایه اومدیم نوید گفت بریم حلیم بخوریم!اومدم خونه کیفم رو برداشتم و رفتیم سید مهدی ....

من آش خوردم و نویدم حلیم...بعد از اونجا اومدیم یه دوری زدیم و بعدشم ساعت 12 اومدیم خونه....یه کم پای نت بودیم و ساعت 2 هم خوابیدیم البته مث زمستون با 2 تا پتو پشم شیشه ی خفن تا گرممون بشه...

امروزم ساعت 10 بیدار شدم و اومدم چایی و بیسکوئیتم رو زدم بر بدن و بعدشم تو نت بودم و جواب کامنت های دوست جونام رو دادم و نویدم رفت خشکشویی لباساش رو بده واسه شستن و اتو کردن و بهشم گفتم از سر راه دو تا سوسیس کوشولو بخر بیار میخوام حلقه حلقه کنم و سرخ کنم به جای ناهار بخورم!از برنج خسته شده بودم و اصلا فاز نمیداد...

رفت سوسیس خرید اورد و منم 1 ساعت و نیم با آتی جون صحبت کردم و اینقدر گرم صحبت بودم نفهمیدم چی خوردم؟فقط دیدم نوید داره میخنده میگه نوش جونت هم سوسیس زدی بر بدن هم برنج و قیمه!

نویدم پای تی وی مشغوله فیلم دیدن بود و یه لحظه دیدم اینقدر سرگرمه فیلم دیدنه داره برنج و سوسیس میخوره!همچین زن و شوهر جو گیری هستیم ما...

بعد از ناهارم رفتم دو ساعت خوابیدم و بعدش با کرم ریزی های اقا نوید بیدار شدیم و تا به خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل اغفال شدیم و رفت...

بعد از اون اومدم تو اشپزخونه یه قابلمه اب گذاشتم جوش اومد تا خونه گرم بشه..بعدش نوید هوس لازانیا کرد و چون هیچیش رو نداشتیم فرستادم خرید کرد و اومد وسایل لازانیا رو داد و جاتون خالی لازانیا درست کردم باقلواااااا!

ساعت 10 نیم شاممون رو خوردیم و یه کم تی وی دیدیم و 11 نیم تا همین الان هم اومدیم پای نت و مشغوله کارای فرهنگیمون هستیم...

یکشنبه 17 فروردین1393| 0:44 |سوگلی|

سلام عخشای من

این هفته بیشتر خونه بودما آما تنبلی و کار خونه نمیذاره بیام وبلاگ رو به روز کنم!

دو سه روز بعد از اومدن از کاشون خونه بودم و به کارای خونه رسیدم...نویدم بکوب پای کارش بود و نه مهمونی رفتیم نه مهمون واسمون اومد!

سه شنبه عصر مامانم تل زد گفت نپوسیدی اینقدر تو خونه موندی؟پاشید بیاید اینجا عمه گلزار و گلناز و مامان بزرگت هم دارن میان اینجا دورهم باشیم!

به نوید گفتم مخالفتی نکرد و اماده شدیم رفتیم خونه مامانم...نیم ساعتی اونجا نشستیم و بعدش گلزار گفت بریم فشم یه دوری بزنیم!با دختر عموهامم قرار گذاشت و 3 تا ماشین شدیم رفتیم فشم...

رفتیم رستوران خیام چایی و شیرینی سفارش دادیم اوردند و قلیون کش ها هم واسه خودشون بساط دود و دم رو ردیف کردند و هر چی اصرار کردند شما هم بیاید بکشید گفتم نعععع!من که یه پوک بزنم خفه خون میگیرم نوید هم واسش ضرر داره!

بعدش میوه زدیم بر بدن و دو ساعتی اونجا بودیم و خدارو شکر خوش گذشت و اساسی روحیه مون عوض شد...

خانواده ی بابام خیلی پایه بیرون رفتن هستند!مثلا مامان بزرگم با 75 سال سن و با عصا با هزار زحمت از پله های رستوران بالا کشید خودشو تا بتونه تو جمع جووونا بیاد و عشق کنه!با هیچی هم مخالف نیست...عمه هام سیگار میکشند نوه ها قلیون و ........ ولی این طفلک همه رو ساپورت میکنه و همه جوره ساقیه!

ساعت 9 از فشم اومدیم سمت خونه و مامان بزرگم شام اومد خونه مامان ولی گلزار رفت خونه عروسش و گلناز هم خونه خواهر شوهرش شام دعوت بود...

تا رسیدیم مامانم واسه شام کتلت درست کرد و تا 12 نیم اونجا بودیم و یه پیشنهاد احمقانه هم به مامانم سر شستن ظرفا دادم که خدا رحم کرد ماشین ظرفشوییشون نسوخت!

قرص ماشینش تموم شده بود و حوصله ظرف شستنم نداشتیم!الکی بهش گفتم یه کم ریکا به جای قرص بریز تو ماشین خیلی توپ شسته میشه!طفلک ریکا رو یه کم ریخت تو ماشین و کل سیستم ماشین پوکید!ارور که داد زنگ زدم به خدمات پس از فروشش شماره و ادرس مامان رو دادم بیاد واسه تنظیماتش!اینجاست که باید گفت خو لامصب ک و ن ت گشاده قبول لا اقل دهنت رو ببند ضرر مالی به خانواده نزن!

وقتی داشتیم میومدیم خونه مامان بزرگمم رسوندیم خونشون و سر راه هم اینقدر گشتیم تا یه سوپر باز دیدیم و ساعت 1 شب ازش اکسیدان خریدم!

خسته و منگ رسیدیم خونه و تا لباسامون رو عوض کردیم بی هوش شدیم از خستگی و اصلا نتونستم موهامو رنگ کنم!

دیروز صبح ساعت 8 نیم بیدار شدم و چایی دم کردم و یه کاسه رنگ موی ترکیبی هم درست کردم و خودم موهامو رنگ کردم و بعدشم ناخنای دست و پا رو لاک زدم و بعدشم ابرو و صورت رو صفا دادم و ساعت 10 وقتی صبحونه نوید رو اماده کردم رفتم حموم...

به قدری رنگ موهام خشگل شده بود که کلی خودم رو فحش تپون کردم وقتی بلدم رنگ موی ترکیبی درست کنم چرا میرم پول به ارایشگاه میدم؟سه چهار تا رنگ رو مخلوط کردم و دقیقا همونی شد که دوست داشتم!صدفی براق....

راستی تا یادم نرفته بگممممم دوستانی که موهاشون خیلی بی جون شده و لازمه که تقویت بشه الکی نرید پول شامپوهای شیمیایی بدید!یه کاسه سس مایونز رو مث رنگ مو به موهاتون بمالید و روی سرتون کلاه رنگ بذارید و اجازه بدید 1 ساعت سس مایونز روی سرتون باشه!چون داخل سس تخم مرغ و روغن داره موهارو خیلی نرم و براق و تقویت میکنه...شماره کارتم رو میدم پول ویزیت رو به حسابم بریزید..موتوچکرم

بعد از اینکه از حموم اومدم بزک دوزکم رو کردم و یهویی هوسه تیپ صورتی کردم!شال صورتی اتو کردم و با کفش سرخابی و لباس سرخابی ست کردم و خودم که بسی حال بردم!

یه چند روزیه هوسه تیپ فیروزه ای کردم(کیف و کفش و شال)آما اصلا اهمیت نمیدند چون هر سری که مامانم یا نوید واسم شال رنگی یا کیف رنگی خریده باز بعد دو روز همون تیپ مشکی خودم رو زدم واسه همین کسی دیگه آدم حسابم نمیکنه...

وقتی اماده شدم نویدم از حموم اومد و کاراشو کرد و گیر داد برم ریشامو بزنم!تا ساعت 1 چند تا ارایشگاه رفت آما همه بسته بودند و خیت شد برگشت...

وقتی اومد خونه اماده شدیم رفتیم لواسون...از روز قبلش خاله بزرگه دعوت کرده بود واسه سیزده بدر مث هر سال بریم اونجا دور هم باشیم!

جاده یه کمی شلوغ بود و خیلی دلم واسه مردم سوخت!طفلکا تو سرما گوشه خیابون چادر زده بودندsmile emoticon kolobok...

وقتی رسیدیم خونه خاله داشتند بساط ناهار رو ردیف میکردند....هر خانواده ای یه نوع غذا درست کرده بود و ماشا الله تو سفره تنوع غذایی زیاد بود!به جز سالاد و ترشی و سبزی که واسه خاله بزرگه بود لوبیا پلو و خورشت فسنجون و قرمه سبزی و سبزی پلو با میگو هم بود.

من خودم که هیچی از ناهار نفهمیدم!ترجیح میدم غذا یه نوع یا حداکثر دو نوع باشه چون همه مزه ها با هم قاطی میشه و اصلا حال نمیده ولی در کل زحمت کشیده بودند و کل غذاها خیلی خوشمزه بود...مث بفرمایید ش ا م مسابقه گذاشته بودند و میگفتند باید به دست پخت ها نمره بدید!من که با اعتماد به نفس کاذب به همه 5 دادم و گفتم نسبت به دستپخت خودم همتون در حد 5 بودید!یهنی میخواستند جرم بدید بسگی حرفام لج در بیار بود!یکی نیست بگه اگه زرنگی خبرت یه نوع غذا درست کن بیار چرا فقط وعده وعید میدی و تیریپ خود چ س پنداری برمیداری؟

ناهارمون رو که خوردیم به لطف ظروف یکبار مصرف همه خیلی راحت اومدیم ولو شدیم رو مبل ها و با هم اسم بازی کردیم...البته ننه فاطی بیچاره کلی قابلمه و قاشق چنگال شست...

تا عصری بازیای مختلف کردیم و سر خودمون رو گرم کردیم...عصری فرشته آش دوغ درست کردم خوردیم و اصلا دیگه جایی واسه کاهو سکنجبین نموند!

بعدش اماده شدیم رفتیم دمه دریاچه نشستیم و یه حادثه ای هم پیش اومد که باعث شد از خنده بترکیمممم!

هوا رو به تاریک شدن بود و فرشته اینا گیر داده بودند بریم لب آب زیر انداز بذاریم و بشینیم...من خودم علاقه ای به یکجا نشستند اونم تو جایی که رفت و آمد زیاده ندارم!ترجیح میدم اگه جایی منظره ی قشنگی هم چند دقیقه ازش لذت ببرم و بعدشم برم تو ماشین آما فرشته حرفش رو به کرسی نشوند و رفت لب آب...

نوید و یاشار و شوهر خاله بزرگه رفتند دنباله روشن کردن آتیش و من و مامانم و فرشته و طناز و حمید با سگش لب آب نشسته بودیم....

یهو یکی از جوونایی که کشته مرده ی توجه بود از اونور آب با پاترول اومد تو آب که مثلا همه بهش نگاه کنند!یهنی ادم رو سگ بگیره ولی جو نگیره!

ماشینش وسط اب گیر کرد و با یه بدبختی دنده عقب گرفت و رفت سر جای اولش!بعد یه کم جلوتر اومد و این دفعه با سرعت بیشتر اومد تو آب!سریع من و مامانم بلند شدیم رفتیم عقب که یه وقت ماشین رومون نیاد یا خیس نشیم!فرشته و طناز انگار داشتند فیلم سه بعدی نگاه میکردند!هر چی گفتیم پاشید الان میاد روتون گفتند غلط میکنه نزدیک ما بشه!آقا این پاتروله تو سیم ثانیه اومد تو آب و بعدشم از بغل ما رد شد و رفت آما یه موج عینه سونامی اومد رو فرشته و طناز و کفشای فرشته هم رفت تو آب مامانم پرید گرفت!

من و حمید که ریسه رفته بودیم از خنده!طناز گریه میکرد و امیر هم دعواشون میکرد که چرا نیومدید پیاده روی اومدید اینجا ولو شدید؟

دیگه پاشدیم اومدیم خونه و امیر هم هی غر میزد و خاله بزرگه هم که کلا جدیه و همه ازش حساب میبرند تازه مدیر امیر هم هست!یهنی مدیر امیر خواهر زنشه و کلی هم ازش حساب میبره!

فرشته و طناز از خجالتشون تو اتاق بودند و امیر هم یکریز فک میزد!یهو خاله بزرگه خیلی جدی گفت امیر اقا بسه!عوضه همدردیته؟حالا مگه چی شده که داری سرکوفت میزنی؟امیر فقط گفت ببخشید مث اینکه اشتباه از منه!دیگههههه لام تا کام حرف نزد و من و مامانم رفتیم تو اتاق کلی با فرشته و طناز شوخی کردیم و الکی از طناز عکس میگرفتم میگفتم طناز سونامی اومد تو مردی الان تو پزشک قانونی هستی داریم ازت عکس میگیریم!بهش گفتم باد کردی از هر سوراخت دست بزنیم آب میزنه بیرون!اینقدر چرت و پرت گفتیم تا اونا هم خندیدند و اوردیمشون تو سالن...

حالا این وسط داماده خاله بزرگه گیر داده بود بریم طبقه دوم مث در شهر از حادثه دیده ها مصاحبه کنیم!سر این مصاحبه ها چه قدر با نوید و یاشار و حسین(داماده خاله)خندیدیم...نعش طناز رو از وسط فیلم اومدیم رد کردیم و یاشاره کیصافط چه صدای گریه ای در میاورد!یه فیلم نیم ساعته درست کردیم از سونامی خاله و طناز!

تا ساعت 9 نیم خونه خاله بودیم و خدارو هزار بار شکررر بهمون خیلی خوش گذشت و از 13 بدر های سال های قبل خیلی بهتر بود...

خاله زهره سرما خورده بود و همش حالت تهوع داشت!بهش گفتم خاله حامله ای!گفت نع بابا تو این سن؟گفتم اینقدر این لئوی بیچاره(سگشون) خودشو به در و دیوار زد تا یه جفت پیدا کنید واسه جفت گیری دید شما عینه خیالتون نیست اومد به خودت تجاوز کرد!اینقدررررر زهره رو مسخره کردیم و خندیدیم که حد نداره...

ساعت 9 نیم هم با زهره و حمید اومدیم سمت غرب و چون شوهرش توریست برده بود واسه معرفی شهرها کسی نبود بیاره و ببرتش!

زهره رو رسوندیم خونه و خودمونم اومدیم خونه و تا رسیدیم تا ساعت 12 تو نت بودیم و بعدشم یه کم لوبیا پلو گرم کردم خوردیم و ساعت 2 هم خسبیدیم...

امروز از صدقه سره سرماخوردگی زهره یه کم حالت سرماخوردگی داشتم و تا عصری همش بی حال بودم...ظهر پاشدم ظرفامون رو شستم و واسه ناهار دمپختک درست کردم و بعد ناهار هم رفتیم خوابیدیم و نوید نمیدونم کی بیدار شد؟فقط وقتی از حموم اومد بیدار شدم گفت پاشوووو حوصلم سر رفته بریم حلیم بخوریم!

گفتم اگه میشه فردا بریم الان حال ندارم کارامو بکنم...قبول کرد و منم یواش یواش شروع کردم به تمیز کاری...فردا قراره خاله ها بیان بازدید عیدمون واسه همین باید خونه رو تمیز میکردم...

سفره هفت سین رو جمع کردم و جارو و گردگیری و تی هم زدم و دیگه از کمر درد نشد سرویس بهداشتی رو هم بشورم گذاشتم واسه فردا...نزدیک خاله پ ر ی هستش و کم کم دارم زوار در رفته میشم...

تا ساعت 10 کارامو کردم و بعدش نوید رفت تن ماهی و دوغ خرید با دمپختک زدیم بر بدن و بعد شام هم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و نویدم نشست پوآرو دید و الانم مشغوله دیدنه از این فیلم ترسناکاس!خیلی اعصاب مصاب داریم موقع خواب فیلمای ترسناکم نیگاه میکنیمsmile emoticon kolobok!


*عسک رنگ مو و 13 بدر رو تو ادامه ی مطلب میذارم...

**کامنت های پست قبل رو همه رو خوندم فقط جواباش مونده حتما تایید میکنم دوستای گلم




ادامــﮧ مطلب
جمعه 15 فروردین1393| 0:53 |سوگلی|

یه سلام پر انرژی به دوستای خشجلممممم...

میدونم از دستم عصبانی هستید این از کامنتاتون مشخصه که کلیییی فحش تپونم کردید و اظهار لطف به روح و روانم کردید واسه تاخیر یه هفته ای که داشتم!بوخودا یه سفر بدون برنامه ریزی و هویجوری الکی پیش اومد که ما هم دیدیم بد نیست واسه دیدنه اقوام و بعدشم تقویت روحیه این مسافرت رو قبول کنیم!

