تبليغاتX
دل نوشته های سوگلی

دل نوشته های سوگلی

خاطرات من

قوي ترين زن جهان هم که باشي...
وقت هايي هست ...
که دستي بايد لمس ات کند...
تني ...
تنت را داغ کند...
و لبي...
طعم لبت را بچشد ...
مستقل ترين زن جهان هم که باشي...
وقت هايي هست...
که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد...
که آرام رانندگي کني ...
و شام ات را نخورده روي ميز نگذاري و بروي...
مسافرترين زن دنيا هم ...
دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش...
" زود برگرد "...
طاقت دوري ات را ندارم...
[ دوشنبه 11 مهر1390 ] [ 10:17 ] [ سوگلی ] [ ]


خنده بازار

.........آخرشهههههه
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 2:22 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت 4شنبه:

صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و اومدم تو سالن یه بیسکوییت خوردم ولی یهو حالم بد شد!

در عرض یه ربع حالت تهوع شدیدی گرفتمو مجبور شدم ۳تا قرص بخورمو برم استراحت..نمیدونم یهو چه دردی گرفتم.....

ساعت۱ اومدم واسه نوید خورشت الو اسفناج درست کردم چون خونساز بود باید حتما ۲  ۳وعده میخورد وگرنه با این انتی بیوتیک هایی که ۱ماهه میخوره بدنش مقاومت نداشت!

ناهار رو که درست میکرد باز حالم بد شد و با یه بدبختی امادش کردم!تا ناهار اماده بشه کارامو کردم تا مثله دیروز دیر به کلاس نرسم....

ناهارمو یه کم خوردمو اخرین جلسه کلاسمو رفتم و خدارو شکر تموم شد....دیگه نه فنی دارم نه ایین نامه!

ساعت ۶ نوید اومد دنبالم اومدیم خونه و از خستگی تا ۹ خوابیدیمو وقتی بیدار شدم خونه رو جارو زدمو بعدشم گردگیری کردم....

مامانم تل زد بهم گفت امشب میای بریم کنتاکی بخوریم؟گفتم شام دارم الان بیام باید کلی پول بدیم!اونام چون ما نیومدیم نرفتند و گذاشتند واسه یه شب دیگه!

منم وقتی کارم تموم شد شام رو گرم کردمو اومدم تا ۱۲ با بابا چت کردمو بعدشم رفتیم شام....


مرضیه بیا یه خبری از خودت و حاله عقشت بده...بهتر شد؟
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 0:23 ] [ سوگلی ] [ ]


دروغ

دروغ های متداول برخی پسران به دختران همراه با معانی آنها

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 11:19 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت سه شنبه:

امروز با صدای الارم گوشیه نوید ساعت ۶نیم بیدار شدم و دیدم خــــــعلی گشنمه!رفتم کیک خوردمو اومدم دیدم نوید تل زده به باباش و دارن با هم صحبت میکنه!

سلام رسوندم و بعد از تل اومدم دوباره خسبیدم تا ساعت ۱۱!تل بغل دستم بود و دیدم نوید نامه گذاشته که رفتم ماهی بخرم نگران نشو!

تل همن طور زنگ میخورد دیدم عمو نوید زنگ شده به جای اینکه من زنگ بزنم بابته مهمونی تشکر کنم بیچاره عمو تل زده بود واسه کادویی که واسشون خریده بود تشکر کنه و حالمون رو بپرسه!

نیم ساعت باهاشون صحبت کردم و اخر سر گفتند فرزانه گفته خیلی دوست دارم سوگل رو یکبار دیگه ببینم خــــــعلی از اخلاقش خوشم اومده!حالا منم که حـــــساس.....

بعد تل نوید اومد و با عموش صحبت کرد و منم تو اون فاصله سبزی پلو رو گذاشتم و نویدم ماهی ها رو شست و داد تا سرخ کنم....خودشم رفت حموم!

جا همتون ناهارمون رو با سیر ترشی و نارنج زدیم بر بدن و خـــــعلی فاز داد....

بعدش به نوید گفتم بیا رو تخت یه کم بهت کرم بریزم اون بیچارم اومد و سرگرم شیطنت شدیم یهو دیدم ساعت شد ۳:۴۵!حالا منم ۴کلاس داشتم.....

تند تند اماده شدم و ظرفارو گذاشتم تو ماشین و قابلمه ها رو شستمو با یه ربع تاخیر رسیدم ولی خدارو شکر سرهنگ نیومده بود!امروز درسمون فنی بود و زیاد جالب نبود...به من چه کاربراتور . رادیاتور و ساسات و ترموس چیکار میکنه؟اه اه اه

بعد از تموم شدنه کلاس رفتم واسه شنبه مربی انتخاب کنم و یهو جو گیر شدم به یارو گفتم میخوام اقای مویدی مربیم باشه!اونم گفت مطمئنی میتونی باهاشون کنار بیای؟اصلا اسمشون رو از کجا شنیدی؟گفتم تو این یک هفته زیاد شنیدم!گفت مربی فوق العاده عالی هستند و از جلسه دوم کاری میکنند تا خودتون توی اتوبان بشینید فقط خیلی خیلی بد اخلاق و عصبی هستند!گفت میتونی باهاش کنار بیای؟گفتم بابا ۱۰ جلسس مگه میخوام باهاش زندگی کنم؟یهو همه زدند زیر خنده و گفت اگه اونم میخواید واستون استین بالا بزنم!خلاصه گفتم اشکال نداره بد اخلاق باشه فقط خوب اموزش بده همین!!!!حالا از شنبه ۱۲ تا ۲کلاس دارم .....

بعد از کلاس نوید اومد دنبالم رفتیم تهرانپارس....دمه در مامانم رفته بود مانتو ۴خونه بخره یهو خفتش کردیم و سوارش کردیم رفتیم فلکه دوم روسری مشکی میخواستم خریدمو بعدش رفتم واسه وسط روز نوید ابمیوه و کیک و بیسکوییت و واسه صبحونش گردو خریدمو اومدیم خونه....

تا ساعت ۹ شب بکوب به مامانم کامپیوتر اموزش میداد و میگفت واالله این همه تاحالا شاگرد داشتم هیچ کدومش مثله مامانت بازیگوش نبودند!

بعد از اینکه درس مامانم تموم شد رفتیم کباب و جوجه کباب از بیرون خریدیمو اومدیم با بابام زدیم بر بدن....بعد از شامم تا ۱۱نیم نوید و مامانم کامپیوتر تمرین کردند و بعدش اومدیم خونه....

سر راه رفتیم اب میوه و بستنی هم خوردیم و خفن چسبید....


امروز سر دو تا چیز با نوید بحثم شد!یکی اینکه ظهر یه خانومه تل زد و من گوشی رو برداشتم گفت با اقای....کار دارم!گفتم بفرمایید گفت میخواستم ببینم پولی که هر ماه واسه ایتام به شرکت ما میدند امادس؟گفتم من اطلاع ندارم گوشی رو میدم خودشون!دیدم نوید گفت باشه فردا تشریف بیارید من ۴ تا ۵ فقط خونه نیستم!وقتی تل رو قطع کرد گفتم موضوع چیه؟گفت من با این شرکت فلانی یه قراری گذاشتم که کمک کنم!گفتم من الان باید بفهمم؟نباید بهم زودتر بگی؟خوبه میدونی من از پنهون کاری بدم میاد....دفعه ی اخره چیزی از من پنهون میشه...گفت به خدا یادم رفته بود بهت بگم!گفتم یادم رفته و هر چیزی که توجیه کنی تو کته من نمیره...من دفعه ی دیگه پنهون کاری ببینم بد برخورد میکنم چون خودت میدونی من هیچی رو ازت پنهون نمیکنم...موبایلم....کیفم....کامپیوترم...همه چیم زیر دستته و هر چیزی هم که بدونم میام بهت میگم پس بهتره زیر ابی نری که اون وقته که.......