به جرات میتونم بگم یکی از بهترین و لذت بخش ترین سفرهایی بود که تا به حال رفته بودم...

بذارید از اول هفته پیش بگم تا به اخر....

یکشنبه از صبح خونه بودیم و اصلا جایی واسه عید دیدنی نرفتیم!میخواستیم خونه خاله هام بریم آما فرشته به شوهرش قهر بود و واسه هم کلاس گذاشته بودند و با هم صحبت نمیکردند!نمیشد وسط قهرشون بریم آوار بشیم رو سرشون...

عصری هم خوده فرشته با طناز و خاله زهره رفته بودند خونه مامانم و شب هم شام واسشون ته چین درست کرده بود و خیلی اصرار کردند شما هم بیاید اما واسه 2  3  ساعت اصلا حال نداشتم چسان فسان کنم...

خودم واسه شاممون لوبیا پلو درست کردم و زدیم بر بدن و تا موقع خواب هم به کرم ریزی و مشنگ بازی گذشت...

دوشنبه ناهار خونه بودیم و عصر هم با مامان اینا قرار گذاشتیم اول رفتیم خونه فرشته و بعدشم با اونا دست جمعی رفتیم خونه خاله زهره...

مامانم شب قبل اینقدر باهاش صحبت کرده بود و نصیحتش کرده بود راضی شده بود آشتی کنه!اخه نمیشه تو زندگیه زن و شوهر دخالت کرد آما بحثای اینا دلیلش خیلی مسخرس...فرشته از قبل یه کمی حالتای افسردگی داره که توی این فصل حادتر میشه و فقط نق میزنه و دعوا میکنه...امیر هم خیلی وسواسه و همش میخواد به تمیز کاری و وسایل خونه گیر بده واسه همین پاچه همدیگه رو میگیرندsmile emoticon kolobok...

رفتیم خونه زهره و تا 1 اونجا بودیم و شام هم به اصرار نگهمون داشتند مگرنه میخواستیم ساعت 10 نیم بیایم خونه...

وقتی رسیدیم خونه دیگههههه بی هوش شدیم از خستگی....دوشنبه هم تا شب خونه بودیم و من یه تمیز کاری حسابی کردم و شب هم مامان اینا اومدند خونمون تا صبحش بریم مسافرت!

شام هم من برنج ساده گذاشتم و مامانم خورشت به واسمون اورد...همون دوشنبه عصر مامانم بهم زنگ زد و گفت از کاشون زنگ زدند گفتند فردا میخوایم ابگوشت درست کنیم دور هم حال کنیم فردا صبح راه بیفتید ما منتظرتونیم!به مامانم گفتم واسه یه ابگوشت بریم تا کاشونsmile emoticon kolobok؟گفت نمیدونم بابام همینو میگه....

نوید تا فهمید گیر داد بریم میخوام یه اب و هوایی عوض کنم شب برمیگردیم تهران....دیگه به خاطر نوید راضی شدم برم ولی بابام بچه بازی در اورد و گفت نمیام!هر کاری کردیم راضی نشد و اومد مامان رو گذاشت پیش ما و شامش رو خورد و ساعت 12 رفت خونه...

ما ساعت 1 خوابیدیم و صبحم 6 نیم بیدار شدم چایی دم کردم و رفتم یه دوش گرفتم و نوید رو بیدار کردم اونم رفت حموم و تا ساعت 9 کارامون رو کردیم و رفتیم بنزین زدیم و راه افتادیم سمت کاشون...

خاله بزرگه 11 رسیده بود کاشون و ما و فرشته اینا هم همزمان حرکت کردیم...خاله زهره هم به خاطر سگشون مجبور شد خونه بمونه و نگهبانی بده!

نزدیکای قم بودیم بابام زنگ زد به مامانم که نتونستم دوریتون رو تحمل کنم الان دمه عوارضیم صبر کنید نیم ساعته خودمو میرسونم!

ما هم دمه مرکز تفریحی عرشیا وایستادیم نوید رفت ساندویچ خرید زدیم بر بدن و یه کم اجیل و چایی خوردیم تا بابام رسید و حرکت کردیم سمت کاشون...

تو جاده بسیووووور حال داد و من و نویدم تنها بودیم و ضبط رو بلند کرده بودیم و واسه خودمون قرررر میدادیم....وسط راه هم من فرمون به دست شدم و حسابی گاز بستم به ک و ن ماشین!تو قم چون اکثرا مذهبی هستند وقتی قر دادنه مارو میدیدند دلشون میخواست بیان بترکونند مارو آما زود این بحران خفن رو رد کردیم و رسیدیم به شهر دارالمومنین!

یکراست رفتیم سر قرار با خاله ها و بعدشم پیش به سوی خونه فک و فامیل....واسه ناهار رفتیم استراحتگاه والیبالیستاشون!

یه تیم والیبال دارند که محل استراحتشون تو اون خونه بود و کلی عکس و وسایلاشونم اونجا بود...وای تختاشون رو دیدم هنگ کردم!هر کدوم از تختاشون 2 متر و خرده ای بود!ما روی تختاشون میخوابیدیم مث ادم کوچیکا بودیم...

حدوده 60 تا مهمون بودیم و ناهار یه ابگوشت فوق العاده خوشمزه خوردیم به همراه کلی ترشی و سیر ترشی و سبزی و نون سنگک تازه و گوشت کوبیده....منی که زیاد ابگوشت دوست ندارم به قدری خوشمزه بود فقط لجم گرفت چرا وسط راه ساندویچ خورده بودم و نشد درست درمون ناهار بخورم...آشپزشون واقعا دستش به غذا میومد و هر چی بهمون میداد بی نظیر بود...

بعد ناهار هم با میوه و چند نوع شیرینی و باقلوا و کلوچه و پشمک و اجیل و چایی پذیرایی مفصل کردند و عصری هم رفتیم سر مزار و فاتحه واسه اموات خوندیم چون دو روز بعدش سال دایی مامانم بود و تابلو بود اگه نمیرفتیم سر مزار....البته مزار جد اندر جدمون همون مزار شیخون بود و همون واسه همه فاتحه خوندیم.smile emoticon kolobok...

بعد مزار دست جمعی(فقط خاله فرشته اینا به همراه پسر دایی مامانم چون شهر رو بلد بود و ما 4 نفر رفتیم واسه مزار بقیه خونه بودند)رفتیم بازار کاشون واسه خرید طلا و فرش....تو بازار هر چی دنباله فرش زرع و نیم بودیم اون چیزی که خوشمون بیاد پیدا نشد و اندازه ی استانداردش اصلا پیدا نمیشد...

مامانم خریداش رو کرد و روسری هم خرید و خاله فرشته اینا هم کل بازار رو دید زدند و ما هم واسه خودمون دو تا فنجون سفالی فیروزه ای با یه قندون خریدیم و بعدش اومدیم...

وقتی رسیدیم دیدیم خونه خیلی خلوت شده اما تا 10 شب همه مهمونای ظهر اومدند و شب هم چه پذیرایی مفصلی ازمون کردند!یهنی من بخوام اینارو دعوت کنم واسه یه شب 2 میلیونم خرج کنم بازم هیچه بسگی مهربونند...به زور تو حلقمون غذا و شیرینی میکردند...

شام رو هر میز 3 تا دیس بزرگ کتلت سنتی کاشون بود به همراه سیب زمینی سرخ کرده و گوجه و خیارشور و نون تازه و چند نوع نوشیدنی و ماست سنتی و سبزی و سالاد و .........!یهنی به ترکیدن اعتقاد دارید؟نوید روز اخر میگفت سوگل یه شب دیگه اینجا بمونیم میمیریم اینقدر که بهمون چیزی میدند!

حالا جالبه وقتی بهشون بگی نع نمیخورم بدشون میاد و به زور به خوردمون میدند...یکی از کارگرا بهم چایی تعارف کرد منم دیگه دیدم اگه بخوام چایی بخورم باید باقلوا هم بردارم و اگه یه دونه دیگه باقلوا کوفت میکردم شدت گرمیم زیاد میشد و کهیر میزدم!از ظهر تا شبش 4 تا قرص ضد حساسیت خورده بودم تا حالم بد نشه!به کارگره گفتم چایی نمیخوام عینه دسته هونگ جلوم وایستاد تا خجالت بکشم و دستش رو رد نکنم...

شامشونم خیلی خوشمزه بود و وقتی خر تو خر بود یارو آشپزه رو خفت کردم و پرسیدم چی توش بود که اینقدر پوک و عالی بود؟فقط گفت ارد سوخاری و  گوشت و سیب زمینی!اصن یه وضی بود این کتلت...

شب هم تا ساعت 2 فقط مسخره بازی و جوک و معما و خنده بود...بلندگو و میکروفون هم بود و هر کی هنری داشت میرفت واسه خودش عررررر میزد....اینقدر از دست اینا خندیدیم که فک کنم روز اول اندازه 2 سالمون بیمه شدیم...

شب هم به زور ما رو نگه داشتند و فقط جونه اینکه بریم خونه ی فامیلامون لش بشیم رو نداشتیم و وقتی فهمیدیم همه رختخواب ها شسته شده و تمیزه همون جا موندیم و بقیه هم رفتند خونشون...

فرشته اینا رفتند طبقه دوم خوابیدند و ما هم میخواستیم بریم طبقه سوم ولی سرد بود و ترجیح دادیم همون طبقه اول بکپیم...کارگرا هم یه کم تق و توق کردند و میوه ها رو جمع کردند و بعدش رفتند خونه هاشون...

صبح ساعت 8 بیدار شدم دیدم بابام داره صبحونه میخوره تا راه بیفته بره تهران چون باید میرفت در مغازه...

عاقا سر صبح دیدیم کارگرا اومدند با یه قابلمه بزرگ کله پاچه!ساعت 9 نیم امیر اینا هم اومدند پایین و نشستیم سر میز صبحونه و کله پاچه زدیم بر بدن در حد تیم ملی!کله پاچه و کباب کوبیده های کاشون بی نظیرههههه...

صبحونمون رو خوردیم و نیم ساعت نشستیم تا فک و فامیل اومدند دنبالمون و اول رفتیم یه مغازه لوازم ارایشی فروشی یه سری خرید کردیم و منم پنکک و مداد چشم و رژ لب مهمونه مامانم بودم و کلی ذوق ملگ شدم...

یهنی فروشندهه از دست ما سرویس شد بسگی رژلب اورد تست کردیم..من که قشنگ با تستر های تو مغازه خودمو آماده ی مهمونی کردم...

وقتی خریدامون رو کردیم ساعت 3 نیم رفتیم نیاسر!تو باغ پسردایی مامانم دعوت شده بودیم و همه هم اومده بودند اونجا تا مثلا مارو ببینند...

خیلی جای دنج و توپی بود و عخش کردم وقتی دیدم تو کاشون که مث کویره همچین جای خوش آب و هوا و زیبایی هم هست!البته این فصل کاشون مث تهران بود..خنک و پر از شکوفه های خشگل...

تا رسیدیم سفره انداختند و ناهار رو اوردند...واسمون حلیم بادمجون و کباب کوبیده و ته چین درست کرده بودند...فک کن یکی صبح کله پاچه بخوره بعدش ناهارم کوبیده چرب بخوره!چطوری تونستیم هضم کنیم خودم هنگم!

بعد ناهار هم اجیل تپون و میوه خورون داشتیم و بعدشم رفتیم زیر کرسی و خیلییییی فاز داد...تاحالا نشستند زیر کرسی رو تجربه نکرده بودم...

عصری هم رفتیم تو حیاط و یه کم بدمینتون بازی کردیم و بعدش دیدیم همه هوس کردند بیان تو حیاط ما هم پیچوندیم رفتیم تو سوئیت بغله باغ میز پینگ پنگ بود کلی بازی کردیم...

شب هم فواره ها رو باز کردند و واقعا منظرش زیبا شد...یه کم تو حیاط نشستیم و عسک انداختیم و شب هم تا شام رو حاضر کنند رفتیم مسجدی رو که ساخته بودند دیدیم و واسه یه عزیزی که تو مسجد دفن شده بود فاتحه خوندیم و نیم ساعتی تو اون فضای فوق العاده روحانی بودیم و بعدش اومدیم خونه...

شام فست فود خوردیم و تا ساعت 1 دور هم بودیم و بعدش یه سری از فامیلا رفتند کاشون خونه هاشون و یکی دو تا دیگه هم تو ویلا خودشون تو نیاسر رفتند و ما هم همون جایی که بودیم خوابیدیم...

حالا اخره شب ماشینا رو میخواستیم بیاریم تو یهو دیدیم سوئیچ نوید نیست!همه جا رو نگاه کردیم و لای مبلارو دیدیم ولی اثری ازش نبود!گرخیده بودیم نکنه یهو پیدا نشه موندگار بشیم!سوئیچ یدک هم نداشتیم و خلاصه داشت لذت این سفر از مماخمون میومد بیرون...

حالا کلید این نسناس میدونید کجا بود؟موقعی که میخواستیم بریم مسجد گفتند ماشین دو تا هست با ماشینای ما بیاید!نوید سویچش رو گذاشت تو جیبش و رفتیم مسجد....تو مسجد رفت عبا پوشید و نشست رو منبر که من ازش عکس بگیرم!خدا نکنه نوید رو جو بگیره یهنی ادمو به هلاکت میرسونه...

نگووووو این نسناس وقتی نشسته رو منبر کلید و عینکش رو روی منبر جا گذاشته!فک کنید ساعت 8 شب عینک افتابیش بی خودی دنبالش بود!

تا صبح از استرس خوابم نبرد تا اینکه مرتضی طفلکی ساعت 7 بیدار شد و ماشینش رو زد بیرون و رفت دنباله سوئیچ نوید!البته تا دیدم داره میره نوید رو بیدار کردم گفتم تو هم برو دنبالش اینطوری زشته...

شبش خیلییییییی باحال بود..با اینکه استرس کلید رو داشتیم اما وقتی رختخواب ها پهن شد و ولو شدیم از دست نوید با طناز و یاشار مردیم از خنده!

کلا نوید سر خوابیدن خیلی بازی در اورد...گیر داده بود جای ما رو تو سالن با امیر اینا نندازند ما بریم تو اتاقی که کرسی هست اونجا میخوام........smile emoticon kolobok!حالا جلوی همه امپرش زده بود بالا و بوقی شده بود...مامانمم گیر داده بود من میخوام تو اتاقی که کرسی هست بخوابم چون باید با لباس خواب بخوابم و نمیشه وسط سالن جلوی امیر با لباس باز بخوابم ممکنه پتو از روم کنار بره!

نویدم گیر داده بود نا فرم...اخر راضیش کردم بی خیال بشه و با فرشته اینا تو سالن بخوابیم..نویدم از همه عذرخواهی کرد و گفت عادت دارم شب ها بدون شلوار بخوابم!یهو تق شلوارشو کشید پایین و رفت زیر پتو!تیپشو که زیر پتو دیدم غش کردم...فک کن لباس مردونه به همراه خودکار تو جیب خوابیده بود با یه دونه شورت!بالاش مث مهندسا پایینش عینه ...........!واااااااای خدا چه قدر خندیدیم سر این کارش...

بعدش اومدیم بخوابیم دیدیم داره با خودش دعا میکنه و میگه خدایا نذر میکنم اگه کلیدم پیدا شد 100 تا صلوات یا من بفرستم یا سوگل!یهو برگشتم گفتم چرا از من مایه میذاریsmile emoticon kolobok؟خو از طرف خودت نذر کن...از حرفای من یاشار اینا ترکیدند...

بعد اومدیم بکپیم یهو یاد یه خاطره ای از شمال افتادیم و من و طناز و یاشار اینقدر خندیدیم که مامانم اینا اومدند دعوامون کردند که خفههههه شید ما مهمونیم زشته الان صابخونه بیدار میشه!

باز اومدیم بخوابیم دیدیم امیر خرناسه میکشه صداشم عینه زودپزه...اخخخخخخخ تا خوابمون ببره نزدیک صبح شدsmile emoticon kolobok...

وقتی نوید و مرتضی رفتند مسجد و سوئیچ رو پیدا کردند بهم خبر دادند و کلی خوشحال شد..بعدشم با هم رفته بودند خرید کرده بودند و نزدیکای 9 برگشتند...

فک کرده بود ناهار میمونیم و رفته بود طفلکی کلی دل و جیگر خریده بود بکنه تو حلقمون...صبحونه هم نون و خیار و گوجه و پنیر و نیمرو اوردند زدیم بر بدن آما من به خاطر حساسیتم فقط نون و خیار خوردم...

بعد از صبحونه هم بزک دوزک کردیم و بار و بندیل رو جمع کردیم و با مرتضی که نقش تورلیدرمون رو داشت رفتیم ابشار نیاسر و سولاخ رئیس(غار رئیس) و پارک و کلی جاهای دیدنی...از اونجا مربا گل محمدی و شربت گلاب و عرق دارچین و زنجبیل خریدیم و اومدیم...

بعدش از مرتضی خداحافظی کردبم و هر چی هم اصرار کرد برگردیم خونشون گفتیم نع باید امروز تهران بریم...

بعدش اومدیم سمت کاشون تا با بقیه خداحافظی کنیم!موبایلمونم یه بند زنگ میخورد که باغ طاهره اینا تو قمصر دعوتیم و کلی تدارک دیدند!گفتیم اگه بیایم قمصر باید شب کاشون بمونیم و ما واسه یه روز میخواستیم بمونیم و هیچی لباس نیاوردیم!حتی مسواک و داروهامون هم نبرده بودیم..فقط با یه مانتو و شلوار معمولی رفته بودیم و همه عسکامونم با یه لباس معمولی گرفته شد...

قمصر رو کنسل کردیم و رفتیم خونه مریم اینا ازشون خداحافظی کنیم یهو مادر شوهرشم اومد دمه در و گفت باید بیاید خونمون من نمیذارم برید!

خلاصه رفتیم خونشون و میوه و اجیل و شیرینی هم واسمون چیده بودند و بعدشم بستنی مگنوم اوردند بهمون دادند تا خنک بشیم آما چون نزدیک ناهار بود نخوردیم و قول دادیم بعد ناهار بخوریم...

نشسته بودیم داشتیم عکسای امریکاشون رو توی تی وی میدیدیم و جاهای دیدنی و هتل ها رو نگاه میکردیم یهو زن دایی زنگ زد گفت از فاطی اینا بپرسید ناهار کباب دوست دارند یا خورشت؟مصطفی میخواد بره غذا بخره من ماست و خیار و سالادمم امادست پاشید بیاید اینجا!زن دایی مامانه مریمه(شفاف سازی)

یهو شوهره مریم گفت من نمیذارم جایی برن دوست دارم ببرمشون فست فود خودشون منو غذاشون رو انتخاب کنند!سر ما 7 کچلون دعوا شده بود و 3 جا دعوت بودیم...

اخر سر شوهر مریم پیروز شد و گفت اماده بشید بریم ناهار...با مادر شوهر مریم که خیلی ماههههه رفتیم و چه قدر از دست این پیرزن خندیدیم...70 سالشه ولی با جوونا میپره و فقط جوک میگه...عشقیهههه واسه خودش

واسه ناهار رفتیم تو خیابون فین از البیک غذا گرفتیم و اونجا رو به گند کشیدیم بسگی خندیدیم...

هر کی یه غذایی سفارش داد و بعدشم اسم بازی کردیم....شوهره مریم بی نهایت با نمکه و فقط کارش خندوندنه!سر اسم بازی هر حرفی بهش میفتاد چرت میگفت!مثلا با (د ) اسم میگفت دو دو ل!دوباره با (س) میگفت سه د و د و ل!اول و اخر هر چی د و دو ل بود!

سر معما گفتند هم یه سوالایی طرح میکرد و وقتی نمیتونستیم جواب بدیم میگفت ذهنه منحرفه شما محترمه اما جواب معما د و د و له!اینقدر از دست این خندیدیم همه میزها با ما غش میکردند از خنده!میز پشتیمون هم مث ما یادگرفته بود و اسم بازی میکرد...

بعد از اینکه از رستوران اومدیم بیرون نیم ساعت جلوی در رستوران چرت و پرت گفتیم و ریسه میرفتیم از دست شوهره مریم!یه معما گفت ترکیدیم!میگفت اون چیه که خشک میره تو تر میاد بیرون؟جوابش تی بگ بود ولی این میگفت دو دو له!غش غش میخندیدند کیصافطا...

خلاصه مث روز اول مردیم از خنده و بعد از اونجا هم بردمون بستنی سنتی و فالوده خرید و رفتیم خونه زن دایی تا دلخور نشه...

تا ساعت 7 اونجا بودیم و بستنی فالوده هم به خوردمون دادند و یهنی حالم از خوراکی بهم میخورد دیگه....نوید میگفت به خدا تو عمرم به مهمون نوازیه کاشونیا ندیدم چه قدر اینا مهربونند اخه؟نوید با اینکه دفعه اول بود میومد اونجا و تاحالا ندیده بودنش ولی با اینحال اینقدر اینو بغل میکردند و بوسش میکردند و شوخی میکردند که حد نداره...همش بهش میگفتند دوماد بخور...دوماد چایی بردار...دوماد بستنی بخور...دوماد غذاتو بخور...یهنی این دوماد رو سرویس کردند اینا...

ساعت 7 با یه بدبختی خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون...تا دمه ماشینامون اومدند و بعدش از صندوق عقب ماشینشون بهمون سه تا جعبه دادند!دیدیم از کارخونه گلابشون واسمون یه جعبه گلاب و یه جعبه عرق نعناع و یه جعبه عرق بیدمشک اوردند!

کلی تشکر کردیم و دعوتشون کردیم اومدند تهران خونمون یه سر بزنند شاید بتونیم یه سر سوزن جبران کنیم!البته مصطفی کرج زندگی میکنه و خواهرشم که مریم باشه تو تهران پل رومی زندگی میکنه و مطبشم همون محله آما مرتضی و طاهره همون کاشون زندگی میکنند و فخری هم چون داروخانش تو ساوه هست همون جا زندگی میکنه فقط اخر هفته میاد تهران...بنابراین بنده نمیتونم از زیر مهمونی دادن در برم و یه مهمونی توپ باید واسشون بگیرم تا یه کم جبران محبتاشون بشه...

دیروز ساعت 7 نیم وارد جاده شدیم و شب هم 11 رسیدیم خونه...بابام اومد دنباله مامان و واسمون همبرگر و هات داگ خریده بود آما چون سیر بودیم خالی زدیم بر بدن و بعدشم اماده شدند رفتن خونشون...

وقتی اونا رفتند نویدم چپید تو حموم و یه دوش گرفت و بعدشم اومد به نیت های شومش رسید و ساعت 2 هم خسبیدیم تا ساعت 11 امروز!

با صدای زنگ تل بیدار شدیم ولی چون شماره نا اشنا بود جواب ندادم!اخر سر فهمیدم عمه و شوهر عمه ی مامان بابام همون خانوم اقایی که هفته پیش رفته بودیم خونشون و نوید سر کاج مطبق سر کارشون گذاشته بود میخواستند از نیرو هوایی بیان خونمون اما من نمیدونستم و جواب ندادم...

نوید وقتی صبحونش رو خورد اماده شد رفت ریشاش رو بزنه و منم واسه ناهار قرمه سبزی درست کردم و نصفی از روز نوشت این سری رو نوشتم و وقتی نوید اومد ناهارمون رو خوردیم و بعدشم خسبیدیم تا 9....

وقتی بیدار شدیم چایی زدیم بر بدن و بعدش اومدیم پای کامپیوترامون و به کارای فرهنگیمون رسیدیم و ساعت 1 هم شاممون رو خوردیم و یه کم پای تی وی بودیم و الانم اومدم روز نوشتم رو کامل کنم و بعدش بریم بخوابیم...

این چند روزه بعد یه مدت نفس راحت کشیدیم!البته خدارو هزاران بار شکر از شروع سال جدید خیلی روزها خوب بوده و اصلا ناراحتی نداشتیم آما وقتی کاشون بودیم فهمیدیم همه غصه ها مختص تهرانه!اونجا انگار ادم های دیگه ای بودیم!به خدا وقتی دوتایی با هم هستیم اینقدر قربون صدقه هم میریم که حد نداره اما شخص سومی وارد این خلوتگاه عاشقانه ما میشه انگار همه مولکولای مثبت زندگیمون دچار تغییر تحول میشه!نمیدونم حکمتش چیه اما به قول نوید در این حد میدونم ما دو تا از خیلی جهات شبیه هم هستیم و به خاطر شادی همدیگه حاضریم از بیشتر چیزامون بگذریم چون ناراحتی همدیگه رو نمیتونیم ببینیم...هر مشکلی که تاحالا تو زندگیمون داشتیم فقط و فقط واسه بقیه بوده و بس...ایشا الله سال جدید همین روند و ارامش تو زندگیمون باشه تا به اخر....الهی امین

یه سری عکس اگه شد تا فردا واستون میذارم الان فک کنم خیلی وقت بگیره تا آپلود بشه....

*عکسا در ادامه ی مطلب




ادامــﮧ مطلب
یکشنبه 10 فروردین1393| 2:0 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

خوبید؟خوشید؟همه چی مرتبه؟عیدتون مبارک عسیسای من

5 شنبه بعد از اینکه روز نوشتم رو نوشتم رفتم حموم و بعدش اومدم اماده شدم و نویدم از حموم اومد و لباسای عیدمون رو پوشیدیمو منتظر تحویل سال شدیم...

شمارش معکوس واسه تحویل سال باعث شد برم رو مود دیوونه بازی هر سالم و شروع کنم به اشک ریختن آما خدارو شکر تا قبل از اینکه نوید ببینه اشکام رو پاک کردم و سر خودم رو با دعا گرم کردم تا سال تحویل شد...نوید امسال ازم خواسته بود گریه نکنم تا اخره سالمون خراب نشه!علنا گفت وقتی گریه میکنی عصبی میشم و نمیدونم چطوری آرومت کنم خواهشا گریه نکن!منم اطاعت امر کردم و با اینکه دلم میخواست تلافی این یه سال سختی رو با اشکام خالی کنم ولی واسه دله نوید حفظ ظاهر کردم و تا سال تحویل شد پریدم بغلش بوسش کردم و عید رو بهش تبریک گفتم...

بعدشم مامان اینا زنگیدند تا عید رو بهمون تبریک بگند و دیدم مامانم هنوز بعد 5 دقیقه که سال تحویل شده به یاد مامان بزرگ و دایی و عمو و بابا بزرگم که 29 اسفند فوت شده داره زااااااار میزنهsmile emoticon kolobok...

خلاصه عید رو تبریک گفتیم و یه ساعتی هم خونه بودیم تا نوید کاراشو کرد و اماده شدیم بریم خونه مامان اینا سبزی پلو بزنیم تو رگ...

شانسمون تا اومدیم راه بیفتیم برقا رفت و ده دقیقه ای صبر کردیم تا برقا اومد و راه افتادیم...نوید گیر داده بود سال نو باید با شیرینی بریم خونشون...4 جا رفتیم قنادی ولی همه بسته بودند و آخر سر رفتیم شهرک غرب از قندعسل خریدیم و رفتیم خونه مامانم...

تا رسیدیم شاممون رو زدیم بر بدن و بعدشم با عیدی های نقدیشون مارو ذوق ملگ کردند و آخر شبی الکی 100 هزار تومن کاسب شدم...از روز اول هر چی عیدی بهم دادند گذاشتم تو جیب نوید تا کمبودی احساس نکنه!یه کم از لحاظ مالی تو فشاره تا پروژه ش تموم بشه و یه کمی پول دستمون بیاد...دوست ندارم مرد خونه احساس کمبودی بکنه و یه جورایی شرمنده بشه..به بهانه ی اینکه کیفم درش خرابه و میترسم پول از توش بیفته همه پولام رو دادم دستش و خودم احساس کردم خیلی خوشحال شد و شارژ شد....البته عیدی خودشم دستش بود و ازش خواستم از روی پول خودش خرج خونه رو نده واسه خودش نگه داره...

تا ساعت 1 خونه مامانم بودیم و بعدش اومدیم خونمون و یه کم تی وی دیدیم و خسبیدیم...

امسال کلا همه راه های ارتباطیمون داغون شده بود و اصن به کسی تا به این لحظه نتونستیم عید رو تبریک بگیم!خیلی از دوستان لطف داشتند و بهم زنگ زدند و عید رو تبریک گفتند آما من شرمنده شدم چون هم تل خونه قطع شده و چهارشنبه وقت نشد بریم مخابرات و افتاد واسه 5   6  فروردین و موبایلامون هم که این مدت بسگی شارژ تپونش کردیم کلا بیخیالش شدیم و اصلا شارژش نکردیم....فقط با دوستانی که تو وایبر بودند تونستم عید رو بهشون تبریک بگم...

دیروز ساعت 10 بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و نوید رفت حموم و بعدش اماده شدیم رفتیم یوسف آباد بنزین زدیم و بعدش رفتیم خونه مامان اینا...

رفتیم دنبالشون و رفتیم شبهای تهران کباب زدیم بر بدن و بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگم...گلی و گلزار و دختر عموها و پسر عمه ها و ملیکا و الیسا هم بودند....

کلی خوش گذشت و بعدش بابا بزرگم صدام کرد تو اتاقش و بهم یه تراول 50 تومنی داد و حسابی ذوق ملگم کرد...

بازم جان فشانی کردم و یواشکی عیدیم رو تو جیب نوید انداختم و نویدم یه لبخند ژکوند تحویلم داد که مثلا عخش کردم با این کارت!

وااااااای مردیم از خنده سر عیدی بابا بزرگم!بابا بزرگم ماشا الله بالای 90 سال سن داره و واسه اینکه بتونه نفس بکشه باید ت ر ی ا ک بکشه!البته الان واسه سنش استفاده میکنه ولی از 75 سال پیش که جوون هم بوده بازم اهله دود و دم بوده....

دیروز چون چشاش نمیبینه واسش ذغال گذاشتیم و منقل اماده کردیم و بردیم تو اتاق  و ا ف و ر هم گوشه لبش گذاشتیم و یه جورایی ساقی بابا بزرگ شدیم!اصن وارد اتاقش میشدیم جوووون میگرفتیم :)))))

عاقا دو سه بس زد تو رگ و بعدش نشئه شد و سریع بهم عیدی داد!نوید گفت خاک تو سرت همه رو باید نشئه کنی تا بهت عیدی بدند؟این پولا خوردن نداره وقتی خمار بشند میفهمند چه قدر مایه تیله پیاده شدند!وااااااای پوکیده بودیم از خنده....

بابا بزرگم خیلی باحاله تا میبینه یه جایی از بدنمون درد میکنه زود میگه بیا یه بس بزن خوبه خوب میشی!حالا دیروز کفش پاشنه بلند پا کرده بودم و پا درد داشتم...بابا بزرگم گیر داده بود بچهههه بیا بکش خوب میشی!گفتم قربونت برم از این تعارفا به من نکن جنبه ندارم دو روز دیگه منو باید خمار تو جوق آب پیدا کنید!اصن اتاق بابا بزرگ بد آموزی داره بوخودا...

اون هفته باربد یواشکی رفته بود اتاق بابا بزرگم و چون بابا بزرگمم مغازه بود و هانی هم خواب بود هیچ کس نفهمیده بود این وروجک رفته تو اتاق!یهو مامان بزرگم میبینه صدای این نسناس نمیاد!میره دنبالش میبینه رفته کاسه شیره (ت ر ی ا ک )بابا بزرگم رو رو سرش عینه شامپو خالی کرده و همه هیکلش قهوه ای شده بود!من که اون روز ترکیدم از خنده به هانی میگفتم بچت تو 1 سالگی معتاد شد با ما دمخور نشیدsmile emoticon kolobok!فقط شانس اوردیم از ترسش دست بهش نزده بود اگه حتی یه قطره میخورد همون جا در جا از بین رفته بود...خیلی خطرناکه...

خلاصه دیروز تا 5 خونه مامان بزرگ بودیم و بعدش رفتیم خونه مامانم داروهاش رو خورد و بعدشم رفتیم لواسون...نوید از صبح که بیدار شده بود کمر درد شدید داشت و عصری اوج دردش بود..طفلک کلی بهش دارو دادم ولی اروم نشد...مجبور شدم تو جاده و گردنه قوچک پشت فرمون بشینم و اتفاقا خیلی هم فاز داد!خلوت بود و حسابی گاز به ک و ن ماشین بستم و نویدم کلی تشویقم کرد که داری عالییییییی از پیچ و خم جاده میری پایین و اگه اینطوری پیش بری این سری جاده چالوس میدم تو بشینی پشت فرمون!

نیم ساعته رسیدیم خونه خالم و تا 8 اونجا بودیم و دختر خاله و شوهرشم اونجا بودند و خدارو شکر خوش گذشت...موقع اومدن از خونه خاله آتوسای عزیزم بهم تل زد و کلی سورپرایز شدم صدای قشنگش رو شنیدم...از اینکه به یادم بودی خیلییییییی خیلییییییی ممنونم خشگلم...