یه بحث دیگم اخری شبی سر شرکت در لاتاری بود...گیر داده بود میخوام اسممون رو تو لاتاری ثبت نام کنم تا هر کدوممون برنده شدیم ۳ماه بریم امریکا و کاره اون یکی رو درست کنیم و بریم!گفتم خودتم بکشی من خارج بیا نیستم این پنبه رو از گوشت بیرون کن که منوببری امریکا و استرالیا.....بازم بحثمون شد و حالا میدونم پنهونی میره ثبته نام...اون موقعس که من......!!!!!!!!

من خستم برم بخسبم فردا میام جواب کامنتارو بدم!

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 1:21 ] [ سوگلی ] [ ]


ج و ک

خانوما برن ادامه مطلب کارشون دارم
ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 2:56 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت دوشنبه:

سلام عخشای من

امروز روز خر خونیه من بود!از ۱۰ صبح بیدار شدم و تا ۴ که امتحان داشتم کلی درس خوندم!البته ساعت ۱۱ تا ۱۲نیم رو چون دیروز زیاد کار کرده بودم تنم خسته بود و خوابم برد!

از استرس ناهار نخوردمو فقط وقتی نوید از دکتر اومد بهش ناهارشو دادم و رفتیم کلاس!دکتر به نوید گفته بود عفونت های پوستت بیشترش خوب شده اما هنوز زیر پوستت یه کم هستش!۷۰ تا دیگه انتی بیوتیک داده بود و کلی شربت و قرص تقویت کننده چون پدرش در اومد بسگی تو این یه ماهه انتی بیوتیک خورد!

این دکتره کلا با بوق سر ناسازگاری داره!باز گفته بود تا خوب شدنه کاملت باید از بوق زدن پرهیز کنی چون حالت ا ر گ ا س م باعث میشه عفونت به همه جا پخش بشه!تازه یه شربتم بهش داده که حس بوقش بیاد پایین و کار دست خودش نده!تا ۳هفته دیگه تو ترک بوقیم!الهی چشم اونی که عشقولانه بازیمون رو چشم کرد کور بشه واالله بو خودا!

وقتی نوید منو گذاشت اموزشگاه خودش اومد خونه و منم تا سرهنگ بیاد یه کم دیگه خوندم و کلی زن و مرد هم واسه هفته های گذشته که رد شده بودند بهمون اضافه شدند!

۲۰ دقیقه وقت دادند و ۳۰ تا سوال!من کم کم داشتم وقت کم میاوردم ولی خدا کمکم کرد و همش رو جواب دادم!خدایا شکرت که هوامو داری....

اکثره پسرها با ۸   ۹ تا غلط رد شدند و افتادند واسه هفته ی بعد ولی از خانوما تقریبا ۶۰ در صد قبول شدند و بقیه هم رفتند واسه بعد!

تا اومدم بیرون به نوید گفتم اومد دنبالم و سریع بهش گفتم حال کردی دفعه اول قبول شدم؟یادته میگفتی تو بازیگوشی درس نمیخونی؟حالشو بردی؟گفت تو دانشگاه خوب شد نرفتی چون من فوق دیپلم میموندمو تو ۳ساله میخواستی دکترا بگیری واسه من جلون بدی!خلاصه کلی چیزی حواله ی حافظه ی من کرد....بعدش گفت واسه دخملم یه جایزه خوب میگیرمممم تا ازمون شهرشم خوب بده!

بعد از اونجا رفتیم بوستان و رفتیم عینک افتابی جدید دیدم و یکی خوشم اومد ورساچه دو رنگ بود ولی قیمتش ۴۸۵ هزار تومن بود!یه لحظه با خودم گفتم اومدیو این عینک رو یه جا جا گذاشتی اون وقته که دوگانه سوز بشی و هم ک و ن ت بسوزه هم دلت!

یه سری هم به اپل استور زدیم و رو کیبوردی واسه نوید نیاورده بود...دست از پا دراز تر برگشتیم و اومدیم خونه....

چون ناهار نخورده بودم از گشنگی مجبور شدم یه چیزی بخورمو بعدش به نوید گفتم بیا بریم استراحت کنیم!

ساعت ۸ تا ۱۰ عینه سانس سینما رفتیم خوابیدیم و جلو کولر خـــــعلی چسبید!وقتی بیدار شدم اومدم سبزی هایی که نوید خریده بود رو پاک کردم و بعدش یه میرزا قاسمی توپ هم واسه شام درست کردمو زدیم بر بدن!

الانم اومدم روز نوشتم رو بنویسم و برم به کارام برسممم!


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 0:1 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت یکشنبه:

صبح از ضعف شدید ساعت ۸ از خواب پریدمو بدو بدو اومدم کیک و ابمیوه برداشتم و خوردم چون کم کم قند خونم داشت بی حسم میکرد!نمیدونم فشار خونم پایین بود یا قند خونم؟

یه کم حالم بهتر شد و همون موقع نویدم بیدار شد و دیدم اون از من بیحال تره!گفت سوگل تا من برم نون بخرم تو چایی رو دم کن و بعد برو استراحت کن!

گفتم بقیه کارای خونه مونده الان باید شروع به کار کنم!یه کم جلو کولر این ور اونور شدم و تا ۹ نیم خوابم برد...وقتی بیدار شدم دقیقا تا ساعت ۲بکوب کار کردم و بعدش واسه ناهار نوید اشکنه درست کردم و بعد از ناهار اماده شدم نوید منو گذاشت دمه اموزشگاه و برگشت خونه....

کلاس خیلی خیلی با حال بود چون چند تا پسر شر افتاده بودند تو کلاس ما و هی پیش سرهنگه پارا زیت مینداختند....یهو وسط توضیحات سرهنگ کلاس مثله بمب رو هوا میرفت!

ساعت ۵نیم کلاسمون تموم شد و نوید اومد دنبالم رفتیم ابمیوه و فالوده خوردیم و بعدش رفتم فروشگاه رفاه ناگت و کباب لقمه و کراکت پنیری و یه سری خرت و پرت دیگه برداشتیم و بعدش اومدیم از میوه فروشی توت فرنگی و گوجه فرنگی و توت سفید خریدمو اومدیم خونه....

تا رسیدم کله خونه رو تی کشیدمو حموم توالتم برق انداختم و بی وقفه فقط کار میکردم!امروز و دیروز واقعا روز خسته کننده ای بود!

بعد از اینکه کار خونه تموم شد اومدم یه کم کباب لقمه و کراکت و ناگت سرخ کردمو با سیب زمینی و گوجه و قارچ اماده کردم چون قرار بود مامانم اینا شب شام بیان خونمون....

هنوز مشغوله کار بودم که مامانم اس ام اس به نوید داد که ما تو راهیم چون از در مغازه اومدیم عمه گلزارم گفت منم میام خونه سوگل!

زنگ زدم به مامانم گفتم مامانم من به خدا از دست درد دارم میمیرم چطوری مهمون داری کنم؟۳پیمونه برنج درست کردم کم میاد چرا زود تر بهم خبر ندادی؟گفت من که دعوت نکردم خودش اومد!