بعدش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون و مامان اینا رفتند خونشون و ما هم اومدیم سمت خونمون...از تو جاده لواسون از این سنگ نمک های تزئینی واسه دفع انرژی منفی از اطرافمون خریدیم و بعدشم اومدیم از دم خونه گوشت چرخکرده و سیب زمینی و نون لواش و باگت و بستنی خریدیم و اومدیم خونه...

من معمولا هوس غذای خاصی نمیکنم ولی این سری دو سه روزی بود هوسه کتلت با نون باگت کرده بودم!اونم دلیلش این بود که توی فیلم خانه به دوش دیدم علی صادقی داره ساندویچ کتلت میخوره و منه مشنگم از همون روز ویار کتلت با نون کرده بودم و به مامانم و نویدم تزریق کرده بودم این ویار رو!

دیشب تا رسیدیم به نوید گفتم بیا کمرت رو واست چرب کنم بهتری بشی..ماساژت هم میدم سریع خوبه خوب میشی!اونم یه پیشنهاد بی شرمانه بهم داد و گفت شاید از این طریق بهتر بشم...من که میخواستم نماز بخونم و به فکر آخرتم بودم آما واسه نوید اطاعت امر کردیم و تسلیم افکار شیطانیش شدیم بدونه اینکه خدشه ای به بساط عبادت و نمازم وارد بشه و اتفاقا درست هم میگفت چون بعد از اینکه از حموم اومد درد کمرش به شدت کم شد خدارو شکر...

دیگهههه بعدش اومدم 7 تا سیب زمینی رنده کردم و با نیم کیلو گوشت مخلوط کردم و با ادویه فراوون یه کتلت توپ درست کردم...

دو تا تابه گذاشتم رو گاز و چند سری کتلت سرخ کردم تا هم شام بخوریم هم واسه ناهار امروز ببرم خونه مامانم دور هم بزنیم تو رگ...

ساعت 10 نیم شاممون رو خوردیم و تا اخر شب پای تی وی بودیم و بعدشم با هم رفتیم خسبیدیم...

امروزم ساعت 11 بیدار شدیم و دیدم طبقه پایینی(فوضول ساختمون)زنگ ایفون رو میزنه...جواب دادم گفت ببخشید مزاحم شدم نوید هست؟گفتم نه خوابه امرتون؟گفت میخواستم بگم شبها میاید خونه در پارکینگ رو قفل کنید پریشب تا صبح در باز بوده!گفتم ما بسته بودیم..گفت اقای فکری گفتند اخرین نفر شما وارد ساختمون شدید و صبح هم اسانسور رو طبقه 4 بوده پس شما یادتون رفته!گفتم نخیرررررر اقا اولا من به خاطر پنل ضبط مون هم که شده در رو قفل میکنم و حتی حفاظ پارکینگم قفل میزنم تا کسی نیاد شیشه ماشین رو بشکونه!بعدشم عادت دارم وقتی سوار اسانسور میشم به محض اینکه به طبقه 4 میرسم و از اسانسور میام بیرون زود دکمه ی طبقه اول رو میزنم تا اسانسور بره پایین تا کسی که از راه رسید منتظر نباشه تا اسانسور از بالا با ناز بیاد پایین!به کسی دیگه تذکر بدید..گفت به همه تذکر دادم...گفتم به کی؟اصلا کسی به جز من و شما و فکری تو ساختمون هست؟همه مسافرتندsmile emoticon kolobok...

میگن یارو گ و ز هوایی میده حکایت این مدیر ساختمونه!خب اون دهنه بی صاحب رو به جاش باز کن!کسی نمیگه لالی اگه حرف نزنی...زنش پ ر ی و د نمیشه فکر میکنه تقصیر واحده 4 هستش!اصن پسرش عقیم میشه فکر میکنه مشکل از واحده چهاره...من نمیدونم همه موشکولات این جامعه از واحده چهاره؟موشکولات نا زایی و موشکولات بین زوجین از واحده چهاره عایا؟

واااااااای نوید یه تیکه ای انداخت من که مردم از خنده...وقتی ایفون رو قطع کردم و این 4 خط بالا رو با حالت غر میگفتم نوید یهو برگشت گفت بلهههههه تازه موشکولات زود ا ن ز ا لی و دیر ا ن ز ا لی جامعه هم تقصیر واحده چهاره!یهنی ترکیدممممم

بعدش اومدیم تو اشپزخونه نوید صبحونش رو خورد و منم یه کم تمیزکاری کردم و ساعت 1 نیم هم اماده شدیم و با یه دیس کتلت رفتیم تهرانپارس...

مامان اینا از صبح رفته بودند سرچشمه(شیرینی بهار)واسه ما و خودشون چند تا جعبه شیرینی خریده بودند و اورده بودند...عاشق شیرینی های بهارم اصن دوست ندارم از جاهای متفرقه شیرینی بخرم...

ساعت 2 نیم رسیدیم خونه مامان و ناهار خوردیم و شیرینیاشون رو واسشون تو ظرف چیدم و بساط اجیل خوری هم راه انداختیم و عصری هم اماده شدیم رفتیم خونه عمه ی مامانم تو نیرو هوایی...

سر راه بهاره هم برداشتیم چون اونم میخواست با بی آر تی بره و با بچه سختش بود بیاد دیدنه عمش...

رفتیم دیدنشون و واقعا آدم لذت میبره وقتی باهاشون صحبت میکنه بسگی زیبا و محترمانه صحبت میکنند...وقتی چایی اوردند نوید در گوشم گفت سوگل اینا خیلی با کلاسند مشخصه با افراد با سواد و با فرهنگی رفت و امد داشتند!گفتم چطور؟گفت اخه وقتی میخوان به خر آب بدند ظرفش رو پره آب میکنند و میذارند جلوش!چایی هم اگه کسی لبریز بیاره حکم بی احترامی رو داره...هر کی تا نصف استکان چایی بریزه مشخصه از خانواده با فرهنگیه!دقت نوید تو فرق سرم اصن توجه نکرده بودم...

تا 6 اونجا بودیم و عیدی هم یه کوشولو گرفتم ولی به دلم نچسبید!تو این دوره زمونه به یه فینگیل بچه زیر 20 تومن بدی خیلی ضایعس حالا ما با این سنمون بهمون 10 تومن عیدی بدند خیلی ستمه خو اونم ندید که سنگین ترید!ما یه ادامس گوشه لپ بی صاحابمون میندازیم 5 هزار تومن بعد عیدی سالیانه مون رو 10 هزار تومن میدی؟هیهات

نوید هر کجا میره با کت و شلوار و کراوات میره و خیلی ادبی و لفظ قلم صحبت میکنه...امروز یه سوتی هایی به زبانه ادبی میداد که خودم از تعجب شاشبند شده بودم... :))))

مثلا تاحالا گل قلمه نزده ولی همچین راهنمایی اشتباهی میکرد چشامون گرد شده بود...عمه مامانم پرسید اقای مهندس(همه فکر میکنند نوید مهندسه ولی نمیدونند فقط تو شرکت اپل سیب گاز میزنه )واسه رشد کاج مطبق باید چی به گیاهمون بدیم؟اینم نه گذاشت نه برداشت گفت یه پودرهایی هست به اسم مولتی ویتامین کاج مطبق باید ماهی یکبار پای گیاه بریزید!واااااااای خدا اینو که گفت فقط رفتم تو دستشویی عمه از دست نوید پرپر شدم...اخه یکی نیست بهش بگه وقتی جواب سوالی رو بلد نیستی مث ادم بگو بلد نیستم چرا راهنمایی های داغون میکنی؟تازه عمه پرسید از کجا میتونم تهیه کنم؟این ادرس یه جای پرت رو داد....

وقتی اومدیم بیرون جفتمون ریسه رفته بودیم...اخه چه کاریه نه به اون کراواتت نه به اون دروغایی که میگی یه کم شخصیت داشته باش بشرررررررsmile emoticon kolobok

بعد از اونجا رفتیم همت و نیایش و افتادیم جلوی خونه عمه گلی!رفتیم خونه عمه و خواهر شوهرشم بود و یه کم با اونا گپ زدیم و وقتی که رفتند زنگ زد پسراش اومدند تا دست جمعی با دختر عمم بریم شام بیرون...

بردیمشون وی آی پی تو ایران زمین و بسیوووور خوش گذشت و روحیه مون عوض شد...اونجا یه زنه میز رزرو کرده بود و همچین با چسان فسان راه میرفت آدم محو ابهتش میشد!وقتی چشمم به کفشش افتاد همون جا ولو شدم از خنده!با اون پز و چ س یه کفش پاشنه بلند مشکی پوشیده بود عاریههههه!قشنگ تابلو بود واسه خودش نیست چون 3 شماره واسش بزرگ بود و چند بار جلو چشم ما پاهاش پیچ خورد!ما هم که دلقک تا این پاهاش یه وری میشد میترکیدیم از خنده...

سر میز ما دو نوع سالاد و سیب زمینی و نون سیر اوردند تا پیتزاهامون اماده بشه...گارسون تا غذا میذاشت سر میز ما اول میگفتیم میل نداریم ولی بعد چند ثانیه میزمون خالی میشد!خوده گارسونه مونده بود از دست ما چه غلطی بکنه...

تا ساعت 11 اونجا بودیم و بعدش از هم خداحافظی کردیم و هر کدوممون اومدیم سمت خونه خودمون...خدارو شکررررر امروز خیلی خوب بود ولی این اخر شبی ماشین برقش اتصالی کرده بود به زور روشن شد و فقط میترسم باطریش خراب باشه و هر چی عیدی زدیم بر بدن بره واسه پول باطری!یهنیییی دست جمعی جیش کنید تو این شانسsmile emoticon kolobok...

وااااای امشب باز نوید چه سوتی داد همه غش کردند...رفتیم شام خوردیم و اومدیم بیرون یهو پارکبان اومد گفت اقا هزینه پارکینگ بدید..نوید گفت چه قدر میشه؟گفت هر چی دوست داری بده همراه با عیدی!نوید یه هزاری داد گفت بفرما!گفت اقا ماشا الله با این تیپ و لباس اینقدر به ما میدی؟نوید یهو برگشت گفت به ابلفضل ندارم دار و ندارم یه تراوله!وااااااای خدا من پشت فرمون بودم از این ضایع بازی نوید پامو گذاشتم رو گاز و الفراررررر...تا خوده خونه از دست این بی شرف داشتم میخندیدم هیچ موقع عادت نداره قسم بخوره اونم چی؟بگه ابلفضل!فک کنم چون گلی قسمش به ابلفضل هست امشب یاد گرفته و زودم تحویل داده...اومدیم خونه التماسش کردم اینطوری قسم نخوره خعلیییییی داغونه ادم عینه تو فیلمای قدیمی بگه به ابلفضلللل!اصن گناه داره...

عشقای من فردا خونه بودم همه کامنت هاتون رو تایید میکنم...بووووووووس

**چند تا عکس از این دو سه روز واستون تو ادامه مطلب میذارم تا عکسا کامل بشه و همه رو با هم واستون آپلود کنم...




ادامــﮧ مطلب
یکشنبه 3 فروردین1393| 2:8 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

این چند روزه حسابی مشغول بودم و تا همین الان که اومدم روز نوشتم رو بنویسم سرم شلوغ بود!

چهار شنبه سوری و روز قبلش که خونه بودم و مشغوله خرده کاری بودم و برنامه ی 4 شنبه سوری هم کنسل شد چون سرایدار باغ خونه رو ریخته بود بیرون و داشت حسابی میتکوند!

مامانمم از صبحش رفته بود مش کنه و عصری خسته رسیده بود خونه دیگه خونه خودمون موندیم و تهرانپارسم نرفتیم...اولین 4 شنبه سوری بود که بیرون نرفتیم و آتیش نسوزوندیم!البته حال خودمم زیاد تعریفی نداشت و اصلا حال و حوصله جیغ و ویغ و شیطنت نداشتم...

دیروز هم از صبح رفتم تهرانپارس و یهنی به معنای واقعی عشق کردم...بوی عید رو حس کردم و انگار جون تازه گرفتم....

سمت غرب واقعا مزخرفه!انگار همه از چ س کلاس بازی لذت میبرند!همه چی خیلی منظم و دور از هیاهو هستش و واسه منی که بچه شرق بودم واقعا عذاب آوره!انگار شهر مرده هاس...بی سر و صدا!

در عوض تهرانپارس هم گلبرگ و هفت حوض شلوغ بود و پر از دستفروش هم فلکه اول و دوم و سوم...دیروز از ساعت 10 نیم تا 2 از فلکه سوم تا تیرانداز اومدیم و دستفروشارو دید زدیم و کلی حال کردیم...اکثرا چیزای بنجل دارند اما همین فضایی که همه مردم در جنب و جوش هستند حس زندگی رو به آدم بر میگردونه...

من از یه مغازه ای که همیشه خرید میکنم یه مانتو سرمه ای خریدم و بعدشم نون شیرمال که پشت وانت یه اقایی که هر سال میاد فلکه سوم و نون درست میکنه خریدم و جوراب خعلییییی خشجل و خرت و پرت خریدم و بعدشم خسته و کوفته برگتشیم خونه شنیسل درست کردیم زدیم بر بدن و دوباره از ساعت 4 تا 10 شب رفتیم ولگردی!

وسطای راه هانی هم با ما همراه شد و اخریای راه هم خانوم دکی همون دوست گلزار که با ما هم رفیق جینگه بهمون اضافه شد و کلییییییی خندیدیم...

من با خرید روحیه ام بی نهایت عوض میشه ....حالا شما فک کنید هم خرید کردم هم با مامان اینا خوش گذروندیم دیگه اخر شب با اینکه چشام باز نمیشد ولی فول انرژی بودم...

باربد وسط شلوغی و حراجیا با کالسکه چه جلونی میداد!خیلی زنها غر میزدند جا کمه مردم برداشتند کالسکه اوردند!البته ما که همه چی رو دایورت میکردم و همدیگه رو هول میداد سمت جلو و غش غش میخندیدیم...

یه سری هم به حراجی های گلبرگ زدیم و بعدش رفتیم در مغازه ماشین رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان بزرگم برداشتیمش و رفتیم وسایل سفره 7 سین خریدیم...

هر سال از یه جای خاصی خرید میکنم چون معتقدم اگه جای دیگه برم و واسش دستم خوب نباشه تا آخر سال دهنه مبارک آسفالت خواهد شد!امسال نمیدونم از کی چیزی خریدم که کن فیکن شدم!

بعد از اینکه مامان بزرگم رو گذاشتیم خونه رفتیم دنباله بابام و سر راه هانی هم گذاشتیم خونه و بعدش رفتیم جوجه کباب خریدیم و از خرازی خرید کردیم و اومدیم خونه...

تا خونه رسیدم از شدت خستگی خوابم برد و وقتی نوید رسید بیدار شدم و شاممون رو خوردیم و ساعت 12 هم اومدیم خونه...

مامانم خودشو کشت بسگی التماسمون کرد ساعت 3   4  صبح برید خونه الان باز با هانی و من بریم حراجی ببینیم و بخندیم!

بی شرف پا درد شدید داره ولی دو روز آخره عید شیاف دیکلوفناک میذاره تو ک و ن ش و استارت ولگردی رو میزنه...یهنی من و هانی که از دست مامانم مردیم بسگی خندیدیم...هی میگفتم الان یکی از مردای هیز بخواد انگولکت بکنه شیافت میزنه بیرون ابرومون میره...اونم میگفت غلط کرده من ایزی لایف گذاشتم به در بسته بخورهههه...خخخخخ

خلاصه موفق به راضی کردنه ما نشد و گفت به درک نیاید الان به هانی اس ام اس میدم باز با هم میریم بیرون...بابامم بیچاره همین طوری نشسته بود تی وی میدید و فقط گاهی موقع ها میگفت فاطی اخر میمیری از ولگردی برو بخواب اونجا چی داره که تو این چند روز 8 بار رفتی؟هی میگفت بوی عید میاد!اخر سر گفتم بابا یکی تو باغچه ر ی د ه بود هی تو میگی بوی عید میاد؟میخواست بزنه بترکونه منو زود فرار کردم رفتیم خونه...بازم امروز از صبح تا ظهر با هانی بیرون بود و ناهار هم هانی خونشون بود و از ساعت 4 باز رفته بودن خودشون رو خفه کنند تو این شلوغیا

دیشب وقتی رسیدیم خونه تا 2 نیم پای تی وی بودیم و بعدش رفتیم خوابیدیم..شب قبلشم تا 4 بیدار بودیم و اخر سر نوید موقع خواب گفت گشنمه واسم املت درست کن!همچین زن و شوهر خجسته ای هستیم ماdrinks.gif...

امروزم ساعت 9 تعمیرکار اومد خونمون یه وسیله ی مورد نظر (بهدا میگم)رو درست کرد و ساعت 10 نیم هم رفتش و من و نوید اماده شدیم رفتیم تماشای مردم!

اول رفتیم خشکشویی لباسای نوید رو گرفتیم و بعدش رفتیم سمت جنت آباد یه کم خریدای مردم رو دید زدیم و آبمیوه هم زدیم بر بدن و بعدش اومدیم خونه نوید کراواتش رو برداشت و بردیم بوستان تا گره شو واسش درست کنند!از این مدل جدیداس آدم سر در نمیاره چه مدلی درست میشه؟

البته بوستان به قدری خر تو خر بود اصلا پارکینگش جا نداشت و صف پارکینگ تا میدون پونک اومده بود...من تو ماشین منتظر نوید نشستم رفت کارش رو انجام داد و برگشت...

وقتی اومد رفتیم سمنو خریدیم و داروخانه رفتیم قرص ضد حساسیتم رو گرفتیم و ساعت 2 برگشتیم خونه...

سریع واسه ناهار شیرین پلو درست کردم و ساعت 3 نیم هم ناهارمون رو خوردیم و 1 ساعت خسبیدیم و تا الان هم داشتم خونه رو جارو و گردگیری و تی میزدم تا واسه سال تحویل خونه تمیزه تمیز باشه...

اهان یادم رفت بگم...تو فاصله ای که ناهار حاضر بشه سفره هفت سین کوشولومو چیدم و ماشا الله خیلی ناناس و نقلی شد...عاشقشممم

الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و برم ابروهام رو بردارم و اپیلیدی بکنم و یه حموم دست جمعی هم بریم و خلاصه تا لحظه سال تحویل چسان فسان کنم تا خعلی شیک و مجلسی بریم به استقبال بهار...

خیلی منتظر این لحظه بودم..دوست داشتم باشم و نفسای اخر سال 92 رو ببینم...خدارو شکررررر این سال کوفتی رو به اتمام هست و امیدوارم سال جدید واسه ی هممون سال شادی و ارامش و سلامتی و برکت باشه....

سر سفره هفت سین به یاد همه دوستای عزیزم هستم...التماس دعا دوستای گلم...

پیشاپیش سال جدید رو به همتون تبریک میگم...ایشا الله بهترین اتفاق ها امسال توی زندگی هامون بیفته و دعا کنید منم تو وبلاگم خاطرات خوش و خوب رو ثبت کنم...

دوستون دارم..اگه با نوشته هام کسی رو ناخواسته رنجوندم از همتون عذرخواهی میکنم و حلال کنید این بنده ی حقیر رو...

عیدتون مبارک

پنجشنبه 29 اسفند1392| 19:52 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

بالاخره بعد از دو هفته بشور و بساب بساط خونه تکونی رو جمع کردم و خیالم راحت شد...هیچ سالی اینقدر خونه تکونیم طول نکشیده بود ولی امسال از دو هفته پیش که استارت نظافت رو زدم تا همین امروز ادامه داشت....

دو روزش رو کارگر گرفتم و همه در و دیوارا رو برق انداخت ولی خودمم کرم کار دارم و پا به پای اون و تو روزای بعدشم همین طوری داشتم خونه رو وایتکس تپون کردم...

کارگره دوشنبه و سه شنبه اومد و منم که شاسگول اصلا دلم نمیاد به کارگر دستور بدم فقط نشسته بودم اون وسط مث دیوونه ها به حاله کارگره اشک میریختم!البته روز اول جو گیر شده بودم..وقتی فهمیدم مامانش مرده و باباشم مریضه و تو یه اتاق 2 متری داره زندگی میکنه تا نگام به صورتش میفتاد روانی میشدم!

خیلی لباس و وسایل بهش دادم با خودش برد و نویدم بهش عیدی داد و کلی ذوق ملگ شد...فک کن یه پسره 25 ساله چه قدر از در و دیوار بالا رفت واسه 50  60 تومن پول!

شب وقتی علی اقا رو رسوندیم دمه متروهای صادقیه نوید گفت بیا بریم پیتزا بخوریم!رفتیم آواچی پیتزا و سالاد یونانی سفارش دادیم و زدیم بر بدن و اومدیم خونه بی هوش شدیم...منههه دیوونه سالاد یونانی کوفت کردم چون توش پنیر داشت تا صبح حالت خفگی داشتم...

وسایل اتاق نوید هم به کلی عوض کردیم و ست جدید رو واسش اوردند و منم پرده ی نسکافه ای واسش نصب کردم و 5 شنبه هم رفتم تهرانپارس واسش فرش خشجل گرفته و خدارو هزار بار شکرررر روحیه اش خیلی خوب شد و عاشق اتاقش شد...

وسایل قبلی هم به یکی جز دوستان فروختیم چون سر وسایل اتاق نوید یکی دو نفر از دوستان وبلاگی اذیت کردند و فک کردند مثلا بنده مشنگم نمیتونم حرفای الکیشون رو از واقعیت تشخیص بدم!اینجا نوشتم که مثلا فک نکنند خیلی زرنگند اگه دروغشون رو به روشون نیاوردم دلیل بر نفهمی نیست!این سری واسم تجربه شد هر کسی وسیله خواست پول واریز میکنه و ادرس رو اس ام اس میکنه و بعد واسش میفرستم!ماشا الله راهی واسه کلاهبرداری هم واسم نیست وقتی اسم و رسم اصلیم روی وبلاگ هست و 80% بچه ها هم شماره تل خونمون رو هم دارند دیگه راهی واسه دور زدن نیست پس ناچارا باید اعتماد کنند!الان فقط یه کتابخونه مونده که زیر قیمت گذاشتم واسه اینکه وسیله ی دیگه ای واسه فروش نیست و اختتامیه فروشه وسایله :)) 200 گذاشتم هر کسی خواست بهم بگه واسش بفرستم...

این وسط دوستان گلی هم بودند که خیلی محبت بهم داشتند و مث پروشات عزیزم همراه با پول وسایل سوغاتی هم فرستاده بودند...خعلیییییی ذوق ملگ شدم بوخودا...

دوست عزیزی هم داشتم که زنجان بود و واسش وسایل رو فرستادم و خیلی هم خوش قول و بسیاررررر محترم بود و خیلی از دوستی باهاش خوشحال شدم...

خلاصه کارا تموم شد و این چند وقت باورتون نمیشه بیشتر از 10 بار این کف خونه رو سابیدم تا کرمم خوابید!دیگه امروز گفتم واسه ضد عفونی کردن کف خونه یه بخار شوی توپ هم بکشم و خلاص!

به شدت کارم طول کشید اما به دلم نشست!قشنگ خونه رو گرفتم 5   6 باری تکوندم و حالشوووو بردم...

ست اتاق خواب رو قهوه ای تیره کردم و واسه اینکه صبحها افتاب به چش و چارم نخوره پرده ی قهوه ای تیره هم نصب کردم و خلاصه جو اتاق فوق بوقی شد!شمع و وسایل تزئینی هم گذاشتم و کلی فضا شاعرانه شد...

اتاق وسطی هم تغییر انچنانی ندادم و همون ست صورتی و سرخابی موند...پرده های سالن هم همه رو باز کردم و قبلی ها رو نصب کردم...اصن هر چی تو این یه سال کذایی دورم بود میخواستم از کنارم بره و جلو چشمم نباشه...

واااااااااااای خدای من چه سال گ و ه ی بود!تو زندگیم همچین سال نحسی رو تجربه نکرده بودم نمیدونم چرا بی وقفه مشکل رو سرمون تلنبار میشد؟اصن فرصت نفس کشیدن باقی نمیموند!دیگه آخراش قاط زده بودم و منه خاک بر سر داشتم کفر میگفتم!به روز به شدت افسرده بودم و فقط کوسن جلوی دهنم گرفته بودم و جیغ میزدم تا صدام نره بیرون و اشک میریختم...نوید نبود چون گریه ببینه اعصابش بهم میریزه...مشکلاتمم ربطی به نوید نداشت فقط خاطرات بد واسم زنده میشه و گاهی وقتا امون نمیده نفس بکشم...اینقدر گریه کردم و آخر سر گفتم خدایا صدامو نمیشنوی؟کجایی پس؟چه قدرتی بالا تر از قدرت تو هست؟چرا هر چی صبر میکنم جوابی نمیگیرم؟خدایا اگه امتحانه خواهش میکنم بس کن من دیگه طاقت ندارم...دیگه دارم کفر میگم...

اون روز اینقدر زار زدم که بی رمق افتادم ولی انگار همون روز خدا صدام رو شنید و خیلی آرومم کرد...این چند وقته خدارو شکر فکر و خیال اونطوری بهم فشار نمیاورد تا اینکه خبر بیماری یه شخصی رو شنیدم که قاطی کردم حسابی!نمیتونم اسمی از اون شخص ببرم ولی وقتی فهمیدم بیماره شاید هر کی دیگه بود فکر میکرد الان تو ک و ن م عروسیه ولی خدا شاهده وقتی فهمیدم اینقدر واسش گریه کردم تا نمیدونم کی خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم چشام از سوزش باز نمیشه....از خدا خواستم بیماریش خوب بشه و دوباره مث قبل سر حال باشه...الهی امین

نوید وقتی اومد خونه تا دید قیافم چطوریه گفت سوگل تو یا خیلی فرشته ای یا دیوونه ای!گفتم من نمیتونم ناراحتی و بیماری کسی رو ببینم تاحالا هم هر چی از خدا خواستم واسه این بوده که اگه کسی در مورد من اشتباه فکر میکنه خدا یه کار بکنه متوجه اشتباهش بشه و بدونه اونی که فکر میکنه من نیستم دیگه من غلط میکنم بخوام فکرای پوچ در مورد کسی بکنم حتی اگه دشمنم باشه!اون شخص نمیدونم دشمنم هست یا دوست؟اخه اگه دوستم داره پس چرا...............؟نمیدونم ....

امسال که گذشت و منم تصمیم گرفتم کینه ای از هر کسی دارم با دل تکونی از خودم دور کنم....

فقط دارم لحظه شماری میکنم این چند روزه لعنتیه امسال تموم بشه و با شروع سال مث همیشه یه دل سیر گریه کنم و سبک بشم و بعدشم روزای خوب رو شروع کنیم...من و نوید خیلی مسایل رو ریختیم دور و تصمیم گرفتیم سال جدید دیگه به مشکلات فکر نکنیم...نذاریم چیزی بینمون رو شکرآب کنه چون به قول نوید راحت ازدواج نکردیم که بخوایم سر شک و تهمتای بچه گونه همه چی رو به ف ا ک بدیم...

امسال از همون فروردین و اردیبهشت این خونه شاهده گریه های من بود...به خدا در هفته 4   5  شبش با گریه خوابیدم ولی نذاشتم کسی بفهمه...برم به مامان بابام بگم که غصه بخورند و فشار خون و قندشون بالا بره تا من سبک بشم؟

بیام تو وبلاگ بگم درد به مشکلات دوستام اضافه کنم؟

به فامیل بگم تا حرفای دلم رو دست به دست بچرخونند و اخر سر به خودم و بر علیه خودم پس بدند؟

به همسایه های خائنی که جلوی روم لبخند میزنند ولی ذات خبیثشون رو قشنگ میتونم بفهمم چه خبره؟

خلاصه امسالم فقط تو گریه و غصه و استرس گذشت و از واسط اسفند انگار این طلسمی که به جونم افتاده بود خاموش شد و تونستم سه نفس راحت بکشم...

اگه پارسال این موقع بهم میگفتند سالی که پیش رو داری قراره این بلاها سرت بیاد همون جا حاضر بودم بمیرم ولی اینقدر عذاب نکشم....

امیدوارم امسال سال خوبی واسه هممون باشه و حداقل انرژی که از دست دادیم بهمون برگرده...مشکل فقط پول نیست مشکلات روحی هستش و زمان میبره درست بشه ولی همه چی رو از دلم بردم بیرون چون خودم رو داشت زجر میداد...فقط الان نمیدونم در آینده میتونم سوگل قبل بشم که همه رو دوست خودم بدونم و بتونم اعتماد کنم؟یا مث الان میترسم به کسی نزدیک بشم و آخر سر برچسب ظاهر فریبی بهم زده بشه؟

یک سال گذشت و ده سال داغون تر و نصف عمر پخته تر شدم....ایشا الله امسال اینقدری واسمون خوب باشه که ارزش این مدت سختی رو داشته باشه...

فقط اینو یادتون باشه دوستای گلم که:

هر کسی خندید معنیش این نیست مرفه بی درده!

ظاهر زندگیه همه قشنگ و ارومه وقتی پا توش میذاری میبینی جای دست چند نفر تو زندگیشون هست....

همیشه سعی کنید صبور باشید و جواب هر تندی رو با ارامش بدید چون محبت تنها چیزیه که با گذر زمان همه چی رو به روال قبلی و ارامش بر میگردونه...

اگه تا پارسال یکی بهم میگفت بالا چشمت ابرو هستش همون جا جرش میدادم اما امسال فهمیدم کسی که بیاد ایرادم رو به خودم بگه خیلی ارزش داره تا بخواد پشت سرم حرف بزنه و خنجر بزنه....

اینم بدونید هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه جای عشق اولتون رو بگیره واسه عشقتون با همه مدارا کنید تا آرامش بهتون برگرده...

تو رو خدا اگه اشتباهی میکنید همون جا اعتراف کنید اشتباه کردید!به خدا با عذرخواهی ارزشتون پایین نمیاد بر عکس این نشون میده چه قدر قوی هستید که میتونید به اشتباهتون اعتراف کنید نه از سر تقصیراتتون شونه خالی کنید...

اگه خواهر شوهر یا مادر شوهر هستید فکر نکنید عروستون اومده پسرتون رو بدزده بذاره تو موزه!به خدا با هزار تا امید و آرزو پا تو خونه ی داداش یا پسرتون گذاشته به جای نیش و کنایه سعی کنید همدردی کنید نه دردی بشید روی دل بی صاحابشون!

اگه مادر زن یا خواهر زن هستید خیال نکنید با دخالت کردن و چیزی یاد خواهر یا دخترتون بدید میتونه زندگیش رو اداره کنه!بر عکس میشه چون زندگی باید به خواست و تصمیمات دو نفر اداره بشه...اسمش زندگیه مشترکه نباید بین همه فامیل به اشتراک گذاشته باشه...وقتی تصمیمات چند نفر وارد زندگی دو نفر میشه زن و شوهر گ و ه گیجه میگیرند!

من خیلی کوچیکتر از اون هستم که بخوام دوستای گلم رو نصیحت بکنم فقط تجربه ی این یک سال کذایی رو واستون نوشتم شاید به دردتون خورد...

تو سال جدید دور هر چی دروغ و تهمت و زندگی بهم زدن و غیبته یه خط قرمز بکشید ببینید چه قدر خودتون حس خوب سراغتون میاد...

تو این چند روزه حتما میام وب رو اپ میکنم چون میخوام تمومه خاطرات امسالم تا روز اخر ثبت بشه...

فردا قراره فرشامون رو از قالیشویی بیارند و یه نموره کار دارم...واسه چهارشنبه سوری هم اگه برنامه مون اوکی شد شاید دست جمعی بریم بومهن تو باغ علیرضا (شوهر عمه)اونجا بزن برقص و اتیش بازی راه بندازیم...

چهارشنبه هم فک کنم برم تهرانپارس سراغه حراجی ها و مث هر سال تو هیاهوی اخر سال گم بشم و اینقدر سر خودم رو گرم میکنم تا سال 92 نفسای اخرش رو بکشه و خلاص بشم...

خدایا فقط به امیده خودت نه بنده های بی خودت....

دوشنبه 26 اسفند1392| 2:20 |سوگلی|


سلام دوستای گلممم

شرمنده این چند روزه نتونستم بیام وبلاگ و کامنت ها رو تایید کنم!تا 3 شنبه شب خونه تکونیم طول میکشه و حسابی سرم شلوغه...در اولین فرصت میام و جواب همه کامنت ها رو میدم و وبلاگ رو اپ میکنم...

دوستای گلی که قیمت میز و صندلی ها و فرش و کتابخونه رو پرسیده بودند فقط زود بهم خبر بدند میخوان یا نه چون تا سه شنبه باید تکلیفشون مشخص بشه...

میز خودم 60 هزار تومن

میز نوید 700 هزار تومنه ولی واسه فروش گذاشتیم 350 حالاااااااا سر حساب کتاب با هم راه میایم...کتابخونه هم 250....

صندلی چرمی بزرگ 100 هزار تومن

سایز کوچیکش 60 هزار تومن

فرش هم 50 هزار تومن

پیرینتر هم مارک اچ پی داریم 50 هزار تومن

فایل چوبی 4 طبقه هم 60 هزار تومن

فقط لطف کنید زود خبرشو بدید...