من سریع لباسای خشک شده رو تا کردمو جا به جا کردمو میوه اماده کردم تا اومدند....اصلا حاله سلام کردن نداشتم وقتی از اسانسور اومد بیرون گلزار گفت چت شده چرا رنگت پریده؟گفتم از صبح تا همین الان دارم کار میکنم دیگه جون ندارم!

گلزار برام یه جعبه شکلات شیری اورده بود و مامانمم واسمو یه مانتو چهار خونه خشجل خریده بود و بابامم گفت وقت نکردم واسه روز زن برم برات کادو بخرم فردا میرم ولی واسه اینکه دست خالی نیام امروز واسه مغازه دمپایی های خشگلی اوردم یه دونش رو برات کنار گذاشتم و اوردم!

اینقدر ناناس بود دمپاییه!پلاستیکی برق با یه عالم گل روش....دستش درد نکنهههههه

بعد از اینکه با میوه ازشون پذیرایی کردم شام رو همراه با فلفل ترشی و ماست و سالاد اوردمو حالشو بردند!

گلزار میگفت تو چطور مثله زنای ۵۰ ساله خودت سر خود خونه تکونی میکنی و غذا درست میکنی و ترشی و مربا درست میکنی؟من عروسم یه سال ازت بزرگتره یه کدوم از این کارارو نمیکنه!گفتم ادم باید کار کردن تو خونش باشه...من دلم واسه خونه میسوزه واسه همین مراقبم چیزی خراب یا کثیف نشه!

بعد شام براشون چایی و شیرینی و کوکتل میوه اوردم و یه کم تی وی دیدن و ساعت ۱۲ رفتند خونه....

تا رفتن سریع وسایل رو جمع کردمو شستم و جا به جا کردم تا فردا صبح بکوب بشینم سر کتاب چون فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم!

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 1:8 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت شنبه:

امروز ساعت ۹ بیدار شدم و طی یک عمل انتحاری تصمیم گرفتم اشپزخونم رو بریزم بیرون و بشور بساب راه بندازم!

اومدم پرده ها رو باز کردمو انداختم تو ماشین و کله اشپزخونه و شیشه رو شستم و بعدشم رفتم سراغه دیوارا....وقتی اشپزخونه تموم شد رفتم سر وقت کابینت هام و کلی تمیزشون کردمو اخر سر هم رفتم تو تراس رو تمیز کردمو شیشه های تراس هم پاک کردمو اومدم ناهار کباب تابه با سیب زمینی و قارچ هم درستیدمو خسته و داغون نشستم ناهارمو خوردم....

بعد ناهار پرده ها رو همشون رو نصب کردم و اماده شدم ۴تا ساعت ۶ رفتم کلاس ایین نامه....خدارو شکر این پلیسه که اومد اموزش داد خیلی خوش اخلاق و باحال بود...

صبح که بیدار شدم یه زنگ زدم به زن عموی نوید روز زن رو تبریک گفتم و اونم گفت دیشب بهت زنگ زدم که بگم واسه امشب فرزانه از استرالیا اومده شما هم تشریف بیارید شام در خدمتتون باشیم چون خواهرای فرزانه هم هستند و میخوان ببیننت!

گفتم مزاحم نمیشم و از این تعارفات الکی!گفت شام منتظرتونم!حالا منم قرار بود روز مادر برم خونه مامانم و تو رو درواسی موندمو قبول کردم عصری برم خونشون!

تا از کلاس اومدم بیرون دیدم نوید اومده دنبالمو سریع اومدیم پاساژ دمه خونمون دیدم چیز مناسبی برای زن عمو نداره...پول دادم به نوید و گفتم تا اماده میشم برو یه اب میوه گیری بگیر چون فصله میوه و مرکباته و خیلی لازمشون میشه....رفت یه ابمیوه گیری مارک همیلتون خرید و اومد....

منم خشجل کردم و رفتم پایین....تا رسیدیم دیدیم فرزانه و خواهرش زود تر اومدند . رو بوسی کردیم و کلی خوش و بش!اولین باری بود که فرزانه رو میدیدم!همون زن اقا رضا که عید اومده بود ایران!

تا نشستیم کلی ازمون پذیرایی کردند و بعدش کادوهامون رو باز کرد و زن عمو و عمو عاشقه کادومون شدند...خیلی ازمون تشکر کردند و تا موقع اومدند همش میومد و میرفتند و میگفتند خیلی مارو شرمنده کردی!منم ۵۰۰ هزار بار گفتم وظیفه بود و ناقابله!!!!!!!!!!

بعد از ما ترلان و خواهرش(فامیلای زن عمو)اومدند و با اینکه همدیگه رو تاحالا ندیده بودیم ولی با همشون گرم گرفتم و اخر سر طوری شد همشون ادرس ف ی س بوکم رو گرفتند و گفتن خیلی با نمکی میخوایم باهات در ارتباط باشیم!!واقعا به ادمی که زیاد خوش و بش میکنه میگن دلقک یا با نمک؟فرزانه که همش میگفت ای جونم چه کــــیوته!منم که دچار خود شیفتگی مزمن شده بودم و با همشون لاس میزدم!

بعدش کوروش یکی از پسرای فامیل زن عمو اومد و کلی هم اونو اذیت کردیمو با همه رو بوسی کرد و منو که دید چون افلین بار بود میدید فقط دست داد و نویدم دید عینه شیر بالا سرم واستاده با ترس و لرز اومد جلو دست داد....

بعد از اینکه همه مهمونا اومدند رفتم کمک زن عمو چایی اوردم و شیرینی تعارف کردمو زن عمو هم هی قربون صدقه که مادر چرا منو شرمنده میکنی؟عاشقشمممممم من بسگی ماهه!

ساعت ۱۰ هم شاممون رو که دلمه برگ+باقالی پلو با مرغ+کوکو سبزی بود اورد و بی نهایت چسبید.....سر میز شام باز هم با دلقک بازی کلی خندیدم و عکس گرفتم و واقعا حال کردیم!بحث سر ازدواج ما شد یهو عمو برگشت به کوروش گفت بیخود زنت رو طلاق دادی نوید و سوگل رو میبینی؟خیلی مشکل سر راه عروسیشون بود ولی مثله لیلی و مجنون پای عشقشون واستادند!یهو همچیم نگاه پر بوقی به ما انداختند که یهنی ی ی  خاک تو سر بوق بازتون کنند هی ی ی ی !

بعد شام منو ترلان به زور از زن عمو ظرفارو گرفتیمو شستیمو بعدش تو اشپزخونه یه کم نشستیم زنونه صحبت کردیم و بعدش رفتم تو سالن قاطی مردا نشستیم به حرف زدن و چایی خوردن!اخرای شبم داماد عمو اومد و با اونم یه سری گپ زدیم و ۱۲ اومدیم خونه....

شب خیلی خوبی بود و خدارو شکر میکنم با اینکه از خانواده خودم زیاد خوشم نمیاد اما خانواده ی شوهری قسمتم کرده که با اخلاقم سازگارند و با هیچ کدومشون مشکل ندارم...همشون گل و یکی از یکی ماههههههههههه تر!به قوله مامانم همیشه میگه تو عریبه پرستی!راست میگه همچین با اینا امشب گرم گرفته بودم و قربون صدقه هم میرفتیم انگار جد اندر جد فامیله من هستند!

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 1:36 ] [ سوگلی ] [ ]


روزتون مبارک......

دوستای گلم

                عشقای من

                                  خانوم های خشگله من

 

روز زن بر هر زن٬مادرزن٬خواهر زن٬زیر آب زن٬امپول زن٬بیل زن٬جر زن٬ بوق زن  مبارک

[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 12:15 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت جمعه:

سلام عخشای من....

امروز تو یه خواب خیلی توپی بودم با صدای این نسناس بیدار شدم دیدم داره خودش رو جر میده!اونم سر چی؟لخت شده بود رفته بود حموم و تا دوش رو باز کرده بود دیده بود شامپوش رو دیروز دستبرد زدمو بهش اطلاع نداده بودم بره بخره!

چون شامپوی سرش رو گرون میخره حساسه روش...منم فرت و فرت از شامپوش استفاده میکنم و این بیچاره هنوز نفهمیده چرا شامپوی من ۷ ماهه اصلا اندازش تکون نخورده!

دیروز که رفتم ارایشگاه سحر(همون دوستم که ارایشگره)بهم گفت سوگل موهات رو چیکار کردی خیلی خوب شده!گفتم مگه فرقی کرده؟گفت همیشه موهای تو میریخت و بد حالت میگرفت ولی از ماهه پیش که اومدی اینجا جنسش عالی شده!گفتم از شامپوی شوهرم استفاده میکنم واسه همین دیگه شوره نمیزنه سرم و ریزششم قطع شده!

حالا دیروزم شامپوش رو زدم و تموم شد و توش اب کردم نفهمه!صبح تا خیس کرده کلشو دیده نداره شامپو....زود پرید بیرون و اماده شد رفت داروخانه شامپو گرفت و برگشت...

منم زیر کولر عینه جنازه افتاده بودم....نزدیکای ظهر با صدای تل بیدار شدم و با مامانم صحبت کردم...امروز تا عصر الکی عینه سگ پاچه میگرفتم!

بعد تل اومدم ناهارمون رو گرم کردمو زدیم بر بدن....بعد ناهار یه کم پای نت بودم و بعدش به نوید گفتم بیا بریم رو تخت یه کم بهم کرم بریزیم....اینقدر سر به سر هم گذاشتیممممم تا خسته شدیم و کرممون خوابید!

بعد از اون مامانم تل زد گفت دارم میرم هفت تیر مانتو بخرم تو هم میای؟منم از نوید پرسیدمو گفت الان میریم....

اماده شدیم رفتیم سمت هفت تیر ولی وسط راه مامانم تل زد گفت تو هفت تیر واسه ایرج قادری ختم گرفتند و تو میدون پر از گارد و پلیسه و خیلی شلوغه!قرار گذاشتیم بریم میدون فاطمی مانتو ببینیم....

من مانتویی که میخواستم گیر نیاوردم ولی مامانم یکی خرید و فقط من از یه دست فروش لباس تو خونه ای های تایلندی داشت یه لباس راحتی نخی زرد گلدار خریدم وبعدش اومدیم سمت یوسف اباد بستنی بخوریم....

بابام و نوید معجون گرفتند و خوردن و واسه مامانمم فالوده گرفتند و منم نخودی از ظرف هر کی یه چیزی خوردم!

فکر نمیکردیم ویتامینه های بستنی صمد اینقدر خفن باشه چون حسابی سیرمون کرد...یه کم پیاده روی کردیم تا جا واسه شاممون باز بشه!

واسه اینکه شب عید(تفلد حضرت فاطمه و روز زن)بودش مهمون شدیم رستوران سنتی طرقبه تو همون یوسف اباد....

مامانم اینا که سیر بودند و فقط یه پرس باقالی پلو گرفتند و منو نویدم چلوکباب زدیم بر بدن....بی نهایت غذاهای عالی و فضای شیکی داشت...همه چیش قدیمی و حتی دوغم به سبک قدیمی تو ظرف برامون اورد....میز اردورشم توش همه نوع زیتون و ۸ نوع سالاد و سلاد میوه و چند نوع ماست و ۵ نوع ترشی داشت....اسمه اردورش سفره ی طرقبه بود و تقریبا این همه سالاد و ماست و زیتون نفری ۲۰۰۰ واسمون در اومد!

پیش غذاشم سوپ قارچ خیلی خوشمزه بود +کشک بادمجون فوق العاده خوشمزه!

شامشم که حرف نداشت و همه چیزش توپ بود....قسمت قلیونشم که اجیل و میوه و جایی و شیرینی و خرما بود...اونم خیلی عالی بود و جالب این بود قسمت قلیونش طبقه دوم بود و هیچ کس نبود...خــــعلی فاز داد....اینم بگما قیمت غذاهاش و سرویسش نسبت به محلش و منطقش فوق العاده عالی بود....ما تو میرزایی ۴نفرمون٬ نفری ۳۵ شد ولی اینجا با اینکه خیلی چیزی بیشتر واسمون اوردند نفری ۲۵بدون قلیون شد....قیمت قلیونشم تقریبا مثله فرحزاد خانواده ای ۲۳ هزار تومن بود....در کل فیمت هاش نسبت به جاهای دیگه خیلی کمتر بود...حتما یکبار هم که شده تست کنید...فضاش کپی فیلمای قدیمی بود!کشک بادمجونشم اگه رفتید حتما با نون تازه واسه پیش غذاتون سفارش بدید....

بعد از اونجا مامانم اینا رفتند خونشون و منو نویدم اومدیم خونمون....من که در حال انفجار بیدم....خیر سرم امروز غذا ۵تا قاشق برنج خوردمو رفتم تو خط رژیم ولی باز این نوید ادمو وسوسه میکنه!


ادامه مطلب عسک گذاشتم
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 23:41 ] [ سوگلی ] [ ]


مخ زنی

اون قدیما که پسرا میخواستن مخ بزنن به دختره میگفتن تو خیلی پاکی
ولی الآن میگن تو خیلی س ک س ی هستی!میبینی تو رو خدا
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 17:17 ] [ سوگلی ] [ ]


نخودچی!!!!!!

روی سنگ قبرم بنویسید:

عین نخودچی های ته اجیل بود! وقتی هیچ چیز دیگه ای نبود می اومدن سراغش ...
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 17:13 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت 5شنبه:

سلام جیجراااااااا...بالاخره با تاخیر خودمو رسوندم!

امروز ساعت ۱۱ بیدار شدم و ناهارمو درست کردمو چپیدم تو حموم!هر دوتامون خودمونو سابیدم در حد بنز!دیگه داشتیم محو میشدیم!

از حموم که اومدم بیرون دیدم نوید وقت انتی بیوتیکشه و با شکم خالی نمیشه قرص بخوره....تند تند لباسمو پوشیدمو اومدم دمی باقالی که واسش درست کرده بودم رو اوردمو با یه نیمرو توپ و ترشی زدیم بر بدن!

بدن ناهار سریع ارایشمو کردمو لباسامو و وسایل میک اپمم برداشتم تا برم مامانمم ارایش کنم....

مامانم زودتر رفته بود نوبت گرفته بود ولی نزدیک ۲۰ نفر تو نوبت بودند....این روزا عروسی زیاده و ارایشگاه ها غلغله!

من سر راه رفتم یه جوراب شلواری ضخیم مشکی خریدمو یه جوراب شلواری شیشه ای با یه گن ان بی بی یه سره و یه لباس خوای پلنگیه ناناس!

قصدم لباس خواب خریدن نبود ولی نوید جدیدا گیرش رو لباس خوابه که حتما باید تو خونه با لباسای متنوع و باز باید جلون داد!