*فایل چهار طبقه+صندلی و میز بزرگ فروخته شد...بقیه جنسا موجود هستند

دوشنبه 19 اسفند1392| 1:5 |سوگلی|

سلام عخشای من...

بالاخره بعد از چند روز خدارو شکر قرصا اثر کرد و دل دردم بهتر شد...ممنونم از همه ی دوستای گلی که جویای احوالم بودند....

این چند روزه خونه نشین بودم و فقط از پریروز شروع کردم به خونه تکونی!البته از اشپزخونه شروع کردم و جا حبوباتی ها و جا ادویه ای و کلا ست اشپزخونه رو تغییر دادم و بسیوووور واسه روحیم خوب بود!خیلی وقت بود تغییراتی تو وسایل خونه نداده بودم و همه چی واسم تکراری شده بود...

بیشتر از 5 تا کیسه بزرگ سبد و وسایل پلاستیکی و جا ادویه های چوبی و جا حبوباتی های در چوبی رو گذاشتم کنار تا بدم یه بنده خدایی که دوست داره استفاده کنه!دوست داشتم به یه مستحق بدم ولی خاله زهره گفت یه سری از وسایلت رو بذار کنار ببرم واسه ویلامون!

منم چند تا سبد سرخابی و همه جا حبوباتی ها و جا ادویه ای ها رو گذاشتم کنار تا ببره شمال...

بقیه وسایل رو هم گذاشتم ببرم تهرانپارس تا مامانم به هر کی دوس داشت خیر و خیرات کنه...یه جعبه بزرگ هم لیوان و استکان و ظرف بلور گذاشتم کنار تا بابام ببره به کسی بده....

دیگههه حوصله اشپزخونه شلوغ رو ندارم تمومه کابینت هام رو خلوت کردم تا حالشو ببرم..چیه هر طرف رو نگاه میکنی ظرف و ظروف ببینی؟

ست اشپزخونه رو هم از سرخابی به ابی فیروزه ای تغییر دادم و یکی یکی وسایلی رو که خریده بودم سر جاهاشون گذاشتم و ظرفای دم دستی که ست 4 نفره بود اوردم چیدم تو جا ظرفی و وقتی نوید اومد خونه کلی سورپرایز شد!اونم گفت خوب کاری کردی کابینت ها رو خالی کردی اصلا دیگه نذار ظرفا تعدادش زیاد بشه...

دیروز هم به یه سری از کارای خونه رسیدم و امروزم از ظهر تا 8 شب بالکن رو به معنای واقعییییی سابیدم!یهنی کف زمین رو وایتکس تپون کردم تا سفید شد و کرمم خوابید....

مامانم و نوید هر کاری کردند بگو کارگر بیاد کمک گفتم نعععع کار هیچ کدومشون رو قبول ندارم باید با صبر و حوصله خونه رو تمیز کرد اونا عینه فرفره میخوان همه جا رو گربه شور کنن...

این کارگرا چه دندون گرد شدن بی شرفا!یه کارگری هست خیلی کارشو قبول دارم و تمیز کار میکنه!فقطم با داداشش میاد تمیز کاری اصن تو مخش نمیره تنهایی بیاد کار کنه همش میگه داداشمم هست!هر کدومشون هم نرخشون رو به روزی 100 هزار تومن رسوندند و دیدم بخوام اونارو بگم 200 باید پیاده بشم واسه همین بیخیال شدم و خودم استارت کوزتینگ رو زدم...

از اشپزخونه فقط گاز و هود و دو تا کشو و شیشه مونده و به امید خدا اگه جوووون داشتم فردا اروم اروم دیوارشویی سالن رو شروع میکنم...

امروز مامانم رفته بود خونه گلی و 4   5 بار زنگ زدند گفتند مگه فردا سال تحویله بابا ول کن بیا اینجا عصری بریم خرید و پاساژ گردی!هر بار مخالفت کردم و اخر سر دیدند مرغم یه پا داره بیخیالم شدند...

امشب تا 10 تنها بودم و نوید سر راه هم کباب ترکی خرید اورد زدیم بر بدن و بعدشم پای تی وی لششش شدم و خستگیم که در رفت اومدم وب رو اپ کنم و بعدشم برم بخسبم فردا کلی کار دارم...

فردا تفلد نویده هنوز نه واسش کادو خریدم نه تدارکی دیدم...خیلی دلش میخواست واسش تفلد بگیرم همش میگه از بچگی واسم جشن تولد نگرفتند دوست دارم یکبار جشن بگیریم!امسال نه حالشو داشتم نه پولشو متاسفانه....حالا ببینم فردا چی پیش میاد مامان اینا مطمئنم واسش کادو خریدند آما نمیدونم من چی بخرم واسش؟هر چی میگم چی میخوای؟جوابای چرت میگه..گیر داده خمیر ریش ندارم!میگم اخهههه نسناس من اگه واست خمیر ریش بخرم میگی چرا واست هزینه نکردم و با 5 هزار تومن سر و ته قضیه رو هم اوردم!بساطی دارم با این بشررررر....

دوستم دل تکونی از خونه تکونی واجب ترِه
 دلتو بتکون
 از حرفا
 بُغضا
 آدما
دلتو بتکون از هرچی که تو اين يک سال ...
يادش دلتو به درد آورد
 از خاطره هايی که گريه هاش بيشتر از خنده هاش بود
 از نفهميدنِ اونايی که هميشه فهميديشون
 دلتو بتکون از کوتاهی های خودت
 اگه با يه
"ببخشيد! من هم مقصر بودم" يکی رو آروم می کنی
 آرومش کن
 دلتو بتکون.. يه نفسِ عميق بکش
 سلام بده به بهار
 به اتفاقای خوب
 به خودت قول بده تو سالِ جديد
 بيشتر دوست داشته باشی
 بيشتر باشی
 بيشتر بخندی.......

جمعه 16 اسفند1392| 0:58 |سوگلی|

سلام دوستای گلم

میدونم بازم بد قولی کردم و سر وقت نیومدم وبلاگ رو اپ کنم آما بوخودا مریض بودم و دیگه دیشب به شدت حالم بد شد و تا صبح مشغوله جیغ و ویغ زدن بودم از درد!بازم امروز صبح رفتم دکتر و خیلی ریلکس به منه میت که رنگم عینه گچ سفیده میگه برو بیمارستان باید سریع اپاندیس عمل کنی!حالا منم عینه سگ از عمل و اتاق عمل میترسم وقتی اینو گفت دیگه داشتم پس میفتادم!

دیگه به اصرار خودم آنتی بیوتیک بهم داد چون میدونستم این دردهای وحشتناک واسه عفونته روده هستش!با هزار سلام صلوات قرصه رو خوردم و خدارو شکر حالم بهتر شد...

امروز واسه ساعت 10 باید خونه میرسیدم چون یه کار مهمی داشتم واسه همین دکتره رو کچل کردم بسگی گفتم کار دارم بهم سرم ندید!کم مونده بزنه بترکونه منو...اخر سر گفت باشه سرم نمیدم همین قرصارو بخور اگه خوب نشدی برو ازمایش خون بده احتمالا اپاندیست هستش!تو روحش که منو دق مرگ کرد از غصه...

خعلیییییی ضعیف شدم و همش در حال سگ لرز زدنم...حالا نزدیک عید همه مشغوله کارای عید و خونه تکونی هستند من چندین روزه ظرفای یومیه مون رو نشستم!حالا مجسم کنید خونه چه خبره!!!

این یه هفته هم خبر خاصی نشده و فقط من جونم در اومد چون مریضیم مصادف شده بود با اومدنه پ ر ی .... و دیگه تنها جایی که تو این چند روز تونستم برم خونه مامان بوده و 5 شنبه هم عصری رفتیم بیرون و به زور مامانم کیف و کفش عیدم رو خریدم!

این سری دل رو به دریا زدم و کیف و کفش پنککی(همون گلبهی خودمونه امسال همه فروشنده ها گیر دادن میگند پنککی مده)خریدم و یه شال گلبهی هم باهاش ست کردم فقط هنوز نمیدونم با شلوار سفید ست کنم یا با مانتو شلواره مشکی؟فهلا رو موده ست کردن نیستم و فقط تو فکر اینم مث آدم بتونم بشینم غذا بخورم تا جووون بگیرم و این خونه ی لا مصب رو تمیز کنم...

تو این مدت هم به چند جایی که دوستان ادرس داده بودند جنسایی که تونستم رو فرستادم و بقیه شو هنوز نتونستم بفرستم بنا به دلایلی...ایشا الله این چند روزه از خجالتتون در میام...

تو کامنت ها خیلی ها سوال پرسیده بودند پرده و وسایل دیگه ای فروشی نیست؟نهههه عسیسای من فهلا همینایی که فرستادم بود و فقط دو تا میز کار(کامپیوتر) و کتابخونه +صندلی های گردون واسه فروش هست که عکسش رو میذارم هر کسی خواست بهم اطلاع بده...

فردا حالم بهتر شد میام کامل مینویسم و کامنت های جدید رو هم تایید میکنم..قبلی ها رو تا جایی که بتونم و اگه سوال خاصی بود که لازم به جواب بود با جواب تایید میکنم بقیه رو هم به بزرگی خودتون ببخشید ایشا الله بهتر که شدم همه کامنت ها رو مث قبل با جواب تایید میکنم...

*عکسارو هم تو ادامه ی مطلب میذارم واستون...




ادامــﮧ مطلب
دوشنبه 12 اسفند1392| 23:51 |سوگلی|

سلام دوستای گلم...

دوشنبه از صبح خونه تنها بودم و نوید رفت دنباله کاراش و منم تهرانپارس نرفتم تا یه کم به کارام برسم...

تا عصر مشغوله فک زدن و تی وی دیدن و تمیزی خونه شدم و واسه شام هم خورشت کرفس گذاشتم و برنجمم دم کردم تازه ساعت 9 نیم نوید اومد خونه!

یه کم غر زدم که چه وضعشه هر شب دیر میایsmile emoticon kolobok؟گفت به خدا نزدیکه عید که میشه خیابونا خیلی شلوغ میشه یه 4   5 روز تحمل کنی تموم میشه...

بعدشم شام خوردیم و نوید بسگی کلاج گرفته بود پاهاش درد میکرد و دوباره پاهاشو ماساژ دادم و بعدشم زودتر رفت خوابید و منم با گوشیم یه کم تو نت بودم و خیلی سخت خوابم برد چون ظهرش زیاد استراحت کرده بودم...

دیروز هم ساعت 10 بیدار شدم و خیالم از بابت ناهار راحت بود چون کلی خورشت مونده بود...تا بیدار شدم از خودم پذیرایی کردم و رفتم تو اشپزخونه یه اشترودل زدم بر بدن و بعدشم اومدم سر وقت نت...

کامنتارو جواب دادم و بعدشم یه کم ف ی س گردی کردم و نزدیکای ظهر هم شیطون گولمون زد و خاک تو سر بازی در اوردیم و بعدشم پخش حموم شدیم و از حمومم که اومدیم ناهارمون رو خوردیم و ساعت 4 هم نوید اماده شد رفت بیرون و منم خیر سرم اومدم بخوابم ولی یکی زنگ آیفون رو زد و با سر درد پریدم...

رفتم جواب دادم دیدم یه پسره داره میگه ظرف آرکوپال قسطی اوردم هفته ای 1000!نمیخواید؟دلم میخواست جرش بدم اخه چرا مزاحم مردم میشند؟به خدا دفعه ی دیگه گدایی چیزی در خونه رو بزنه میرم پایین نگهش میدارم تا 110 بیاد آدمشون بکنه...اصن مزاحم خواب و زندگیه ادم میشند احمقا...

حالا این وسط مامانم هی زنگ میزد من تجریشم اماده شو بیا بریم امامزاده صالح و تو بازارشم یه دوری بزنیم!گفتم الان حال ندارم کارامو بکنم هفته ی دیگه ایشا الله قرار میذاریم با هم میریم تجریش و زیارت!

دیگه خوابم نبرد و نشستم پای تلفن با یه سری از برو بچ عزیز...خعلیییییی حال کردم صداشون رو شنیدم و کلی هم شوخی کردیم و روحیمون عوض شد...

وسط صحبتام گوشی رو قطع کردم خونه رو جارو کنم یهو برق رفت و توی تاریکی مطلق به فک زدنم ادامه دادم...بساطی دارم با این مشنگ بازیام!

تا برق اومد سریع خونه رو گردگیری کردم و نمازمم خوندم و بزک دوزک کردم تا نوید رسید...ساعت 9 نیم اومد دنبالم رفتیم بابی ساندز غذا خوردیم و تا غذارو بگیره بیاره منم 4   5 تا اهنگ توپ گوش کردم تا شام رو اورد...

خودش خدارو شکر سیر بود و من سهمش رو زدم بر بدن و روووووشن شدم...نزدیک پ ر ی.... اشتهام میره رو 1000...دیروز هر چی دم دستم بود بهش ناخنک میزدم خدا به خیر بگذرونه ایشا الله زودتر پ .... قدم رنجه کنند تا راحت بشم...

ساعت 12 از بابی ساندز اومدیم خونه و یه کم فک زدیم و با هم رفتیم ف ی س بوک چند تا عکس میخواست دیدیم و بعدشم خوابیدیم...

امروزم از ساعت 8 یه قرار داشت باید سر ساعت میرفت و از یه ساعت قبلش صدای ضر ضر زنگ موبایل به راه بود...

وقتی نوید رفت با مامانم تلفنی صحبت کردم و بعدشم با نوید فک زدم و بعدشم با سحر عزیزم و اتوسای خشجلم صحبت کردم و کلی شارژ شدم...

الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و برم یه استراحتی بکنم تا نوید بیاد و ناهارمون رو بخوریم و ببینیم تا شب هم چی پیش میاد...

چهارشنبه 7 اسفند1392| 12:44 |سوگلی|

سلام عخشای من

دیروز بار و بندیلم رو بستم و دوباره رفتم سمت تهرانپارس...قرار بود زودتر برم ارایشگاه پیش مامانم تا واسه مدل ابروهاش نظر بدم اما تا اماده شدم طول کشید...

دیروز بعد از دو هفته وقته تاتو کردنش شده بود و رفته بود ابروهاشو صفا داده بود...خیلی بهم اصرار کرد تو هم بیا تاتو کن ولی قبول نکردم و گفتم با مداد ابروهارو مدل میدم...دوست دارم یه وقت بگیرم پشتم رو (بالای کتفم) رو خالکوبی کنم!عکس یه مارمولک دیدم خیلی با نمک بود دوست دارم یا عکس پروانه خالکوبی کنم یا مارمولک!واسه من که همش تاپ میپوشم خیلی به درد میخوره و مطمئنم خشجل میشه....نوید میگه مچ پا خالکوبی کنی خشگل تره اما نمیخوام خودم ببینم چشام خسته میشه!

حالا چند روزیه کرم کاشت مژه و خالکوبی به جونم افتاده...

دیروز ساعت 12 رسیدم فلکه دوم و رفتیم با مامانم خرید کردیم و بعدشم سوار ماشین خطی شدیم و اومدیم خونه مامانم...

ناهار فیله مرغ و قارچ درست کرد و ساعت نزدیکای 3 بابام اومد و داشتم از گشنگی غش میکردم!همش غر میزدم ناهارم رو بیارید چرا باید تا 3 معطل بمونم؟مامانم میگه باید صبر کرد تا بابا برسه و همه با هم سر میز بشینیم...یه قرتی بازیایی دارن که فقط مختص خودشونه!من هر موقع گشنم بشه همون موقع وقته غذا خوردنمه چه خونه باشم چه وسط خیابون...

ناهارمون رو خوردیم و بعدشم پای تل بودم تا ساعت 6!همزمان کرمم به مامانم ریختم چون کنجکاویش گل کرده بود و اومده بود پشت در اتاق حرفای من با دوستامو گوش میداد و تازه نظرم میداد!هیهات

ساعت 6 هم اماده شدیم رفتیم پاساژ پارسیان و هانی هم سر موقع رسیده بود سر قرار و نسناسم تو کالسکه بود و تا دیدمش گرفتم لهش کردم بسگی چلوندمش...

فقط کافیه صدا اهنگ بشنوه اینقدر گریه میکنه تا از کالسکه بیاد بیرون و بره اون وسط برقصه...یه ساعتی تو پاساژ چرخیدیم و هر چیزی هم میدیدیم خوشمون میومد ولی کو پول؟ته کشیده مایه تیله هامون...

دیشب چه ابرو ریزی کرد این باربد بی شرف...من و هانی و مامانم داشتیم ویترین یه مغازه رو زیر و رو میکردیم و اصلا حواسمون به باربد نبود...اینم واسه خودش راه میرفت و یهو دیدیم رفته واسه رستوران داره میرقصه تا ازش سیب زمینی بگیره!یه قر میداد و دو تا سیب زمینی میگرفت و میخورد و باز میرقصید و دستش رو دراز میکرد تا بهش سیب زمینی بدند!

همه داشتند بهش میخندیدند و دورش جمع شده بودند...رفتیم واسش یه سیب زمینی سفارش دادیم بخوره تا دست از سولاخ کردنه آبرو و رقاصی برداره...

بعدشم اومدیم سمت فلکه اول بابام اومد دنبالمون و رفتیم مغازه یه نیم ساعتی هم مغازه بودیم و با این انچوچک بازی کردیم و ساعت 9 هم اونا رفتند خونشون و ما هم رفتیم نون تازه خریدیم و اومدیم خونه...

شام همون فیله مرغ داشتیم و نویدم از سر راه تن ماهی خرید و با فیله و نون تازه زدیم بر بدن...

دیشب نوید رو موده فیلم دیدن بود و تا 12 شب تکون نخورد و هر چی میگفتم خوابم میاد بیا بریم ولی اصن حواسش نبود...

ساعت 12 اومدیم خونه و تا رسیدیم جواب کامنت ها رو دادم و نوید چاییشو که خورد رفتیم بی هوش شدیم...روز قبلش نوید پاهاش پیچ خورده بود و دو شبه میبرمش تو حموم پاهاشو با اب گرم ماساژ میدم و بعدش میارمش رو تخت و با پماد ماساژش میدم تا کوفتگیش بر طرف بشه...از دیشب ماشا الله خیلی بهتر شده...یه تخم مرغم واسش شکوندم تا چشم و نظر اگه دنبالشه از بین بره...خدارو شکر بهتر شده!

راستی امروز نوید یه خبر بهم داد کلی ذوق ملگ شدم!ممکنه واسه 10 روز دیگه کارامون اوکی بشه یه چند روزی بریم مشهد!یهنی دارم لحظه شماری میکنم پاهام برسه مشهد و برم حرم یه دلی از عزا در بیارم...عاشقتممممم امام رضا تو رو خدا منو بطلب بیام پابوستsmile emoticon kolobok...

دوشنبه 5 اسفند1392| 13:38 |سوگلی|

سلام دوستای گلم....

امروز 9 بیدار شدم و اومدم کارامو کردم و ساعت 10 نیم نوید منو گذاشت آرایشگاه پیش شادی خودشم رفت...

دو سه ساعتی سر ناخنام معطل شدم و این شادی نسناس سر صبر کاراشو کرد تا به من رسید....ساعت 1 کارم تموم شد و بعدش به شیما (صاحب ارایشگاه)موهامو نشون دادم گفتم میخوام موهامو روشن کنی ولی یکدست بشه!سه رنگ شده بود!پاییناش مش بود و ساقه ی مو قهوه ای و ریشه ی مو زیتونی...گفت بذار 10 روز دیگه رنگ کن تا عید ریشه هات نزنه بیرون!گفتم الان موهام داغونه چی کار به عید دارم؟عید یه خونه مامان بزرگم رو دارم و چند تا خاله!همین...

خلاصه نشستم موهام رو دکلره کرد و تا ساعت 5 اونجا ولو بودم...خدارو شکر رنگی که دوست داشتم شد آما گفت رنگساژت رو تیره تر گذاشتم تا موهات زردی نداشته باشه دو بار بری حموم چندین درجه روشن میشه!همین الانشم همه میگفتند رنگ عروسکیه خیلی بهت میاد!منم زیاد تن مو واسم مهم نیست فقط روشن باشه کافیه!

بعد از اینکه موهامو شست یه براشینگ فوری هم کرد و این بچه شیما هم کشت مارو!10 ماهشه و از صبح تو روروئک داشت جلون میداد!دیگه وقته خوابش بود و شیما هم بهش از صبح فقط یه بیسکوئیت و شیر داده بود این طفلکی داشت ضعف میکرد!اینقدر گریه کرده بود همه لباسش خیس شده بود از اشکاش!شیما هم میگفت پدسگ اینقدر گریه کن تا خوابت ببره!اومدم 3 بار بخوابونمت بازیگوشی کردی حالا تا دلت میخوای زار بزن!

واقعا بچه 9 ماهه تنبیه کردن و تلافی کردن رو متوجه میشه؟من دلم کباب شده بود واسه بچه بسگی مظلوم بود!اینقدر لاغر و ریز بود اصن بهش نمیومد 10 ماهش باشه فک کن وزنش 5  6 کیلو بیشتر نبود بسگی کوچولو بود...

خلاصه از جیغ و ویغ بچه راحت شدم و اومدم بیرون...نوید منو گذاشت خونه و خودش رفت دنباله کاراش...منم یه کم سوسیس بندری مونده بود برداشتم خوردم و خسبیدم...

ساعت 7 نوید تل زد بیدارم کرد و گفت هوس کوکو سیب زمینی کردم میشه درست کنی؟گفتم سیب زمینی و نون و نوشابه بخر بیار تا واسه شام کوکو سیب زمینی درست کنم!معلوم نیست از کجا رد شده و بوی کوکو بهش خورده که اینطوری م س ت شده؟

بعد تل اومدم کامنت ها رو جواب دادم و الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بعدش برم شام درست کنم و جلوی تی وی بشینم کوکو بزنم تو رگ!تا 11 نیم پای تی وی مشغوله فیلم دیدنم و بعدشم اگه خدا بخواد میام کامنت ها رو جواب میدم...

راستی امروز نوید رفت سبد کالامون رو گرفت اونایی که شغل ازاد دارند و بهشون تعلق نگرفت دوگانه سوووز بشند..خوفه؟مایه دارید دیگه سبد میخواید چیکار؟البته واسه ما هم خدایی زیاده مثلا 2 تا پنیر رو کی میخوره؟یه پنیر کوشولو رو 3 هفته داریم حالا با اینا چیکار کنیم؟با مرغای منجمدش چیکار کنم اصن بلد نیستم مرغ پاک کنم..برنجشم انگار باسماتیه من فقط هاشمی دوست دارم باید به ننه بزرگی کسی بفروشم برم هاشمی بخرم...فقط روغنشو عخشست...اشتهام تو حلقتون


*عکس طراحی ناخن و رنگ مو در ادامه ی مطلب :)

*خودمو جررر دادم بسگی اهنگ وبلاگم رو گوش دادم اخه چرا این بابک جهانبخش اینقدر عخشی میخونه؟له شدم رفت!عاشخشم




ادامــﮧ مطلب
شنبه 3 اسفند1392| 20:24 |سوگلی|

سلام عزیزای دلم...

دیروز ساعت 10 بیدار شدم و یهو نوید گیر داد من دارم میرم یه دوش بگیرم تو هم بیا!منم با چشای خوابالو رفتم زیر دوش و فقط یه شامپو زدم و یه لیف الکی هم کشیدم و بعدش اومدم بیرون!حالا انگار مجبور بودم برم حموم وقتی اینقدر بیحالم!مثلا میخواستم درخواست نوید رو اهمیت بدم خیر سرم...نویدم بعد من اومد و کاراشو کرد و رفت بیرون!

وقتی نوید رفت بیرون منم اومدم نت گردی کردم و بعدش تی وی دیدم و چون یه خرده حالت سرماخوردگی داشتم بی حال بودم رفتم تا 3 خوابیدم و وقتیم بیدار شدم خودم تحویل تپون کردم و زنگ زدم واسم کباب اوردند خوردم و تا عصری با گوشیم ور رفتم و دیگهههه بعد اذون مغرب اومدم سر وقت کارای خونه و تا ساعت 10 که نوید اومد کل خونه رو سابیدم و یه نیم ساعتی هم مشغوله لباس تا کردن بودم بسگی لباس شسته بودم و نرسیده بودم تا کنم همه روی هم تلنبار شده بود...تا اتاق خلوت شد دوباره سه سری لباس شستم و کارم اضافه شد!

کارام که تموم شد پیاز داغ درست کردم و به نوید هم گفتم سوسیس و کالباس و نون و نوشابه بخره بیاره..وقتی اومد واسه نوید سوسیس بندری درست کردم و خودمم سالاد و کالباس زدم بر بدن و بعد شام هم بسیور کسل بودم و زود رفتم خوابیدم و اصلنم خواب درستی نداشتم!

امروزم ساعت 10 نیم بیدار شدم و یه ذره ویفر خوردم و بعدش اومدم تو نت و تا ظهر سرگرم بودم...ناهار هم من کالباس خالی خوردم و نویدم خورشت فسنجون زد بر بدن و بعد ناهار هم درگیر و دار نیت های شوم نوید بودم و وقتی کرمش ریختنش تموم شد یه ساعتی خوابیدم و نویدم رفت حموم و بعدشم نشست سر برنامش...

وقتی بیدار شدم حالت منگی داشتم و اومدم یه کم جلوی تی وی نشستم و بزک دوزک کردم و ظرف شستم و با نوید رفتیم بیرون از لوازم تحریری خرید کرد و جنت اباد هم رفتیم آب پرتقال خورد و بعدش اومدیم سمت خونه...

مامان اینا قرار بود بیان خونه ما ولی اینقدر خونسرد رفتیم به کارامون رسیدیم طفلکا نیم ساعت پشت در منتظرمون بودند...

تا رسیدیم برداشتیمشون بردیم پیتزا و همبرگر خوردیم و بعدش برگشتیم خونه هوش سیاه دیدیم و منم واسشون چایی نبات با دارچین اوردم زدند بر بدن و بعدشم میوه اوردم پوست گرفتم خوردند و خودشونم واسمون آجیل مخلوط شور و اجیل شیرین اورده بودند اونا رو هم ریختم تو کاسه اوردم همراه با دیدنه تی وی ناخنک زدیم و ساعت 10 نیم هوش سیاه تموم که شد مامان اینا رفتند...

وقتی رفتند اومدم یه کم وبگردی کردم و الانم اومدم روز نوشتم رو آپ کنم...

چه روز نوشت مختصری بود خو اینم نمی نوشتم سنگین تر بودم کهاخه امروز اینقدر بیحال بودم هر کی تل میزد از فرشته گرفته تا...... اصلا گوشی رو جواب نمیدادم فقط رو تخت افتاده بودم..حالا امروز مامانم اینا رفته بودند واسه فروش خونشون و ناهار خونمون نبودند مگرنه امروز اصلا نمیتونستم ازشون پذیرایی کنم همین امشبم با فست فود سر و ته قضیه رو هم اوردم...

*سحر مامان اوا کامنتت خصوصی بود عزیزم نشد جواب بدم...جوابم رو تو کامنت عمومیت خوندی گلم؟

جمعه 2 اسفند1392| 23:50 |سوگلی|

عکس یه سری دیگه از وسایل توی ادامه مطلب...

تو روحتون اینقد جو خرید و فروش وسایل رو دادید فقط کم مونده خودمو حراج کنم




ادامــﮧ مطلب
پنجشنبه 1 اسفند1392| 16:40 |سوگلی|

سلام عسیسای دلم....

دیروز ساعت 11 بیدار شدیم و من سریع اومدم پای نت و روز نوشتم رو نوشتم و نوید هم صبحونش رو خورد و به کاراش رسید و واسه ناهار هم زنگ زدیم واسمون غذا اوردند و تا 2 نیم پای تی وی بودیم و نویدم یه حالی بهم داد و کارش رو کنسل کرد و تا عصری پیشم بود و یه کم بهم کرم ریختیم و بعدش گفت اماده شو بریم شیشه های ماشین رو درست کنیم و بعدشم بریم کارواش!

گفتم سردمه اگه دوست داری خودت تنها برو!اماده شد رفت شیشه بالابر ماشین رو درست کرد و بعدشم اومد نزدیک خونمون ماشین رو داد شستند و سر راه هم سمبوسه و فلافل خرید و اومد خونه...

ساعت 8 نیم شاممون رو خوردیم و بعدش دست جمعی رفتیم حموم و خعلی فاز داد!دو تاییمون خودخواهیم تا یکی بیشتر از زمانش زیر دوش بمونه اون یکی جرش میده!حالا انگار مجبوریم دوتایی بریم زیر دوش....

بعد حموم نوید اومد هوش سیاه رو دید و منم تا 11 پای تی وی بودم و بعدش رفتم نمازم رو خوندم و یه ذکری بود که باید 1 ساعت و نیم وقت میذاشتم تا تمومش کنم!تا نصف شب مشغوله ذکر گفتنم بودم تا بالاخره تموم شد...این یه ذکریه که یه آدمه معمولی بهم نگفته و همین جوری رو هوا از خودم در نیاوردم!به جرات میتونم بگم معجزه میکنه و بی نظیره!فقط نمیدونم بدون اجازه میتونم بگم یا نع؟قراره هفته ی دیگه بپرسم و اگه اوکی شد واستون بذارم....تعداد آیت الکرسی حوندنش زیاده و توش 2 تا آیه قرانی هم داره....

امروز خدارو هزاران بار شکر معجزه ی این ذکر رو دیدم و همون جور که گفته بود به 24 ساعت نمیکشه واقعا هم به 24 ساعت نکشید آما چون دعا خوندن ساعت خاص خودش رو داره میترسم اینجا بگم این یارو بزنه بترکونه منو....

بعد از اینکه دعاهام تموم شد نشستم پای نت و یه چرخی زدم و بعدش رفتیم خسبیدیم...

امروز ساعت 10 بیدار شدم و اماده شدم نوید منو گذاشت سر خیابون و رفت دنباله کاراش منم رفتم میدون پونک و سوار ماشینای رسالت شدم و بعدشم ماشینای خطی تهرانپارس!

ساعت 12 نیم رسیدم خونه مامانم و آش رشته زدم بر بدن و بعدشم ناهار اورد ولی من از غذاهایی که توش آلو باشه زیاد خوشم نمیاد!مث تاس کباب و کوفته و خورشت آلو اسفناج!امروز خورشت آلو اسفناج داشت  و من یه کم برانی اسفناج با ته دیگ و گوشت خوردم!ته دیگ رو برداشته بود با زعفرون و تخم مرغ و ماست درست کرده بود و چون عاشق ته چینم با ته دیگش خعلی حال کردم....

بعد ناهار هم تا ساعت 4 نیم خوابیدم و بعدش بیدار شدم ماشین رو از بابام گرفتم رفتیم خونه دوست مامانم یه امانتی دستم داشت بهش دادم و بعدش رفتیم دنباله بابام و رسوندیمش در مغازه و خودمونم برگشتیم فلکه دوم و رفتیم پاساژ پارسیان...

یه دور زدیم و بعدش رفتم مغازه ای که ازش قسطی خرید کرده بودم قسطش رو دادم و ماشا الله چه دست سبکی هم داره اصن نفهمیدم چطوری قسط این رو به تموم شدنه؟هانی بهم معرفیش کرده خدا خیرش بده...هر خانومی که میومد مغازش میگفت اقا حساب دفتری هم دارید؟سریع میگفت نع!ولی امروز با اینکه قسطم رو به تموم شدنه بهم گفت اون میز ناهار خوری حصیری که دوست داشتی رو تو هفته دیگه میارم بیا ببر!گفتم بوخودا پول ندارم فهلا!گفت مشتری خوش حسابم هستی بیا ببر هر موقعی داشتی یه ذره ذره واسم بیار!اینقدرم این آقاهه مهربونه که حد نداره!اون روز که هانی منو بهش معرفی کرد انگار 20 ساله منو میشناسه به قدری قشنگ برخورد کرد و صمیمی شد هانی و مامانم هنگ کرده بودند!واسه همین هر چه قدرم سر به سرم میذاره ناراحت نمیشم چون میدونم ه ی ز نیست و از روی مهربونیشه که با مشتری گرم میگیره...

جلسه اول که منو معرفی کرد چه سوتی دادیم!هانی گفت سوگل دختر خالمه!بعد موقعی که میخواست حساب باز کنه گفت فامیلیتون؟گفتم نصیری!بعد یهو گفت فامیلی هانی خانوم هم نصیریه که!گفتم باباهامون یکیه!گفت پس خواهرید؟گفتم نه باباهامون با هم برادرند!گفت یعنی دو تا داداش اومدند دو تا خواهر رو گرفتند؟ما هم که مشنگ الکی گفتیم بهله!حالا هانی و مامانم هیچ شباهتی بهم ندارند یه دروغی هانی گفت مث خر توش موندیم و این یارو هم هر موقع منو میبینه غش غش میخنده سر دروغی که بهش گفتیم!البته تقصیر هانی بود نمیدونم رو چه حسابی واقعیت رو نگفت؟خوب یه کلمه میگفت زن عموی این ملعونم!بد بختی برداشته فامیلی شوهرشم گفته و دو تا حساب به اسم نصیری باز کردیم!