رفتیم ۱۵ تومن گن بخریم فرمودند شده ۳۵!منم چون لازم داشتم خریدم وگرنه عمرا برم گن گرون بخرم!

بعد از اونجا نوید منو گذاشت ارایشگاه و خودشم رفت موهاشو درست کنه....من و مامانم ساعت ۶نیم اماده شدیم و با نوید اومدیم خونه....

مامانمو یه ارایش بنفش و صورتی کردم تا با لباسش ست بشه...خودمم ارایشمو تثبیت کردمو گن رو پوشیدمو دو سه تا لباسایی که بابا نوید واسم اورده بود رو اومدم تست کنم ولی مامانم گفت تو تالار گرفتند ولی طبقه سوم تالار زن و مرد قاطیه واسه همین تو طبقه سوم جشن گرفتند....

واسه همین مامانم گفت لباسایی که بابا زحمت کشیده و اورده باز هستند و از پایین و بالا تنت پیداس نپوشی بهتره چون گناهه بی لذت میکنی؟حالا نمیدونم همه گناها با لذته؟شوهرمون با لباسای باز و س ک س ی مشکلی نداره حالا مادرمون گیر ۳پیج که زیر پل صراط اون گوشه موشه ها خفتت میکنن!البته خدایی خودمم اهله لباسای باز پوشیدن نیستم ولی چون مامانم گیر داده بودتحریک شده بودم بپوشم ولی اخر سر لباسی که دیشب نوید واسم خریده بود رو پوشیدمو تازه ۸ راه افتادیم سمت تالار....

همه فامیلای دامادبودند و از خانواده ی ما فقط ما بودیم و عمه گلنازم و شوهرش و اخر شبم پویا(پسر عمم)اومد....

تا عمم رو دیدم گفتم بقیه نیومدند؟گفت نه بابا منم تهدید کردند پامو اینجا بذارم جــــــــــرم میدن ولی مهم نیست من به خاطر داداشم اومدم که روحش شاد بشه!منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم خدا عمورو رحمت کنه ولی من فقط و فقط واسه ر ی دن به حاله مریم و گلی اومدم.....بهشون بگی من واسه چی اومدما....گفت اونا باخودمم قهرن چون امشب اومدم!گفت اشکال نداره به مامانت بگو که بهشون بگه....

دختر عموهام و زن عموم وقتی مارو دیدند جلو همه یه جیغی کشیدند و وسط رقصشون اومدند مارو بغل کردند و کلی بوس کردند و گفتند خیلی خیلی خیلی حال بهمون دادید که اومدید....راه به راه میومدند تشکر میکردند و همش میگفتند هر چی از خدا میخواید بهتون بده!

اونجا خیلی اصرار کردند که بیا برقص ولی من به حرمت اون یکی عموم فقط نشستمو گفتم ایشا الله عروسی جبران میکنم....

از داماد بگم که خیلی پسر گلی بود و کپی مستر بین بود!دختر عموم خیلی ازش سرتر بود خداییش ولی خوبیه پسره اینه که خـــــــــــــــونه داره!بالاترین مزیت بعد انسانیت پسر٬خونه داشتنه....پسر یه کلیه نداشته باشه ولی خونه داشته باشه واالله بوخوداالبته اینم بگم مادره اون پسر بگرده با این خانواده که وصلت کرد!۳تا خواهر زن دعوایی و یه مادر زن بد جنس!نتیجه ترکیبشون میشه یه فلک زده ای مثله عموم که به کشتن دادنش و باقی ماجرا!!!!!!!!!!!۱۰۰ بار تو دلم گفتم حیف تو جوون نیست اومدی با این خانواده؟خانواده ای که مادر زنش همش اهله ورد خوندن و این مسخره بازیاس؟یکبار با دخترش بد تا کنی سه سوتی پودر شدی رفتی هوا بیچاره!

تا ساعت ۱۱ اونجا بودیم و شامم چلوکباب و جوجه کباب دادند....چون کسی نبود کمک مالی به زن عموم بکنه و خودش برید و خودشم دوخت واسه همین پوله زیادی واسه خرج کردنه چند نوع غذا نداشت....

ساعت ۱۱ اومدیم بیرون و باز کلی تشکر کردند....رفتیم مامان اینارو دمه در رسوندیمو خودمونم اومدیم سمت خونه....

تا رسیدیم نوید از شدت خستگی رفت خوابید و منم پر رو و چشم سفید مگه خوابیدن سرم میشه؟


امشب دختر عموم میگه خوش به حالت الان میری پیشه شوهرت میخوابی حالا من باید ازش خداحافظی کنم اون بره خونه منم برم خونمون!میبینی چه حالگیریه؟؟؟؟گفتم میخوای اتاقمون رو اجاره بدیم واسه بوق؟خو لامصب بذار ۲روز بگذره.جنبت کجا رفته؟بعد یه مدت بپیچونید واسه لاو ترکوندن برید چالوسی جایی عخش و حال تا شب...حالا همه مشکلت موندن پیشه داماده؟خدایی خانوادگی حس بوقمون رو ۱۰۰۰۰۰
ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 1:6 ] [ سوگلی ] [ ]


سوتی.....

سوتی های ایرانی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 13:48 ] [ سوگلی ] [ ]


پشه!!!

قبلنا پشه ها دست و گردن میخوردن ، الان لب میخورن ! .. ترسم از آیندست .. ما هم که خواب سنگین !
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 12:53 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت 4شنبه:

امروز نوید بیرون کار داشت و از صبح زود رفت به کارش برسه و ۱۰ شب اومد خونه....دلم براش اینقذه شده بود....

منم وقتی رفت دیگه خوابم نبرد و اومدم سر وقت نت....یه گشتی زدمو دیدم خبری نیست....رفتم تی وی دیدم و پای صحبتای یه روان شناس نشستم و خودم روانی شدم....

بعد از اون یه یک ساعتی پای تل فک میزدم و وقتی با مامانم صحبت میکردم فهمیدم بابا مریض شده و خیلی کسله....پیشنهاد دادم کاراشون رو بکنن و برن لواسون یه شیشلیک تپل بزنه به بدن و سر حال بیاد....

اونا میخواستند بیان دنباله من ولی چون بدون نوید دوست ندارم جایی برم گفتم من به دلم نمیشینه بیام تنهایی غذا بخورم خونه میمونم یه وقت دیگه با نوید میریم....

اونا رفتند لواسون و منم موندم خونه و هر از گاهی تل میزدم با نوید صحبت میکردم...عصری با نوید وقتی صحبت کردم گفت من شب دیر میام اشکالی نداره؟گفتم زودتر بیا عزیزم من خیلی حوصلم سر رفته!

گفت اخه کارم تموم بشه باید برم موهامو کوتاه کنم واسه همین دیر میام....هم ماشینو برده بود کارواش هم رفته بود سلمونی واسه همین همون ساعتی که خودش گفته بود رسید...

منم عصری وقتی از تی وی دیدن خسته شدم نشستم یه کم بزک دوزک کردمو یهو دچار خودشیفتگی شدم و ۵تا عکسم الکی الکی از خودم گرفتمو بعدش اومدم سر وقت نت....

امروز نت خیلی خلوت بود و دلیلشم نمیدونم چیه؟تو ف ی س کوفتم اصلا خبری نبود و همین طوری حیرون و اواره میچرخیدیم....

اخر سر اعصابم داغون شد و رفتم سر وقت گلدونام....یه کم با اونا خودمو سر گرم کردم تا نوید اومد....دیدم واسه مهمونی فردا یه لباس مردونه خریده و یه لباس اسپرتی هم که من دیده بودم خریده بود+یه چیزای سورپرایز....تو خماری موندن سخته نه؟؟؟

بعد از اینکه اومد شاممون رو خوردیمو بعدش رفتیم یه دوری زدیمو فالوده هم خوردیم و اومدیم خونه.....


بچه که بودیم،روی لواشکو ساندویجو کامل می لیسیدیم تا اگه کسی بهمون گفت به منم بده،بهش بگیم دهنیه .. ما همچین نسلی هستیم

[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 0:43 ] [ سوگلی ] [ ]


خنده بازار

خودم پوکیدممم از خنده
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 13:45 ] [ سوگلی ] [ ]


کارگری....

کارگری در ایران......
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 13:2 ] [ سوگلی ] [ ]


طرح سالم سازی

طرح سالم سازی بانوان و حال کردنه اقایون
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 13:0 ] [ سوگلی ] [ ]


فتوشاپ

فتوشاف نزد ایرانیان است و بــــــــــس


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 1:10 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت سه شنبه:

سلام خشجلا.....

امروز به وقت محلی ساعت ۱۲ بیدار شدم.....

تا اومدم تو سالن اقامون گیر داد گشنمه سریع ناهار موخوام!منم یه ذره کیک و اب میوه خوردمو استین بالا زدیم و شروع به کار کردیم!

یه خورشت قیمه بادمجون تپل واسش درست کردم و با سبزی خوردن زدیم بر بدن....یه لپه هایی از هایپر خریده بودم وقتی پختش تو  خورشت هر کدوم اندازه یه نعلبکی بود

غذا بدون عذاب وجدان بابته شکوندنه رژیم خفن قاز داد و خـــــــــــعلی چسبید

بعد ناهار مربا توت فرنگیمو درست کردمو بعدشم رفتم کل خونه رو تی و گردگیری کردم و ظرفامم مرتب کردم و اومدمم سر وقت نت...

تا ساعت ۵نیم تو نت بودم و بعدش اماده شدم رفتیم دمه خونه خالم مامانم رو برداشتتم و رفتیم بوستان!

واسه ۵شنبه لباس مجلسی میخواستم و یکی دیدم خیلی ساده و شیک بود ولی چون من همیشه مشکی میپوشم دو دل موندم بگیرم یا نه!یه بلوز کرم روشنه یقه باز که دور یقش به جای پارچه حلقه های طلایی مثله گردنبند بود....خیلی ناناس بود ولی تو رنگش موندم!البته مشکیشم بود ولی سایزش ۳۶ بود!منم که همتون میدونید سایزم به زور ۳۴ هستش...پر وزنم

بعد از بوستان رفتیم مامانمو تهرانپارس گذاشتیم و شاممون رو خوردیم و به خاطر چت با بابا زود برگشتیم خونه....

تا رسیدم دیدم بابا آف گذاشته که امشب نمیتونم چت کنم فردا شب یا پس فردا میام!نوید بعدش به باباش تل زد و دیدم بعد چند دقیقه گفت اخه سوگل ناراحت میشه من با مامان برم!گفتم چیو میگی؟گفت بابا میگه با مامانت برو دکتر تا اونجات رو معاینه کنه بفهمه مشکلت چیه؟

منو میگی داشتم گر میگرفتم بسگی عصبی بودم...تو این ۴سال کمتر از گل به بابا نگفتم ولی هر چی من راه میام انگار بابا فراموش کرده من از مادر نوید خوشم نمیاد!قرار منو نوید از اول یه چیزی بود و بعدش بابا گفت به خاطر من اجازه بده نوید مامانش رو ماهی یکبار ببینه!حالا ماشا الله شده هفته ای یکبار و من دم نزدم ولی انگار کم کم وجوده من داره واسه بابا فراموش میشه!یعنی واقعا بابا این مسئله رو درک نمیکنه نوید زن داره و دیگه بچه ننه بازی تموم شده؟ناراحتم از دستش و نمیخوام چت کنم......همین!


امروز مامانم واسه من یه لباس خواب خریده بود و با تیکه بهم داد و گفت خبرت اینو بپوش دیگه شبا پیشه شوهرت با کت دامن نرو بخواب....گفتم خدا لعنتت کنه نوید حالا دو بار با شلوار جین اومدم پیشت خوابیدم همه جا رسوام کن
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 0:47 ] [ سوگلی ] [ ]


زندگی خوابگاهی

زندگی خوابگاهی به روایت تصویر
ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 0:41 ] [ سوگلی ] [ ]


دانلود اهنگ

اهنگ زیبایی ازفرهاد جواهر کلام رو براتون گذاشتم تا اگه دوست داشتید دانلود کنید.....

                                                        دانلود

[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 0:25 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت دوشنبه:

امروز روز پر مشغله ای داشتم...تا بیدار شدم کارامو کردم رفتیم آموزشگاه و خدارو شکر امروز دیگه بازی در نیاوردن و ثبت نامم کردن...هوراااااا

بهم گفتند از شنبه باید بیای کلاس ایینه نامه و ۳تا امتحانم باید بدی واسه ایین نامه....بعدشم میری واسه شهر....

هر سال انگار سخت گیر تر میشن چون سری پیش که رفتم اموزشگاه یه تست ازم گرفتند و دفعه افلممممم قبول شدم ولی این دفعه سخت تر شده!

بعد از اونجا اومدیم دمه خونه سبزی خوردن خریدیم و نویدم چون بیحال بود بردمش اب طالبی بهش دادم و بعدشم رفتم اناناس و شربت الورا و یه سری پرتقال ابگیری واسش خریدم تا وقتی انتی بیوتیک میخوره بی حال و بی رمق نشه!

کلی خانومه خونه شدم چون کرفس واسه فریزرم خریدم و توت فرنگی واسه مربا و کلی هم نخود فرنگی واسه فریزر....

وقتی اومدم خونه ناهارمون رو خوردیم و نشستم تا ساعت ٬۶پنج کیلو نخود فرنگی رو پاک کردم و جا به جا کردمو بعدش رفتم سبزی خوردن رو پاک کردمو کرفسم خرد کردمو گذاشتم تو فریزر تا توی تابستون وزمستون خیر سرم راحت باشم!

اخر سر هم اومدم توت فرنگی ها رو دمش رو گرفتم و خیس کردم تا حسابی تمیز بشن....بعدشم کلی ظرف و قابلمه داشتم که تا ساعت ۹ شب داشتم میشستم....

خلاصه امروز وقت سر خاروندن نداشتم و حسابی خسته شدم....بعد از اینکه کارام تموم شد نوید گفت بریم پیتزا بخوریم چون تا تو خستگیت در بره و بخوای شام درست کنی ۱۱ شده!

منم چون حال درست کردنه غذا نداشتم زود اماده شدم و رفتیم شاممون رو خوردیم و تازه نیم ساعته برگشتیم خونه....


۲هفته پیش مامانم یه کارت دعوت داد دستمون و گفت نامزدیه دختر عموته....من گفتم دل خوشی ازشون ندارم و چون پا تختیم نیومدن منم نمیرم!مامانمم گفت اره چون اون یکی عموت ۴ماهه مرده حالا اگه بریم کلی باید جواب پس بدیم!