خلاصه امشب بسیور ذوق ملگ شدم از اینکه جلو مشتریا کلاس گذاشت و گفت مشتری خوش حسابی!حالا هفته دیگه میخواد منو دق بده بسگی چیزای جدید میاره!!

بعد از اونجا هانی بهمون تل زد گفت پاساژ سپیدم نمیاید اینجا؟گفتم جا پارک بد گیر میاد خریدات رو کردی یه ربع دیگه بیا جلوی در پاساژ!

ما هم اومدیم سوار ماشین شدیم و رفتیم هانی و نسناس رو سوار کردیم و رفتیم دمه خونه مامان بزرگم دنباله بابام و یهو بابام گیر داد مامان بزرگت میگه بیاید تووو دلم واسه باربد تنگ شده!گفتم بابا نوید تو راهه من نمیتونم بیام!هانی هم گفت میخوایم بریم هفت حوض واسه مهدی کفش بخریم!بابام 10 دقیقه باربد رو برد تو خونه تا مامان بزرگم ببنتش و بعدش اوردش!فک کنم مامان بزرگم ناراحت شد ولی مهم نیست چون تا میرفتیم و ک و ن م و ن رو زمین نذاشته باید پا میشدیم!چه کاریه خوب؟

بعدش رفتیم در مغازه و تا رسیدیم هانی گفت این بچه سردش شده تا کمرش رو خیس کرده برم تو ماشینمون عوضش کنم!رفت پوشکش رو عوض کرد و ما هم تو اون فاصله رفتیم از فلکه اول واسه مامانبزرگم از داروخانه قرص پا درد خریدیم و اومدیم...

نیم ساعت تو مغازه بودیم و ماشا الله چه جنسای جدیدی اورده بودند....سبد و آبکش و شیشه حبوبات و شیشه مخصوص ماکارونی و ادویه رنگی اورده بودند ادم دلش ضعف میکرد آما حیف تو رنگاشون فیروزه ای نبود!سرخابی و نارنجی و سبز بود....سطل های رنگیشونم خعلیییییی ناناس بود باید یه شبیخون به مغازه بزنم...هنوز پول قابلمه هام رو ندادم خعلی پروام!

تو این سوز و سرمایی که بود با این نسناسه توپ بازی کردیم و تا میخواستیم سوار ماشین بشیم گریه میکرد و میگفت بی!به توپ میگه بی!حالا ربطش چیه نمیدونم فقط اشک میریخت که باهاش توپ بازی کنیم!امشب حسابی چلوندمش ولی پدسگ جدیدا وحشی شده یا مو میکشه یا چنگ میگیره!حالا نقطه ضعف من میدونه چیه تا نزدیکش میشم دست رو عینکم میذاره کثیفش میکنه و بعد میکشه عینکمو و میخنده!تو روحش این کوتوله ام باید کرم بهم بریزه....قدش اینقدر با مزس عینه مرد کوچولوهاس....ماشا الله تپلیه قدشم که یه ذره وقتی راه میره از دور عینه فندقه!

تا 9 نیم مشنگه این شده بودیم و بعدش سوار ماشینشون شد و رفت...ما هم اومدیم نون بربری خریدیم و رفتیم خونه...

نوید ساعت 10 رسید و شاممون رو خوردیم و بهم اشاره کرد که زود بریم خونه کار دارم!منم میز رو جمع کردم و کارامو کردم و اومدیم سمت خونه...

سر راه رفتیم آب پرتقال خوردیم و الانم یه ساعتی هست رسیدیم خونه....

دیروز دختر عموم زنگ زد گفت 5 شنبه نامزدم تو بومهن واسم تولد گرفته شمام تشریف بیارید!نوید گیر داده بریم ولی من از این جور مهمونیا زیاد خوشم نمیاد!همه این دوست دختر پسرا هستند و جو مناسبه حاله من نیست!زیاد با پارتی حال نمیکنم چون نوید دوست نداره بریم وسط برقصیم و همین طوری عینه کاباره باید بشینیم رقص این جینگولکا رو نگاه کنیم....بعدشم بد مصب این دوست دختر پسرا تو پارتی های شب که تاریکه یه حرکاتی از خودشون در میکنند که ادمای متاهل هم سن و سال ما از خجالت آب میشند!بیشتر به س ک س پارتی شبیهه!تو روحشون که کم مونده جلوی ادم بوق بزنند!فردا شب تا پسر عمه هام با دوست دختراشون و همه رفیقای پسرشون میان!هیهات

من این باغی که تو بومهن هست رو رفتم و میدونم مهمونیای توش چه قیامتی میشه...باغ علیرضا ایناس و با اینکه خانوادش مومن هستند آما چهار تا اراذل که از خانواده ی ما بهشون بخورند مشخصه چی میشه!دیدم که میگم...فقط مطمئنم چون علیرضا اونجاس بساط آب ش ن گ و لی به راه نیست چون خیلی بدش میاد!

مهمونی هایی که علیرضا توش باشه خیالم راحته که نوید هر کجا که غیبش بزنه نمیره سر وقته نوشیدنی!حالا با این تفاسیر نمیدونم برم یا نه؟اگر بخوام برم باید فردا صبح برم ریشه های موهام رو دکلره بکنم تا همه موهام یکدست بلوند بشه....لباسم که ماشا الله ندارم و نیدونم چی بپوشم که مناسب اونجا باشه و سردم نشه؟اصن چه کاریه خوب نمیرم مگه کرم دارم؟:))) خود درگیری رو حال کردید؟

پنجشنبه 1 اسفند1392| 0:26 |سوگلی|

سلام خشجلای من....

دیروز بعد از وبگردی آماده شدم و زنگ زدم به آژانس ماشین فرستاد چون هوا به شدت بارونی بود و نمیشد با تاکسی رفت!

ساعت 2 رسیدم خونه عمه و از سر خیابونشونم یه جعبه از این شیرینی رولی ها که شکلاتی و زعفرونی و نارگیلیه و یه کرم وانیلی هم توشه خریدم چون مامانم شیرینی خامه ای خریده بود و مجبور بودم یا گز و سوهانی چیزی بخرم یا از این نوع شیرینیا!

بعدش رفتم خونشون و علیرضا اومد در رو روم باز کرد و بهم دست دادیم و بعدش رفتم تو با عمه و مامان بزرگم ماچ و موچ کردیم و بعدشم نشستیم سر میز ناهار....

ناهار زرشک پلو و ته چین بی نظیریییییی درست کرده بود که نمونه شو خیلی کم خورده بودم!با روغن حیوانی بود و یه بوی خاصی داشت..خعلی عالی شده بود انصافا!کلا دستپخت عمه کوچیکم خیلی عالیه چون از 14 سالگی عروسی کرده و الان که 35  36 سالشه خیلی خبره شده!

ناهار رو که خوردیم رفتم سر سینک و ظرفارو با گلناز به زور شستم تا کمکی بهش کزده باشم!با یه بدبختی راضی شد ظرف بشورم همش میگفت مهمونی نباید ظرف بشوری!میخواستم بهش بگم ما عادت داریم اون روزایی که خونه ی عمو نوید یه عالم سیخ کباب و دیس های بزرگ و ظرفای زیاد میشستم کجا بودی؟

بعد از اون اومدیم فیلم نامزدیشون رو دیدیم و هر کسی رو هم چشممون میوفتاد میدیدیم مرده!تو یه فیلم نامزدی از 150 نفر راحت 50  60 تا مرده بودند..همچین نسل داغونی هستیم ما!

بعدش با علیرضا در مورد ف ر ا صحبت کردیم و یه جورایی وقتی باهاش صحبت میکنم آرامش بی اندازه ی اون به منم منتقل میشه!من نمیدونم چرا علیرضا رو بیشتر از شوهر عمه های دیگم دوست دارم؟در نهایت مومن بودنش ولی شوخی میکنه..سر به سر میذاره....دست میده و .........خیلیییییییی اخلاقای خاصی داره!قیافشم کپی مایکل(همونی که صدا خواننده ها رو تقلید میکنه)..اینقدر شوخیاش با مزس که حد نداره....دائم هم یه صلوات شماره دیجیتال(بچم پیشرفت کرده)دستشه و صلوات میفرسته!خعلی صورتش نورانیههههههه....

تا 5 پیشمون بود و یه کم هم خوابید و بعدش اماده شد رفت مسجد نمازشو خوند و ما هم اماده شدیم رفتیم خیابون دولت و شریعتی تا مامان اینا خرید کنند....

واااااااای مردم و زنده شدم تا رفتم و برگشتم!کفش پاشنه بلند پام بود و تو هوای بارونی عینه ژاپنیا راه میرفتم و کف پاهام داغون شد....

مامانم یه پنکک خرید و بعدش رفتیم مداد ابرو خریدیم و سر راه هم هله هوله گرفتیم و یه کفش فروشی هم رفتیم 2 ساعت کفشارو میپوشیدم و تست میکردم و اخر سرم گفتم با آقامون میام میخرم!پسره مشخص بود میخواد بزنه بترکونه ماهارو!

بعدش اومدیم خونه و نشسته بودم داشتم با مامانم صحبت میکردم یهو دیدم یه چیزی عینه شبح اومد جلو صورتم!تو عمرم اینطوری نترسیده بود فقط گوشامو گرفته بودم و جیغ میزدم....مامانم از صدای جیغ من جیغ میزد و مامان بزرگه منم از جیغ ما دو تا ترسید و واشرش شل شد و سر جاش شاشید!

رنگ صورتم سفیده سفید شده بود و فقط دیدم صدای خنده ی گلناز میاد!کیصافط برداشته بود از این ماسک های وحشتناک زده بود و اومده بود جلو صورتم تا منو بترسونه ولی میگفت به قران نمیدونستم اینطوری شوکه میشی!دل درد شدید گرفته بودم ترسیده بود میگفت نکنه حامله بودی و بچت افتاده؟واااااااااااای نمیدونید چطوری ترسیدم تا شب مغز سرم تیر میکشید!

حالا من که نفسم بالا نمیومد و داشتم فحشش میداد یهو علیرضا اومد و وقتی گلناز تو اتاق بود گفت صبر کن واسش دارم!وقتی گلناز رفت از بالای پله ها پلو پزش رو بیاره علیرضا ماسک رو زد و پشت در وایستاد و تا گلناز اومد در رو باز کنه پرید تو دلش!اونم یه جیغ بنفش زد و نزدیک بود پلو پز بیفته رو پاهاش!اوخیش دلم خنک شد....

علیرضا خوراکش ترسوندنه یکبار کفن پوشیده بود و رفته بود بالا سر گلناز!تا بیدار شده بود اینو با کفن بالا سرش دیده بود و رو به موت رفته بود از ترس...یهنی این بشر یه کارایی میکنه آدم هنگ میکنه...یه مدت کارش این بود که بره بهشت زهرا با کفن تو قبرهای خالی بخوابه و دعا بخونه و تا نصف شب هم اونجا بمونه...همیشه وقتی یکی از فامیل فوت میکنه این اول میره تو قبر میخوابه تا فشار قبر رو بگیره حالا اسمش رو گذاشتیم فشار سنج :))))...

خلاصه عخش کردم وقتی دیدم گلناز رو ترسوند...بعدش نشستیم تی وی دیدیم و ساعت 8 نیم هم بابام اومد به همراه هانی و باربد!گلناز عصرش به مهدی یه تعارف زده بود و تعارفشم گرفته بود و اونا هم اومده بودند...البته مهدی ساعت 9 نیم اومد و زن و بچشو فرستاده بود با بابام بیان...

تا 12 شب این باربد هفت جدمون رو جلو چشممون اورد بسگی اذیت کرد!فقط میگفت اهنگ بذارید من برقصم...حالا خیلی اعصاب صدای زیاد دارم تا خوده شب صدای ضبط واسه این نسناس بلند بود...ولی از دست کاراش چه قدر خندیدیم خیلی زشت و با مزه میرقصه...

این مهدی نسناس تا اومد همش باربد رو بغل میکرد و بوسش میکرد و هی بابا بابا میکرد علیرضا هم همین طوری نگاه میکرد!میخواستم برم به مهدی بگم مگه تو نمیدونی اینا 20 ساله بچه دار نمیشند؟چرا جلوی اینا بچت رو میچلونی؟خوب هوس میکنند و آه میکشند اخه چه کاریه؟یه شب بچت رو بغل نکن...

علیرضا هم هلاک بچه فقط این باربد رو میمالوند به هم بسگی ماچش میکرد...اینقدر تو دلم دعا کرد و گفتم خدایاااااااااا تو رو به بزرگیت قسمت میدم این زن و شوهر و کسانی که در آرزوی بچه هستند صاحب بچه کن تا اینطوری با حسرت نگاه به بچه نکنند...

خدایا واسه تو که کاری نداره به بعضیا 10 تا بچه میدی خوب یه نیم نگاهی به این زن و شوهرا بکن یه بچه هم به اینا بده...الهیییییییی امین

تا ساعت 10 نیم منتظر نوید بودیم ولی تو ترافیک مونده بود و بهمون گفت من دیر میرسم شما شام بخورید...با اصرار راضیشون کردم شامشون رو اوردند و از گل غذا هم گفتند واسه نوید بکش تا دست نخورده باشه!علیرضا خیلی کم حرفه ولی عاشقه نویده و چون عینه خودش سیده اصن یه ارادت خاصی به این نسناسه ما داره!تا نوید رو میبینه میشینند دو سه ساعت با هم فک میزنند!دیروز هم از موقعی که من رفتم همش سراغه نوید رو میگرفت و میگفت چرا نمیاد پس؟ساعت چند میرسه؟

خلاصه شام رو اوردند خوردیم و تا خرخره تو حلقمون کردند!واسه اون تعداد برداشته بود 25  30 تا سیخ کباب خریده بود و تو بشقابامون هی کباب میذاشت!نمیدونم کبابای البرز رو تست کردید یا نع؟لا مصب هر سیخ کبابش مث2 تا 2 نیم سیخ کباب معمولیه!حالا شما مجسم کنید این به زور 3 تا سیخ تو هر ظرف میذاشت و میگفت باید بخورید هر نفر چند تا کباب خوردند؟من که رسما مردم تا خوده صبح بسگی سنگین بودم...عادت دارند برنجاشونم با روغن حیوانی زیاد بخورند و ماست موسیر چرب و برنج چرب و کباب چرب و پسته و بادوم هندی چرب و شیرینی خامه ای چرب و پفک شور و چرب اینا چه بلایی سر بدن ما اورد تا صبح!یهنی تو یه شب راحت یکی دو کیلو چاق شدند همگی....ای تو روحشون

اخر سر با این تفاسیر 4  5 تا سیخ هم اضافه اومد و فرستادند واسه طبقه ی بالا که خواهر شوهرش هستش و طبقه ی بالاتر که مادر شوهرش هستند....

تا میز شام جمع شد نوید هم رسید و همه اون مخلفات هم واسه اون اوردند و نوید هر کاری کرد دید جز ته دیگ و یه سیخ کباب نمیتونه بیشتر بخوره واسه همین زود هم شامش رو خورد و اومد نشست پیش ما و یه ساعتی هم با علیرضا گپ زذ و خندیدند و فقط میگفت حیف که امروز کار داشتم دوست دارم دو سه ساعت بشینم کنارت و باهات صحبت کنم!

حالا از موقعی که از خونشون اومده بیرون گیر داده واسه جمعه اینا رو دعوت کن!هر چی میگم اینا 5 شنبه و جمعه هر هفته سالیانه زیاده دست جمعی میرند باغشون تو بومهن!تو سرما و گرما بار و بندیلشون رو میبندند و 50 نفر میشند میرند عشق و حال...ماهند این خانواده....اصن خانواده  شوهره گلناز نمونه شون خیلی کمه..سرشون تو لاک خودشونه...مهربون..خوشرو با آبرو...هوای عروسشون رو دارند...شما فک کنید اینا چه قدر ماشا الله خوبند که گلناز بعد این همه سال راضی نمیشه بره خونه ی مستقل!همیشه و همه جا با همند...

دیگه تا 12 شب هم اونجا بودیم و بعدش اومدیم سمت خونمون و منم که پاهام داغون بود و اصن نمیشد تکون بخورم!فقط از ماشین پیاده شدم و وارد اسانسور شدم و کفشامو همون جا در اوردم!

تا رسیدیم خونه فقط لباسامون رو عوض کردیم و ولو شدیم از خستگی...

سه شنبه 29 بهمن1392| 12:52 |سوگلی|

Designer