گذشت تا هفته پیش که دختر عموم وقتی فهمید هیچ کدوم از خانواده ی پدریش تو نامزدیش نمیرن اس ام اس داد به عمم و گفت از اولم که بابامم زنده بود شماها تو قلبم جایی نداشتید!مهم نیست اگه نیاید!یهنی رسما ر ی د به خاندان

این اس ام اس باعث شد تا مصمم بشیم رو تصمیمی که گرفتیم....آمااااااااااا از اونجایی که بنده آسکاریس دارم به مامانم با یه حالت جدی گفتم مامان نا سلامتی عموی بزرگم اون دنیا جلومون رو میگیره و میگه چرا نامزدیه دخترم نرفتید اون وقت چی جواب بدیم؟تازشم من دختر عموی بزرگم باید برم!

مامانم هاج و واج مونده بود که چی شده یهو من عشقه مهمونی شدم!خلاصه به مامانم گفتم بابا رو از قول من شست و شوی مغزی بده تا شب جمعه بریم نامزدی!

امروز مشخص شد صد در صد میریم و بابام حرفمون رو قبول کرده و از قضا خواب عموم رو دیشب دیده که.....حالا بماند!

امروز نوید ازم پرسید سوگل خودت میدونی من عاشقه مهمونی ام ولی تو متنفری از اینکه بری با یه لباس بلند و مجلسی یه گوشه بشینی و شلوغی رو تحمل کنی پس چی شد یهو راضی شدی بیای؟گفتم عزیزم اومدنه من دو دلیل بیشتر نداره...اول از همه اینکه بچه های یتیم هستند و دوست دارن خانواده ی پدریشون تو مراسماشون باشه.....دلیل دوم و مهم تر از همه اینکه وقتی  من برم مهمونی به شب نرسیده همه جا پخش میشه سوگل ۴ماهه عموش مرده و باز پاشده رفته مهمونی!در نتیجه عمه گلی ی ی از حرص روانی میشه و بعدشم به گوش زن عموم میرسه و اونم حالی به روح و روانش داده میشه!چون اونا مخالف رفتن کسی به نامزدیه اینا هستند!وااااااااااااای دوست دارم قیافه ی گلی و زن عموم رو وقتی بفهمن ما رفتیم ببینم چه جوریه؟؟؟؟میدونید چرا؟چون من ادم حسابشون نکردمو با اینکه ۵بار اومدند پشت در خونمون تا راضیم کنن نامزدی و عروسی پسر و دختر برم در رو باز نکردم و هر بار خیت میشدند و میرفتند!اخه خیلی رو من حساب کرده بود واسه خرید جهیزیه دخترش برم حالا بیچاره یه بیلاخ نثار روحش شده بود!!!!!

حالا اینا رو نوشتم تا بگم حال کسی که چ س ی میاد رو اینطوری باید گرفت!۵شنبمم یه مهمونی زدیم بر بدن!بگو شیــــــــــــره

[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 0:0 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت یکشنبه:

امروز ساعت ۱۲ بیدار شدم و دیدم نوید تو اتاق بالاسرم در حاله گذاشتنه نامه هستش!گفتم چیه بالا سرم واستادی؟گفت برات رو کاغذ نوشتم که دارم میرم تعمیرکار کولر بیارم و زود برمیگردم!

گفتم برو ولی دوباره نری تو سوپری ۲ساعت با غریبه ها لاس خشکه بزنیا!گفت اوکی و رفت....

نامشو خوندم دیدم نوشته سلام بانو.صبح که چه عرض کنم ظهر بخیر....من دارم میرم یکی رو بیارم تا کولر رو درست کنه.موبایلم همراهمه کاری داشتی زنگ بزن.همینم مونده اقا بهم تیکه بندازه..ای روزگار

بعد از اینکه اومدم تو سالن یه سیب به عنوانه صبحونه خوردمو بعدش اومدم تو نت...یه گشتی زدم و بعدش نوید اومد....

واسه ناهارش برنح ساده گذاشتم تا با کباب لقمه و سیب زمینی بخوره....خــــعلی فاز داد!

بعد ناهار هم تعمیر کار اومد و تا ساعت ۶ رفتند زیر و رو کولر رو تمیز کردند و شستند و تعمیر کردند....وقتی روشن کرد حال کردم چون خیلی خیلی گرماییم!

مامانم وقتی باهاش صحبت میکردم میگفت من شبا از سرما پتو روم میندازم تو از حالا کولر راه انداختی تا صبح زیر کولر بخوابی؟میمیری بیچاره

بعد از اینکه با مامانم صحبت کردم نوید گیر داد امشب شام دلمه کلم بخوریم...گفتم سبزی معطر نداریم!گفت اشکال نداره کاراتو بکن بریم خرید!

اماده شدم رفتیم تو محل هر چی گشتیم سبزی نبود...نوید گفت بیا بریم هایپر شاید داشته باشه....

هایپر مثله همیشه غلغله بود و داغون شدیم تا رسیدیم قسمت سبزی های تازش....مرده گفت سبزی معطر تموم شده....

یه سری مواد غذایی از اونجا خریدیم و بعدش اومدم قسمت سبزی های خشک شده مرزه...ترخون...ریحون...تره....نعنا...شوید...جعفری خشک شده خریدمو یه ساندویچ رست بیفم گرفتیم تا ته بندی کنیم و اومدیم خونه...

با مامانم وقتی صحبت کردم گفت بچه جون مگه دیوونه شدی این موقع شب غذای سخت درست میکنی؟گفتم نوید هوس کرده خو!گفت فردارو خدا ازتون گرفته؟گفتم نوید هر چی هوس کنه من همون موقع واسش درست میکنم!گفت کاشکی یه کم از این زرنگ بازیارو تو خونه واسه من داشتی!اینم تیکه اخر شبمون بود....

ساعت ۱۰ شب اومدم سبزی ها رو تو اب خیس کردم تا تازه بشه و مواد دلمه رو هم درست کردم....برگ های کلک رو یکی یکی باز کردم و مثله کاسه شد....بردم جوشوندمش تو اب نمک تا نرم شد و بعدش مواد دلمه رو ریختم داخلش و پیچیدمش....

بعدش واسه اینکه از گشنگی تلف نشیم کیک خامه ای که از هایپر خریده بودیم به یه لیوان اب پرتقال تگری خوردیم و روشن شدیم

یهنی الان دارم از خستگی تلف میشمممم.....الان اومدم روز نوشتم رو بنویسم و بریم شاممون رو بخوریم و دوباره برگردم تا مثله شبای دیگه با هم باشیم.....


غذا رو تست کردم جا همتون خالی بی نظیر شده

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 0:49 ] [ سوگلی ] [ ]


گرونی.....

گرونی به روایت تصویر
ادامه مطلب
[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 14:0 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت شنبه:

امروز چشمم به کف پام سحر خیز شدم و ساعت ۹ بیدار شدم!

اومدم تو سالن یه کم اشپزخونه رو مرتب کردمو بعدش رفتم حموم....از حموم که اومدم کارامو کردم و وقتی نویدم یه دوشی گرفت رفتیم بیرون....

منو گذاشت دمه ارایشگاه و منتظر موند تا بیام....تا وارد سالن شدم یه موجود عوضی و بی شخصیتی به اسم عمه رو دیدم و حالا خیال کرد میپرم بغلش!همه منتظر بودند باهم گرم بگیریم اما دیدم کله خرش رو داره سشوار میکشه و منم تا وارد شدم اروم گفتم سلام و اونم جواب داد...

رفتم نشستم یه گوشه و منتظر موندم کار این ع ف ر ی ته تموم بشه...با گوشیم اومدم تو اینترنت و داشتم کامنتارو میخوندم که کارش تموم شد و موقع حساب کردن یه تراول ۵۰ داد و خانومه بهم گفت سوگلی جان ۵۰ هزار تومن خرد داری؟گفتم دارم ولی خودم لازم دارم....

۲ساعت معطل شد تا خرد خرد جمع کردند و بقیه پولش رو دادند...وقتی ورشو گم کرد و رفت من جواب خداحافظیش رو ندادم و رفتم زیر دست زنه نشستم تا موهامو سشوار بکشه....

بهم گفت چیزی شده؟منم نه گذاشتم و نه برداشتم تو سه سوت ر ی د م تو آبروی چندین سالش!گفتم فرخنده جون شوهر جوون دارم نمیتونم با یه خانواده ای رفت و امد کنم که دو تا پسرش کراکی و شیشه ای هستند و شوهرشم که.....!

سری تکون داد و گفتم حق با تو هستش....تو روزگاری که همه مشکل دارن ادم باید واسه دله خودش زندگی کنه نه مردم!گفتم باورت میشه حالم تهوع رفتم وقتی عمم رو دیدم؟گفت مشخص بود دوست نداشتی ببینیش!

اینطوری تر زدم به حالش که پشت سر من غلط اضافی نکنه!یهنی از قبل انچنان پیچوندمش که دیگه پا تو جایی که من میرم نذاره.....

کارم که تموم شد اومدم دمه در و قبلشم به نوید زنگ زدم گفتم گلی تو ارایشگاس ماشین رو جایی دیگه پارک کن که تلپ نشه.... 

بعد از ارایشگاه رفتیم تره بار و دیدم نخود فرنگی اماده خیلی گرونه!پشیمون شدم و فقط از یه گل فروشی ۲تا گلدون از گلهای سانازش خریدمو اومدیم سمت خونه....

سر راه نوید رو بردم دکتر و تا من برم داروخانه دارو و مسواک بخرم نویدم رفت تو مطب تا معاینه بشه...دکتر گفت سطح ب ی ض ه ها خوب شده ولی داخلش هنوز پر از عفونته....تاکید بسیار هم داشتند که از اقا زاده کار نکش تا ۱۰ روز!حالا رفتیم تو یه فاز جدید از بی بوقی!

نوید تو راه داشتیم میومدیم خیلی جالب از من پرسید سوگل حالا که نمیتونم یه مدت باهات نزدیک باشم از من بدت میاد؟گفتم نه قربونت بشم من...مگه همه زندگی به این چیزاس؟عـــــاشقتم من فقط خودت رو میخوام نه واسه مسایل دیگه....اینو که گفتم اخماش باز شد و حالش بهتر شد....

اومدیم خونه ناهارمون رو که کوبیده بود زدیم بر بدن و بعدش خونه رو گردگیری و تی زدم و اخر سر هم رفتم با یه بدبختی گل هامو تو یه گلدونه جدید کاشتم و خونه پر شده بود از خاک و گل...

تو کله اشپزخونه وایتکس و مواد ضد عفونی کننده ریختم و سابیدم و ماشا الله برق افتاد....

بعد از اینکه کارام تموم شد مامانم اومد خونمون و واسمون یه عالمه شیرینی تر و گز و کتلت اورده بود....تا رسید یه چایی داغ با شیرینی زدیم بر بدن....

بعدش اماده شدیم رفتیم شهروند تا واسه شوید پلوم ماهیچه بخریم و یه سری خرید دیگه هم بکنیم....

بعد از اینکه خریدمون تموم شد اومدیم خونه و تند تند گوشت و پلو رو گذاشتم و بعدش واسه نوید خوراک میگو با قارچ درستیدم و بساط شام رو حاضر کردم تا بابام میاد زیاد معطل نشن...

بابام ساعت ۱۰نیم با یه ظرف پر از بستنی توت فرنگی اومد و کلی ذوق ملگم کرد...دیگه نزدیکای ۱۱ بود شامشون رو اوردم و خوردن و رفتند خونشون....

منم تا رفتند انلاین شدم با بابا چت کردیم و بعدشم اومدم روز نوشتم رو بذارم....


امروز مامانم میگفت سوگل جدیدا دقت کردی چه قدر بد پاچه میگیری؟

[ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 1:32 ] [ سوگلی ] [ ]


دختر باهوش ایرانی....

شاهکار یه دختر باهوش ایرانی!
ادامه مطلب
[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 10:15 ] [ سوگلی ] [ ]


روز نوشت جمعه:

امروز صبح قرار بود با نوید بریم ماهی سلمون بخریمو مامانم اینارو ناهار دعوت کنیم ولی از اونجایی که دیشب دیر خوابیده بودیم خواب موندیم و برنامه کنسل شد....

تا بیدار شدم به مامانم تل زدم و دیدم دختر خالمو خالم رفتند اونجا....یه باری از رو دوشم برداشته شد چون دوست نداشتم روز جمعه تنها تو خونه باشند و مجبور بودم به نوید بگم کاراتو بذار بعدا٬ بیا بریم خونه مامانم!

وقتی با تل صحبت کردم اومدم صبحونمو خوردمو نشستم پای کامپیوتر...ساعت ۲نیم نوید ناهارشو خواست و تا اومدم واسش بیارم گفت برم اب معدنی و نوشابه بخرمو بیام!

از سوپری تل زد بهم گفت سوگل من به مامانم یه تل بزنم از تلفن عمومی چون نگران حالم بود...گفتم بزنگ ولی زود بیا....یه اب معدنی گرفتن ۴۰ ذقیقه طول کشید و تا اومد دهوامون شد!

عذرخواهی کرد و گفت من به مامانم گفتم سوگل منتظرمه اما ۴۰ دقیقه همش صحبت کرد!گفتم بازم حرفای تکراری؟بازم گیر داد شورتت رو تو اب بجوشون؟بگو به جای اینکه دستور بده چیکار کنیم بره یه قابلمه بخره بعدا گیر بده شورت و کرست توش بجوشونیم...من نمیتونم تو قابلمه ای قورمه سبزی درست میکنم شورت بجوشونم!

سر این حرفا شد که خندمون گرفت و اشتی کردیم....بعد ناهار یه سوت(بوق ناقص)زدیم و بعدش من خوابیدم تا ساعت ۸ و نویدم نشست پای برنامش....

وقتی بیدار شدم رفتم کلی ظرف شستمو اشپزخونه رو مرتب کردمو بعدش خونه رو جارو زدم و اماده شدم بریم بیرون...

داروخانه سیزده ابان یه سری دارو میخواستم و اماده شدم بریم اونجا یهو مامانم گفت منم دارم میرم داروخانه داروهاتون رو میگیرم....به مامانم گفتم مگه مهمونات رفتند؟(اخه قرار بود دختر داییم و پدر شوهر و مادر شوهرش که فامیلای نزدیک مامانم میشن برن خونشون و تا ساعت ۱۰ نیم اونجا بودند و بعدش رفته بودند)

مامانم رفت داروخانه و ما هم رفتیم شریعتی غذا گرفتیم و با مامان اینا قرار گذاشتیم و رفتیم تو پارک کوروش شاممون رو خوردیمو ۱۲ نیم اومدیم خونمون...

الانم مثله همیشه نوید پای برنامشه و منم اومدم تو نت ولگردی کنم!


جیجرا واسه اینکه اسماتون با هم قاطی نشه هر کدومتون ای دی  تون روبذارید تا جوابتون رو بدم!در غیر اینصورت کامنت ها پاک میشوند....مچکرم...سوگل بانو
[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 1:25 ] [ سوگلی ] [ ]